شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چند کلمه‌ درباره‌ی فیلم‌های عُمر... + تکمله

 

... داستانِ فیلم‌های برگزیده‌ی عُمر و فهرست‌های ده‌تایی، یا بیست‌تایی و گاهی صدتایی، داستانِ دور و درازی‌ست ظاهراً و هر آدمی، هر تماشاگری که فیلم می‌بیند، قاعدتاً، حق دارد که فیلم‌های برگزیده‌اش را فهرست کند و برای خودش یا دیگران روشن کند که چه سلیقه‌ای دارد و چه‌جور فیلم‌هایی را می‌پسندد و روحیه‌اش به کدام فیلم‌ها بیش‌تر شبیه است. امّا، نکته این‌جاست که هیچ‌وقت فرصتی برای همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی تماشاگرانی که فیلم می‌بینند، فراهم نمی‌شود و فقط منتقدها و کارگردان‌ها هستند که فهرست‌شان در مجله‌ای منتشر می‌شود و طبیعی هم هست که دیگران، تماشاگرانی که فیلم می‌بینند و سلیقه و قریحه‌ی خودشان را دارند، با دیدنِ این فهرست‌ها پیشِ خود بگویند «ما که فیلم‌های بهتری می‌بینیم در مقایسه با این‌ها.» و قاعدتاً حق دارند در گفتنِ چُنین جمله‌ای...

... فیلم‌های برگزیده‌ی عُمر، قبل از هر چیز، یک «وسوسه‌ی بزرگ» است؛ یک‌جور مبارزه‌جویی‌ست، آدم (هر آدمی) «دیده‌ها»یش را کنارِ هم می‌گذارد و سعی می‌کند از بینِ آن‌ها فهرستی خلاصه را انتخاب کند؛ چند فیلم که فیلم‌های مهم‌تری‌ هستند به‌چشمِ او، یا چند فیلم که سلیقه‌ی او را بیش‌تر نشان می‌دهند. امّا برگزیدنِ فیلم‌های عُمر، در شمارِ سخت‌ترین کارهای دنیاست. برای همین، کنارِ آن فهرستی که برای آقای «بهزاد رحیمیان» فرستادم، چند کلمه‌ای هم نوشتم و به‌نظرِ خودم توضیح دادم که «آیدین آغداشلو (که خدا عُمرِ پُربرکتش را دوچندان کند) یک‌بار نوشته بود که فیلم‌های عُمرِ هر آدم قرار نیست بهترین‌های تاریخِ سینما باشند؛ قرار است فیلم‌هایی باشند که جایی، در گوشه‌ی ذهنِ او مانده‌‌اند. خلاصه این‌که قرار است فیلم‌هایی باشند که چندبار (سالی یکی دو بار) آن‌ها را می‌بیند و صحنه‌های مختلفی از آن‌را، به‌دلایلی، گوشه‌ی ذهنش دارد. امّا نکته‌ی دیگری هم در این بین هست که نباید فراموشش کرد. فیلمِ عُمر، قاعدتاً، محصولِ سال‌ها فیلم‌دیدن است و سال‌ها فیلم‌دیدن معنای روشن و واضحی دارد؛ تماشای همه‌ی فیلم‌‌ها و انتخابِ بهترین‌ها برای روزِ مبادا. امّا در این سال‌ها، به برکتِ دی‌وی‌دی فیلم‌هایی را که قبلاً دیده بودیم، دوباره تماشا کردیم و فیلم‌هایی را که ندیده بودیم، بالأخره، دیدیم و اصلاً خوبیِ این در دسترس‌بودن همین است که می‌شود نسخه‌ی تصحیح‌شده و درستِ (مثلاً) «مردِ سوّم» را بارها تماشا کرد، یا «پی‌یرو خُله»‌ای که این روزها در دسترس است (نسخه‌ی کرایتریون)، چُنان تصویرِ شفّافی دارد که دل‌کندن از آن آسان نیست. و همین‌طور است «چترهای شربورگ» که نمی‌دانم چندنفر این موزیکالِ فرانسویِ خوش‌آب‌ورنگ را دیده‌اند و پسندیده‌اند. در همه‌ی این سال‌ها، بخشِ اعظمِ فیلم‌هایی را که در دسترس‌مان بوده از نظر گذرانده‌ایم و خدا می‌داند که چند فیلمِ شاهکار و خوب و معمولی و ضعیف بین‌شان بوده است. امّا یک چیزِ دیگر را هم باید در نظر داشت؛ این‌که مُنتقدهای فرنگی، فیلم‌ها را به‌وقتش دیده‌اند (می‌بینند) و به‌مرور، ظرفِ سال‌ها، فیلم‌های محبوب‌شان را انتخاب می‌کنند. به‌هرحال فرق است بینِ مُنتقدی فرنگی که در پنجاه‌سالگی فیلم‌های محبوبش را انتخاب می‌کند و ما که به‌ برکتِ دی‌وی‌دی تازه فیلم‌ها را دیده‌ایم، ناگهان فیلمِ عُمرمان را انتخاب می‌کنیم. خلاصه کنم؛ انتخابِ سختی‌ست و عادلانه هم نیست. فیلم‌های خوبِ زندگیِ ما، بیش‌تر از این‌هاست و این فهرستِ کوتاه را فقط به‌نشانه‌ی علاقه به سینما بگیرید و سپاسی از همه‌ی منتقدانِ تیزبین و زیرکِ نسل‌های پیش از ما که سال‌ها پیش بهترین‌ها را انتخاب می‌کردند. همین.»

   ...و واقعاً همین بود؛ با این توضیحِ دوباره که در سی‌ویک سالگی، شاید انتخابِ فیلم‌های عُمر کارِ درستی نباشد و باز یک توضیحِ دیگر این‌که شاید رنگی از کُهنگی در فهرست (از فهرستِ خودم حرف می‌زنم فقط) باشد که آن هم عمدی نیست. جدیدترین فیلمِ این فهرست، به هزار و نهصد و نود و نُه تعلّق دارد (چشمانِ بازِ بسته) و هیچ عمدی هم در این کهنه‌بودن نبوده است. درباره‌ی بعضی از این فیلم‌ها، در این سال‌ها، گاهی پراکنده چیزی نوشته‌ام و برای خودم هم عجیب نبود که (مثلاً) آمارکورد را بیش‌تر از هشت‌ونیم دوست داشته باشم، یا پی‌یرو خُله را به در ستایشِ عشق ترجیح بدهم، یا ژول و جیم را به اتاقِ سبز ترجیح بدهم، یا ماجرا را از صحرای سرخ یا کسوف بیش‌تر دوست داشته باشم. همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم اگر نشانی و رنگی از کهنه‌گرایی در این فهرست هست، عمدی و خودخواسته نیست؛ نشانه‌ی روحیه و سلیقه‌ی من است در این سال‌ها و شاید اگر ده‌سال بعد، یا حتّا پنج‌سال بعد، باز هم دست به انتخاب بزنم، بخشی از فیلم‌های برگزیده‌ام دست‌خوشِ تغییر شده باشند. فیلم‌های برگزیده‌ی من، قاعدتاً، فیلم‌هایی هستند که گوشه‌ی ذهنم، وقت و بی‌وقت، به حیاتِ خود ادامه می‌دهند؛ فارغ از این‌که رنگی باشند یا سیاه‌وسفید، قدیمی و کُهنه باشن یا جدید و اصلاً به چشمِ دیگران دیدنی باشند، یا نباشند. این فیلم‌ها، این نکته‌هایی که در این فیلم‌ها هست، یک‌جور توضیحِ وضعیتِ این روزهای من است به‌نظر خودم و همین است که مردِ سوّم را هنوز این‌قدر دوست می‌دارم...

  ... خیلی دوست داشتم که توی این فهرست، مجید اسلامی و کامبیز کاهه و سعید عقیقی که دانشِ سینمایی و قریحه‌ و ذکاوت‌شان را همیشه دوست داشته‌ام، هم باشند که، لابد به دلایلی، ترجیح داده‌اند نامی از آن‌ها نباشد. اگر بودند و فهرست‌شان به این فهرست اضافه می‌شد، شاید اتفاق‌های جدیدی هم می‌افتاد. شاید نام فیلم‌های دیگری هم اضافه می‌شد. و حیف که نشده، حیف که جای آن‌ها خالی‌ست در فهرست... [ممنونم از بامداد، بابتِ تذکّرِ بجا و درستش.]

       ... و همین دیگر. باید این چند خط را می‌‌نوشتم...

بعدِ تحریر: این‌را هم نمی‌فهمم که چرا بعضی از هم‌کاران، در توضیحِ فهرست‌شان نوشته‌اند که (مثلاً) هر فیلم یا فیلم‌نامه‌ی یک آدمِ بخصوص، اتّفاقی‌ست در سینما که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. این، انتخابِ فیلم‌های عُمر است قاعدتاً، نه بهترین‌های تاریخِ سینما. در فهرستِ بعضی هم‌کاران، درباره‌ی الی... هم هست؛ فیلمی که من هم دوستش دارم، ولی فکر نمی‌کنم شش‌ماه فرصتِ کافی و کاملی باشد برای این‌که فیلمی بشود فیلمِ عُمرِ آدم. دست‌کم من هنوز فرصت می‌خواهم. بحثِ درباره‌ی الی... نیست فقط؛ خیلی‌ فیلم‌های دیگر هم هست که دوست‌شان دارم ولی جزء این فهرست نیستند فعلاً...

بعدِ بعدِ تحریر: یک تکّه‌هایی از نوشته‌های دیگران را هم از شماره‌ی چارصدِ مجله‌ی فیلم نقل می‌کنم که، به‌نظرم، نکته‌های قابلِ تأملی هستند و توی این شماره‌ی پُرورق ممکن است درست‌وحسابی دیده نشوند.

آیدین آغداشلو: ده‌سال پیش که ده فیلمِ موردِ نظرم را باید انتخاب می‌کردم، نوشتم: «هرکدام از فیلم‌های عُمرم را بارها دیده‌ام و هربار ـ تا به الان به امروز ـ دیده‌ام که هم‌چنان سر پای‌شان ایستاده‌اند.» خب، این‌طور نیست. حالا جورِ دیگری می‌بینم و خیلی‌های‌شان را دیگر چندان دوست ندارم و شاید ده‌سال دیگر ـ کدام ده‌سالِ دیگر ـ از سر تا پای این فهرست هم تغییر کند. به همین‌خاطر است که این فهرست ـ و هر فهرستِ دیگری ـ گزارش «حال» لحظه‌ی آدم است تا فهرستی مهم و ماندگار و جدّی.

مازیار اسلامی: در چُنین فضایی که نعمات از در و دیوارِ تهران می‌بارد، شاید رسالتِ فردیِ یک سینمادوستِ حقیقی، دل‌زدگی به‌ مفهومِ «بودلر»ی‌ست. دل‌زدگی، بیزاری و بی‌تفاوتی نسبت به این وفور و شور و شوقِ همگانیِ کاذب. بی‌اعتنایی به ولعی که ارتباطی با «تجربه‌ی زیسته»‌ی ما ندارد و به‌نظر می‌رسد بیش‌تر واسطه‌ای‌ست برای پُرکردن و جبرانِ مغاک‌های حاصل از فقدانِ تجربیاتی که تحقق‌شان این‌جا و اکنون ناممکن است... در چنین وضعیتی، و به‌رغمِ امکانِ نامحدودِ دیدنِ همه‌ی فیلم‌ها و اظهار فضلِ شفاهی و کتبی درباره‌ی همه‌شان، باید از قهرمانِ داستانِ بارتلبیِ مُحرّر تبعیت کرد؛ کسی که ناگهان تصمیم می‌گیرد دیگر تحریر نکند و هم‌نوا با او که ناگهان گفت «ترجیح می‌دهم ننویسم»، گفت «ترجیح می‌دهم دیگر نبینم!»

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

رفتیم پیش ژان‌کلود کاری‌یر ...

 

... پنج‌شنبه بعد از ظهر رفتیم دیدن «ژان‌کلود کاری‌یر». رفتیم ببینیم استاد مسلم فیلمنامه‌نویسی چه‌جوری حرف می‌زند و از چی حرف می‌زند و چه خاطره‌هایی دارد. قرار سخنرانی و این چیزها نبود. یک دیدار خصوصی بود توی خانه‌ی استاد، خانه‌یی که این‌جا توی تهران، روزهای اقامت‌ش را آن‌جا سپری می‌کند. قرارمان از همان اول، قرار مصاحبه بود. مصاحبه‌یی کاملاً مفصل و طولانی‌تر از حرف‌هایی که این‌جا و آن‌جا از قول استاد چاپ شده است. قرار را همسر استاد تنظیم کرد و به سرانجام رساند، «دکتر نهال تجدد» (ممنون واقعا). سر وقت رسیدیم، با «سعید خاموش» و «مهدی مصطفوی» و «رضا معطریان». چندساعتی در آن خانه مهمان بودیم و استاد همه‌ی سئوال‌های ما را تاب آورد و جواب داد و هیچ نگفت که خسته شده یا حوصله ندارد. چای خوردیم با شیرینی و سئوال پرسیدیم پشت سئوال.

بخشی از حرف‌های مفصل استاد را یکی دو هفته بعد توی روزنامه‌ی شرق بخوانید. حرف‌هایی به شدت خواندنی و قابل تامل. طبیعی است که نشود همه‌ مصاحبه را در روزنامه منتشر کرد. اول این‌که خیلی طولانی شده. دوم این‌که بخش‌هایی از آن درباره‌ نوشتن فیلم‌نامه است که قاعدتا مخاطب روزنامه چنین چیزی را دوست ندارد و آخر این‌که آماده‌کردن چنین مصاحبه‌ای برای چاپ اصلاً آسان نیست. شاید روزی روزگاری فرصتی پیش بیاید که همه‌ این مصاحبه را برای چاپ آماده کنم. به هرحال پیاده کردن این سه ساعت مصاحبه و ترجمه‌ همه چیزهایی که استاد گفته واقعا سخت است. شاید به درد یک کتاب بخورد. ولی اصلا معلوم نیست خواننده‌ای داشته باشد. کی به فکر خواندن کتابی است درباره نوشتن؟ یعنی ممکن است؟ امیدوارم به آن روز.

فکرش را بکنید که فیلمنامه‌نویس استاد بونوئل داشت برایمان تعریف می‌کرد که بونوئل موقع ساخت «میل مبهم هوس» چه فکرهایی را در سر داشت و چه می‌کرد و چه‌جوری تهیه‌کننده را راضی می‌کرد. یا تعریف‌هایی که از «نیکول کیدمن» کرد موقع ساخت فیلم «تولد» ساخته‌ی «جاناتان گلیزر» که تا همین چند ماه دیگر اکران می‌شود و استاد کاری‌یر فیلمنامه‌اش را نوشته است. درعین‌حال، استاد راجع به فیلمنامه‌نویسی هم چیزهای جالبی می‌گفت، یکی مثلا این‌که خود فیلمنامه به تنهایی ارزشی ندارد و اصلا اثر ادبی نیست و فقط توی خود فیلم است که ارزش دارد.

قبل از این‌که از خانه‌ی استاد بیاییم بیرون، کتاب «ماهاباراتا»ی استاد را دادم تا امضا کند برایم و چیزی بنویسید تویش. استاد هم چند دقیقه‌یی طول‌ش داد و بعد همان‌جور که ایستاده بود شکل فیل بامزه‌یی را کشید که کتاب ماهاباراتا را زده زیر بغل‌ش و دارد می‌آید تهران. شبیه همان فیلی که در ابتدای ترجمه‌ بهمن کیارستمی می‌بینید.

پنج‌شنبه‌ی خیلی خوبی بود، خیلی خوب. و جای همه‌ی شما خالی که نبودید تا استاد را این‌قدر از نزدیک ببینید...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۳