شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تنها بهتر بیندیش، به هنر و بس؛ چرا که هنر جامع است...


گوستاو فلوبر: بد کردم نرفتم پیشِ کنسولِ فرانسه کارتی بگذارم. راهِ خوبی بود برای سرشناس‌شدن نزدِ اولیای امور و شاید گرفتنِ نشانِ لژیون دو نور. راهش این‌َست. بیا حُسنِ شهرت پیدا کنیم، پیش برانیم و بالا رویم. به فکرِ مقام باشیم...

از راهِ پاریس تا سه هفته، یا یک ماهِ دیگر، به شهرِ خودمان روئن خواهم رسید؛ به روئنِ خودمان که در هر کوچه‌اش دل‌مُرده بوده‌ام و در هر خیابانش خمیازه‌ی پکری کشیده‌ام.

می‌فهمی از چه می‌ترسیدم؟ می‌بینی؟... وقتی به سفر می‌روم... می‌خواهم آزاد و مستقل و تنها یا با تو باشم. کس دیگر فایده‌ ندارد. دلم می‌خواهد بتوانم بخوابم و وقتی راه می‌افتم ندانم کِی برمی‌گردم. تنها از این راه است که می‌توانم بگذارم اندیشه‌هایم با گرمای خویش سیلان یابند؛ بی سدی و منعی. آن وقت است که به خودیِ خود وقت اوج‌گرفتن و به‌جوش‌آمدن خواهند یافت.

سفر باید کاری جدّی باشد؛ به‌جز این چرندترین و نابخردانه‌ترین کارهای زندگی خواهد بود. اگر می‌دانستی مردم، بی‌آن‌که بخواهند، چه حسّ حرمانی به من می‌دهند، اگر می‌دانستی چه چیزها که از من کاسته و کم می‌شود، به خشم می‌آمدی؛ هرچند که چون مردِ خردمندِ لاروشفوکو چیزی تو را خشمگین نمی‌کند.

... زمانی بود که می‌بایست بیش از آن‌چه امروزه دارم، اندیشه می‌داشتم؛ شاید بایستی بیش‌تر به عقل سیر می‌کردم، و کم‌تر سرسری نگاه، امّا اکنون به‌سادگی و ساده‌لوحی چشم به هر چیز می‌گشایم، که شاید بهتر هم باشد...

داستانی که می‌نوشتی به کجا کشید؟ ازش راضی هستی؟... تنها بهتر بیندیش، به هنر و بس؛ چرا که هنر جامع است. به عقیده‌ی من کوشش در راهِ هنر اراده‌ی خداست.

 

از نامه‌های فلوبر، ترجمه‌ی ابراهیم گلستان، ماه‌نامه‌ی صدف، شماره‌ی ۱۰، شهریور ماهِ ۱۳۳۷، صفحه‌ی ٧٩٩

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱

بیندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش...

 

 

گوستاو فلوبر: ... که دل‌مُردگی تو را کُشت، هان؟ از خشم می‌ترکی، از اندوه در تابی، خفه می‌شوی؟ صبور باش ای شیرِ صحرا! من هم در حالِ خفه‌شدنم، مدت‌هایی‌ست مدید...

به ریه‌هایت یاد بده نفسِ کوتاه بکشند، تا زمانی‌که پا بر قلّه‌های بلند می‌نهی و باید در توفان دم زنی، با شادی بسیار گسترش یابند.

بیندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش؛ مانندِ کارگرِ خوبی که هرگز سر برنمی‌گرداند، عرق می‌ریزد و زحمت می‌کشد و لبخند می‌زند... تنها راهِ حذر از ناشادی محصورکردنِ خویش است به هنر و جاندادن به هرچه که دیگر.

برای من همه‌چیز کمابیش خودش بوده است از زمانی که سرِ تسلیم نهادم به همیشه بدبودن‌شان... من به زندگیِ روزمرّه وداعِ نهایی گفته‌ام. از این پس آن‌چه می‌خواهم پنج شش ساعت آرامش است در اتاقم؛ آتشی در زمستان و دو شمعی برای شب‌هایم...

دلم می‌خواهد قصّه‌ای را که در این مدّتِ جدایی نوشته‌ای ببینم. در چهار، پنج هفته همه‌اش را باهم خواهیم خواند. باهم، تنها، به‌‌فراغت، دور از دنیا و بورژواها، چون خرس‌های زندانی، و زیرِ پوستِ کلفتِ سه قشریِ خرسانه‌مان خواهیم غرّید. من هنوز به فکرِ آن داستانِ شرقیِ خودم هستم که در زمستانِ آینده خواهم نوشتش.

 

بخشی از یک نامه‌ی گوستاو فلوبر، در از نامه‌های فلوبر، ترجمه‌ی ابراهیم گلستان، ماه‌نامه‌ی صدف، شماره‌ی ۱۰، شهریور ماهِ ۱۳۳۷، صفحه‌های ۸۰۰ و ۸۰۱.  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱