شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شامِ آخر

 

 

شک داشت به آن‌چه می‌گفتند؛ به آن‌چه گفته‌ بودند و همه‌ی عمر انگار درستیِ این روایتِ معمول را می‌سنجید: دیدارِ آخرِ مسیحا و یهودا را. آن‌که خیانت می‌کند، آن‌که در ازای سکّه‌ای دیگری را می‌فروشد، در جست‌وجوی بزرگیِ ازدست‌رفته‌ی خویش است؛ در جست‌وجوی عظمتی که از او دریغ شده و انتقامِ این دریغِ بزرگ را باید از کسی گرفت که بزرگ‌تر از دیگران است و این خیانت را می‌بخشد. امّا خیانتِ او نتیجه‌ی شکّ است: از کجا معلوم که بزرگیِ این بزرگ حقیقی‌ست؟ شک آدمی را از آن‌جا که هست می‌بَرَد به جایی دیگر؛ مرتبه‌ای بالاتر، یا پایین‌تر. شک راهی به‌سوی نجات است گاهی و راهی به‌سوی تباهی گاهی.

دو دوست که رو در روی هم ایستاده‌اند و پنجه در پنجه‌ی هم افکنده‌اند و چشم در چشمِ دیگری دوخته‌اند. شک در لحظه‌ی یقین می‌رسد و ثانیه‌ای اگر بمانَد تا ابَد می‌ماند. این است که شک در اصول روا نیست ظاهراً و آن‌چه گفته‌اند در شمارِ فرض‌های ابدی‌‌ست، امّا گراهام گرین در اصول شک می‌کرد. قطعیتی اگر هست این است که شک باید کرد؛ که هیچ‌چیز قطعی نیست. از دلِ این شک به‌جست‌وجوی یقین برمی‌آمد و این جدال اساسی‌ترین مایه‌ی رمان‌هایش شد. همیشه آدمی بود که شک می‌کرد و پی راهی برای رهایی می‌گشت. از مردِ درون (رمانِ اوّلش) تا منطقه‌ی بی‌طرف (رمانِِ آخرش) شخصیت‌ِ اصلیِ رمان‌هایی که نوشت، در لحظه‌ای که چیزی برای شک‌کردن نیست و باید همه‌چیزِ دنیا را تاب آورد، شک می‌کنند به همه‌چیز و قطعی‌نبودنِ همه‌چیز را به رخ می‌کشند و با پرسش‌های مکرّر دنیا را به کامِ آن‌ها که یقین را به شک ترجیح داده‌اند تلخ می‌کنند. و کشیشِ قدرت و افتخار وقتی از مسیحا می‌گوید و خداوند را به یاد می‌آورد حالِ دیگری دارد و سرگذشتش بیش از آن‌که یهودا را به یاد بیاورد، مسیحا و مصائبش را به یاد می‌آورد؛ مردی که باید این مصائب را تاب بیاورد تا روحِ خود و مردمانش را تطهیر کند. همین‌طور است سرگذشت یکی که دیگری را می‌فروشد (مردِ سوّم) تا از بندگی درآید و بر تختی بنشیند که معلوم نیست تا کِی می‌پاید. خیانت است که دنیا را پیش می‌بَرَد و مردمانِ این دنیا آدابِ خیانت را بیش از هر چیزِ دیگری آموخته‌اند.

و رنج و عذابِ ابدی انگار نقطه‌ی آخرِ این خیانت است؛ گذشتن از مرزِ باریکِ شک و ایمان کارِ هرکسی نیست و کسی هم ضمانتی نداده که به سلامت گذشتن از این مرزِ باریک نقطه‌ی پایانِ کار است. کار شاید از این نقطه شروع می‌شود. یا دست‌کم این شروعِ دیگری‌ست؛ همان‌قدر وسوسه‌برانگیز و همان‌قدر پُرخطر. معجزه‌ای رخ می‌دهد (پایانِ یک پیوند) و در نتیجه‌ی معجزه است که آدمی پیوندی زمینی را به یک‌سو می‌نهد و دل به پیوندی دیگر می‌دهد؛ پیوندی آسمانی که چاره‌‌اش گسستن از زمین و مردمانِ آن است.

در مواجهه با چنین مردمی جز این چه راهی هست؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳

نوری بتابان

 

 

به لغت‌نامه‌ی دهخدا که سر بزنیم در برابر چراغ قوّهنوشته: «چراغی که به‌وسیله‌ی قوّه‌ی برق (باتری ) روشن شود. چراغ دستی کوچکی که به‌وسیله‌ی باتری‌های کوچک روشن شود. چراغ جیبی. چراغ دستی. رجوع به چراغ دستی شود.» و به چراغ دستیکه سر بزنیم می‌رسیم به این نوشته که: «چراغ کوچک نفتی یا برقی که مخصوص به‌دست گرفتن و با خود داشتن و از جایی به جایی بردن است. فانوس کوچک. چراغ برقی کوچک و استوانه‌ای‌شکل دارای لامپ و قوّه‌ی برق که با فشار دادن دگمه‌ای روشن و خاموش شود. چراغ قوّه. رجوع به چراغ شود.» و چراغهم که به‌قول همین لغت‌نامه «انواع مختلف روغنی، نفتی، گازی و برقی‌اش به‌ترتیب در جهان معمول بوده و هنوز هم در بعضی کشورها اقسام گوناگون آن مورد استعمال است.» و اصلاً نیازی به فکر کردن ندارد که تا قرنِ نوزدهم میلادی و اختراع باتری و لامپ خبری از این اسباب کوچک نبود و تاریکی به‌کمک مشعل و شعله‌های برافروخته‌ی آتش روشن می‌شده.

چراغ قوّه نسبت نزدیکی دارد با تاریکی. نور که باشد چراغ قوّه بی‌معنا است. بی‌فایده است؛ چون نور روز همیشه بیش‌تر از نوری است که لامپ‌ کوچک چراغ قوّه در فضا پخش می‌کند. در تاریکی است که چراغ قوّه صاحب هویّت می‌شود. نوری می‌تاباند و تاریکی لحظه‌ای محو می‌شود. زورش به تاریکی نمی‌رسد. همه‌جا را روشن نمی‌کند. فقط روبه‌روی لامپ روشن می‌شود. یک مسیرِ سرراست. نوری می‌تاباند و آن‌چه به چشم نمی‌آمده دیده می‌شود. چیزی که بوده و هست. چیزی که در تاریکی پنهان است. عمر نورش کوتاه است؛ به کوتاهیِ عمرِ باتری‌ای که در آن چراغ کار گذاشته‌اند. گاهی مکمّل کلاهی می‌شود که روی سر می‌گذارند تا راه را نشان دهد.

چراغ قوّه‌ی هفت اتاقِ تاریک را روشن می‌کند. در نورِ تابیده‌ی چراغ قوّه گرد و خاکِ هوا را می‌شود دید. هنوز تاریک است ولی آن‌چه باید به چشم بیاید پیدا است. میلز و سامرست را کنجکاوتر می‌‌کند. چیزی هست که باید دقیق‌تر دیدش. چیزی که جای دیگری پنهان است.گاهی کمکی است برای آن‌که در تابوت گرفتار شده (بیل رو بکش). چراغ قوّه که داشته باشد امیدِ بیش‌تری به رهایی دارد. گاهی راه فرار را در شبی بارانی نشان می‌دهد (رهایی از شاوشنک) و گاهی وسیله‌ای است در دسترس همه‌ی سربازهای دور از خانه (محفظه‌ی رنج). در تاریکی شب همیشه به کار می‌آید؛ به کارِ دیدنِ مسیر و دیدنِ آدم‌ها و ردّ پاها و قطره‌های خون و هر چیزی که در تاریکی پیدا نیست (زودیاک). همه‌جا هست و در هر مأموریتی به کار جاسوس‌ها می‌آید؛ لحظه‌ای نور را می‌تابانند و آینده پیش پای‌شان روشن می‌شود (سالت). گاهی خطر را بیش از پیش آشکار می‌کند؛ خطرِ یکی که تهدید می‌کند و برای کشتن قدمی برداشته (جیغ). گاهی در دست آن‌ها است که آمده‌اند خانه‌ی بزرگی را به نیّتی زیرورو کنند (اتاقِ وحشت). خبر ندارند که چند روزی است زنی و دختری این‌جا زندگی می‌کنند. هرجا به تاریکی می‌خورند نوری می‌تابانند و هر بار که نوری تابیده می‌شود این زن و این دختر بیش‌تر می‌ترسند. در اتاقِ امن هم که باشند امنیتی نیست وقتی تاریکی را می‌شود با تاباندن نوری روشن کرد.

تاریکی نظم است. روشنایی هم نظم است. از پسِ تاریکی روشنایی می‌آید. قاعده همیشه این بوده. چراغ قوّه قاعده را به‌هم می‌زند. تاریکی را لحظه‌ای روشن می‌کند و بعد دوباره تاریکی است. محدوده‌ی چراغ قوّه روشن می‌شود و همه‌چیز در محدوده‌ی این دایره‌ی روشن پیدا است. جعبه‌ای که سال‌ها است در انباری مانده. جنازه‌ای که یک هفته از مردنش می‌گذرد. کاغذی که خبر از جنایتی هولناک می‌دهد. ساعتی که زیر پا خرد شده. حلقه‌ای که حرف اول نامِ گم‌شده رویش حک شده. همه‌چیز در نور چراغ قوّه پیدا است. نور که بتابد روبه‌رو روشن می‌شود و اگر آدمی آن روبه‌رو باشد نور از پا درمی‌آوردش. چشمش به تاریکی عادت کرده و نور مزاحم دیدنش می‌شود. مزاحمتِ نور؟ گاهی هم این‌طور است دیگر.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳

غزلی در نتوانستن

 


 

راه‌ رفتن. قدم‌ زدن. چیزهای هزارباره را از نو دیدن. چای‌ نوشیدن. چشم‌به‌راهِ اتّفاقی ماندن. گوشه‌ی دنجی نشستن. دفترچه‌های همیشگی را ورق‌ زدن. به کلمه‌ای فکر کردن. کلمه را در ذهن خط‌ زدن. به کلمه‌ی دیگری فکر کردن. کاری‌ نکردن. قدم‌ زدن. نشستن. چای‌ نوشیدن. کتاب را گشودن. خواندن. به کلمه‌ای فکر کردن. چشم‌ها را بستن. در کتاب بودن. در کتاب ماندن. صبح می‌تواند این‌طور شروع شود.

*

کاغذها همیشه بوده‌اند انگار. روی میز. لابه‌لای کتاب‌های کتاب‌خانه. کنار دفترچه‌های مالسکینی که پُر از غزل‌هایی در نتوانستنَند انگار. چندتایی سفید و چندتایی شطرنجی. هرکدام برای چیزی. یا ایده‌ای. خودکاری هم کنارشان هست. یا روان‌نویسِ آبیِ تیره‌ای. برای یادداشتِ چیزی. جمله‌ای. کلمه‌ای. دیالوگی که دوست می‌داشته‌ام. جمله‌ای که باید می‌گفته‌ام. جمله‌ای که حسرتِ نگفتنش هنوز با من است. شعری که ترجمه کرده‌ام. ترجمه‌ای که تلفنی برایش خوانده‌ام. همیشه کاغذی جا می‌ماند روی میز. یا روی صندلی. بعد که دوباره خوانده شد می‌رود کنارِ کاغذهای دیگر. یا می‌رود توی سطلِ زیرِ میز. کاغذهای زیادی هست لابه‌لای این مالسیکن‌های رنگ‌ووارنگ. بیش‌ترِ کاغذها سفیدند. یک چندتایی هم سبز و آبیِ کم‌رنگ. قرار نبوده رنگ‌ووارنگ باشند. ولی هستند. هر کاغذی تاریخ دارد. ۱/ ۵/ ۸۰. ۳۱/ ۲/ ۸۳. چندتایی بی‌تاریخ هم هست. بدخط‌تر از بقیه. تُندتر روی کاغذ آمده‌اند. به‌سرعت. دلیلی داشته لابد. این‌یکی سفید است کاغذش. با جوهرِ آبیِ تیره.‌ این است: همه‌ی ما نیازمندِ مقدارِ مُعیّنی از درد هستیم تا بتوانیم بعدها در موردِ خودمان قضاوت کنیم. و زیرش اسمِ دن چاون. داستانِ پشیمان. کارِ این کاغذها همین است انگار. مقدارِ معّینِ درد. دیدنِ درد. لمسِ درد. تیز است کاغذ. دست را می‌بُرد. بد می‌بُرد. و کارِ کاغذها انگار همین است. پشیمانی. مقدار معیّنِ درد.

*

صبح همیشه وقتِ خوبی برای نوشتن است. وقتی آفتاب کامل نیست می‌شود آهسته رفت توی آشپزخانه و سماور را روشن کرد. تا سماور به قلقل بیفتد می‌شود نرمش کرد. می‌شود کتاب خواند یا چند دقیقه از فیلمی را دید که حالا قرار است درباره‌اش بنویسی. روز خلاصه می‌شود در سکوتِ خانه این وقتِ صبح. آفتاب که کامل نیست. تاریک‌روشن است. خانه ساکت است این‌وقت صبح. فقط صدای سماور است که از آشپزخانه تا اتاق می‌رسد. می‌شود فقط چراغی را که عمود روی میز می‌تابد روشن کرد. می‌شود صندلی را عقب کشید و نشست. خوب است اگر آدم اتاقی از آنِ خودش داشته باشد. نداشته باشد هم ایرادی ندارد. گوشه‌ی میزی از آنِ خود هم کافی‌ست برای نوشتن. میز ناهارخوری هم که باشد همیشه گوشه‌ای خالی دارد. کافی‌ست وقتِ خوبی را برای نوشتن انتخاب کند. صبح را. وقتی آفتاب کامل نیست. سر زدن به نامه‌ها همیشه طولانی نیست. صبح‌هایی هست که نامه‌ای ندارد. از جا بلند می‌شود و برمی‌گردد آشپزخانه. آب جوش آمده. شستن قوری با آب جوش کیفیت چای را دوچندان می‌کند. دو قاشق چای توی قوری می‌ریزد. کمی هم بهارنارنجِ شیراز. بعد آب جوش را روی چای و بهارنارنج می‌ریزد و قوریِ لبالب از چای را روی سماور می‌گذارد. برمی‌گردد به اتاق. نامه‌ای نرسیده. از پیشخانِ مک‌بوک نئوآفیس را انتخاب می‌کند. صفحه‌ی تازه‌ای باز می‌کند. سفیدِ یک‌دست. کلمه‌ی اوّل را می‌نویسد. ولی چرا این کلمه؟ پاک‌اش می‌کند. کلمه‌ی تازه‌ای جایش می‌نویسد. شک می‌کند کلمه‌ی درستی را انتخاب کرده یا نه. فکر می‌کند اوّلین کلمه مهم‌تر از هر کلمه‌ای‌ست. خشتِ اوّلی‌ست که پدربزرگ‌ها می‌گفتند اگر کج نهاده شود، دیوار تا ثریّا کج می‌رود. سخت است آخر کار خشتِ اوّل و دوّم را جابه‌جا کردن. کلمه‌‌ی تازه را هم پاک می‌کند. از جا بلند می‌شود. سری به کتاب‌خانه می‌زند. همیشه چند کتاب را جدا از کتاب‌های دیگر می‌گذارد. کتابِ سوّم را برمی‌دارد. ورق می‌زند و به کلمه‌ای فکر می‌کند که باید بنویسد. نیست. این‌جا هم پیدایش نمی‌کند. کتاب بعدی را برمی‌دارد. همین‌که بازش می‌کند کلمه را می‌بیند. همین است؟ باید بنویسدش؟ فکر می‌کند چای دم کشیده. باید دم کشیده باشد. چای دیردَم نیست که نیم ساعت وقت بگیرد. حساب می‌کند از ۴ دقیقه هم گذشته. شاید ۶ دقیقه. برمی‌گردد آشپزخانه و بزرگ‌ترین ماگِ خانه را پُر از چای می‌کند. یک‌رنگ. خوش‌طعم‌تر از این چای نمی‌شود پیدا کرد. همیشه اوّلین چای صبح‌گاهی طعم بهتری دارد. تا به اتاق برسد دست‌ها را به دیواره‌ی ماگ می‌گیرد و گرمای چای را حس می‌کند. روی صندلی‌اش که می‌نشیند چشمش به آفتاب کم‌رمقی می‌افتد که بالاتر آمده. صبح تازه دارد صبح می‌شود. جرعه‌ای از چای داغ می‌نوشد. طعم بهارنارنج صبح‌ها همیشه دل‌پذیرتر است. جرعه‌ی بعدی را که می‌نوشد یاد کلمه‌ای می‌افتد که در کتاب دیده بود. خیال می‌کند کلمه‌ی اوّل را پیدا کرده. شک نمی‌کند که با همین کلمه باید شروع کرد. می‌نویسدش و انگار کلمه‌های بعدی هم در صف ایستاده بوده‌اند. تا ماگِ بزرگِ چای را تمام کند یادداشتی نوشته. تمام که می‌شود پشتِ سرش را نگاه می‌کند. آفتاب درآمده. تا پای کتاب‌خانه هم رسیده. چیزی نمانده به صندلی‌اش برسد. به پایه‌های میز ناهارخوری که میزی‌ست از آنِ خود. نیم ساعت کتاب می‌خواند. دوباره چای می‌نوشد. بعد که دوّمین چای را تمام کرد یادداشت را می‌خواند. کلمه به کلمه. حذف می‌کند. چیزی اضافه می‌کند. آخرین سطرها را پاک می‌کند و دوباره می‌نویسد. فکر می‌کند بهتر است این‌طور تمام شود. بعد شک می‌کند. فکر می‌کند از کجا معلوم؟ جواب خودش را با صدای بلند می‌دهد: معلوم نیست. هیچ‌وقت معلوم نبوده. نیم ساعت وقت دارد برای فرستادنش. در خانه قدم می‌زند. به کتاب‌خانه می‌رسد. کتابی برمی‌دارد. می‌نشیند. لم می‌دهد به دیوار. کتاب را باز می‌کند. می‌خواند. کم‌کم دراز می‌کشد روی زمین. چیزی به اندازه‌ی خواندن لذّت‌بخش نیست. کیف می‌کند از این کلمات. با صدای بلند می‌خواند «کلمه هیچ‌وقت مرا رها نکرده است.» آهسته می‌گوید خوشا به سعادتت. دستِ چپ را نگاه می‌کند. چه آفتاب خوبی. یعنی ساعت از ۱۰ گذشته؟ حتماً گذشته که آفتاب این‌قدر درخشان است. باید ۹:۳۰ نامه را می‌فرستاد. دیر شده؟ فکر می‌کند دیر است. همیشه دیر است. از جا بلند می‌شود. نامی برای فایل انتخاب می‌کند. بعد فکر می‌کند دوباره بخواندش. چه خوب که دوباره می‌خواندش. شش کلمه را حذف می‌کند. سه کلمه اضافه می‌کند. جمله‌ای از میانه‌ی یادداشت حذف می‌شود. آخرین سطرها را دوباره می‌نویسد. ساعت از ۱۰:۳۰ هم گذشته. دیر است. پیش از آن‌که فایل را ببندد دوباره به‌سرعت می‌خواندش. این کلمه کجا بوده؟ چرا تازه دارد می‌بیندش؟ فکر می‌کند من این کلمه را نوشته‌ام؟ کلمه‌ی تازه‌ای انتخاب می‌کند. فکر می‌کند باید دست بردارد از این یادداشت. فکر می‌کند اگر دوباره بخواندش باز هم کلمه‌ای پیدا می‌کند که عجیب است. کلمه‌ای که جایش آن‌جا نیست. فایل را می‌بندد. نامه را می‌فرستد. از روی صندلی‌اش بلند می‌شود. سری به کتاب‌خانه‌اش می‌زند. کتاب شعری برمی‌دارد. رمانی پلیسی هم. هر دو را می‌برد نزدیک پنجره‌ای که آفتاب از میانه‌اش گذشته. چند صفحه‌ای از رمان پلیسی را خوانده که چشمش به کلمه‌ای می‌افتد. کلمه‌ای که دلش می‌خواسته در یادداشتش بنویسد. کلمه‌ای که فکر می‌کند اگر می‌نوشتش بهتر بود. فکر می‌کند دوباره برود سراغ یادداشت و تغییرش دهد. ولی همیشه چیزی هست که نظرش را عوض کند. فکر می‌کند به‌جای این کار دوباره ماگ بزرگش را پُر از چای کند. همین‌جا بنشیند و رمان پلیسی بخواند. فکر می‌کند به اتاقی که آرام‌تر از این نبوده هیچ‌وقت. فکر می‌کند به لذّتِ خواندنِ رمانی پلیسی و نوشیدنِ جرعه‌ای چای داغ. فکر می‌کند به تلفنی که صدایش خاموش است. فکر می‌کند لذّتی بالاتر از این؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳

دیگر کسی چیزی نمی‌خوانَد؛ چیزی نمی‌بیند


 

نوشتنْ قصّه نقل کردن نیست. نوشتن با قصّه و حکایت فرق دارد. نوشتن یعنی گفتنِ همه‌چیز، یعنی گفتنِ داستان و فقدِ داستان، به‌طور توأمان؛ گفتنِ داستانی که از طریق فقدِ داستان شکل می‌گیرد.[مقاله‌ی توده‌ی سیاه، کتابِ حیاتِ مجسّم، ترجمه‌ی قاسم روبین،‌ انتشاراتِ نیلوفر، زمستانِ ۱۳۸۱]

و کامیونِ دوراس همین «گفتنِ همه‌چیز» است؛ «گفتنِ داستان و فقدِ داستان، به‌طور توأمان؛ گفتنِ داستانی که از طریق فقدِ داستان شکل می‌گیرد.»

داستانِ زندگی در شهر است بدونِ این‌که داستان را به روالِ معمولِ سینما روایت کند. داستان هست و نیست. هر دو. یک‌جا. پیشِ هم. دو آدم نشسته‌اند زیر سقف خانه‌ای. در اتاقی که از پنجره‌اش بیرون پیدا نیست. خیابان هم. یکی روایت می‌کند. دیگری گوش می‌دهد. گاهی چیزی می‌پرسد؛ به نیّت بیش‌تر سر درآوردن. می‌پرسد که بداند. می‌پرسد «فیلم است این، بله؟» و جواب می‌گیرد که «قرار است باشد.» آن‌که جواب می‌دهد سکوت می‌کند لحظه‌ای. مکثِ به نیّتِ یافتنِ جوابی کامل‌تر. ادامه می‌دهد که «فیلم است، بله.» هرچند این فیلمی به روالِ فیلم‌های دیگر نیست. همان‌طور که نوشتن برای دوراس «قصّه نقل کردن نیست.»

نوشته بود «نوشتن با قصّه و حکایت فرق دارد.» و فیلم هم لابد «با قصّه و حکایت فرق دارد.» یا دست‌کم فقط قصّه و حکایت نیست. این‌ها هست به علاوه‌ی چیزی دیگر. چیزی که فرق داشته با چیزهای دیگر. چیزی که تماشاگرش را به سؤال وادارد. حتّا آن‌ را که در فیلم حضور دارد. «فیلم است این، بله؟» و مکثِ بعد از «قرار است باشد.» جای خود را به تأکید می‌دهد. «فیلم است؛ بله.» آن‌که می‌پرسد ژرار دُپاردی‌یو است. آن‌که پاسخ می‌دهد مارگریت دوراس.

سینما برای دوراس چه دارد که در ادبیّات پیدا نمی‌کندش؟ کلمات از ادبیّات می‌آیند. از نوشتن. متنی که نوشته می‌شود. دستی که می‌نویسد. کلمه‌ای که نوشته می‌شود تا کلماتِ پیش از خود را به سرانجام برساند. امّا سینما چه دارد که دوراس را جذبِ خود می‌کند؟ که وامی‌داردش به نوشتن برای سینما؟ که وامی‌داردش به فیلم‌ساختن؟

این روایتِ آلن ویرکُندله است؛ زندگی‌نامه‌نویسِ دوراس:

«سینما ذهنش را مشغول می‌کند و حسّسی در او برمی‌انگیزد تا همه‌چیز را از نو بیازماید. آن‌چه همیشه برایش مطلوب است جنبه‌ی غیر قابل پیش‌بینی در آدم‌ها و موضوعات است، مسحور می‌شود اگر چیزی ناگهان به ذهنش برسد، چیزی که دور از انتظار باشد، حتّا اگر بداند که آن چیز رو به زوال است. در این‌طور چیزها شگفتیِ پروست‌مآبانه‌ای می‌بیند، آن هم در مواجهه با خوابناکیِ خاطرات و نیز آشکار شدنِ علائم نهانی که به‌دلیل شکل‌گیری روی‌دادهای کاملاً اتّفاقی آدم گمان می‌کند که از بین رفته‌اند، نابود شده‌اند. مطمئن است که لحظاتِ هدر رفته و سرگشتگی‌ها را، سرگشتگی‌های بی‌مصداق را، دوباره به چنگ می‌آورد، باورش این است که از طریقِ سینما می‌تواند قشرِ سربی را از آن لحظات بروبد، تروتازه و باطراوت آشکارشان کند.» [حقیقت و افسانه؛ آلن ویرکُندله؛ ترجمه‌ی قاسم روبین؛ انتشاراتِ نیلوفر؛ پاییز ۱۳۸۰]

امّا سینما از کجا این‌همه ذهنش را مشغول می‌کند؟ همه‌چیز شاید از روزی شروع می‌شود که یکی از رمان‌هایش را اقتباس می‌کنند؛ اقتباسی که خیال می‌کند هیچ ربطی به رمانش ندارد. خیال می‌کند همه‌چیز در آن فیلم پیش‌پاافتاده است. سخیف است. مبتذل است و کارگردان درکِ درستی نداشته از داستانِ او. از دنیای داستانی‌اش. همه‌ی این‌ها ناامیدش می‌کند. می‌بیند کلمه هر قدر هم که خوب روی کاغذ بیاید گاهی آن‌قدر پیچیده است که می‌شود آن را نفهمید.

روزهای ناامیدی است برای دوراس. روزهایی که ـــ به‌قولِ فردریک لِبِلی ـــ نوشتن دیگر برایش معنا ندارد. یا دست‌کم گیراییِ سابق را ندارد. کلمات را همیشه می‌شود روی کاغذ آورد. پشتِ هم. امّا همیشه مایه‌ی شگفتی نیستند. گاهی عادی‌اند. بی‌نهایت معمولی. حتّا پیش‌پاافتاده. منزلتی ندارند پیشِ آن‌که این کلمات را روی کاغذ آورده. آن‌که این کلمات را نوشته. فقط هم این نیست. دوباره خواندن‌شان مایه‌ی عذاب است. می‌بیند تکراری‌اند. می‌بیند ربطی به ندارند به حالا. به این لحظه‌ای که نشسته در خانه‌ی نوفل لو شاتو یا هر خانه‌ی دیگری که پناه‌گاهِ نوشتن است.

به این‌جا که می‌رسد نوشتن بدل می‌شود به مخاطره. می‌داند آسان نیست. می‌داند دست کشیدن از کلمه مخاطره است. درست مثل پناه به بردن به کلمه. پس به جست‌وجوی چاره‌ای برمی‌آید. راهی برای رفتن. چیزی که پناه‌گاهِ آن روزهایش باشد.

این روایتِ فردریک لِبِلی است؛ زندگی‌نامه‌نویسِ دوراس:

«از ادبیات دست می‌کشد بدون این‌که واقعاً زمانی برای آن تعیین کند. او اکنون تصوّر می‌کند ورود به عالمِ سینما است که به خلّاقیت جهت می‌بخشد. جامعه‌ی فرانسوی دهه‌ی ۱۹۶۰ دیگر کتاب‌خوان نیست. آثارِ نویسندگانِ شناخته‌شده‌ی معاصر ـــ جز تعدادی معدود ـــ به فروش نمی‌رسد. آیا دیگر کتابی منتشر نخواهد شد؟ دوراس از این بابت وحشت دارد. مردم یا به سینما می‌روند یا آثارِ [هربرت] مارکوزه را خریداری می‌کنند ـــ که به صد هزار نسخه می‌رسد. وی در این اندیشه است که کلام چه تأخیر موحشی داشته. از این پس سینما نقش ادبیات را ایفا می‌کند.» [دوراس یا شکیبایی قلم؛ فردریک لِبِلی؛ ترجمه‌ی افتخار نبوی‌نژاد؛ نشر و پژوهش فرزان روز؛ ۱۳۸۵]

 

کامیون

مارگریت دوراس

ترجمه‌ی قاسم روبین

انتشارات نیلوفر

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳

بازنده همه‌چی را می‌بَرَد


 


ـــــ بخش‌هایی از داستانِ سریال در این یادداشت لو رفته. مراقب باشید! ـــــ 

بزرگ‌ترین سرقتِ تاریخِ بریتانیا؟ ظاهراً که این‌طور است. یکی از شب‌های سپتامبر است که سارقانِ مسلّح با نقاب‌های مسخره‌ای روی صورت پا به پارکینگِ مؤسسه‌ی لارسن هاوس می‌گذارند و مدیرِ شعبه را گروگان می‌گیرند و اسلحه‌ای روی سرش می‌گذارند و وادارش می‌کنند همه‌ی درها را باز کند تا به گاوصندوقِ مؤسسه برسند و همه‌ی پولی را که آن‌جا هست و بعد باید به بانک‌های بریتانیا منتقل شود با خود ببرند و در را هم پشتِ سرشان ببندند و کارکنانِ بخت‌برگشته‌ی مؤسسه را زخمی و ترسیده در آن گاوصندوقِ خالیِ خالی رها کنند.

در روزهایی که سرقت‌های کوچک و بزرگ عمدتاً اینترنتی است و کسی کاری به کارِ اسکناس‌های ریز و درشت ندارد دزدیدنِ ۱۷۲ میلیون پوند ظاهراً به یک شوخی شبیه است.چه‌طور می‌شود ۱۷۲ میلیون پوند را دزدید بدونِ این‌که آب از آب تکان بخورد؟ همه‌چی ظاهراً به نقشه‌ای بستگی دارد که آدم‌ها می‌کشند؛ به این‌که از اوّل همه‌چی را خوب بسنجند و بعد دست به کار شوند. البته خودی‌ها داستان را از روزهای قبل از سرقتِ بزرگ شروع نمی‌کند؛ از لحظه‌ی سرقت شروع می‌کند که مدیرِ ترسیده و درب‌وداغانِ مؤسسه حاضر است هر کاری بکند که سارقانِ مسلّح دست به خشونت نزنند و کارکنانِ زیردستش را زخمی نکنند؛ چه رسد به این‌که یکی یا چند تا از آن‌ها را به ضربِ گلوله‌ای از پا درآورند. برای ما مثلِ روز روشن است که آقای مدیر ترسیده؛ که شوکه شده؛ که نمی‌داند دقیقاً چه اتّفاقی افتاده و چرا در همه‌ی این سال‌هایی که مدیریتِ این شعبه را به عهده داشته چنین اتّفاقی نیفتاده. البته جواب‌ِ همه‌ی این‌ چیزها را بعداً می‌فهمیم؛ وقتی در رفت‌وآمدهای زمانی و فلاش‌بک‌های مکرّرْ داستان از اوّل روایت می‌شود؛ از لحظه‌ای که اوّلین نقشه کشیده می‌شود تا لحظه‌ای که سرقت اتّفاق می‌افتد.

شاید وقتی در اوّلین فلاش‌بک‌ها آقای مدیر را می‌بینیم که از اتاقِ شیشه‌ای‌اش همه‌ی کارکنان را می‌پاید و حواسش به همه‌چی هست، خیال می‌کنیم تکلیفِ همه‌چی در همین صحنه‌های اوّل معلوم می‌شود. دخترکی لهستانی که ظاهراً زیرِ سنّ قانونیِ کار است و معلوم نیست چرا استخدامش کرده‌اند، در این مؤسسه کار می‌کند و کارش ظاهراً این است که اسکناس‌‌های کهنه‌‌پاره‌ای را از فرطِ استفاده فرسوده شده‌اند کنارِ هم جمع کند و مبلغِ کلّی را حساب کند و همه را بریزد توی سبدی که بعد روانه‌ی گاوصندوق شود تا روزی و روزگاری به بانک‌ها برسد و بعد دوباره خمیرش کنند. در میانه‌ی کار است که دخترک لحظه‌ای وسوسه می‌شود که اگر یکی دو تا از این اسکناس‌ها را بگذارد تو جیبِ خودش چه اتّفاقی می‌افتد؟ واقعیت این است که نباید هیچ اتّفاقی بیفتد و او هم بیست پوند را به‌جای خالی کردن در سبد تو جیبش می‌گذارد. امّا مشکل این‌جا است که آقای مدیر از آن بالا، در اتاقِ شیشه‌ای‌اش، ناظرِ این سرقتِ کوچک است و نظارتِ عالیه‌اش او را وامی‌دارد به این‌که گوشیِ تلفن را بردارد و با حراستِ مؤسسه تماس بگیرد تا نگهبانِ سیاه‌پوست بیاید و دخترک را بیرون بفرستد. چیزی که آقای مدیر خبر ندارد این است که این تماس مقدّمه‌ی یک پیوند است و نگهبانِ سیاه‌پوست که دلش به حالِ دخترکِ سفیدپوست سوخته، شماره‌ای را بهش می‌دهد که تماس بگیرد و شغلِ تازه‌ای برای خودش دست و پا کند. بااین‌همه این هم ظاهراً خیلی مهم نیست؛ چون خیال می‌کنیم با مدیری طرفیم در نهایتِ درست‌کاری که حاضر نیست هیچ خطایی در مؤسسه‌اش اتّفاق بیفتد. کمی بعد که حساب‌های مؤسسه رسماً به مشکل می‌خورند و عدد و رقم‌ها مدام کم و کم‌تر می‌شوند آقای مدیر چاره‌ای ندارد جز این‌که از جیب خرج کند و یک‌بار حتّا پنجاه هزار پوند از حسابِ خودش برمی‌دارد و می‌گذارد کنارِ پول‌های مؤسسه که بالادستی‌ها ناراحت نشوند.

امّا نقشه‌ی سرقتِ بزرگ هم کارِ همین آقای مدیر است؛ همین آقای مدیری که زبانش گاه و بی‌گاه می‌گیرد و بعضی کلمه‌ها را چند بار تکرار می‌کند و گاهی آن‌قدر بی‌دست و پا به‌نظر می‌رسد که آدم فکر می‌کند چه‌قدر بی‌چاره است. مسئله‌ی اساسی نقشه است؛ نقشه‌ای که مو لای درزش نرود و همه را به حیرت وادارد. این کاری است که آقای مدیر به‌ کمکِ دو تا از کارکنانِ مؤسسه می‌کند؛ دو تا از کارکنانی که تماشای هر روزه‌ی انبوه، پول‌ها کم‌کم وسوسه‌شان کرده و سعی می‌کنند هفته‌ای چند بار دسته‌ای از اسکناس‌ها را با خود بیرون ببرند و ظاهراً مشکلی هم برای خارج کردنِ پول‌ها ندارند چون یکی از آن دو نگهبانِ ورود و خروجِ مؤسسه است و خودش باید همه را بگردد و بعد اجازه‌ی خروج بدهد؛ حتا آقای مدیر را. درواقع همین دزدی‌های کوچک است که آقای مدیر را گرفتارِ عدد و رقم‌ها می‌کند و البته آن‌قدر ماجرا برایش مهم است که در نهایتِ دقّت همه را زیرِ نظر بگیرد که ببیند سارقِ خرده‌پا کدام بخت‌برگشته‌ای است. نتیجه‌ی کشفِ آقای مدیر نقشه‌ی تازه‌ای است که می‌شود همه‌ی پول‌ها را از این ساختمان بیرون برد. البته بعد از این سرقت آب از آب تکان می‌خورد؛ حسابی هم تکان می‌خورد. می‌گویند دروغ هر چه بزرگ‌تر باشد باورپذیرتر است و این سرقتِ ۱۷۲ میلیون پوندی هم انگار دست‌کمی از آن دروغ ندارد.

داستانِ خودی‌ها بزرگ‌تر از همه‌ی سرقت‌های بانک است که تا حالا دیده‌ایم و طبیعی است که این داستان را نمی‌شود جوری تمام کرد که آبِ رفته به جوی برنگردد و همه‌چی مثلِ روزِ اوّل نشود؛ بنابراین در این رفت‌وآمدهای زمانی است که اطلاعاتِ تازه‌ای نصیب‌مان می‌شود و خیلی چیزهای دیگر می‌فهمیم و آقای مدیر هم دست‌ آخر آن‌قدر خوب بازی می‌کند که برگِ برنده‌اش را روی میز می‌کوبد و تصویری از خودش نشان می‌دهد که انگار می‌خواسته میزانِ طمع و وسوسه‌ی دیگران را بسنجد؛ وگرنه خودش هیچ نیازی به این پول‌ها نداشته و وقتی کامیونِ پُر از جعبه‌های پول را می‌آورد دمِ درِ مؤسسه‌ی لارسن هاوس و زنگ می‌زند که در را به رویش باز کنند، بیش از آن‌که در چهره‌اش نشانی از پاک‌دستی ببینیم؛ می‌شود ذکاوت و رندی و همه‌ی این صفت‌های مشابه را دید؛ مردی که می‌تواند همه را قربانی کند و خودش برنده‌ی بازی باشد. گاهی هم این‌طور است که بازنده در لحظه‌ای که هیچ‌کس خیال نمی‌کند بتواند خودش را جمع‌وجور کند و کاری از پیش ببرد برگِ برنده‌اش را روی میز می‌کوبد و با صدای بلند پایانِ بازی را اعلام می‌کند. به همین صراحت: گاهی بازنده همه‌چی را می‌بَرَد. 

خودی‌ها؛ ساخته‌ی جیمز کِنت

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢

گاهی خسته می‌شود آدم

 

شلوغیِ میدان را نمی‌بیند این ورونیکای سرخوشی که در خودش غرق است. حواسش جای دیگری‌ست که کاغذهایش پخشِ زمین می‌شوند. تنه زده‌اند به او. بعد در رفته‌اند. کاغذها را که جمع می‌کند و راه می‌افتد تازه چشمش می‌افتد به اتوبوس گردش‌گری؛ به گردش‌گری که دوربینِ عکّاسی به دست دارد؛ دختری که عکس می‌گیرد از همه‌چیز و این همه‌چیز شاملِ آدم‌ها هم می‌شود و یکی از این آدم‌ها همین ورونیکایی‌ست که کاغذبه‌دست محوِ دخترِ گردش‌گر می‌شود؛ دختری که انگار خودِ اوست و بی‌آن‌که آن لحظه چشمش به ورونیکا بیفتد دوربین را رو به او می‌چرخاند. این ورونیکاست در قابِ ورونیک. روزهای آخرِ ورونیکا.

لم‌ دادن روی صندلی و منظره‌ای در دوردست را دیدن. این کاری‌ست که ورونیک در خانه‌ی پدرش می‌کند وقتی می‌گوید «از چند وقت پیش این احساس غریب به من دست داده که انگار تنها رها شده‌ام؛ درحالی‌که هیچ‌چیز تو زندگی‌ام عوض نشده.» و پدر انگار حرفِ دخترش را می‌فهمد که می‌گوید «مثلِ این‌که کسی از زندگی‌ات ناپدید شده باشد.» یکی رفته است بی‌آن‌که دیگری از رفتنش خبر داشته باشد؛ بی‌آن‌که دیگری از بودنش خبر داشته باشد. یکی مانده است بی‌آن‌که از مسؤلیّتِ تازه‌اش خبر داشته باشد؛ بی‌آن‌که همه‌چیز را به‌دقّت دیده باشد. 

این الکساندر است که کُنتاکتِ عکس‌های ورونیک را برمی‌دارد و می‌گوید این‌جا کجاست؟ فرانسه؟ و جواب می‌گیرد که لابد کراکوف. بعد می‌رسد به عکسی که او لحظه‌ی آخر گرفته بود «این تویی با مانتو؟» شک می‌کند ورونیک ولی جواب می‌دهد «نه، من نیستم.» عکس را می‌گیرد و انگشتش را آرام روی عکس می‌کشد. «مانتوِ من نیست.» گاهی آدم خالی می‌شود از حس. کُنتاکتِ عکس‌ها را مچاله می‌کند. دستی می‌کشد به صورتش. «من نیستم.» گریه می‌کند.

گاهی آدم از هیچ‌چیز خبر ندارد. گاهی عکس ثبتِ لحظه نیست فقط؛ پیش‌گویی‌ست؛ خبری از آینده است؛ چیزی‌ست که آدمی چشم‌انتظارش نبوده هیچ‌وقت. عکسْ زمانِ متوقّف است انگار. لحظه‌ای‌ست از زمان. زمان را نگه می‌داری از سرِ علاقه شاید. چیزی را می‌بینی، یا کسی را و دوست‌اش می‌داری. دوست‌ داشتنی را که در نگاه‌ات هست منتقل می‌کنی به عکس. قاب می‌گیری چیزی را که هست. قاب می‌گیری یکی را که دوست می‌داری. یا جایی را که دوست می‌داری. ثبتش می‌کنی به‌نیّتِ یادآوری شاید. می‌خواهی هر بار دیدنش تو را یادِ لحظه‌ای بیندازد که احساس کرده‌ای. زمانِ متوقّفِ عکس با دیدنش جریان می‌یاید انگار. سدّ و مانعی گذاشته‌ای تا چیزی را نگه داری برای وقتِ مناسب. زمانی که می‌خواهی. زمانی که شاید به چشمت بهترین زمانِ ممکن است. زمانی برای سردرآوردن از زندگیِ دوگانه شاید.

نوشته بود «زندگی یگانه است. آدم‌ها دوگانه و چندگانه‌اند. برای همین آدم خسته می‌شود؛ خیلی هم خسته.» درست نوشته بود؛ مثلِ همیشه. 

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک؛ ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢

After Hours

 

 

 

مثلِ بعدازظهرِ پنج‌شنبه‌ای که امروز بود. پنج‌شنبه‌ای که بارانی بود. پنج‌شنبه‌ای که به تماشای ویترینِ کتاب‌فروشی‌ها گذشت. پنج‌شنبه‌ای که به ورق‌ زدنِ کتاب‌های کهنه و خاک‌خورده گذشت.

کتاب‌ها را یکی‌یکی انتخاب کردن و روی میز گذاشتن.

و بعد؟

زیرِ باران به خانه برگشتن. به چای داغ سلام کردن. به نان سوخاری سلام کردن.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢

La Nuit

 
 
 
شب چه ارتفاعِ غریبی دارد این‌جا که ایستاده‌ایم. آفتاب که نیست. ساعت‌هاست. چراغ هست. خیابان بدونِ چراغ ممکن نیست. مثلِ آدمی که بدونِ شب ممکن نیست.
  
ــ چرا کنار نیامد؟
 
کمک نمی‌کند این رفتن. شک می‌کند به رفتن. می‌ایستد. شروع می‌کند. تمام نمی‌شود. صاعقه می‌شود. می‌سوزد. می‌سوزاند. رها نمی‌شود از تن. از ماندن.  ایستادن. شروع می‌کند به رفتن.
 
ــ چرا کنار نیامد؟
 
از کجا به این‌جا رسیده صدایش؟
 
ــ همیشه که شب نیست. 
ــ روز هم شب است. 
ــ مثلِ قدم زدن در پیاده‌رو؟
ــ پیاده‌رو هم شب است.
 
می‌بینی؟
 
ــ چیزی برای شنیدن نیست؟
ــ همین کلمات.
 
چه‌کسی گفته بود از شب؟ سه بار. با صدای بلند. شب چه ارتفاعِ غریبی دارد. می‌گویم شب. می‌گوید شب. صدا می‌کنم شب. جواب می‌دهد شب. سکوت می‌کنم شب. سکوت می‌کند شب.
 
ــ شب که تمامی ندارد.
ــ هنوز بیداری؟
ــ خواب که نداریم.
ــ چرا کنار نیامد؟ 
  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢

Vivre Sa Vie

 

 

ــ آفتاب نیست؟

ــ سایه در کوچه است.

ــ راه از کوچه می‌گذرد؟

ــ برای گذشتن از کوچه باید این سایه را دید.

 

راه رفته است. مثل غروب. آفتاب هم. مثل من.

 

ــ کجاست پس؟

ــ رسیده شب. تمام شده روز. ادامه دارد حالا. شلوغ نیست کوچه. خلوت است. مثل من.

ــ این صدای رودخانه نیست؟

ــ ماه را نمی‌بینی؟

 

گفتم همیشه همین ساعت است. گفتم همیشه همین‌جاست. یک جای دنج. در سکوت.

 

ــ گوش کن:

دو چشم بسته‌ی من رو

صدای خسته‌ی من رو

کسی باور نداره

کسی باور نداره.

 

ادامه دارد خیال. مثلِ همیشه. نگاه می‌کند. خیره می‌شود. فکر می‌کنی به خیال. تمام نمی‌شود. شب ممتد است. ادامه‌دار.

 

ــ و روز؟

ــ نیامده هنوز.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢

La Notte

 

 

ــ در چشم‌های شب زُل زدن.

ــ شب که چشم ندارد.

ــ حالا ندارد؛ قبلاً داشت.

ــ کجا رفته پس؟ چشم‌هاش کجاست؟

ــ همین خطّ سفید را ادامه بده. می‌رسی به شب. بعد زُل بزن به چشم‌هاش.

ــ دوباره گفت چشم‌های شب.

 

همیشه محدود است. همیشه مشغول است. هر بار به چیزی. خیابان همین است. بستگی ندارد به شب. روز هم همین است. خانه به خانه هم که بگردید همین است. نام ندارد. نام‌ها همه محوند. بستگی به هیچ‌چیز ندارد. نه درخت‌های این خیابان که این‌وقت سال خشک‌اند نه این خطّ سفید روی آسفالت. همین خطّ سفید. آشناست. نه؟

 

ــ شب ادامه دارد در خیابان.

ــ درد همین است. آدم از درد می‌میرد.

ــ درد کجاست؟ این شب است.

ــ آدم به آدم فرق می‌کند. شب به این آدم که می‌رسد درد می‌شود. می‌گویی نه از خودش بپرس.

ــ خودش که نیست. هست؟

ــ نیست. درد بُرده این آدم را. شب بوده اوّلش. بعد درد شده.

 

نمی‌شود. من اصلاً چه‌طور بگویم این اسم را. این‌طور نمی‌شود که. درست نیست. همیشه همین‌طور می‌شود. خراب می‌شود. دست دراز می‌کنی و می‌بینی نیست. چشم‌ باز می‌کنی و می‌بینی نیست. نیست دیگر. نبوده شاید. هیچ‌وقت.

 

ــ خواب دیده‌ای؟

ــ خواب دیده‌ام.

 

سه بار بگو شب. سه بار با صدای بلند بگو شب.

شب. شب. شب.

شب ادامه دارد در خیابان. شب از پنجره داخل می‌شود. شب ادامه دارد در من. این‌جا. شب هست. همیشه هست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢

Seuls les anges ont des ailes

 

 

صبح خلاصه می‌شود در سکوتِ خانه این وقتِ صبح. خیال می‌کنی فروردین است. اردی‌بهشت. بهار است هنوز. صندلی را گذاشته‌ای رو به آفتاب. هنوز مانده تا گُل‌های قالی در آفتاب غرق شوند. خیال می‌کنی پنج‌شنبه است. اردی‌بهشت. عصر. رفته‌ای قدم بزنی که می‌رسی به رودخانه. خیال می‌کنی سه‌شنبه است. هنوز دی نیست. آخر آبان. رفته‌ای به تماشای تابلوهای رنگارنگ. شبْ بیرونِ در چشم‌به‌راه است.

ــ کجا رفته بودی؟

گوش می‌کنم. صدای نَفَس‌های مادری در خواب. خیال می‌کنم اسفند. خیال می‌کنم اردی‌بهشت. خیال می‌کنم کافه‌ای که همیشه خلوت است. همیشه دو صندلی برای نشستن دارد.

ــ کجا رفته‌ بودی؟

صبح خلاصه می‌شود در تو. همیشه بهار است تابستان.

ــ خیال می‌کنی نمی‌بیندش؟

ــ سرش به کتاب گرم است.

ــ بالا را نمی‌بیند؟

ــ می‌بیند؟

ــ حواست نیست. خیال می‌کنی نیست. هست. همان‌جاست که بوده. همان‌جور که لم داده. آرام. خواب می‌بیند اردی‌بهشت را.

نوشته است حاملانِ عرش‌اند.

می‌خواند حاملانِ عرش‌اند.

کتاب را نمی‌بندد. بالا را می‌بیند. بهشت در یک‌قدمی‌ست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

Plein soleil

 

 

کسی نیست. آفتابِ این سه‌شنبه مشکوک است. در راه درخت نیست. رودخانه نیست. دیوار نیست. سایه هست. کمی جلوتر از این‌جا. به دیوار فکر می‌کنم این‌جا که ایستاده‌ام. دیوار اگر بود پناهِ دست بود. به رودخانه فکر می‌کنم این‌جا که ایستاده‌ام. رودخانه اگر بود آفتابِ این سه‌شنبه این‌همه مشکوک نبود. هنوز مانده تا برسیم به رودخانه. چند کوچه بالاتر است. انتهای کوچه. خاطره‌‌ها چه پُررنگ می‌شوند در آفتابِ این سه‌شنبه.

ــ گوش می‌کنی؟

ــ چرا رودخانه باید از این کوچه بگذرد؟

ــ همیشه نیمکتی برای نشستن هست.

ــ ساعتِ بازیِ بچّه‌هاست.

ــ قرارِ ما همیشه همین ساعت است.

ــ دلم برای پاییز تنگ شده.

ــ گاهی آدم دلش نمی‌خواهد.

ــ خیال می‌کنی.

ــ گاهی آدم به رودخانه فکر می‌کند.

ــ همین نیمکت است. روبه‌روی سُرسُره.

ــ گاهی آدم به رفتن فکر می‌کند.

ــ چرا فکر می‌کند؟ چرا نمی‌رود؟

می‌رود. به درخت خیره می‌شود و می‌رود. آفتاب عمود می‌تابد و می‌رود. سایه در کوچه کش می‌آید و می‌رود. گیج می‌شود. چه آفتابِ داغی. می‌گوید متأسفم. چشم به رودخانه می‌دوزد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢

La chambre verte

 

 

... نوشته بود همیشه انگار پیِ کلماتی می‌گردیم که به درخت‌ها چسبیده‌اند. آفتاب که می‌زند کلمات را زیر برگ‌ها پیدا می‌کنیم. نوشته بود کلمه.

نوشته بود کلمات. یکی نیست که. کنار هم می‌نشینند و زیاد می‌شوند.

نوشته بود پست‌چی که در می‌زند نامه رسیده است. نامه که می‌رسد انگار معجزه‌ای اتّفاق افتاده. انگار معجزه‌ای تکرار شده. انگار حرف زدن فایده‌ای ندارد. بی‌حاصل است. مثل سرزمینی که دیگری گفته.

نوشته بود نامه‌ها مقدّس‌اند. نوشته بود شجاع‌اند. نوشته‌ بود سرگردان‌اند. نوشته بود پریشان‌اند.

این‌ها را نوشته بود. بعد اضافه کرده بود زندگی بدونِ این‌ها تکّه‌تکّه می‌شود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢

minute de vérité

   

آفتاب این ساعت نیست. نور هست ولی آفتاب نیست. میز همیشه همین‌جاست. پایینِ پنجره. پنجره باز می‌شود به کوچه. خلوت است این ساعت. مثل چند ساعت پیش. یا دیروز. کتاب‌ها روی میز است. لپ‌تاپ هم هست. دفترچه‌ی قرمز هم. خانه هم ساکت است. مثل کوچه. مثل چند ساعت پیش.

کتاب را برمی‌دارم. دوباره می‌خوانمش. این‌بار دقیق‌تر. انگار بهتر بفهمم این حرف‌ها را: زندگی صف منظّمِ اشباح است و خدا می‌داند چرا وقتی در آغوش می‌گیریم‌شان این‌قدر دل‌تنگیم. چرا وقتی تماشای‌شان می‌کنیم، وقتی می‌روند تا به سایه‌ها ملحق شوند، این‌قدر غم داریم.

مکث می‌کنم. از نو می‌خوانم. صفحه‌ای دیگر: می‌گویند این‌طور زندگی می‌کنیم و فشاری بی‌حد ما را به عقب هُل می‌دهد. می‌گویند قصّه‌نویس‌ها نمی‌فهمند که این چیزها یعنی چی؛ که اسیرِ تارهای‌شان می‌شوند. می‌گویند این‌طور زندگی می‌کنیم. همین‌قدر در فشار.

از پنجره آدمی پیداست. در پیاده‌رو. ورق می‌زنم: داریم شفّاف می‌شویم. ابرها هم زیاد می‌شوند. تاریخ ــ همه‌ی تاریخ ــ پشتِ این پنجره است. چه فایده‌ای دارد فرار؟

دیر است. به کار باید رسید.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢

Les quatre cents coups

 

 

 

ـ می‌بینی این خیابان را؟ پُر از آفتاب تابستانی.

ـ آفتاب همیشه هست. همیشه می‌مانَد.

بعد سر زدن به کوچه‌ی رنگ‌پریده‌ای که سال‌هاست کسی سراغش نرفته. درها همه رنگ‌پریده‌اند. رنگ‌ها در آفتاب پریده‌اند. در کوچه‌های رنگ‌پریده می‌شود گُم شد.

زیبایی رنگ‌پریده است در این عصر تابستانی.

ـ یک روز آدمی در این کوچه چشم باز کرد و آفتاب را دید. زیر آفتاب نفس کشید. قدم زد. و مُرد.

ـ تو می‌شناختی‌اش؟

آدم گاهی احتیاج دارد به کوچه‌ای رنگ‌پریده. احتیاج دارد به تماشای درهای رنگ‌پریده. گاهی احتیاج دارد به گُم شدن. نگاه می‌کند به خیابان و می‌گوید نمی‌شود. می‌گوید همین است که هست ولی نمی‌شود.

ـ چرا غروب نمی‌رسد امروز؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢

La Notte

 

… گفتم این کوچه را که دستِ چپ بپیچیم می‌رسیم به آن خیابانِ پنج‌شنبه‌ها و می‌رسیم به آن کتاب‌فروشیِ کهنه‌ای که از دور همیشه تعطیل است. کسی که در کوچه نبود. فقط ما دو تا بودیم که بی‌حرف می‌گذشتیم و چشم‌مان به جوب آب بود که پُرآب‌تر از همیشه بود این‌وقتِ شب. نور هم نبود در کوچه. چراغ‌ها همه خاموش بود. ماه هم نبود. ستاره‌ای فقط آن دورها برق می‌زد. دورتر از آن بود که حتّا پیش پای‌ ما روشن شود. کوچه تمامی نداشت. قدم می‌زدیم و صدای جوب بلندتر می‌شد. گفتم این کوچه‌ی دستِ چپ که می‌رسید به آن خیابانِ پنج‌شنبه‌ها. ولی نرسیده بود. ما هم نرسیده بودیم و هنوز کنار جوب بودیم و صدای جوب بلندتر شده بود. سر بلند کردم و دیدم آن ستاره هم دورتر شده است. گفتم این خیابان کجاست پس؟ گفتم انگار گم شده‌ایم در کوچه‌ای که راه ندارد به خیابانِ پنج‌شنبه‌ها.

ـ کجاست خیابانِ پنج‌شنبه‌ها؟

ـ از این کوچه که بگذریم می‌رسیم بهش.

ـ پس همین‌جور باید رفت.

ـ ولی گم شده‌ایم همین‌جور.

کوچه جای گم شدن نیست. جای رفتن است. گفتم حتماً این کوچه را بسته‌اند. یا ادامه‌اش داده‌اند. این کوچه می‌رسید به آن خیابان. می‌رسید به آن کتاب‌فروشی.

ـ ولی ما به خستگی رسیده‌ایم فقط. تاریکی هم که ممتد است.

ـ کجاییم ما؟


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢

La Vie matérielle

 

 

گفتم امروز را صرفِ تاریخ باید کرد. مثلِ جمعه‌ای که چند هفته پیش بود. مثلِ شنبه‌ای که شبیه همان جمعه بود. مثلِ روزهایی که آفتاب دیر غروب می‌کند. کتاب را باز کردم:

«هشت عدد تیهو و کبک من زدم. اغلب روی هوا زدم. امروز بسیار بسیار خوب تفنگ انداختم. دو تیهو روی هوا. یکی با این لوله، یکی با آن لوله زدم.»

گفتم امروز شبیه همان جمعه است. آفتاب هنوز در آسمان است. عمود می‌تابد. ورق زدم:

«کبکِ زیادی من ندیدم، امّا مردم شکار کردند. من نزدم، نه با قوش گرفتم، بادِ بدی می‌آمد. نشستم روی تپّه انار خوردم. چای می‌خوردم تماشا می‌کردم.»

عصر هم که می‌شود آفتاب می‌ماند. پُررنگ‌تر حتّا. ورق زدم:

«من هم بداحوال متّصل بینی پاک می‌کردم... به‌مرور الی جاجرود هفت عدد تیهو زدم... سردرد، زکام، سست، چیزِ غریبی شده بودم. غدقن شد کسی شکار نکند.»

ماگِ سفیدِ حلزونی را پُر از چای کردم. گوشه‌نشینی در این ساعتِ عصر. ورق زدم:

«احوالم باز خوب نبود. گلو و غیره درد داشت. سرِ ناهار دو سه عکس انداختیم.»

چای داغ است. مثلِ آفتاب در آسمانِ عصر. آخرین جمله‌‌ی امروز را می‌خوانم و کتاب را می‌بندم:

«گلویم باز درد می‌کرد... کنارِ رودخانه چادرِ عکس زده شد. دو سه صورت انداختیم.»

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢

چای نیمه‌شب

 

سرم به آخرین جرعه‌ی آخرین چای آخرین شنبه‌ی اردی‌بهشت گرم بود که یادِ کتابِ چای: تاریخچه، شیوه‌های تولید، مصرف و انواعِ آن [همراه با دستورالعمل‌هایی برای تهیه‌ی انواعِ چای سیاه، چای سبز، پونچ، چای سرد، پختِ نان و شیرینی‌های مخصوصِ چای] افتادم و دستورِ چای نیمه‌شب که ظاهراً وقتِ محبوبِ خیلی‌هاست. دستورِ سختی هم نیست؛ ولی اگر جمعیتِ حاضر در خانه‌تان به اندازه‌ی این دستور نیست، یا اصلاً تنهایید و بی‌خوابی‌ به سرتان زده، تعدادِ قاشق‌های چای را مطابقِ سلیقه‌ی خودتان تغییر دهید، همین‌طور شکر را که من مدت‌هاست از زندگی‌ام کنار گذاشته‌ام. نسخه‌ای که نویسنده پیچیده برای جمعی از دوستان است، شما می‌توانید یک ماگ یا بیش‌تر از این چای برای خودتان تدارک ببینید و در غیابِ دوستانِ هم‌کلام کتاب بخوانید:

 

چای نیمه‌شب

موادِ لازم برای ده نفر: شانزده قاشقِ چای‌خوری چای سیاه، یک لیتر آب، هشت عدد پرتقال، دو عدد لیمو و شکر

چای را به‌مدّتِ پنج دقیقه دَم کنید. آبِ میوه‌ها را بگیرید و به چای اضافه کنید. با شکر آن‌را شیرین کنید و حرارت دهید.

 

نامِ عکس ماگِ چای است؛ کارِ تیمی مارسی.

 

چای: تاریخچه، شیوه‌های تولید، مصرف و انواعِ آن [همراه با دستورالعمل‌هایی برای تهیه‌ی انواعِ چای سیاه، چای سبز، پونچ، چای سرد، پختِ نان و شیرینی‌های مخصوصِ چای]

آرنولد فولرز

ترجمه‌ی ملیندا اسکندری

انتشاراتِ ققنوس

چاپِ اوّل

زمستانِ ١٣٨١

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

این روزها که می‌گذرد...

 

 

 

... در زندگی فیلم‌هایی هست که تمامی ندارد. آغاز می‌شود بی‌آن‌که روزی تمام شود. مثلِ همین فیلم که در یکی از عصرهای تیره‌وتارِ نیمه‌ی اوّلِ دهه‌ی هفتاد شروع شد و هنوز تمام نشده. همه‌ی آن سال‌ها فقط نسخه‌ی پریده‌رنگی بود با صدایی معمولی. خیلی معمولی بعد فیلم‌نامه‌اش پیدا شد. در یک کهنه‌فروشی. ترجمه‌ی انگلیسیِ چاپِ لوریمر. و روزهای خوشی با دیالوگ‌ها و عکس‌ها گذشت. روزهای شور بود و شیدایی. حسرتِ دوباره دیدنش به دل مانده بود و کسی نسخه‌ی تمیزتری سراغ نداشت. طول کشید تا دی‌وی‌دی‌اش از راه برسد. و دیدنِ دوباره‌اش کشفِ تازه‌ای بود انگار. همه‌چیز را از بَر بودی. دیالوگ‌ها را. صحنه‌ها را. خیال ‌کردی باید کاری کنی و نشستی به ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌ای که می‌دانستی نمی‌شود چاپش کرد. مهم نبود چاپ کردنش. کاری بود که باید می‌کردی. روزهای ژول. روزهای جیم. روزهای کاترین. بعد که تمام شد رفت تو فولدری که اسمش را حالا گذاشته‌ای علی‌هذا. دو سال پیش بود که بهترین نسخه‌ی فیلم به دستت رسید. دو حلقه. یکی فیلم و آن‌یکی مخلّفاتی بی‌نظیر. کشفِ تازه؟ تازه‌تر از تازه. انگار هیچ‌وقت ندیده باشی این فیلم را و انگار همه‌چیز را در ذهن ساخته باشی. همه‌چیز را خیال کرده باشی. و فقط فیلم نبود. رمانِ آنری‌پی‌یر روشه هم بود؛ ترجمه‌ی انگلیسی‌اش با مقدّمه‌ی فیلم‌سازِ محبوبت. خواندنش انگار کلیدی بود که قفل‌های بسته را یکی‌یکی باز کرد. پنجره‌ای بود که رو به فیلم باز می‌شد. همه را می‌دیدی. آدم‌ها را. انتخاب‌شان را. چه می‌کردند ژول و جیم؟ چه کرد کاترین؟ حالا که فردای یک شبِ بارانی‌ست می‌نشینی گوشه‌ای که چشمت به کسی نیفتد. که هیچ صدایی نباشد. لیوانِ چای را یک دست می‌گیری و کتاب را دستِ دیگر و دوباره می‌خوانی داستانی را که دوست می‌داری. به خودت قول می‌دهی که روزی همه‌ی داستان را ترجمه کنی. می‌دانی نمی‌شود چاپ کرد. ولی مهم نیست چاپ کردنش. خیال می‌کنی باید کاری کنی. فکر می‌کنی به روزهای ژول. روزهای جیم. روزهای کاترین. فکر می‌کنی به کاترین. فکر می‌کنی و می‌نویسی کاترین...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟

 

 

 

تمامی ندارد. همیشه هست. گاهی خودش خسته می‌شود. بعد می‌رود ناپدید می‌شود. امّا تحمّلِ دوری برایش سخت است. برمی‌گردد. بازی از نو. امسال می‌شود ده سال. تابستان می‌شود ده سالگیِ این‌ هم‌نشینی. جدّی نبود اوّلش. گاه و بی‌گاه بود و بعد ناپدید می‌شد. مثلِ این سال‌ها. بعد یک‌بار برگشت و ماند. درد است دیگر. وقتی بماند از پا می‌اندازد آدم را. از پا هم انداخت. بیست‌وچند روز روی تختِ بیمارستان‌ها. بعد هم که استراحتِ مطلق در خانه. شش سال بعدش از نو پیداش شد. بازی از نو. آشنای قدیمی بود حالا. آشناتر. ماند و از پا انداخت. بعد دوباره ناپدید شد تا امسال. حالا دوباره آمده است. درد است دیگر. از پا می‌اندازد. حس می‌کنی نیمی از تَنَت نیست. بودنش را می‌بینی ولی نیست. جایش را می‌دهد به درد. بعد تن می‌دهی به بودنش. هست. همان همیشگی. انگار همیشه بوده. جای این چهار سال را که نبوده پُر می‌کند. نه این‌که نبوده. سر می‌زده فقط. حالا ولی برگشته. مثلِ ده سالِ پیش. مثلِ چهار سالِ پیش. بیش‌تر باید دراز کشید. سخت است نشستن. وقتی‌ست برای بیش‌تر خواندن. برای بیش‌تر دیدن. درد است دیگر. تمامی ندارد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢

اوّل شخصِ مُفرد

 


... یکی از شب‌های خستگی‌ست که باید نشست گوشه‌ای که جای دنجی باشد و نور هم کم باشد و لیوانِ چای هم کنارِ دست باشد و بعد دفترهای سیاه و سرخِ همیشگی را روی زمین چید و کتاب‌های همیشه‌ورق‌خورده را روی زمین چید و چای نوشید و دست دراز کرد و کتابی از روی میزِ کوچکِ کنارِ کتاب‌خانه برداشت و با صدای بلند وَ هذا کِتابٌ لا رسالَهَ بَعده/ لَقَد ضَجَّ مِن شَرحِ المَوَدَّهِ کاتِبی را خواند و باید به آخرین نامه‌ها فکر کرد و به یاد آورد چه کلماتِ شگفتی دارند آخرین نامه‌ها و فکر کرد هر کلمه‌‌ی این نامه‌ها انگار تراکمِ احساسِ آدمی‌ست که این کلمات را در خیال آورده و کلمه‌ای را که خیال کرده بهتر است نوشته و باید آن وَ سَیلَ دُموعی بانتثارِ الکَواکِبِ را که حالا خوانده‌ای گوشه‌ای نوشت و فکر کرد چه داستانِ آشنایی‌ست داستانِ کتابی که صبح می‌خوانده‌ای و فکر کرد به مردِ آن داستان که همه‌ی روز را در خیابان‌ها چرخیده و یقه‌ی پالتوِ کهنه‌اش را بالا داده و به آن خیابانِ بلندبالای همیشه‌آشنا فکر کرده که آخرین خانه‌ی آخرین کوچه‌‌اش وعده‌گاهِ سال‌های دور بوده و حالا نیست و از خانه‌ای که آن‌جا بوده چیزی نمانده و فکر کرد به مردِ این داستان که راه را کج می‌کند و پا به کوچه‌ای می‌گذارد که سال‌هاست روی سنگ‌فرشش قدم نگذاشته و خوب می‌داند خبری از آن وعده‌گاه نیست و بعد که به جای خالیِ خانه‌ی محبوب می‌رسد روی تنه‌ی درختی که سال‌ها پیش بُریده‌اند می‌نشیند و لحظه‌ای به جای خالیِ خانه‌ای که نیست خیره می‌شود و بعد دست می‌برد به جیبِ پالتوِ کهنه و دنبالِ سیگاری می‌گردد که سال‌ها پیش همین‌جا گذاشته و هرچه می‌گردد خبری نیست و بعد یادش می‌آید سال‌هاست سیگار را کنار گذاشته و بعد یادت می‌آید داستانِ این مردِ مغموم را تا همین‌جا خوانده‌ای و ادامه‌ی داستان را گذاشته‌ای برای فردا صبح و دوباره کتابی را که دستت گرفته‌ای ورق می‌زنی و می‌خوانی وَ ما کانَ قَلبی غَیرَ مُجتَنِبِ الهَوَی/ فَدَلَّتهُ عَینی بالغُرورِ و دُلَّتِ و فکر می‌کنی به فیلمی که همه‌ی عصر را به آن فکر کرده‌ای و فکر می‌کنی به زنی که چشم‌های زیبایی داشت و مردِ فیلم اسیرِ همین چشم‌ها شده بود و اسیرِ همین نگاهِ بی‌اعتنا که مرد را نمی‌دید و مرد خیال می‌کرد هیچ‌کس را نمی‌بیند و خیال کرده بود زن چشم به افق دوخته و جایی را می‌بیند که دیگران نمی‌بینند و چشم‌به‌راهِ چیزی‌ست که دیگران نمی‌دانند و فکر می‌کنی چه آشناست این بی‌اعتنایی و انگار جای دیگری هم سراغ گرفته‌ای از این بی‌اعتنایی و کتاب را ورق می‌زنی و می‌رسی به تَمیسُ وَلَم تُحسِن إِلَیَّ بِنَظرَهٍ/ مَلَکتَ غِنیً لاتَکبُرَنَّ عَلَی فَقری و فکر می‌کنی چرا وقتِ خواندنِ سعدی در این ساعتِ شب باید این چیزها را به یاد بیاوری و فکر می‌کنی چرا همیشه وقتی این ساعتِ شب گوشه‌ای می‌نشینی و چای می‌نوشی و کتابی ورق می‌زنی این چیزها را به یاد می‌آوری و کتابِ سعدی را آرام می‌بندی و روی میزی کوچکی نزدیکِ کتاب‌خانه می‌گذاری و دراز می‌کشی روی قالی و خیره می‌شوی به سایه‌ای که آن بالا روی سقف تکان می‌خورَد...

 سقف؛ عکسی از استیو جورل 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢

سالِ نو مبارک

 

 

دارد می‌رود. ساعتی بعد که نه. چند دقیقه بعد. لحظه‌ای هست و بعد نیست می‌شود. جایش را می‌دهد به سالِ نو. تمام می‌شود. انگار که نبوده هیچ‌وقت. امّا همیشه چیزهایی هست. تمام نمی‌شود همیشه. سالِ نو هم که بیاید هست. کاری هم نمی‌شود کرد. همین‌طورهاست انگار. این‌جا که نشسته‌ام چشمم به کتاب‌هاست. از دور نگاه می‌کنم. عطف‌ها که درست نمی‌بینم. نوشته‌شان پیدا نیست از این‌جا. امّا می‌دانم هر کتابی چه نامی دارد. بس که روزها نزدیکِ این کتاب‌ها گذشته. با این کتاب‌ها. آخرین چای سال را ریخته‌ام. از این‌جا عکسِ کیشلوفسکی هم پیداست. در کتاب‌خانه‌ای که آن‌سوتر است. دورتر از این‌یکی. روزهای آبی‌ست. نشسته روی پلّه‌ها. فکر می‌کند. خیال می‌بافد. آینده را تصوّر می‌کند. هرچه هست حالِ من است انگار. فکر می‌کنم به ساعتی بعد. ساعت که نه. دقیقه‌ای. ساعتِ سعد است انگار. فکر کردن به آینده. خیال بافتن است البته. امّا آدم اگر خیال نبافد چه باید بکند؟ حقیقت از پا درمی‌آورد آدم را. پُتک است. می‌کوبد و لِه می‌کند. خیال است که می‌ایستد و پُتک را کنار می‌زند. آدم در فاصله‌ی حقیقت و خیال است که زندگی می‌کند. دلم خوش است به روزهای در راه. به خلوتیِ پارکی که دلم تنگ شده است برای پیاده‌روی و دویدن در آن. به موسیقی‌های غریبی که انگار برای چیزی دیگر ساخته شده‌اند. از این‌جا که نشسته‌ام عکسِ ژولیت بینوش هم پیداست. ژولیِ عزیزِ آبی. ژولیِ مغمومِ آبی. برگه‌های نُتِ پاتریس در دست. چشم‌های اولیویه خیره است به او. امّا ژولی انگار نمی‌بیندش. چشمش به نُت‌هاست. خاطره‌ی پاتریس است. یادگارش. خیال می‌کنم چه سالِ سختی بوده امسال. چه سخت شده در نبودِ پدر. پدر که رسمی‌ست. همیشه بابا بود. هنوز هم هست. همیشه چیزهایی هست که پاک نمی‌شود از ذهن. آخرین‌بار که بابا را دیدم. شب بود. آخرین‌بار که صداش کردم صبح بود. همین‌طورهاست دیگر. آدم است و یاد. سانتارکومارِ اوپانیشادها می‌گفت «یاد از هوا بالاتر است. یاد را از آدمی بگیر، دیگر نه می‌شنود، نه می‌اندیشد، و نه می‌فهمد. یاد را به او بازگردان، دوباره می‌شنود، می‌اندیشد، و می‌فهمد.» می‌شنوم. می‌فهمم. می‌اندیشم؟ نمی‌دانم. حالا که نباید به این چیزها فکر کرد. آخرین دقیقه‌هاست حالا. عکسِ بابا هم هست. روی میز. جایی که درست ببینمش. شیشه‌ی قاب را که پاک می‌کردم یادِ همان روز افتادم. دلم خوش است که بابا هم هست. همین‌جا. پیشِ ما. نشسته روی همین صندلی که آن‌ورتر است. لیوانِ چای در دست. خاطره می‌گوید. سال‌های دور نزدیک می‌شوند. احضارِ گذشته است خاطره. چای که تمام می‌شود همین‌جا می‌نشینم. نگاه می‌کنم به هفت‌سین. به گُل‌دان. چه دل‌نشین است. دوست‌داشتنی‌ست. باید آرام باشم. آرام‌تر. خیال می‌کنم جیزی به آرامش نمانده. از خودم می‌پرسم خوبی؟ و جوابِ خودم را آهسته می‌دهم. خوبم. آرام. می‌روم کنارِ میز. دست دراز می‌کنم. می‌رسم به گُل‌دان. چه خوب که هست. چه خوب که هستی. سالِ نو مبارک.  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱

C'est tout

 

 

 

مدادها. همیشه بوده‌اند مدادها. توی لیوان. یا روی میز. پیشِ کاغذها. همیشه کاغذی هم هست. سفید است معمولاً. کنارِ دفترچه‌ای که گاهی ورقش باید زد. دنیا در این دفترچه‌هاست. بیش‌ترشان کوچکند. بزرگ‌ترها کم‌اند. چهار پنج‌تا فقط. دوتا هم که بی‌خط و ساده‌اند. چند کلمه یا جمله‌ای در هر صفحه. یا شکلکی حتّا. چشم‌ها شاید. یا حروفی که پیچیده‌اند توی هم. چیزی که ساخته‌اند خواندنی نیست. حرفی‌ست که به حرف درنمی‌آید. انفجارِ بابل است انگار. مداد است که حروف را نوشته. نه دستی که مداد را گرفته. حرف‌های بی‌حرف. لحظه‌ای که حرفی نیست. به مُردن شبیه است انگار. به جان‌کَندن حتّا.  کلیدِ دنیاست این مداد وقتی می‌نویسد. بعد تمام می‌شود همه‌چیز با مُردنِ کلمه. با نبودن‌اش. چشم‌بستن‌اش. ندیدنِ کاغذ. تن‌ندادن به مداد. یک لحظه است فقط. حس می‌کنی تمام شده. چه هراسی دارد این تمام‌شدن.      

بعدِتحریر: نامِ عکس نقطه است. کارِ fani vlachou.                         

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱

این ساعتِ روز

 

       

                                       

   گفت سعادتی‌ست تماشای آن‌که در خیابان می‌رود این ساعتِ روز. گفت هر قدمی اشتغالِ خاطری‌ست این ساعتِ روز. گفت هر قدمی خیال‌بافتن است این ساعتِ روز. گفت مقدّر است خیال را ببافد این ساعتِ روز. گفت کلمه ثبت می‌شود بر خیالی که بافته می‌شود این ساعتِ روز. گفت خیال‌بافتن مراوده‌ی آدمی‌ست با خودش این ساعتِ روز. گفت پرداختنِ هستیِ تازه‌ای از نیستی‌ست این ساعتِ روز. گفت سر برآوردن است از فقدان این ساعتِ روز. گفت تثبیتِ زیستن است این ساعتِ روز. گفت طیّ خیال است که آدمی به خودش می‌رسد این ساعتِ روز. گفت این کلمه مدام در سرش می‌چرخد این ساعتِ روز. گفت بی‌کلمه تباه می‌شود آدمی این ساعتِ روز.

 

   بعدِ تحریر: نامِ عکس هست A flat story؛ کارِ پائولو روسو.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱

خود را ز سادگی به تو تعبیر می‌کنم...

 

 

   کاغذها همیشه بوده‌اند انگار. روی میز. لابه‌لای کتاب‌های کتاب‌خانه. کنار دفترچه‌های مالسکینی که پُر از غزل‌هایی در نتوانستنَند انگار. چندتایی سفید و چندتایی شطرنجی. هرکدام برای چیزی. خودکاری هم کنارشان هست. یا روان‌نویسِ آبیِ تیره‌ای. برای یادداشتِ چیزی. جمله‌ای. کلمه‌ای. دیالوگی که دوست داشته‌ام. جمله‌ای که باید می‌گفته‌ام. شعری که ترجمه کرده‌ام. همیشه کاغذی جا می‌ماند روی میز. یا روی صندلی. بعد که دوباره خوانده شد می‌رود کنارِ کاغذهای دیگر. یا می‌رود توی سطلِ زیرِ میز. کاغذهای زیادی هست لابه‌لای این مالسیکن‌های رنگی. بیش‌ترِ کاغذها سفیدند. یک چندتایی هم سبز و آبیِ کم‌رنگ. قرار نبوده رنگ‌ووارنگ باشند. ولی هستند. هر کاغذی تاریخ دارد. یکِ پنجِ هشتاد. سی‌ویکِ دوِ هشتادوسه. چندتایی بی‌تاریخ هم هست. بدخط‌تر از بقیه. تُندتر روی کاغذ آمده‌اند. به‌سرعت. دلیلی داشته لابد. این‌یکی سفید است کاغذش. با جوهرِ آبیِ تیره.‌ این است: همه‌ی ما نیازمندِ مقدارِ مُعیّنی از درد هستیم تا بتوانیم بعدها در موردِ خودمان قضاوت کنیم. و زیرش اسمِ دن چاون. داستانِ پشیمان. ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت. کارِ این کاغذها همین است انگار. مقدارِ معّینِ درد. دیدنِ درد. لمسِ درد. تیز است کاغذ. دست را می‌بُرد. بد می‌بُرد. و کارِ کاغذها انگار همین است. پشیمانی.

عکس کارِ پیتر بکِر است؛ چای.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

حیاتِ مجسّم

 

 

پارک شلوغ نیست این روزها. خلوت است در مقایسه با روزهای قبل. کسی هم اگر هست نشسته روی نیمکت. تنها یا با یکی‌دیگر. کم پیش می‌آید قدم بزنند در پارک. می‌نشینند روی نیمکت‌هایی که در سایه است. هوا رو به گرمی‌ است. روز به روز هم بهتر می‌شود. این‌ را جایی خوانده‌ام. کتاب بوده حتماً. گوشه‌ی ذهن مانده‌اند. بی‌دلیل. مثلِ هزار چیزِ دیگر. رغبتی که به زندگی نباشد هوای خوب معنی ندارد. مثلِ پیرمردی که می‌نشیند روی آخرین نیمکتِ پارک. سیگار به دست. روشنش می‌کند ولی نمی‌کشد. سیگار به دست می‌نشیند همان‌جا. در سکوت. هربار که می‌گذرم سیگار بیش‌تر خاکستر شده است. خاکستر که شد می‌تکانَدَش. همان‌جا. کنارِ نیمکت. روی زمین. بعد هم می‌اندازدش دورتر از آن‌جا که نشسته. انگار سیگاری نبوده هیچ‌وقت. فکر می‌کند انگار. به چه؟ پُر کردنِ اوقاتِ خود، در واقع، به معنیِ از دست دادنِ آن است. این‌ را هم جایی خوانده‌ام. این هم کتاب بوده حتماً. به دوراس شبیه است این جمله. کدام کتاب؟ یادم نیست.

بعدِ تحریر: عکس کارِ Michael Prince است. نیمکتِ پارک.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱

نَصیبُکَ فِی مَنامِکَ مِنْ خَیَالِ

 

 

 

خانه ماندن. پلّه‌ها را بالا و پایین رفتن. به کتاب‌ها سر زدن. روی زمین نشستن. تقویم را ورق زدن. از خانه بیرون زدن. پارک رفتن. قدم زدن. دویدن. خسته شدن. به خانه برگشتن. گوشه‌ی دنجی نشستن. روزهای گذشته را به یاد آوردن. تصادفِ شبانه را دوباره خواندن.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱

والَّذی تَمْطُرُ السَّحابُ مُدَام...

 

 

   ... یکی از شب‌های خستگی‌ست که باید نشست گوشه‌‌ای که جای دنجی باشد و نور کم باشد و لیوانِ چای داغ کنارِ دست باشد و کتاب‌ها را روی زمین چید و دست دراز کرد و کتاب‌ها را برداشت و یکی‌یکی ورق زد و سطرها را دوباره خواند و فکر کرد که هر سطر را چه‌روزی خوانده‌ای و کجا بوده‌ای که این سطر را خوانده‌ای و چه‌ کرده‌ای وقتی این سطر را خوانده‌ای و همین‌جور که چای می‌نوشی و کِیف می‌کنی از داغیِ چای و کِیف می‌کنی از بهارنارنجِ چای فکر می‌کنی چه روزهای خوشی گذشته با این کتاب‌ها و فکر می‌کنی دنیا چیزی کم داشته بی این کتاب‌ها و فکر می‌کنی همیشه دوست داشته‌ای این کتاب‌ها سفید بمانند و هیچ‌وقت دوست نداشته‌ای سیاه شوند و یادِ دفترچه‌های سرخ و سیاه می‌افتی و باز چای می‌نوشی و ورق می‌زنی و می‌رسی به جایی که نوشته شما از این محل خوش‌تان می‌آید و می‌دانی سطرِ بعدی‌اش این است که روزی در کتابی خواهد آمد این میدان‌گاه این گرما این رودخانه و مکث می‌کنی و دوباره می‌خوانی و ورق می‌زنی و می‌رسی به جایی که نوشته زن پس از گردشی در جاده‌های اطرفِ ویلا به خانه برگشته و گفته که هوا بیش از اندازه سرد است و علاوه بر این آدم را می‌ترساند و انگار که چیزِ آشنایی دیده‌ای و می‌روی سراغِ صفحه‌ی بعدی و از حفظ می‌خوانی شما قصّه را شنیدید و فکر می‌کنی این سطرها چه‌ آشنا مانده‌اند و چه خوب مانده‌اند در این سال‌ها و بعد کتاب را می‌بندی و می‌روی سراغِ کتابِ بعدی و پسرکِ خردسالِ گرسنه‌ای که دختر از توی زنبیلِ حصیریِ کنارِ دستش روی نیمکت دو تکّه نانِ مُربّایی برمی‌دارد می‌دهد دستِ بچّه و فکر می‌کنی چه‌ آشناست مکالمات و بعد که سر بلند می‌کنی بخاری از چای برنمی‌خیزد و چای سردِ سرد است و درد دوباره بیدار شده در پا و پا دوباره بی‌حس شده و آرام همان گوشه می‌مانی و چشم‌ها را می‌بندی و فکر می‌کنی که هر سطرِ این کتاب‌ها را چه‌روزی خوانده‌ای و کجا بوده‌ای که این سطر را خوانده‌ای و چه‌ کرده‌ای وقتی این سطر را خوانده‌ای و چای را سردِ سرد می‌نوشی... 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠

فاجعه خبر نمی‌کند؛ فاجعه خبر است

 

 

   آخرین حسرتم این است که نمی‌دانم پس از من چه پیش می‌آید. دورافتادن از این دنیای پُرتلاطم مثلِ ناتمام‌گذاشتنِ یک سریالِ پُرحادثه است. گمان می‌کنم در گذشته که سیرِ تحوّلاتِ دنیا کُندتر بود، کُنجکاویِ مردم هم درباره‌ی دنیای بعد از مرگ‌شان کم‌تر بود. باید اعتراف کنم که یک آرزو را با خود به گور می‌برم: خیلی دلم می‌خواهد وقتی که از دنیا رفتم، هر ده سال یک‌بار، از میانِ مُرده‌ها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و با وجود تنفّری که از رسانه‌های جمعی دارم، چند روزنامه بخرم. این آخرین آرزوی من است: روزنامه‌ها را زیرِ بغل می‌زنم، بعد کورمال‌کورمال به قبرستان بر‌می‌گردم و از فجایعِ این جهان باخبر می‌شوم؛ و سپس، با خاطری آسوده، در بسترِ امنِ گورِ خود دوباره به خواب می‌روم.

لوئیس بونوئل در کتابِ با آخرین نفس‌هایم، ترجمه‌ی علی امینی نجفی، انتشاراتِ هوش و ابتکار

 

   باخبرشدن از فجایعِ این جهان، انگار، میلی عمومی‌ست؛ تمامی ندارد؛ سیری‌ناپذیر است و ادامه‌دار. از بام تا شام. بیدار که می‌شویم اوّلین کارمان جست‌وجوی خبرهاست: در این چندساعت خوابِ ما چه‌کسی کجای این جهان چه‌ کرده ا‌ست؟ قبلِ خواب حتّا باید دوباره خبردار شویم از همه‌چیز. مرورِ بام تا شام. وقت می‌گذاریم برای خبردارشدن از فاجعه‌ای که گوشه‌ی دیگرِ این دنیا اتّفاق افتاده. خبرِ خوش کم است همیشه. خبرهای خوش سهمی از خبرها ندارند و خبرهای بد همیشه در صدرند. اوّل از همه. هر خبری، انگار، نشانِ فاجعه‌ای‌ست و اخبار، انگار، جمعِ فاجعه‌هاست؛ بسته‌ی پیشنهادی؛ مجموعه‌ای از فجایع که پیشِ روی ماست برای درس‌آموزی. آینه‌ی عبرتِ ما. گوش‌مان تیز است به شنیدنِ خبر. خبری که باشد، یک‌راست می‌رسد به گوشِ ما و چشم‌های‌مان، مدام، در جست‌وجوی خبری‌ست که به چشمِ دیگری نرسیده. امّا همین هم کافی نیست. با دیدنِ دیگری، درجا، بدل می‌شویم به گوینده‌ی خبر. اعلامِ فاجعه می‌کنیم با صدای بلند. شوق داریم برای علنی‌کردنِ فاجعه.

 

   شبکه‌های اجتماعی، انگار، راه افتاده‌اند برای کشفِ دوباره‌ی مراوداتِ انسانی و مراوداتِ انسانی، انگار، همین چیزهایی‌ست که، کم‌کم، از یاد بُرده‌ایم؛ شناختِ دیگران و گفتن از زندگی و بازکردنِ بابِ آشنایی با دیگرانی که، شاید، سلیقه‌ای دارند شبیهِ سلیقه‌ی ما. فکر می‌کنیم در این شبکه‌هاست که می‌شود زندگی را، ازنو، کشف کرد. امّا شبکه‌های اجتماعی هم، انگار، کم‌کم، بدل شده‌اند به شعبه‌ی دیگری از همان اخبار. چشم که باز می‌کنیم، می‌بینیم خبرها، یکی‌یکی، سر درآورده‌اند از شبکه‌های اجتماعی و هرکسی، بسته به سلیقه‌اش، خبری را با دیگران درمیان گذاشته است. رهایی از خبر، انگار، ممکن نیست. نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. جایی‌که گمان نمی‌کنیم خبری هست چشم‌به‌راهِ ما. خبری هم نیست که بابِ سلیقه‌ی ما باشد. شادی‌بخش هم نیست. نشانِ فاجعه‌ای‌ست در گوشه‌ی دیگرِ این دنیا. جهان به فاجعه زنده است و اخبار، انگار، چکیده‌ی فجایعِ روز است. خبرهای شادی‌بخش گفتن ندارند. میلِ عمومی به شنیدنِ فاجعه است. کجا کسی را سر بُریده‌اند؛ کجا یکی خودش را با بنزین به آتش کشیده؛ کجا یکی خانواده‌اش را به رگبار بسته و کجا یکی خبرِ جنگ با کشوری در همسایگی‌اش را اعلام کرده.  

 

   فاجعه خبر نمی‌کند هیچ‌وقت؛ فاجعه خبر است؛ خودِ خبر؛ همین چیزهای معمولِ همیشگی، همین روزمرّه‌ها که دست برنمی‌دارند از سرِ ما؛ از بام تا شام. هستند. همین‌جا. کنارِ دست‌ِ ما. پیشِ چشم‌های‌مان. کنارِ گوش‌مان. منتظرِ اجازه‌ی ورود هم نیست. ورود، انگار، آزاد است برای خبر. بی‌اجازه وارد می‌شود. اجازه نمی‌خواهد اصلاً. خبر فاجعه است؛ فاجعه هم که خبر نمی‌کند. هیچ‌وقت.

 

   راست گفته بود بونوئل. در گذشته سیرِ تحوّلاتِ دنیا کُندتر بود. کُنجکاویِ مردم هم درباره‌ی دنیای بعدِ مرگ‌شان کم‌تر بود. این یعنی فاجعه هم کم‌تر بود. فاجعه‌ها بزرگ‌تر بود. مصیبتی دنیا را می‌سوزاند. جنگ که می‌شد جهانی بود و ساکنِ این جهان چشم به آتش می‌دوخت و پیِ راهی برای خاموشی‌اش می‌گشت. امّا دنیا همان دنیا نیست. دنیای سال‌های جوانیِ بونوئل نیست. سیرِ تحوّلات شتاب گرفته است. به ساعت و دقیقه و ثانیه رسیده است. آن‌چه نهایت ندارد، انگار، درجه‌ی خودآزاریِ ماست در باخبرشدن از فجایعِ این جهان؛ در علنی‌کردنِ فاجعه.

 

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   راننده‌تاکسی، فیلمی از مارتین اسکورسیزی و پُل شریدر

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

کُلُّ شَمْسٍ مَا لَمْ تَکُنْهَا ظَلَام

 

 

 

   ... یکی از آن شب‌های خستگی‌ست که باید نشست گوشه‌ای که جای دنجی باشد و نور کم باشد و لیوانِ چای کنارِ دست باشد و دفترهای سیاه و سرخ را چید روی زمین و کتاب‌های همیشه‌ورق‌خورده را گذاشت روی زمین و چای نوشید و دست دراز کرد و دفتری برداشت و ورق زد و فکر کرد که هر سطرْ را چه‌روزی نوشته‌ای و کجا بوده‌ای و چه می‌کرده‌ای و همین‌جور که چای می‌نوشی و کِیف می‌کنی از بهارنارنجِ چای فکر می‌کنی که این دفترِ روزهای بهارِ دوسال پیش است و روزهای روزنامه و روزهای پیاده‌روی‌های طولانی و روزهای خواندنِ آن کتاب جیبیِ شعرهای شاعرِ محبوبِ همیشه که می‌خواستی ترجمه کنی و همان‌روزها به خودت قول داده بودی تمام می‌شود و شعرها را یکی‌یکی توی همین دفتری که ورق می‌زنی نوشته بودی و خط زده بودی و دوباره نوشته بودی و می‌رسی به آخرین شعرِ کتابِ شاعرِ محبوب که بلندترین شعرِ کتاب است و می‌خوانی و فکر می‌کنی چه می‌شود که خاطره‌ای سر بلند می‌کند از شبی که در آنی و فکر می‌کنی که چه می‌شود که رودخانه‌ی همیشه‌جاری گریه‌ی مدام‌اش را گره می‌زند به دریا و فکر می‌کنی که ماندن شبیه اسکله‌ای‌ست در صبح‌گاه و فکر می‌کنی که چرا نوشته وقتِ رفتن است و فکر می‌کنی چه‌قدر شاعر است آن‌که این شعر را نوشته و چه غمی در این ترانه‌ی نومیدی‌اش هست و فکر می‌کنی که همین‌روزها باید دوباره این سطرها را بنویسی و خواندنی‌تر بنویسی و بفرستی برای کسی که قدرِ کلمه را می‌داند و فکر می‌کنی قدرِ شعر را شاعرْ بهتر می‌داند و دفترِ جلدسیاه را می‌بندی و می‌روی سراغِ دفترِ بعدی که جلدِ سرخی دارد و روزهای تابستانِ دوسال پیش است و خانه‌نشینی و بیماری و قرص‌های رنگ‌ووارنگ و نسخه‌های ریزودرشت و روزهای خستگی و بی‌حوصلگی و همین‌جور ورق می‌زنی و چای را سرد می‌نوشی و فکر می‌کنی که هر سطرْ را چه‌روزی نوشته‌ای و کجا بوده‌ای و چه می‌کرده‌ای...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠

باشد که نتوان یافتنْ دیگر چُنین ایّام را...

 

 

  ... خیابانِ همیشه‌شلوغی‌ست که دوستش می‌داری و از هر خیابانِ دیگرِ این شهر بیش‌تر دوست‌‌اش می‌داری و وعده‌گاهِ پنج‌شنبه‌های توست در این چندسال‌ و گاهی کناره‌ی این خیابانِ همیشه‌شلوغ را ترجیح می‌دهی به پیاده‌رویی که خوب می‌شناسی‌ و همین‌جور راه می‌روی برای خودت در این کناره و در این پنج‌شنبه‌ای که آخرین روزِ تابستان است به داستان‌هایی فکر می‌کنی که این‌روزها خوانده‌ای و فکر می‌کنی چه می‌شد اگر حرفِ دل‌اش را زده بود این آدمی که همیشه ساکت بوده و چه می‌شد اگر گفته بود چه خواب‌هایی برای این دنیا دیده و چه می‌شد اگر گفته بود چه خواب‌هایی برای خودش دیده و چه می‌شد اگر این خواب‌ها را با صدای بلند گفته بود و فکر می‌کنی به شعرهایی که این‌روزها خوانده‌ای و فکر می‌کنی چه شاعرِ خوبی‌ست این شاعری که کتابش این‌روزها کتابِ بالینیِ توست و فکر می‌کنی که کاش می‌شد این شعرها را فارسی نوشت و فارسیِ این شعرها خواندنی می‌شد و فکر می‌کنی به فیلم‌هایی که این‌روزها دیده‌ای و فکر می‌کنی چه‌چیزی در پاتریکِ جین هست که دوست‌اش می‌داری و تو را یادِ چه‌کسی می‌اندازد این مردِ مغموم و این لبخندی که روی لب‌اش هست چرا شبیه لبخند نیست و چرا بیش‌تر شبیه غصّه‌ای‌ست که جا خوش کرده روی لب‌ها و چرا شبیه خاطره‌ی روزهای رفته است و فکر می‌کنی به همین‌چیزها و راه می‌روی و راه می‌روی و می‌بینی سردرآورده‌ای از پیاده‌رویی که خوب می‌شناسی و فکر می‌کنی به خاطره‌ها و فکر می‌‌کنی به روزهای رفته و فکر می‌کنی به روزهای نیامده و فکر می‌کنی به خیابان همیشه‌‌شلوغ و آفتاب هنوز در آسمان است در این آخرین روزِ تابستان...  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

که هرچه دوست پسندد به‌جای دوست نکوست...

 

 

   ... بهترین دوستِ دنیاست این دوست‌جان که همیشه دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و امروز هم که داشته‌ای به چیزهایی فکر می‌کرده‌ای که نباید فکر می‌کرده‌ای قرار گذاشته برای چای‌خوری در غروبِ شنبه‌ای که امروز بوده و دعوتت کرده به خوردنِ نان‌ و پنیر و گوجه‌ای که بهتر از خوراک‌های دیگر ا‌ست و چشیدنِ طعمِ تازه‌ی چای دل‌پذیری که بعدِ نوشیدنِ سه فنجان ازش شده است چای محبوبِ این روزهات و فکر می‌کنی به طعم و بوی این چای دل‌پذیر که عسل دارد و باید آن‌را داغِ داغ نوشید و فکر می‌‌کنی به این‌که دوست‌جان همیشه عشقِ چای بوده و چای را دوست می‌داشته و چای‌های تو همیشه هدیه‌ی این دوست‌جان بوده و این چای‌ها که هنوز دست‌ نخورده‌اند و مانده‌اند گوشه‌ای برای روزِ مبادا هدیه‌ی دوست‌جان بوده‌اند و فکر می‌کنی چه‌خوب که دوست‌جان هست و با دیدنش می‌شود چیزهایی را فراموش کرد و چه‌خوب که دوست‌جان قرارِ چای‌خوری می‌گذارد در این غروبِ شنبه‌ای که گذشت و لبخندی روی لبش می‌نشیند که به همه‌ی دنیا می‌ارزد و فکر می‌کنی برای همین چیزهاست که دوست‌جانِ دیگری توی این دنیا نیست و به خانه که می‌رسی دفترِ جلدسیاهت را باز می‌کنی و توی صفحه‌ای که سفیدِ سفید است می‌نویسی بهترین دوستِ دنیاست این دوست‌جان که همیشه دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند...

بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی نیست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠

موردِ کنج‌کاوی‌برانگیزِ گالیمار

 

 

   عنوان‌بندیِ اوّلِ فیلم عطرِ ایوون، ساخته‌ی پاتریس لوکُنت. هم نامِ رمان (ویلای دل‌گیر) و نویسنده (پاتریک مودیانو) را نوشته‌اند، هم نامِ ناشر (گالیمار) را. یادم نمی‌آید در فیلمِ دیگری نامِ ناشر را در عنوان‌بندیِ اوّل دیده باشم؛ هرچند گالیمار هم ناشری معمولی نیست و همین‌که کتابی را منتشر کند ضمانتی‌ست برای خواننده که از خواندنِ آن کتاب پشیمان نمی‌شود‌. بااین‌همه از بینِ خواننده‌های احتمالیِ این وبلاگ کسی فیلمِ (اقتباسیِ) دیگری را هم به‌یاد می‌آورد که نامِ ناشر در عنوان‌بندیِ اوّلش آمده باشد؟

   عطرِ ایوون، ساخته‌ی پاتریس لوکُنت، براساسِ رمانِ ویلای دل‌گیر، نوشته‌ی پاتریک مودیانو

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠

آن نه زلفَ‌ست و بناگوش که روزَست و شبَ‌ست...

 

 

   ... این مهتابیِ خانه‌ای‌ست که دوستش می‌داری و یک صندلی همیشه گوشه‌ی دنجِ این مهتابی هست که شبیه صندلی‌های کافه‌ای‌ست که دوستش می‌داری و این صندلی را گذاشته‌ای یک گوشه‌ی پاک و پُرنورِ مهتابی که جای کتاب‌خواندن است این‌وقتِ شب که نورِ آسمان همین مهتابی‌ست که آن بالا می‌بینی و یک چراغِ کم‌نورِ کم‌رمق هم هست که نورش برای خواندن کافی‌ست در این شبِ تابستانی و روی میزی که کنارِ صندلی‌ست دفتری گذاشته‌ای برای روزِ مبادا و یک لیوان چای برگاموت که بوی بهارنارنج بالا می‌زند از آن و یک کتاب گرفته‌ای دستت که به‌ دردِ همین مهتابی می‌خورَد و فقط وقت‌هایی که نشسته‌ای روی این صندلی این کتاب را می‌خوانی و این کتاب را که می‌خوانی این چای را می‌نوشی و این چای را که می‌نوشی ماه آن بالاست و لیوان را دست می‌گیری و بوی بهارنارنج توی بینی‌ات می‌پیچد و می‌بینی نوشته نَحْنُ نَبْتُ الرُّبی وَ أنْتَ الغَمام و رو می‌کنی به دوستی که آن‌سوی میز نشسته است و گرمِ خواندنِ چیزی‌ست که دوستش می‌دارد و نگاه می‌کنی که حواسش نیست به لیوانِ چای خودش که شبیه لیوانِ چای توست و می‌گویی نوشته نَحْنُ نَبْتُ الرُّبی وَ أنْتَ الغَمام و می‌بینی که سر بلند می‌کند از روی کتاب و می‌گوید أنْتَ الغَمام را دوباره بخوان و دوباره که می‌خوانی‌اش سری تکان می‌دهد که انگار همه‌ی دنیا برای او همین أنْتَ الغَمام است و می‌گویی ادامه هم دارد و می‌خوانی کُلُّ شَمْسٍ مَا لَمْ تَکُنْهَا ظَلَام و می‌بینی که لیوانِ چای را برمی‌دارد و می‌نوشد و چای را بو می‌کشد و خیره می‌شود به جایی دورتر از این‌جا که نشسته و آهسته زیرِ لب می‌خوانی والَّذی تَمْطُرُ السَّحابُ مُدَام و فکر می‌کنی کاش باران می‌بارید امشب و همین‌جا می‌نشستی باران را می‌دیدی و فکر می‌کردی چه لذّتی دارد این‌جابودن و شعرخواندن در مهتابیِ خانه‌ای‌ که دوستش می‌داری...

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠

وصفَت نگنجد در بیان، نامَت نیاید در قلم...

 

 

   در زندگی روزهایی هست که فکر می‌کنی شبیه روزهای دیگر است و آفتابْ همان آفتابِ روزهای دیگر است و شهرْ همان شهرِ روزهای دیگر است و فکر می‌کنی تا غروبِ روزی که شبیه روزهای دیگر است چه می‌شود کرد و فکر می‌کنی تا غروب می‌شود سکوت کرد و چیزی نگفت و کتاب خواند و دست دراز می‌کنی از کنارِ تخت کتابی برمی‌داری و می‌‌خوانی ما وابسته‌ایم به نگرانی‌های سال‌های دور و نزدیک‌مان و کتاب را می‌بندی و می‌روی سراغِ کتابِ بعدی و می‌خوانی هزارسال گذشته از روزی که تو را ندیده‌ام و کتاب را می‌بندی و فکر می‌کنی به فیلم‌هایی که دیده‌ای و یادِ قولی می‌افتی که دخترک به برادرِ کوچکش داده بود و گفته بود همین‌جا بمان توی این کُمُد و کلید را نشانِ پسرک داده بود به‌نشانه‌ی این‌که برمی‌‌گردد و فکر می‌کنی که زمان‌ چه‌قدر بی‌رحم است و هر دقیقه‌ای که می‌گذرد برای دخترک ساعتی‌ست و زمان چه عذابی می‌دهد آدم را وقتی چشم‌به‌راه‌ است و فکر می‌کنی به مسافری که می‌خواسته ژاپن را به چشم ببیند و مرگ او را پس زده امّا خیال می‌کند مرگِ حقّ او بوده و حالا مردِ مُرده‌ای‌ست بینِ زنده‌هایی که نمی‌دانند زندگی یعنی چه و چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که اسمش را عوض کند و آدمِ دیگری بشود و آدمِ قبلی نباشد و فکر می‌کنی به آدمی که قهرمانِ رمانِ محبوبت بوده و شبیهِ آدمِ همین فیلم بوده و یادِ هزارچیز می‌افتی که ربطی به آن فیلم و این کتاب ندارد و یادِ شعرهای شاعری می‌افتی که شعرهای عجیب و دل‌چسبی می‌نویسد و کیلومترها دور از این‌جا می‌نشیند روی صندلیِ چوبیِ قدیمیِ خانه‌ای که صدسال عمر کرده و لیوانِ بزرگی چای را توی دست‌ می‌گیرد و خیره می‌شود به آبیِ آسمانی که انگار بدیلِ دریای اوست و هر ابری که می‌گذرد می‌شود بخشی از خیالاتِ او و بعد چشم‌هایش را می‌بندد و چای تلخش را تمام می‌نوشد و لیوان را خالی می‌کند و می‌شوید و می‌گذارد روی میزِ تحریر و شروع می‌کند به نوشتن و همین‌جور می‌نویسد و اعتنا نمی‌کند به ساعتی که سال‌هاست جا خوش کرده روی دیوار و عقربه‌هاش همین‌جور می‌چرخند و انگار عجله دارند برای رسیدن به جایی که معلوم نیست کجاست و کیلومترها دورتر از آن‌جا شعرهایش را روی این تخت‌خواب برای خودت می‌خوانی و کیف می‌کنی از شعورِ شاعر و هوسِ چای تلخ می‌کنی اوّلِ صبح و می‌روی اسبابِ چای صبح را فراهم کنی که می‌بینی تلفن زنگ می‌زند و زنگ که نیست آهنگِ آشنایی‌ست و می‌دانی از کجا آمده و یادت هست کجای موزیکالِ محبوبِ توست و کدام صحنه است که چارنفری دارند می‌رقصند و یک‌جورِ خوب و سرخوشی هم می‌خوانند و آهنگ همین‌جور ادامه دارد که فکر می‌کنی گوشی‌ات را خاموش کرده‌‌ بودی دیشب و از همان‌جا که ایستاده‌ای می‌دانی چه‌کسی چشم‌به‌راهِ برداشتنِ گوشی‌ است و آهنگِ آشنای موزیکالِ محبوب آهنگِ مخصوصِ آدمی‌ست که شبیه یکی از چارنفرِ فیلم است یک‌جور شوخی‌ است بینِ شما که دوست داشته‌اید فیلم را و قوری و چای خشکِ برگاموت را می‌گذاری روی میز و می‌روی سراغ گوشی‌ای که فکر می‌کرده‌ای خاموش بوده و صدای دوست‌جان‌ می‌پیچد توی گوشی و سلام می‌کند و می‌گوید و می‌خندد و شادی می‌کند و می‌گوید آماده باش که توی راهم و باید برویم دیدنِ چیزهای خوب و قشنگی که چارگوشه‌ی این شهر داریم و هنوز قطع نکرده‌ای گوشی را که در می‌زنند و سیمای دوست‌جان را می‌بینی توی آیفون که دست تکان می‌دهد از پایین و چای نخورده سوار می‌شوی و هنوز توی ننشسته‌ای که ضبط را روشن می‌کند و می‌بینی همان آهنگی‌ست که دلت تنگ شده برایش و هنوز همان‌قدر شنیدنی‌ست و هنوز مثلِ سال‌های دور خواستنی‌ست و چه خاطره‌های خوشی را زنده می‌کند و فکر می‌کنی چه دوستِ خوبی‌ست این دوست‌جان که در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و همین‌جور توی شهرِ خلوت می‌‌چرخید و چارگوشه‌ی دیدنی‌اش را می‌بینید و خاطراتِ روزهای رفته را مرور می‌کنید و حرف می‌زنید و می‌خندید و شاد می‌شوید و دوست‌جان به حرف می‌آید که گُشنه است و بیا برویم همان‌ جای همیشگی و روی همان صندلی‌های همیشگی و فکر می‌کنی همیشه همان همیشگی‌ها هستند که روزِ آدم را می‌سازند و می‌رسید به جایی که دوستش دارید و چیزی را سفارش می‌دهید که دوستش دارید و فکر می‌کنید چه روزهای خوشی داشته‌اید با این‌جا و این خوردنی‌ها و این گوشه‌ی دنج و این خلوتیِ صبح و این حرف‌ها و این خنده‌‌ی شیرین و همین‌جور که نشسته‌اید روی صندلی‌ها و فرانسه‌ی خوش‌طعمِ همیشگی را می‌نوشید و شیرینیِ سیبِ بی‌بی را می‌خورید به این فکر می‌کنی که حافظه چیزِ خوبی نیست و هر روزِ هفته کاش صبحِ جمعه‌ای بود که با تلفنِ دوست‌جان شروع می‌شد و روزهای قبلی را پاک می‌کرد و با چرخیدنِ توی شهر و رسیدن به جای همیشگی و سفارشِ چیزهای همیشگی ادامه پیدا می‌کرد و فکر می‌کنی به این‌که همیشه چیزهایی را باید دور انداخت و همیشه چیزهایی را باید نگه داشت و دلت خوش است به این‌که فکر می‌کنی دوست‌جان همیشه ماندنی‌ست وقتی در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و فکر می‌کنی انگار همین کافی‌ست برای نفس‌کشیدن در این روزهای نیمه‌ی تابستان که آفتاب عمود می‌تابد...

   بعدِتحریر: یک نوشته فقط یک نوشته‌ست و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

   بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠

چلپ‌چلوپی ناشیانه در حوضی گود...

 


 

   ... دفترچه‌ها همیشه یک‌جای زندگی بوده‌اند انگار. بینِ کتاب‌ها و روی میزها و صندلی‌ها. توی کیف‌ها و کوله‌ها و کنارِ تخت‌خواب حتّا. همیشه خودکاری روان‌نویسی مدادی بوده کنارش. دفترچه‌ها همیشه پُر شده‌اند از جمله‌ها و خوانده‌ها و دیده‌هایی که لابد قرار بوده روزی به کار بیایند. دیالوگی از داستانی که خوانده‌ام. شعری که ترجمه کرده‌ام. شرحِ رفتارِ آدمی که دیده‌ام؛ آدمی که نشسته بوده روی نیمکتِ پارک یا در میانه‌ی خیابان مبهوت بوده؛ انگار ناگهان همه‌چیز را فراموش کرده. امّا دفترچه‌های مالسکین همیشه ارج و قرب داشته‌اند و جایی برای خودشان داشته‌اند؛ جایی که روی میز بوده؛ کنار کتاب‌هایی که همیشه در دسترس‌اند؛ کتاب‌هایی که همیشه باید باشند. یکی از این مالسکین‌های بی‌تاریخ پُر از بیت‌های شاعری‌ست که بزرگ‌ترین شاعرِ دنیاست به‌قولی. و فقط بیت‌های شاعری نیست که بزرگ‌ترین شاعرِ دنیاست به‌قولی؛ چیزهای دیگری هم هست؛ مثلاً این‌یکی که انگار در همه‌ی دفترچه‌ها آمده و هربار با قلمی که رنگش فرق داشته با قبلی نوشته‌ام میم توی من می‌لولد. چنگولم می‌کشد. نوازشم می‌کند و می‌رود. آسمان آن‌چنان تهی زلال و کامل است، آن‌چنان یک‌دست و سبُک، که خستگی‌ها، ذرّه‌ذرّه، از کفِ پا و سرانگشتانم به در می‌شود ـ خستگی ِ باستانی، موروثی. خوشم. خوبم. شنگول و منگولم. کجا هستم؟ هیچ‌جا. نیمه‌شب است یا نزدیک سَحَر؟ نمی‌دانم. انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه‌ی پُرهیاهو نشسته‌ام، میان بی‌نهایتِ گذشته و بی‌نهایتِ فردا. نگاهم از اجسام و اشیاء، از دارودرخت و باغ و باغبان، از بنی‌آ‌‌دم و های‌وهویش، از زرق‌‌وبرق و بوق‌ها، از حرف‌ها و بلندگوها و از خودم ـ خودِ فاضلِ روشنفکرِ هنرمندم ـ فاصله گرفته و خیره به پسری کوچک است که سرِ بلندترین درختِ عالَم نشسته و چشمش خیره به عنکبوتی صبور است که آرام و بی‌سروصدا توری نازک می‌بافد. دفترچه‌ها همیشه یک‌جای زندگی بوده‌اند انگار. بینِ کتاب‌ها و روی میز‌ها و صندلی‌ها. توی کیف‌ها و کوله‌ها و کنارِ تخت‌خواب حتّا. همیشه دفترچه‌ای بوده برای درس و مشق. همیشه روزهایی بوده که کاری که برایم آسان بوده و حالا، یک‌مرتبه، بدون دلیلی آشکار، دلیلی قابلِ قبول و توجیه، تبدیل به جان‌کندنی دردناک شده، به دست‌و‌پا‌زدنی بی‌حاصل، چلپ‌چلوپی ناشیانه در حوضی گود، مثل دویدن در خواب، میخکوب روی نقطه‌ای ثابت. نمی‌توانم بنویسم. اعترافی تلخ. همین است که هست و نمی‌خواهم بنویسم. اعترافی تلخ‌تر. اگر هم بخواهم بنویسم ـ اگر ـ نمی‌دانم درباره‌ی چی بنویسم. حرف‌هایم ته کشیده و کفگیرم به ته دیگ خورده است. و کارِ این دفترچه‌های بزرگ و کوچک همین است؛ دست‌و‌پا‌زدنی بی‌حاصل، چلپ‌چلوپی ناشیانه در حوضی گود. کفگیر گاهی به تهِ دیگ می‌خورَد؛ دیگی که ته‌دیگی در آن نیست؛ دیگی که چیزی در آن نیست...


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠

زندگی در عشق، مُردن در خوشی...

 

  

   گاهی نوشتن از هر فیلمی، نوشتن از هر فیلم‌سازی، انگار، بازآفرینی دنیایی دیگر است. دنیایی داری که پیشِ چشمِ همه هست (همه می‌بینندش؛ کافی‌ست که چشم باز کنند) و دنیایی داری که مالِ توست (تو می‌بینی‌اش فقط؛ کافی‌ست چشم‌ها را ببندی). کارِ تو شاید درهم‌تنیدنِ این دو دنیاست؛ یکی کردن‌شان. به‌هم رساندن‌شان. ساختنِ دنیایی تازه. آفریدنِ دنیایی که همان دنیای قبلی نیست؛ هرچند شبیهِ دنیای قبلی‌ست. این دنیای توست. شده‌ای مالکِ اخترکی که اجازه داری چراغ‌هاش را مدام روشن و خاموش کنی. کسی دیگر نمی‌بیندش. اگر تو نگویی نمی‌بیندش. با چشم‌های بسته می‌بینی‌اش. چشم‌های بسته باز می‌شود وقتی دو دنیا یکی می‌شوند. دو دنیاست در یکی. ظاهرش از آنِ توست، باطنش از آنِ دیگری. کارِ تو نوشتن از این دو دنیاست؛ یکی کردن‌شان. و این می‌شود ترجمه‌ی احوالاتِ خودت، جست‌وجوی خودت در دنیایی دیگر. جایی که می‌شناسی‌اش، جایی که غریبه نیستی. جایی که خودت ساخته‌ای. جایی که مالِ توست. فیلم می‌بینی و می‌گویی این منم به‌جای او. این منم که عاشق می‌شوم. این منم که در عاشقی شکست می‌خورم. این منم که رفتنِ یار را می‌بینم. این منم که در فراقِ یار می‌میرم.

   خودِ فیلم است که می‌گوید چگونه باید بابِ گفت‌وگو را با او باز کرد. این خودِ فیلم است که می‌گوید چگونه ببینَم، چگونه تماشایم کن، بیش از یک‌بار ببینَم. یک نظر، یک نگاه که هیچ‌وقت کافی نیست. هربار از منظری ببینَم. آن حرف، آن اشاره، آن لبخند، ‌آن برقِ نگاه را خودش پیشنهاد می‌کند. می‌گوید ببین که آن پسرک چگونه قد کشیده و بزرگ شده. می‌گوید ببین که این خیابان‌ها چه‌قدر جان می‌دهند برای قدم‌زدن. ببین که خیابان جای پرسه‌زنی‌ست. ببین که این دل چگونه برای دیگری می‌تپد، بی‌آن‌که دیگری گوشه‌ی چشمی به این دل‌داده‌ی از پا افتاده داشته باشد. ببین که یار خوش‌ْچیزی‌ست. (در میانه‌ی فیلمی که ذهنت سراغِ مقالاتِ شمسِ تبریزی را می‌گیرد. کجا گذاشته‌ام کتاب را؟) ببین که در طلبِ عشق چه می‌کند این آدم. ببین که میلِ به داشتنِ دیگری، میلِ بودن با او، میلِ دیدنِ هر روزه‌ی او، چگونه آدمِ دیگری را خروارها زیرِ خاک دفن می‌کند. ببین که اگر خیال را جایگزین واقعیت کنی به کجا می‌رسی. ببین چه حالِ غریبی دارد آن‌که دو یار، دو دوست، در برابرِ چشم‌هاش به دریا می‌‌زنند و سواری‌شان غرق می‌شود و بی‌آن‌که او را در این بازی شریک کنند مرگ را به جان می‌خرند و حسرتی ابدی را به دلِ او می‌گذارند. ببین دنیا چگونه به آخر می‌رسد و روی سر هوار می‌شود وقتی یکی می‌بیند رفیقِ بیست‌ساله‌اش هیولای خودخواهی‌ست که جانِ دیگران را می‌گیرد و اعتنایی به هیچ‌چیز نمی‌کند. ببین چه می‌شود اگر یکی گم شود، اگر بودنِ تو بستگی داشته باشد به گم‌شدنِ دیگری. بودنت را به رخ می‌کشی، امّا نبودنِ اوست که به چشم می‌آید. ببین که خواست گاهی کور می‌کند آدم را، جبروتِ زنانه له می‌کند آدمی را که همه‌ی وجودش خواستن است. ببین که عشق چگونه می‌تواند آدمی را از پا درآورد و آدمی چگونه اسیرِ عشق می‌شود گاهی. ببین چگونه آدم بدل می‌شود به فنرِ ساعتی‌ در فشرده‌ترین حالتِ مُمکن و چُنین فنری اگر از جا بجهد چه می‌شود. ببین چگونه یکی از ریاضیات مثال می‌زند و آسمان و زمین را به هم می‌بافد و چرخیدنِ زمین را بهانه می‌کند برای ابرازِ علاقه به دیگری. چگونه بگوید که دوستش می‌دارد وقتی چیزی تا مرگ نمانده است. ببین چگونه نگفتن، پنهان‌کردن، دم‌نزدن و کتمان‌کردن می‌رسد به مرحله‌ی انفجار. آتشی می‌شود زیرِ خاکستر. می‌سوزد و کم‌کم شعله می‌کشد و بالا می‌آید و وقتی اوج گرفت خاموش‌کردنش اصلاً آسان نیست. اصلاً ممکن نیست. می‌سوزد و می‌سوزاند. ببین که هر فیلمی، هر کتابی، هر کلمه‌ای تو را به یادِ فیلمی، کتابی، کلمه‌ای دیگر می‌اندازد. مهمْ شاید آن حرف، آن اشاره، آن لبخند، ‌آن برقِ نگاه است که باید دیده شود، کشف شود و طوری به چشم بیاید که درْجا بدل شود به کلمه، به جمله، به نوشته. می‌بینی که می‌خواسته‌ای از فیلمی بنویسی که دوستش داشته‌ای، امّا درباره‌ی یکی نوشته‌ای که دوستش می‌داری. می‌بینی این کلمات در ستایشِ آن دیگری‌اند. می‌بینی آن حرف، آن اشاره، آن لبخند، ‌آن برقِ نگاه تو را یادِ دیگری می‌اندازد. ببین که هر فیلمی، هر کتابی، هر کلمه‌ای تو را به یادِ یکی می‌اندازد که روزهای برفی را پشتِ پنجره می‌نشیند و لیوانِ چای را با شکلاتِ ماکسیم می‌خورد...

   بعدتحریر: عکس‌ها، صرفاً، تزئینی نیستند.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠

یک میز، دو صندلی؛ یک قوری، دو استکان

کابتن ابو رائد

   

   ... آدم‌ها دوست دارند درباره‌ی آرزوهای‌شان حرف بزنند، درباره‌ی چیزهایی که در خیال‌شان به آن‌ها می‌رسند، یا درست‌ترش این‌که در زندگی (واقعیت) به آن‌ها نمی‌رسند. می‌شود فکر که این‌جور خیال‌ها، اساساً، بخشی از زندگیِ آن‌‌هایی‌ست که تنها هستند و زیرِ سقفی زندگی می‌کنند که دیگری زیرِ آن سقف نیست. این‌جوری‌ست که آدم در تنهاییِ خودش، در خانه‌ای که می‌داند آدمی دیگر پا به آن‌جا نمی‌گذارد، شروع می‌کند به حرف‌زدن با یک قابِ عکس، به درددل‌کردن با عکسی که نشان می‌دهد این خانه همیشه خالی نبوده است و توی این حرف‌هاست که این آدم، کم‌کم، شناخته می‌شود. وضعیت و موقعیتِ ابو رائد هم، درواقع، همین است: پیرمردی تنها که با خاطره‌ی همسرِ مُرد‌ه‌اش، اُمّ رائد زندگی می‌کند.

      بخشی از این برنامه را مرور می‌کنیم:

   نظافتِ سالنِ انتظارِ فرودگاه، بی‌اعتنا به چشم‌های احتمالاً کنجکاوی که صاحبان‌شان شاید بدشان نیاید چند کلمه‌ای با این پیرمرد حرف بزنند. برگشتن به خانه. احوال‌پرسی از اُمّ رائدی که حضورش در عکسی از او خلاصه شده است، عکسی در قاب. بعد نوبت می‌رسد به دردِدل با اُمّ رائد و گفتنِ این‌که «این پاها دیگه قوّت ندارن. دارن خسته می‌شن.» حالا چه‌چیزی می‌تواند این خستگی را، احتمالاً، تاحدودی برطرف کند؟ فنجانی چای. «می‌خوای یه چای بخوریم؟» این است که ابو رائد سینیِ چای به دست، می‌رود بالای پشت‌بام. جایی‌که شهر را می‌شود دید و آدم‌هایی که توی خیابان هستند، کوچک‌تر از همیشه، دیده می‌شوند. بعید است از آن پایین کسی نگاهی به بالا بیندازد و ابو رائد را این ‌بالا ببیند. این‌جا، این بالا، جایی‌ست برای تنهایی. یک میز نسبتاً کوچک آن بالا هست به‌اضافه‌ی دو صندلی. توی سینی هم یک قوریِ چای هست و دو استکان. به مرحله‌ی ریختنِ چای که می‌رسد، اوّل یک استکان برای اُمّ رائدِ غایب می‌ریزد و بعد یکی برای خودش...

    کاپیتان ابو رائد/ کابتن ابو رائد، ساخته‌ی امین مطالَقَه

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠

دوستت دارم پاریس...

Paris Movie Wals

  

   پاریس را ندیده‌ام هیچ‌وقت. بعدِ این هم نمی‌بینم احتمالاً. امّا فیلم‌هایی که در پاریس می‌گذرند فیلم‌های محبوبِ من‌اند انگار. دلیل هم نمی‌خواهد. دلیلِ خودِ شهر است انگار. تصویری از این شهر. جایی در این شهر. فکرکردن نمی‌خواهد. گوشه‌ی ذهنم جا خوش کرده‌اند. ۴٠٠ ضربه. از نفس افتاده. ژول و جیم. پیش از غروب. ماهِ تلخ. کلئو از ۵ تا ٧. دریمرز. پی‌یرو خُله. به پیانیست شلیک کنید. بوسه‌های دزدکی. آبی. فرانتیک. کَن‌کَنِ فرانسوی. ایرما خوشگله. زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک. آخرین مترو. آخرین تانگو در پاریس. اَمِلی پُلَن. یک مرد و یک زن. معمّا. دو روز در پاریس. زازی در مترو و راتاتویی...

   و حالا این کتاب از راه رسیده. هدیه‌ی دوست. چندروزی از روزهای عید لابد صرفِ این کتاب خواهد شد. ورق‌زدنش. خواندنِ پاریسِ فیلم‌ها و دیدنِ شهری که هیچ‌وقت ندیده‌ام، دیدنِ شهری که بعدِ این هم نمی‌بینم احتمالا...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

در روزهای آخرِ اسفند...

Instinc by Hengki Lee

  

   ... در زندگی روزهایی هم هست که خلوتِ عصرش، خوشی‌اش، به‌ یاد می‌ماند؛ پنج‌شنبه‌ای که در پارکی کوچک می‌گذرد. تماشای گربه‌ای شاید که از درخت بالا می‌رود به‌نیّتِ شکارِ کلاغی روی شاخه‌ای بالاتر. فکرکردن به طعمِ شکلاتِ تازه‌ای که سخت دل‌پذیر است. و مهم‌تر از این‌ها بودنِ کسی که درد را به سایه می‌برد، پاک می‌کند، محو می‌کند، دود می‌کند و به هوا می‌فرستد. کسی که بودنش نبودنِ درد است در پنج‌شنبه‌ای که در پارکی کوچک می‌گذرد...

   ... در زندگی روزهایی هم هست که شگفتی‌اش، خوشی‌اش، به یاد می‌ماند؛ شنبه‌ای که شال‌وکلاه کرده‌ای برای خریدنِ چیزی که دوستش می‌داری، در معیّتِ دوستی که دوستی‌اش را دریغ نکرده هیچ‌وقت. هدیه‌ای از دستِ دوست می‌گیری و چشم‌بسته می‌دانی همان چیزی‌ست که شال‌وکلاه کرده‌ای برای خریدنش. هدیه‌ی دل‌پذیری‌ست در غروبِ این روزهای آخرِ اسفند...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩

نامه سند است ماندگار است...

The Green Room

  

   نامه‌ خاصیتِ عجیبی دارد: حرف‌های شفاهی، چیزهایی که اگر به زبان بیایند، می‌توان جدّی‌شان نگرفت و از کنارشان گذشت، وقتی نوشته می‌شوند، واقعیت پیدا می‌کنند. هویّت‌شان تغییر می‌کند و سَند می‌شوند. نامه سند است. ماندگار است. هرقدر هم بگذرد، هست؛ در دسترس‌ است و می‌شود آن‌را خواند؛ یک‌بار و دوبار هم نه، هزاربار. حرف‌های شفاهی، بادِ هوا هستند. (قولی معروف) به زبان می‌آیند و می‌گذرند و ای‌بسا فراموش می‌شوند و فقط مکتوب‌شدن، روی کاغذ آمدن و ثبت‌شدن است که نجات‌شان می‌دهد. آن‌ها را روی کاغذ می‌نشاند تا چیزی شوند غیرِ آن‌که پیش از این بوده‌اند. (کلام بدل می‌شود به کلمه و کلمه از ابتدا بوده است.) و اگر این حرف‌ها، این کلمه‌ها، کلامِ پُرمهر و عاشقانه باشند و رازِ یک دل‌دادگی را فاش کنند و از گفته‌ی خود دلْ‌شاد باشند، همه‌چیز، آن‌وقت، رنگِ دیگری به خود می‌گیرد. دنیا بهشت می‌شود پیشِ چشمِ آن‌که نامه را نوشته است. (فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دلْ‌شادم/ بنده‌ی عشقم و از هر دو جهان آزادم.)

   چیزهایی را باید گفت که گفتنی‌اند؛ همین است که دوستت می‌دارم را باید به زبان آورد. گفتن‌اش آدم را آرام می‌کند. (آن‌را که می‌شنود چه؟ کاش آرام‌اش کند.) نوشتن آتش می‌زند به دلِ آن‌که نامه را می‌خوانَد؛ آن‌که نامه برای او نوشته شده است. می‌بینی نوشته است که دوستت می‌دارد. دوستش می‌داری؟ تردید نکن. راست بگو. حرف بزن. جوابِ نامه را چگونه باید داد؟ جوابِ نامه را چه باید داد؟ دوستت می‌دارمی روی سطرهای آماده‌؟ فرق است بینِ گفتن و نوشتن. گفتن است که آرام می‌کند، که هم‌سفری را آماده‌ی سفر، آماده‌ی رفتن، آماده‌ی نماندن می‌کند. (برویم؟/ برویم هرجا که دوست می‌داری.)

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩

چه می‌شد اگر تمام شب را در راه بودم؟

رولان بارت

  

   رولان بارت در آخرین نوشته‌ی خود، همیشه در سخن‌گفتن از آن‌چه که دوستش داری شکست می‌خوری می‌نویسد «چند هفته قبل، سفر کوتاهی به ایتالیا کردم. شبِ اوّل در میلان هوا سرد و ایستگاهِ قطار تاریک و کثیف بود. قطاری داشت آن‌جا را ترک می‌کرد. پشتِ کوپه‌هایش، پلاک‌های کوچک زردرنگی دیدم که روی‌شان نوشته بودند میلان ـ لتچه. خیال‌پردازی‌ام شروع شد: چه می‌شد اگر سوار این قطار، تمامِ شب را در راه بودم و در گرما و روشنایی و سکوتِ این شهرِ دور، لتچه، از خواب بیدار می‌شدم. این فقط یک خیال‌پردازی بود و ربطی نداشت به این‌که آیا، واقعاً، لتچه (که من تابه‌حال آن‌را ندیده‌ام) چنین جایی هست یا نه.»

   بعد، بارت به‌یادِ استاندال و سفرنامه‌اش رُم، ناپل، فلورانس [Rome, Naples et Florence] می‌افتد و به تقلید از او می‌نویسد «سرانجام من، مردی با این سنّ‌وسال هنوز دیوانه، ایتالیای زیبا، ایتالیای مادر را خواهم دید.» در ارتباط با این جمله دو پرسش به ذهنم می‌آید: اوّل این‌که جمله از آنِ استاندال است یا بارت؟ شاید هردو. دوّم چرا استاندال (بارت) در میلان فعلِ آینده را برای آن به کار بُرد و نوشت «خواهم دید»؟ زیرا ایتالیای خیال‌انگیز همیشه جایی دور، «جایی دیگر» است. ایتالیای استاندال (بارت) جایی رؤیایی بود و فقط در ذهنِ «او» (ارجاعِ این ضمیر به هردو نویسنده است) وجود داشت... ما، معمولاً، به چیزهایی دل می‌بندیم که فاقدِ آن هستیم.» [برای خواندن باقی این نوشته نگاه کنید به عشقِ استاندال، نوشته‌ی احمد اخوّت، فصل‌نامه‌ی زنده‌رود، شماره‌ی ۴٩، بهار و تابستانِ ١٣٨٨]

   برای رولان بارت سفر، شاید، همان جایی دیگر بود که باید می‌دیدش، باید کشفش می‌کرد؛ جایی غیرِ این‌جا، یا آن‌طور که در امپراتوریِ نشانه‌ها [Empire of Signs] نوشته است آن‌جا. در فصلِ اوّل همین کتاب نوشته است «اگر می‌خواستم مردمانی خیالی را تصوّر کنم، می‌توانستم نامی ابداعی بر آن‌ها بگذارم، آن‌ها را برای خود به موضوعی رمانتیک بدل کنم و به‌این‌ترتیب سرزمینی افسانه‌ای (یک گارابانیِ جدید) برای خود بسازم، بی‌آن‌که نیازی باشد تا هیچ سرزمین حقیقی‌ای را به خطر بیندازم (و حتّا برعکس، این خیال‌پردازیِ من بود که در نشانه‌های ادبی به خطر می‌افتاد)، و درنهایت می‌توانستم با این مردمانِ خیالی، بی‌آن‌که مدّعیِ بازنمایی یا تحلیلِ کوچک‌ترین واقعیتی باشم (رویکردهایی اساسی در گفتمانِ غربی) گوشه‌ای از جهان را به ذهن آورم (آن‌جا را).» [امپراتوریِ نشانه‌ها، نوشته‌ی رولان بارت، ترجمه‌ی ناصر فکوهی، نشر نی، ١٣٨٣]

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩

مثلِ همان‌روزها، مثلِ همین عکس...

احمد غلامی ـ عکس از محمّدرضا شاهرخی‌نژاد

  

هشتادوپنج باید باشد این عکس؛ یا هشتادوچار حتّا. شک دارم در تاریخِ دقیقش. عکس را محمّدرضا شاهرخی‌نژاد گرفته، گمانم. شرقِ دوره‌ی اوّل است. اوّلِ اوّل. آرژانتین، خیابانِ زاگرس، ساختمانِ شرق. باک‌مان نیست که از همشهری بیرون‌مان کرده‌اند، که همشهریِ ضمیمه (همشهریِ دوّم) بدل شده است به چیزی پیش‌پافتاده، به چیزی معمولی. پشتِ این شیشه‌ها اتاقِ ادب‌وهنر است. اتاقِ ادب‌وهنر بالکن داشت. بهش می‌گفتیم مهتابی. یادِ شاملو بودیم لابد که نوشته بود از مهتابی به کوچه. جمعیتِ ادب‌وهنر زیاد بود. (چندنفر بودیم؟) تنها گروهی بود شاید که اتاقِ مستقل داشت. (گروهِ دیگری هم بود؟) جدا از بقیه. قرنطینه بودیم شوخی‌شوخی! میز را گذاشته بودند وسط. همه که می‌نشستیم، می‌شدیم شوالیه‌های میزگرد لابد! مکافاتی بود اگر یکی نشسته بود آن‌ته، پشتِ همین شیشه‌ها؛ باید دورِ شمسی‌قمری می‌زد و جان می‌کَند برای رسیدن به درِ اتاق، برای رسیدن به راهرو. یک دیوار را پُر کرده بودیم از عکسِ فیلم‌ها و کارگردان‌ها و بازیگرهایی که دوست می‌داشتیم و آن‌یکی دیوار عکسِ نویسنده‌ها‌ی محبوب‌مان بود. کمبودِ امکانات بیداد می‌کرد! عکس‌ها پرینتِ سیاه‌وسفید بود. پُرِ پُر بود دیوارها و هرکسی، هر مهمانی که می‌‌آمد، اوّل همه‌ی عکس‌ها را از نظر می‌گذراند و بعد سرِ صحبت را باز می‌کرد. بالکنِ ادب‌وهنر خیلی هم بزرگ نبود. سه‌چارنفر که می‌ایستادند، پُر می‌شد. بیش‌تر جای دودکردنِ سیگار بود. دود ممنوع بود در گروه. کولر و بخاری هم نداشت اتاق؛ یکی از این گرم/ خنک‌کننده‌های مُدرن داشت و زائده‌اش را گذاشته بودند در این مهتابی و مثلِ چی می‌چرخید و صدا می‌کرد و گوش را کر می‌کرد واقعاً. اسمش هرچی بود، بهش می‌گفتیم زائده. همین بود که وقتی روشن بود و وِروِر صدا می‌کرد، در را می‌بستیم. این، لابد، یکی از آن‌ روزهاست که حالِ همه‌ی ما خوب بوده، باک‌مان نبوده از هیچ‌چی. حالِ آقای غلامی هم خوب بوده، خوبی معلوم است از چشم‌هاش، از لبخندی که نشسته روی لب‌هاش. خوب بوده و کاش این‌روزها هم خوب باشد حالش، مثلِ همان‌روزها، مثلِ همین عکس...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩

ناشتایی و دیگر هیچ

 Saturday breakfast by Alena Zhamozdik

   صبحانه. [صُ نَ/ نِ] (اِ مرکب) ناشتایی. زیرقلیانی. ناهارشکن. صفراشکن. ناشتاشکن. لقمه‌الصباح. چاشنی بامداد. لُهنه. آن‌چه صبح خورند چون چای و شیر و کره و نان و قهوه و مانند آن‌ها. || (ص نسبی) متعلق به صبح. منسوب به صبح.

لغت‌نامه‌ی دهخدا

   لقمه‌الصباح مسمار البدن

روایتِ مکرّر

 

   از وودی آلن نقل کرده‌اند که گفته صبح‌ها وقتی چشم‌ باز می‌کند و می‌بیند لازم نیست از رخت‌خواب یک‌راست راهیِ «مدرسه» شود و سرِ کلاسِ درس بنشیند، حس می‌کند خوش‌بخت‌ترین آدمِ روی زمین است. و حق با اوست دیگر؛ مالاندنِ چشم‌های خواب‌آلودی که میلِ به بیداری ندارند و غُرزدن زیرِ لب و پوشیدنِ رخت‌ِ مدرسه و ایستادن سرِ صف و تکان‌دادنِ لب‌ها کارِ لذّت‌بخشی نیست اصلاً. پس طبیعی‌ست که مقدّماتِ این «راهی‌شدن» هم لذّت‌بخش نباشد و یکی از مقدّمات هم همان‌چیزی‌ست که نامش را گذاشته‌اند صبحانه.

 

   این بود که وقتی به‌زور (زنگِ ساعت، صدای رادیو یا بزرگ‌ترها) خواب از چشم‌مان ربوده می‌شد و چاره‌ای نداشتیم جُز نشستن در رخت‌خواب و مالاندنِ چشم‌ها، علاقه‌ای هم به صبحانه‌ای که بزرگ‌ترها «صرف می‌کردند» نشان نمی‌دادیم. مهم نبود که ظرفی کره است و ظرفی پنیر و در پیاله‌ای مربّای آلبالو ریخته‌اند و در پیاله‌ای دیگر عسل هست و نانِ گرم هست و تخم‌مرغ و اصلاً هر چیزِ دیگری. مهم این بود که سرِ صبح بود؛ کلّه‌ی سحر، آفتاب نزده بود هنوز و آسمان تاریک بود و چشم‌ها هنوز گرمِ خواب بود و میلِ به خواب هنوز مانده بود. تماشای بزرگ‌ترهایی که بااشتها نان برمی‌داشتند و جوری کره و پنیر را به آن می‌مالیدند که انگار مهم‌ترین کارِ دنیاست هیچ لذّتی نداشت. و این لقمه‌ها، گاهی نصیبِ ما می‌شد. «بخور، بخور که دیر می‌شود.» گلو خُشک بود. زبان خُشک بود و هیچ‌چی این خُشکی را در آن ساعت و آن دقیقه برطرف نمی‌کرد؛ حتّا چای، حتّا شیر. صبحانه تا سال‌ها مقدّمه‌ی مدرسه بود.

 

   کشفِ صبحانه مالِ سال‌های بعد بود؛ مالِ روزهای خانه‌نشینی بود. خوابِ تمام خودش می‌رسد به بیداری. چشم باز می‌کنی و آفتاب در میانه‌ی آسمان است. میانه‌ی آسمان هم که نه؛ صبح است هنوز. در نهایتِ آسودگی می‌روی سروقتِ یخچال. چی هست و چی نیست. قوطیِ شیر را برمی‌داری. باز می‌کنی و می‌ریزی توی لیوان. شیر یا آب‌پرتقال یا شیر؟ «مسأله این نیست، وسوسه این است.» بستگی دارد به حال‌واحوال.

 

   شیر، گاهی، خوش‌طعم‌تر است اوّلِ صبح. آب‌پرتقال باید طبیعی باشد. از تکّه‌های پرتقال نباید غافل شد. زیرِ زبان که می‌روند حالِ آدم را خوب می‌کنند. خب، تنبلی هم هست البته. کی حوصله دارد سرِ صبح برای خودش آب‌پرتقال بگیرد؟ همیشه هم که فصلِ‌ پرتقال نیست و همیشه هم که پرتقالِ خوب در دسترس نیست. پس زنده باد آب‌پرتقالِ‌ بی‌شکرِ پالپ‌دار که یک شباهت دور و دیری دارد به آب‌پرتقالِ دست‌‌افشار. لیوانِ شیر، یا لیوانِ آب‌پرتقال به دست، می‌شود در خانه قدم زد. می‌شود نشست رو به پنجره، روی صندلی، روی زمین. می‌شود گوش سپرد به موسیقی. اصلاً مهم است که آدم صبحش را با موسیقی شروع کند. اصلاً مهم است که آدم شیرِ صبحانه، آب‌پرتقالش را با گوش‌دادن به موسیقیِ محبوبش سر بکشد.

 

   شیر یا آب‌پرتقال؟ همین فقط؟ نه. بستگی دارد به حال‌واحوال. گاهی فنجانی قهوه می‌تواند آدم را سرِحال بیاورد. چشم‌ها را باز می‌کند قهوه. شیرینش هم نباید کرد. تلخِ تلخ. اصلاً همین تلخی‌ست که چشم‌ها را باز می‌کند. ذهن را باز می‌کند. بعد همین‌جور که داری تلخیِ قهوه را روی زبانت حس می‌کنی، می‌بینی داری به هزارویک‌چیز فکر می‌کنی. می‌بینی برنامه‌ی روزانه‌ات را داری توی ذهنت مرور می‌کنی. می‌بینی از همین حالا آماده‌ای برای خوردنِ پای‌سیبِ عصرانه در کافه‌ی محبوبت. و خب همه که این تلخی را دوست ندارند. شیرینی را بعضی‌ها ترجیح می‌دهند به شیرینی. شاید اصلاً میلِ آدمی یک‌ساعت و یک‌دقیقه‌ای به تلخیِ قهوه باشد و یک‌ساعت و یک‌دقیقه‌ی دیگر به شیرینی. پای سلیقه وسط است دیگر. این است که شیرشکلات طعمِ بهتری پیدا می‌کند در این ساعت و دقیقه.

 

   شیرشکلاتِ شیرین را داغ باید سر کشید یا سرد؟ هرچیزی را روز و ساعتی‌ست؛ سرد و گرم خوردنِ شیرشکلات هم لابد مشمول همین روز و ساعت است. نقلِ زمستان و تابستان هم نیست فقط؛ گاهی در میانه‌ی تابستان، در اوجِ گرما، آدم سرِ صبح هوسِ نوشیدنِ شیرِ گرم می‌کند و گاهی در میانه‌ی زمستان که بادِ سرد آن‌سوی پنجره بیداد می‌کند، آدم هوسِ نوشیدنِ شیرِ سرد به سرش می‌زند. «دم را دریاب.»

 

   امّا صبحانه که فقط شیر و قهوه و آب‌پرتقال نیست. هر کاری را مقّدمه‌ای‌ست و مقّدمه‌ی صبحانه یکی از این‌هاست لابد. بی مقدّمه هم می‌شود سروقتِ صبحانه رفت، امّا لذّتِ صبحانه به «آمادگی‌»‌ست. آماده‌ی خوردن می‌شوی با این‌ها. به صرافتِ خوردن می‌افتی با این‌ها. و بعد؟ نوبتِ خوردنی‌ست یک‌چندی. صبحانه‌ی خانگی، شاید، همین نان و پنیر و چای باشد که سال‌هاست در هر خانه‌ای رواج دارد. نانِ تازه و پنیرِ لیقوانِ اعلا و چای صبحانه‌ی جمع‌وجورِ معقولی‌ست. «غافل نباید از این مختصر شویم.»

 

   امّا نباید خیال کرد که صبحانه‌ی سنّتیِ ما همین نانِ تازه و پنیرِ لیقوانِ اعلا و چای بوده است. قدیم‌ها عدسی می‌خورده‌اند برای صبحانه، حلیم می‌خورده‌اند، کلّه‌پاچه می‌خورده‌اند و آماده‌ می‌شده‌اند برای کارِ روزانه. و همه‌ی این‌ها یعنی یک وعده‌ی کاملِ غذایی. پیاله‌ای عدسی که تکّه‌ای کره رویش افتاده باشد و داغیِ عدسی کره را موردِ عنایت قرار داده باشد لذّتی دارد خوردنش. و حلیم هم همین‌طور است. از شکر حذر کنید، ولی دارچین را فراموش نکنید. دارچین و کره و چند دانه‌ی کنجد طعمِ معرکه‌ای دارد. پودرِ نارگیل را معلوم نیست کی به این فهرست اضافه کرده. شیرینی که قرار نیست بپزیم، حلیم می‌خواهیم بخوریم. و این‌ها، قاعدتاً، مالِ آن‌هاست که حوصله می‌کنند و سرِ صبح، کلّه‌ی سحر، از خانه بیرون می‌زنند و می‌روند تجریش و در حالِ خوردن آدم‌ها را که توی خیابان راه می‌روند تماشا می‌کنند و زیرِ لب می‌گویند چه روزِ خوبی، چه آفتابِ درخشانی.

 

   و در خانه چه باید کرد اگر هوسِ نان و پنیر و چای نکرده باشیم؟ نیمروی طلایی یا اُملت. بستگی دارد به حال‌واحوال و حوصله. «ساختنِ» اُملت به‌هرحال حوصله می‌خواهد. چندتا گوجه‌ی سرخِ خوب می‌خواهد که خوب رندیده شوند. از ربّ گوجه‌ی کارخانه‌ای هم حقیقتاً برحذر باشید که طعمِ اُملت را نیست و نابود می‌کند. گوجه‌ی رندیده را باید ریخت توی تابه و اجازه داد که خوب بپزد. مزاحمش نباید شد. شعله را نباید بالا کشید. بعد که کم‌کم افتاد به قُل‌قُل می‌شود یک گردو کره اضافه کرد به این گوجه‌ی رندیده و کره که آب شد تخم‌مرغ‌ها را ریخت توش و بعد که تخم‌مرغ‌ها سفت شدند شروع کرد به هم‌زدن‌شان. تخم‌مرغ‌ها را تا هنوز سفت نشده‌اند نباید هم زد. ناپختگی و خامی این‌جوری می‌ماند در عمقِ وجودش. می‌شود کمی زردچوبه بهش اضافه کرد. قدیم‌ها بهش می‌گفتند عروق الصباغین؛ می‌گفتند عروق الزعفران؛ می‌گفتند عروق الصفر. می‌شود کمی فلفل روش پاشید؛ اگر دچار عطسه نمی‌شوید. یا نمک؛ اگر فشار خون‌تان بالا نمی‌رود. و بعد که تخم‌مرغ‌ها هم زده شدند، می‌شود چند قطره شیر اضافه کرد به اُملت. رقیق می‌شود این‌جوری و می‌شود نان را سرِ سفره زد توی اُملت و خورد.

 

   همین و تمام؟ نه واقعاً. این خودش یک داستانِ دیگر است...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩

دایره‌ی زرد در دایره‌ی سفید...

نیمرو

   ظاهرِ ساده‌ی نیمرو غلط‌انداز است؛ آدم خیال می‌کند چیزی ساده‌تر از این پیدا نمی‌شود و کافی‌ست ظرفی، تابه‌ای، چیزی در کار باشد تا کره‌ای، روغنی، چیزی در آن بریزیم و بعد تخم‌مرغ را در آن بشکنیم و چنددقیقه بعد صاحبِ یکی از لذیدترین اطعمه‌ی دنیا شویم. امّا کاش به همین سادگی بود پختنِ نیمرو.

   نیمرو بستگیِ تامّ‌وتمامی دارد به کره و روغنش؛ به این‌که کره‌ی حیوانیِ گاوی و گوسفندی باشد، یا روغنِ مایعِ آفتابگردان و اصلاً روغنِ زیتون. هرکدامِ این‌ها را که بریزیم اثر دارد روی مزّه‌ی نیمرو؛ روی این‌که طعمش چه‌جور از آب دربیاید و این‌که سفیده‌اش بچسبد به ظرف یا نچسبد.

   دروغ چرا؛ خوب‌درآمدنِ نیمرو، شاید، بسته به ظرفش باشد و تجربه‌ی بزرگ‌ترهاست که می‌گوید نیمرو را نباید در ظرف‌های تفلون درست کرد. پیوندِ نیمرو و ظرف‌های روحی (رویی) پیوندی قدیمی و البته ناگسستنی‌ست و هیچ طبیبِ حاذقِ اهلِ بهداشتی هم نمی‌تواند جایگزینی برایش تدارک ببیند. تخم‌مرغی که توی ظرف‌های غیرِ روحی (رویی) به هیأتِ نیمرو درمی‌آید؛ چیزی کم دارد و این‌ کم‌داشتن را می‌شود توی مزّه‌اش حس کرد.

   بینِ روغنِ زیتون و کره‌ی حیوانی حقِ انتخاب دارید. با شماست که انتخاب کنید طعم‌وبوی کره را ترجیح می‌دهید یا بوی دل‌پذیرِ زیتون را. و روغنِ زیتون هم که فقط روغنِ زیتونِ بِکْر است؛ نه این تصفیه‌شده‌های بی‌بو و بی‌خاصیتی که بازار را پُر کرده‌اند. کره و روغن باید آن‌قدر باشد که تخم‌مرغ توش غلت بزند؛ که حس کند چیزی برایش کم نگذاشته‌اید و بعد که روغن یا کره شروع کرد به داغ‌شدن و صداکردن، تخم‌مرغ را باید به‌ طرفه‌العینی شکاند و طوری وسطِ این کره یا روغن ریخت که از همان اوّل سفیده‌اش شروع کند به پُف‌کردن. سفیده که معلوم است پُف می‌کند، ولی از زرده هم نباید غافل شد که خوب‌درآمدنش اوجبِ واجبات است در لذیذبودنِ طعمِ نیمرو. شُل که باشد یعنی درست نپخته و سفت که باشد یعنی خبری از نیمروی عسلیِ معرکه نیست.

   بستگی دارد به ذائقه‌ی آدم، ولی زرده‌ی پخته‌ای که بشود آن‌را ترکاند و با سفیده مخلوطش کرد چیزی نیست که بشود از خوردنش گذشت. امتحان کنید؛ کارِ ساده‌ای‌ست ظاهراً، ولی خوب‌درآوردنِ آن زرده اصلاً آسان نیست.

   این‌جور وقت‌هاست که می‌گویند «طرف این‌کاره است!»

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩

جاده آدم را می‌بلعد؛ تارعنکبوت است جاده...

 به‌یادِ شمیم هدایتی

   حالم خوش نیست؛ گیج‌ام، گُنگ‌ام، به‌هم‌ریخته‌ام، کلافه‌ام و تازه فهمیده‌ام دردِ این یکی دو روز چی بوده...

   دل‌اش می‌خواست ترجمه‌هاش را تو ایران‌دخت چاپ کند؛ تو آن نُه شماره‌ای‌ که درآمد و بعد درش را تخته کردند. نوشته بود که داستان‌ها را خودش انتخاب کند یا بهش پیشنهاد می‌کنند. کارِ من نبود، بخشِ من نبود و تا نامه‌ها ردوبدل شود و به جایی برسد ایران‌دخت هم رفت قاطیِ نیست‌ونابودها و حسرتش ماند به دلِ همه‌ی ما. ولی این شد شروعِ یک دوستیِ خوب؛ یک دوستیِ نادیده.

   نامه‌های وقت و بی‌وقتش نهایتِ ادب و احترام و محبّت بود و آدم مشتاق می‌شد که جواب بدهد؛ که بنویسد. می‌گفت همه‌ی وقتش صرفِ ترجمه می‌شود و تو نامه‌ی اوّلش هم نوشته بود که دارد رمانی از ناباکوف را ترجمه می‌کند. فارسی‌ش این‌قدر درست بود که بشود حدس زد ترجمه‌هاش هم خواندنی هستند. ترجمه‌اش فقط ناباکوف نبود؛ باقی چیزهایی هم که ترجمه می‌کرد همان‌قدر خواندنی به‌نظر می‌رسید: رمان‌های آن تایلر، رمانِ یان مک‌ایوان،‌ فیلم‌نامه‌های دیوید مامت، نمایش‌نامه‌ی آگوست ویلسن و رمان‌های براد کسلر که خودش نوشته بود حسابی خواندنی‌ست و حیف که خیلی‌ها چیزی ازش نخوانده‌اند. همه را قرار بود (و هست) که نیلا منتشر کند و خب وقتی ترجمه‌ای (کتابی) از زیر دستِ حمید امجد بیرون بیاید نمی‌شود تو صحّت و سلامت و درستی‌ش شک کرد. غصّه می‌خورد که کتاب‌هاش هنوز چاپ نشده‌اند. نوشته بود که یکی از رمان‌های آن تایلر اصلاحیه خورده و خبری از بقیه نیست. مشتاقِ خواندن‌شان بودم، ولی روم نمی‌شد ازش بخواهم فایل‌شان را برام بفرستد. سپرده بودشان دستِ ناشر...

   دنیای شیرینِ پس از مرگ هم بود؛ فیلم‌نامه‌ی آتوم اگویان که بعدِ چاهارسال بالأخره امسال رفته بود ارشاد تا بشود یکی از آن صد فیلم‌نامه‌ای که نشرِ نی قرار است منتشر کند. این‌یکی را هم خیلی دوست می‌داشت. نوشته بود که دوستش می‌دارد و نوشته بود که غصّه می‌خورد بابتِ چاپ‌نشدن‌اش...

   تو یکی از آن روزهای ناخوشی بود که نوشت «در کتاب‌خانه چشمم به دو کتاب از ژوزه مائورو ده واسکونسلوس افتاد که کنار هم گذاشته‌ام‌شان: درخت زیبای من و خورشید را بیدار کنیم. نمی‌دانم آن‌ها را خوانده‌اید یا نه؟ اگر خوانده‌اید که هیچ، اگر نه کتاب‌هایی هستند که خوب مفرّی‌اند برای گریز زدن به دنیایی دیگر، برای اندکی تنفس ِبی‌دغدغه.» هردو را خوانده بودم؛ سال‌ها قبل، ولی پیشنهادِ خوبی بود و دوباره رفتم سروقت‌شان. زه‌زه‌ی کتابِ اوّل می‌داند که باید با سختی‌ها کنار آمد و سختیِ زندگی را می‌شود با دوستان کم‌رنگ کرد. این است که دستِ دوستی می‌دهد به درختِ کوچکِ پرتقالی که حرف می‌زند، که دوستی‌ش را نشان می‌دهد و همین‌هاست که زندگی را آسان می‌کند برایش. خورشید را بیدار کنیم ادامه‌ی داستانِ قبلی‌ست؛ به همان لطافت، با همان نگاهِ انسانی...

   نامه‌ی آخر اوایلِ مهر بود به‌گمانم. درباره‌ی تکّه‌ای از یک ترجمه‌ی ناباکوف به فارسی که پیش‌تر همین‌جا، تو همین وبلاگ گذاشته بودم‌اش؛ کارِ مترجمی کم‌کار و سخت‌گیر. می‌خواست بداند چیزی را عوض نکرده‌ام؟ ترجمه دقیقاً همین است؟ همین کلمات؟ همین فارسی؟ چیزی را عوض نکرده بودم. ترجمه دقیقاً همان بود. همان کلمات. همان فارسی. لابد ربطی داشته به رمانی که از ناباکوف ترجمه می‌کرد. حیف که ازش نپرسیدم.

   حالا دل‌ام می‌سوزد که آدمی مثلِ او اسیرِ جاده شده. تهِ خط جاده بوده؛ آبانِ هشتاد‌ونُه. جاده به جوانی‌ش رحم نکرده، به کتاب‌هایی که ترجمه کرده، به کتاب‌هایی که دوست داشته ترجمه کند. نشده دیگر. جاده آدم را می‌بلعد. اسیرش می‌کند. تارعنکبوت است جاده...

   کاش حالا غرقِ آرامش باشد شمیم هدایتی.

 

   بعدِتحریر: یادداشتِ حمید امجد را هم درباره‌ی شمیم هدایتی این‌جا بخوانید.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩

از آن قیافه‌ها بود که گاهی می‌شود باهاشان زندگی کرد...

 

Anna Schmidt

   ... این‌جوری بود که مارتینز به حرف آمد. داشت حرف می‌زد و آسمان پُشتِ پنجره تاریک و تاریک‌تر می‌شد. لحظه‌ای که گذشت دید دست‌هاشان باهم آشنا شده‌اند. بهم گفت «نمی‌خواستم عاشق بشوم؛ اقلّاً نمی‌خواستم عاشقِ دوستِ هری بشوم... هوا خیلی سرد بود و از جا بلند شدم که پرده را بکشم. دستم را که کشیدم، دیدم تو دستش بوده. بلند شدم و نگاهی به صورتش انداختم. داشت نگاهم می‌کرد. مسأله این بود که خوشگل نبود؛ از آن قیافه‌ها بود که گاهی می‌شود باهاشان زندگی کرد؛ قیافه‌ای عینِ نقاب. حس کردم پا گذاشته‌ام به کشوری تازه‌ که از زبانش سر درنمی‌آورم. همیشه خیال می‌کردم آدم حواسش جمعِ خوشگلیِ زن‌ها می‌شود. ایستادم کنارِ پرده و همان‌جور که می‌خواستم بکشمش بیرون را دید زدم. ولی جز صورتِ خودم که تو شیشه پیدا بود هیچ‌چی نمی‌دیدم. دوباره نگاهی به اتاق و دختره انداختم. دختره گفت هری آن‌دفعه چی‌کار کرد؟ دوست داشتم بگویم لعنت به هری؛ هری که مُرده، خُب هردومان هم دوستش داشته‌ایم، ولی مُرده و مُرده‌ها هم قرار است فراموش شوند. ولی به‌جای این حرف‌ها فقط گفتم خودت چی فکر می‌کنی؟ با سوت همان آهنگِ همیشگی‌اش را می‌زد؛ انگار هیچ اتّفاقی نیفتاده. همان آهنگ‌ را یک‌جورِ خیلی‌خوبی براش با سوت زدم. دیدم نفسش را تو سینه حبس کرده. نگاهی انداختم به دوروبرِ اتاق و بی‌این‌که فکر کنم این کار، این ورق، این قُمار، درست است یا نه، گفتم هری مُرده. نمی‌شود که تا ابد بهش فکر کنی.»

   بعدِ تحریر: روزهایی هم هست که برمی‌گردی به قبل؛ به یک‌سالِ پیش؛ به یک‌سال و چندماهِ پیش... بعد می‌نشینی به ورق‌زدنِ کاغذهایی که مالِ امسال نیست، مالِ این روزها نیست و کلمه‌هاش یادت می‌اندازد یک‌سال و چندماهِ پیش همه‌چی جورِ دیگری بوده و دنیا دنیای دیگری بوده و خیال می‌کرده‌ای که این کلمه‌ها نجاتت می‌دهد و حالا خواندن‌شان معنای دیگری دارد و لعنت به کلمه...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩

زمین چرخید تا ما را به هم نزدیک‌تر کند...

   21 گرم

   ... پاول صاحبِ قلبِ شوهرِ سابقِ کریستیناست و قلبی که پیش از این برای کریستینا می‌تپیده حالا هم به مسئولیتش عمل می‌کند؛ هرچند بدنِ پاول این قلب را پس زده و راهی جز مردن برایش نگذاشته. پیش از آن‌که مرگ بر پاول غلبه کند، در مکالمه‌ای غریب سعی می‌کند علاقه‌ی «قلب»یِ خود را به کریستینا نشان دهد و در جوابِ کریستینا که می‌پرسد «ریاضیاتِ پیشرفته درس می‌دید؟» جواب می‌دهد «بله، همینو.» حالا کریستینای کنج‌کاو می‌پرسد «حالا بهشون چه چیزهایی یاد می‌دید؟» و پاول فرصتی برایِ ابراز [اظهار؟] علاقه‌ی «قلب»ی‌اش پیدا می‌کند. می‌گوید «این‌که اعداد احساس دارند. این‌که اعداد زندگی را توصیف می‌کنند. این‌که گاهی اوقات در اعداد نظم هست و گاهی اوقات آشفتگی. این‌که در هر حرکتی از زندگی و در هر جلوه‌ای از کهکشان عددی پنهان شده. این‌که عددی هست که می‌خواهد جیغ‌کشان به ما چیزی بگوید... بهشون درس می‌دم که یک عدد همیشه دری‌ست رو به رازی عظیم‌تر از ما و این‌که هیچ رازی از این بزرگ‌تر نیست که دوتا آدم با هم آشنا می‌شن... اوجینو مونته‌خو رو می‌شناسی؟

   کریستینا: نه، کیه؟

   پاول: یه شاعر ونزوئلائیه، شاعرِ محبوب من. شعری داره که می‌گه: «زمین چرخید تا ما را به هم نزدیک‌تر کند...» خیلی اتّفاق‌ها باید بیفته تا دوتا آدم با هم آشنا بشن. ریاضیات درباره‌ی همینه.»

   طبیعی‌ست که کریستینا هم می‌داند ماجرا ربطی به ریاضی ندارد و می‌داند این‌همه ارجاع به اعداد و دم‌زدن از ریاضی وقتی به شعرِ یک شاعرِ ونزوئلایی می‌رسد یعنی پای چیزِ مهم‌تری در میان است. «قلبِ» همسرِ ازدست‌رفته‌ی کریستینا درونِ سینه‌ی پاول است و، ظاهراً، آن مهر و محبّت، چنان در قلب خانه کرده که با عوض‌شدن صاحب‌خانه هم از بین نرفته...

   بعدتحریر: گفت‌وگو‌ها ترجمه‌ی مهدی مصطفوی‌ست در کتابِ‌ فیلم‌نامه‌ی ٢١ گرم، نشرِ نی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩

این روزها که می‌گذرد...

 قهوه؛ کارِ نادیا ماسلووا

   ... روزهایی هم هست که فکر می‌کنی شبیه روزهای دیگر است وقتی چشم باز می‌کنی و می‌بینی سقف همان سقفِ دیروز است و خانه همان خانه‌ی همیشه است و دوروبرت پُر است از چیزهای همیشه و بین این چیزهای همیشه کارت‌پستالی هست که جا خوش کرده توی قاب و این کارت حواست را می‌برد به سال‌های رفته و روزهای گذشته و لحظه‌های سپری‌شده‌ای که حالا خیال می‌کنی چه‌قدر دورند و چه‌قدر دیر شده برای این‌که بخواهی به آن روزها برگردی و اصلاً چه فایده‌ای دارد به آن روزها برگردی وقتی این‌ روزهات پُر است از همین سقفِ همیشگی و همین خانه‌ی همیشگی و همین چیزهای همیشگی و زندگی چه چیز عجیبی‌ست اصلاً...

   ... روزهایی هم هست که فکر می‌کنی خانه جای ماندن نیست بس‌که همه‌چی آشناست در این خانه و باید از این خانه بیرون زد و باید رفت سراغ آن کهنه‌فروش‌های افسرده‌ای که خاک همه‌ی مغازه‌شان را برداشته و کتاب‌ها را حوصله ندارند که پاک کنند و هوای مغازه‌ یک‌جور دیگر است و شبیه هوای بیرون نیست و یک‌ بوی کهنگی دَرَش هست که شبیه کتاب‌خانه‌ی آقابزرگ است و چه‌ روزهای خوشی در آن کتاب‌خانه گذشته و چه ساعت‌های دل‌پذیری بوده که سپری شده و حالا چه‌قدر دور شده‌ای از آن روزها و آن ساعت‌ها و چه‌قدر روزها سریع می‌گذرند و زندگی جه چیز عجیبی‌ست اصلاً...

   ... روزهایی هم هست که فکر می‌کنی شبیه روزهای دیگر است وقتی چشم باز می‌کنی امّا شبیه روزهای دیگر نیست وقتی تمام می‌شود و شب که می‌شود فکر می‌کنی به این‌که چه بعدازظهر دل‌انگیزی بوده و چه خوش گذشته در این عصر دوست‌داشتنی و چه طعمِ خوشی داشته آن قهوه و چه مزّه‌ی خوبی داشته آن کیکِ پنیر و چه هم‌نشین خوبی این بوده دوستِ عزیز و چه لذّتی داشته این هم‌نشینی و هم‌کلامی و با خودت می‌گویی چندکلمه‌ای برای خودم باید بنویسم که یادم باشد روزهایی هست که شبیه روزهای دیگر نیست و روزها شاید بستگی کاملی دارد به آدم‌ها و آدم‌ها هستند که رنگِ روز را عوض می‌کنند و کاش رنگِ روزها همیشه همین‌رنگی باشد و کاش هیچ روزی شبیه روزهای دیگر نباشد و یک‌جور خوب و دل‌انگیزی باشد و برسد به بعدازظهر دل‌انگیزی که طعم قهوه‌ی داغ و کیکِ پنیر می‌دهد و زندگی چه چیز عجیبی‌ست اصلاً... 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩

این روزها که می‌گذرد...

وقتِ چای؛ عکسی از مارگاریتا بولاتووا

   ... این‌جوری‌هاست که بعضی روزها را باید تنها گذراند و پیاده‌روی در خیابان‌ها را به هم‌نشینی با دیگران ترجیح داد و راه رفت و فکر کرد و خیال بافت و حوصله‌ی سررفته را برگرداند سرِ جایش و بعضی روزها را باید تنها گذراند و هیچ‌جا به‌اندازه‌ی خیابان‌های شلوغ به‌دردِ تنهایی نمی‌خورد وقتی آدم‌ها فقط به رفتن فکر می‌کنند و رسیدن و خیال‌شان هم نیست که یکی از همین آدم‌های کناردست‌شان پیاده‌روی را به هم‌نشینی با دیگران ترجیح داده و دارد خیال می‌بافد و خوش است که حوصله‌ی سررفته دارد برمی‌گردد سرِ جای خودش...

   ... بعضی روزها را باید دور از چشمِ دیگران بود و تنهایی به آن کافه‌ی دنجِ همیشه‌خلوتی رفت که هنوز شُکرِخدا کسی پیداش نکرده و هنوز می‌شود وقت‌های تنهایی را در آن گذراند و لیوانِ چای برگاموت و کیکِ بلژیکی سفارش داد و روی صندلی‌های لهستانی‌ِ کافه لم داد و دفترچه‌ی قرمز را باز کرد و ورق زد و هر خط و هر جمله‌ای را دوباره خواند و فکر کرد که این جمله را چه‌روزی نوشته‌ام و آن‌روز یک غروبِ پاییزی بوده یا ظهری زمستانی و چای را کم‌کم نوشید و کیک را کم‌کم خورد و از تُردی‌اش کیف کرد و دست‌آخر رسید به جمله‌ای که بعید است بشود فراموشش کرد...

   ... بعضی روزها را هم باید ماند توی خانه و این سرمای خوشی را که از راه رسیده به جان خرید و به‌جایش چای بهارنارنجِ تازه‌دم نوشید و کتاب‌های کهنه‌تر را دوباره ورق زد و ورق‌های کهنه‌ی این کتاب‌ها را دید که روز‌به‌روز دارند زردتر می‌شوند و بین این کتاب‌ها به یکی برخورد که متبرّک است به نام و امضای عزیزی که حالا نیست و رفت سروقتِ صفحه‌ی اوّل و دید که با خطِ خوشش چی نوشته و این نوشته بعدِ این‌همه سال هنوز می‌تواند احوالِ آدم را عوض کند و یادش بیندازد که روزها همیشه شبیه امروز نبوده‌اند...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩

ماریو بارگاس یوسا

Mario Vargas Llosa wins Nobel literature prize

   ... جایزه‌ی نوبلِ ادبی ـ بالأخره ـ رسید به ماریو بارگاس یوسا. مبارک است. چه خاطره‌های خوش و خوبی داشته‌ایم با داستان‌های بارگاس یوسا و ترجمه‌های آقای عبدالله کوثری...

   بعدِ تحریر: خبر را این‌جا بخوانید.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩

در زندگی روزهایی هست...

   در زندگی روزهایی هست که به لعنتِ خدا نمی‌ارزد. در زندگی روزهایی هست که هست و همین بودنش خراب می‌‌کند احوالِ آدم را...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩

جانِ فنجان و فنجانِ جان...

 

چای‌نوشیدن

   کافه را می‌شود از فنجانی شناخت که می‌گذارد روی میزِ مشتری‌اش؛ از فنجانِ سفیدِ یک‌دستی (مثلاً) که رنگِ قهوه‌تُرک را دوچندان می‌کند (کوچکی‌اش را دست‌کم نگیریم، حسابِ این‌را هم بکنیم که همه‌ی مشتری‌ها انگشت‌های باریک و قلمی ندارند و شاید یک آدمِ چاق‌وچلّه‌ای هم پیدا شد که خواست قهوه‌تُرک بنوشد و انگشتش توی دسته‌ی فنجان جا نشد. چه باید بکند؟ باید صرف‌نظر کند از نوشیدنِ قهوه‌تُرک؟)؛ از ماگِ خوش‌نقش‌ونگاری (مثلاً) که شکلاتِ داغ را دل‌پذیرتر می‌کند (هرچه بزرگ‌تر بهتر، خب دسته‌ای هم باید داشته باشد این ماگ، این فنجانِ مضاعف، که بشود اوّل آن‌را با یک دست گرفت و دستِ دیگر را چسباند به بدنه‌اش و گرمای شکلات و بوی خوشش را به پوست منتقل کرد.)؛ از استکانِ کمرباریکِ بابابزرگی‌ای (مثلاً) که آدم وقتی دست می‌گیردش مستقیم پرت شود به سال‌های کودکی و آن حیاطِ مصفّای خانه‌ای که جولان‌گاهِ بابابزرگِ عصابه‌دست بود و سماورِ همیشه‌به‌راهش یک سوتِ غریبی می‌زد که شبیهِ هیچ سوتِ دیگری نبود.

   فنجان را می‌شود نادیده گرفت؛ می‌شود قهوه‌تُرک را دور از چشمِ دیگران، یا اصلاً جلوِ چشمِ دیگران، ریخت در استکانِ کمرباریک و این فنجان‌های کوچکِ قهوه‌تُرک را لبریز از چای دل‌پذیری کرد که بوی خوشِ برگاموتش هوش از سرِ آدم می‌رُباید. هرچیزی ممکن است البته، امّا نوشیدنِ قهوه‌تُرک در استکانِ کمرباریک و نوشیدنِ چای در فنجانِ قهوه‌تُرک چه لذّتی باید داشته باشد؟ گاهی توی کافه می‌شود نگاه کرد به آدم‌هایی که می‌آیند قهوه بنوشند، امّا قهوه را طوری می‌نوشند که انگار سرگرمِ نوشیدنِ چای هستند. چای را می‌شود با قُلُپ‌های بزرگ نوشید (سَر کشید) ولی قهوه را باید مزه‌مزه کرد. تلخی‌اش را نباید شیرین کرد. قهوه تلخ است اساساً. قهوه‌ی شیرین که قهوه نیست دیگر؛ این آب‌نبات‌های بی‌مزّه‌ی وطنی‌ست که زبانِ آدم را خش می‌اندازند. قهوه یعنی تلخ، یعنی هر دانه‌ی شکری که بهش اضافه شود، وجودِ قهوه را، ماهیتش را، زیرِ سئوال برده است. حالا می‌شود از این آدم‌هایی که می‌نشینند توی کافه و قهوه‌تُرکِ شیرین سفارش می‌دهند و بعد دوسه قاشقِ شکر هم می‌ریزند روی حباب‌های خوش‌منظره‌ی قهوه‌تُرک پرسید که چه نیازی هست به خوردنِ قهوه، وقتی می‌شود شِیْکِ وانیل خورد (مثلاً) و شیرینی‌اش را به جان خرید؟

   فقط که طعم و بوی خوش نیست، رنگ هم هست؛ فنجان باید سفید باشد که قهوه رنگش دوچندان شود و استکان باید شیشه‌ای باشد که قرمزیِ چای را به رخ بکشد و وقتی نوری از پنجره بهش می‌خورد، می‌شود مایه‌ی حیاتی که غفلت از آن موجبِ پشیمانی‌ست. بعضی‌ها، اساساً، میانه‌ی خوبی ندارند با فنجان‌های کوچک. کسی (کافه‌ای) قهوه‌تُرک را نمی‌ریزد توی فنجانِ بزرگی که مخصوص قهوه‌ی فرانسه است، وگرنه شاید قهوه‌تُرک را هم امتحان می‌کردند و همه‌ی شیری را که می‌گذارند جلوشان خالی نمی‌کردند توی فرانسه‌شان و رنگِ قهوه‌ای‌اش را بدل نمی‌کردند به قهوه‌ایِ روشن.

   فنجان داریم تا فنجان. ظاهرش که فقط مهم نیست. این هم مهم است که عُمقش چه‌قدر باشد. دو بندِ انگشت؟ چاهار بندِ انگشت؟ خب، چاهار بند که باشد، قاعدتاً، می‌شود ماگ و ماگِ یک‌چیزِ شخصی‌ست به‌نظرم. آدم اگر ماگِ استارباکسِ اصلِ خودش را داشته باشد، لابد، دلش می‌خواهد همه‌چی را توی همان بخورد. این‌جوری خیال می‌کند که توی استارباکس نشسته و چنگالش را فرو کرده توی این کیک‌های گیلاس شکلاتی که هرچه می‌خوری تمام نمی‌شود. ماگِ استارباکس؟ شاید. ولی اسپرسو را که نمی‌شود توی این ماگ‌های غول‌پیکر، این فنجان‌های حقیقتاً مضاعف، نوشید؛ می‌شود؟ شاید. من نکرده‌ام این کار را. راستش می‌ترسم که بشود آخرین تجربه‌ی قهوه‌خوری. کسی از قهوه‌خوری مُرده تا حالا؟ باید بگردم. چی باید بنویسم توی گوگل؟ ... به‌خاطر خوردنِ قهوه درگذشت. ها؟

   توی یکی از جمعه‌بازارها بود که شش‌تا فنجانِ کوچک خریدم. دست‌نخورده و تمیز. توی جعبه بود هنوز. روی هر فنجان یک تابلو نقاشی‌. دور تا دورِ فنجان. آدم فکر می‌کرد به این که تا قهوه‌اش را کم‌کم بنوشد، مزه‌مزه‌اش کند و تلخی‌اش را روی زبان بکشاند چندبار این تابلوها را سیاحت می‌کند. یکی‌شان جیغِ مونش بود؛ دست‌ها را بگذار روی گوش و تا دوست داری جیغ بزن. این‌قدر جیغ بزن که گوشِ دنیا کر شود. گوش‌شان کر که نخواهند دست بگذارند روی گوش. یکی‌شان گِرنیکای پیکاسو بود؛ در ستایشِ مهرورزی. و یک مونالیزا که شاهکارِ جهان است به چشمِ من. و بقیه؟ یک صبحِ بهاری بود که شش‌تا فنجان را خریدم و یک عصرِ پاییزی بود که بخشیدم‌شان به دوستی که داشت می‌رفت آن‌ورِ دنیا، برای همیشه. گاهی که دلم برای فنجان‌ها تنگ می‌شود، ئی‌میل می‌زنم به دوست: از موزه‌ی شخصیِ من خوب مراقبت می‌کنی؟ تابلوها را کسی ندزدد یک‌دفعه؟ این‌که شد از روزگارِ رفته حکایت.

   یک کافه‌ای هست که خیلی دوستش دارم (خیلی هم از آن کلمه‌هاست که توضیح‌دادنش آسان نیست)؛ یک جای دنج و خلوتی‌ که خیلی‌ها نمی‌بینندش. وعده‌گاهِ شخصی‌ست اصلاً. خاطره‌خانه است بیش‌تر. یک صاحب‌کافه‌ای هم هست توی این کافه که می‌داند که فنجانِ گُل‌دار بابِ طبعِ من نیست هیچ‌وقت؛ حتّا اگر برای محتویاتِ فنجان جان بدهم. می‌داند که چای را نباید بریزد توی این ماگ‌های سفید. پس لیوانِ شیشه‌ای را برای چی آفریده‌اند؟ و می‌داند با فنجانِ قهوه‌تُرک نباید نعلبکیِ استیل (مثلاً) بیاورد. قهوه‌تُرک را آدم نمی‌نوشد که فقط قهوه‌ای نوشیده باشد، تمامش می‌کند که بعد فنجان را برعکس کند و بگذارد روی نعلبکی و صبر کند که ببیند روی دیواره‌های فنجان چی نقش می‌بندد. برایش مهم است که آن‌چیزها را لبه‌ی فنجان می‌بیند، یا میانه‌اش، یا ته‌اش. نعلبکی اگر (مثلاً) استیل باشد، آن‌وقت تعادلِ فنجان به‌هم می‌خورد، آن‌وقت چیزی که باید تهِ فنجان باشد، سُر می‌خورد و می‌آید لبه‌ی فنجان. شوخی که نیست؛ آدم را بیچاره می‌کند. گذشته و حال و آینده قاطی می‌شوند. تداخلِ زمان است این. چیزی را که گذشته، چیزی را که از چشمت افتاده، دوباره می‌آورد جلوِ چشمت. زل می‌زنی بهش و فکر می‌کنی چی شد که این‌جوری شد؟ چی شد که یک آدمی از زندگی‌ات بیرون پرید و دوباره پریده وسطِ زندگی‌ات؟ این‌جوری‌ست که آدم قاطی می‌کند.

   عاشقِ فنجان‌ بودن، البته، ربطی ندارد به این‌که آدم توی فنجان‌ها چیزی بنوشد یا ننوشد. یک آدمی هست در زندگیِ بنده، یک رفیقِ شفیقی، که تخصّصِ ویژه‌ای دارد در یافتنِ انواعِ فنجان. چشمش، اصلاً، پیِ فنجان است و فنجان هرچه خوش‌رنگ‌ولعاب‌تر باشد به‌ چشمش زیباتر است. این است که وقتی شش‌تا فنجان پیدا کرد که نقشِ روی‌شان شبیهِ کاشی‌های اصفهان بود، تا مدّت‌ها فخر فروخت به دیگران و عینِ همین کار را وقتی کرد که یک مجموعه‌ی شخصی را از یک آدمی خرید که نقّاشِ خیلی مشهوری‌ست و دعو‌ت‌مان کرد به دیدنِ مجموعه‌ای از فنجان‌ها. یک‌دسته‌شان دسته‌ داشتند ولی دسته‌شان جای انگشت نداشت؛ بسته بود عینِ دیوار. یک‌دسته‌شان این‌قدر نازک بودند که آدم خیال می‌کرد که تا برسد به لب می‌سوزاند و تاولی می‌نشاند روی لب که آن‌سرش ناپیدا. یک‌دسته‌شان نیم‌فنجان بودند انگار و یک قیافه‌ی عجیبی داشتند؛ فنجانِ فرانسه‌خوریِ بزرگی را تصوّر کنید که از وسط نصف شده باشد و به هر آدمی نصفِ فنجان رسیده باشد. یادم هست که وقتی عکسِ آن فنجانِ بانمک را دیدم که کنارش جایی برای بیسکوئیت گذاشته بودند، بهش گفتم حیف نیست مجموعه‌ی فنجان‌هات ناقص باشد وقتی همچه فنجانی هست؟ حالا شنیده‌ام که به چندنفر سپرده از سفرِ خارجه برایش همچه فنجانی بیاورند که جایی برای بیسکوئیت داشته باشد. چه دنیای خوش‌مزه‌ای.

   ولی چه فایده‌ای دارد این نقش‌ونگارهای روی فنجان؟ فنجان آن است که ساده باشد؛ که هیچ رنگ و نقشِ اضافه‌ای نداشته باشد، که آدم وقتی دارد قهوه‌اش را می‌نوشد، همین‌جور فکر کند به روزهایی که گذشته، به روزهایی که دارد می‌گذرد و به روزهایی که هنوز نیامده و عینِ همین گذشته به‌سرعتِ برق‌وباد سپری می‌شود. نقش‌ونگار اضافه است. خوب نیست. سادگی را عشق است. سفیدیِ فنجان شبیهِ کاغذِ سفیدی‌ست که می‌شود رویش نوشت، شبیهِ صفحه‌ی سفیدِ وُرد است، شاید، که دعوتت می‌کند به نوشتن. زل زده‌ای به چی؟ بیا این سفیدی را پُر کن. جاهای خالی که بی‌خودی خالی نیستند. خالی‌اند که پُر بشوند. فنجان را همین‌جور که داری می‌خوری بچرخان. بگردان. پشت هم. فکر کن. بگردان و فکر کن. چی شد که این‌جوری شد؟ چی شد که صندلیِ روبه‌روت خالی شد؟ آدمی که نشسته بود روی صندلی کجا غیبش زد؟ سوار کدام هواپیما شد؟ حالا کجاست؟ کجای دنیا، توی کافه‌ای که حتّا نمی‌دانی اسمش چیست، نشسته و فنجانی در دست دارد به روزهایی فکر می‌کند که گذشته. به آدمی که حالا دارد روی سفیدی فنجان، روی این بدنه‌ی سفیدِ وسوسه‌کننده داستانِ خودش را می‌نویسد، داستانِ خودش را می‌بیند. همین است دیگر. سفیدی‌ها را باید پُر کرد. و چی بهتر از خاطره؟ چی بهتر از یادآوریِ چیزهای خوشِ گذشته؟ گذشته؟ همین است دیگر. تا فنجان خالی بشود، یک فصل گذشته و ادامه‌ی فصل را باید روی فنجانی دیگر نوشت. این‌جوری می‌شود همه‌ی گذشته را، همه‌ی روزهای پُرخاطره را، مرور کرد. فنجانِ دیگری بیاورید لطفاً...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩

خوردنی‌ها کم نیست...


 بستنی

   بستنیِ سال‌های کودکی از این سفیدهای وانیلی بود که مزّه‌ی وانیل هم نمی‌داد البته و طبیعی بود که در آن سال‌ها کسی به فکرِ طعمِ وانیل هم نباشد و غیرِ این سفیدهای وانیلی گاهی پاک‌های کاکائویی هم بود که لایه‌ی شکلاتی رویش کشیده بودند و در مقایسه با بستنیِ این سال‌ها قشری بود بی‌خودی ضخیم که بخشی از وقتِ آدم صرفِ گاززدن و آب‌کردن و بلعیدنش می‌شد و غیرِ این سفیدهای وانیلی و این پاک‌های کاکائویی آلاسکاهای یخیِ زرد و قرمزی هم بود که بعدِ خوردن‌شان لب‌ولوچه‌ی آدم چنان رنگی می‌گرفت که بی آب و صابون پاک نمی‌شد. امّا همین بستنی‌ها هم همیشگی نبود؛ بستگی داشت به هزار و یک‌چیز و اوّلی‌ش وفورِ شیر بود که آن‌روزها نایاب بود و صفی طویل برایش راه می‌افتاد و ملّت شیشه‌‌به‌دست و زنبیل‌به‌کف می‌ایستادند و به افقی خیره می‌شدند که یا کرکره‌ی بقّالیِ محل بود یا ماشینِ بزرگی که پُر بود از این شیشه‌های سفید و مایعی رقیق که نامش را گذاشته بودند شیر.

   در غیابِ شیر، خبری از بستنی هم نبود و هرکه هوسِ بستنی به سر داشت، چاره‌ای نداشت جز آن‌که شخصاً اقدام کند و رأساً «دست به کاری زَنَد که غصّه سرآید» و گرما هلاکش نکند. این کارِ ما بود در کودکی که یکی دو پرتقال را تا آخرین قطره خوب بفشاریم و بعد این افشره‌ی ناب را مخلوط‌ کنیم با شکر و خوب قاطی کنیم و مخلوط را بریزیم توی این قالب‌های کوچکِ بستنی که درهای آبی و قرمز داشتند، یا دست‌کم ما خیال می‌کردیم که قالبِ بستنی‌اند و بعدِ سه ساعت ماندن در فریزر صاحبِ یک جُفت آلاسکای معرکه می‌شدیم که چاره‌ای نبود جز درجا گازگرفتن و بلعیدن‌شان، وگرنه آب می‌شدند و می‌ریختند روی لباس‌مان. جای پرتقال گاهی با شیرکاکائو هم عوض می‌شد و نتیجه هرچند خوش‌مزّه بود، امّا بستنیِ شکلاتی نبود؛ چیزی بود رقیق‌تر و شکننده‌تر و کم‌رمق‌تر.

   اوّلین معنیِ «بستنی» در لغت‌نامه‌ی دهخدا «هرچیزِ درخورِ بستن» است و هرچند علامه این‌را در مقابلِ پارچه و فوطه‌ی حمّام نوشته، امّا غلط هم نیست؛ هرچیزی، حقیقتاً، درخورِ بستن نیست و بستنیِ «حقیقی» آن است که دست‌کم ١٠٪ چربیِ شیر داشته باشد و ظاهراً بستنیِ «حقیقی‌تر» می‌تواند تا ١۶٪ چربیِ شیر داشته باشد و معنایش، قاعدتاً، چیزی جز این نیست که آدم باید آغوشش را برای استقبال از کلسترول و تری‌گلیسرید باز کند و آماده‌ی هر خطری باشد.

   خب، این هم از مصائبِ زندگی در این دنیاست که هر خوراکیِ خوش‌مزّه‌ای می‌تواند به طرفه‌العینی وزنِ آدم را مضاعف کند و بستنی هم یکی از خوش‌مزّه‌ترین خوراک‌هاست. حقیقت این است که تردی و لطافتِ بستنی را نمی‌شود با هیچ «بستنیِ» دیگری مقایسه کرد؛ همین است که هیچ عقلِ سلیمی اگر اجازه داشته باشد بینِ بستنی و تکّه‌ای یخ دست به انتخاب بزند، لابد، تکّه‌ی یخ را انتخاب نمی‌کند.

   نکته‌ی اساسی، شاید، همین تردی و لطافتِ بستنی باشد؛ این‌که با هر گاز، تکّه‌ای بستنی را آرام‌آرام حس می‌کنی، آب‌شدنش را حس می‌کنی و بی‌آن‌که لازم باشد چشم‌ها را ببندی تا دنیای خیالی‌ات را پیشِ چشم بیاوری، حس می‌کنی آسمان آبی‌تر شده و دنیا قشنگ‌تر شده و همه‌چیز بهتر شده است. بهشت؟ در یک قدمی‌ست...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩

آن‌که دوست می‌دارد...

Anna Karina in Vivre sa vie  (1962, dir.Jean-Luc Godard)  

  آن‌که دوست می‌دارد، پیِ دلیلی برای دوست‌داشتن نیست. آن‌که دوست داشته می‌شود، بی‌آن‌که دوست بدارد، پیِ دلیلی‌ست برای دوست‌داشتن. دلیلی اگر باشد، دلیلی اگر پیدا کند، شاید، خیابانِ یک‌طرفه را بدل کند به خیابانی معمولی. رفت‌وآمدی در کار باشد؛ از دو سو.

   آن‌که دوست می‌دارد، به خیال‌اش هم نمی‌آید که دیگری دوست‌اش نمی‌دارد. هرچه دارد، هرچه باشد، می‌ریزد در طَبَقِ اخلاص. همه‌چیزِ مالِ تو، به شرطِ این‌که باشی، که لبخندت را دریغ نکنی از من. لبخندی اگر حقیقی باشد، سِحری‌ست که باطلُ‌السِحری ندارد. کلیدِ خوش‌بختی‌ست، اگر خوش‌بختی حقیقتاً باشد، اگر وجود داشته باشد.

   آن‌که دوست می‌دارد، آن‌که دل‌ودین کفِ دست می‌نهد و جان‌برکف آماده‌ی خدمتِ دلبر است، خیال می‌کند آن‌دیگری، آن دلبر، بدیلِ اوست؛ همین‌قدر دوست‌اش دارد، همین‌قدر برای‌اش می‌میرد.

   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست و ربطی به نوشته ندارد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩

چشمانِ تو را دوست دارم، ای یار...

چشمانِ تو را دوست دارم ای یار...


نوشته بود:

پیش از اینت بیش از این اندیشه‌ی عُشّاق بود

مهرورزیِ تو با ما شهره‌ی آفاق بود

...

سایه‌ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود

...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩

کنارآمدن با دردهای جسمی...

    ... کنارآمدن با دردهای جسمی، آن‌گاه که بیش از پیش به درازا می‌انجامند، بی‌شک یکی از دشوارترین کارهاست. فطرت‌های قهرمانی رویاروی درد برمی‌خیزند، می‌کوشند آن‌را انکار کنند و دندان به هم می‌فشارند؛ درست به شیوه‌ی رواقیونِ رومی، امّا کردار هرچه هم که زیبا باشد، ما بدان گرایش داریم که بر اصالتِ چیرگی بر درد تردید ورزیم. من، به‌نوبه‌ی خود، همواره با دردهای شدید در آن زمانی به بهترین وجه کنار آمده‌ام که به مقابله با آن‌ها برنخاسته، بلکه خود را به آنان واگذار کرده‌ام؛ درست همان‌گونه که انسان خود را تسلیمِ مستی، یا ماجراجویی می‌کند.

برگرفته از نامه‌ی هرمان هسه به گئورگ راینهارت، فوریه‌ی ١٩٣٠

در کتابِ در ستایشِ سالخوردگی (نوشته‌هایی از هرمان هسه)، ترجمه‌ی پریسا رضایی، انتشاراتِ مُروارید، ١٣٨٨

   بعدِ تحریر:  ندیده بودم این در ستایشِ سالخوردگی را. اسمش را از علی لطفی شنیدم و خودِ کتاب هم شد هدیه‌ای از دوست. بعد، وقتی کتاب را دست گرفتم، همین صفحه باز شد: ۶۶. کنارآمدن با دردهای جسمی؟ این‌یکی را خوب می‌فهمم...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

همی ​رویم به شیراز با عنایتِ بخت...


همی ​رویم به شیراز با عنایتِ بخت

زهی رفیق که بختم به همرَهی آورد

   ... چی بهتر از این که بختِ آدم بلند باشد و دوباره سر دربیاورد از شیرازِ دوست‌داشتنی و دوباره توی همان خیابان‌های دوست‌داشتنی قدم بزند و دوباره‌ همان آدم‌های دوست‌داشتنی را ببیند و دوباره با همان آدم‌های دوست‌داشتنی حرف بزند و دوباره از همان آدم‌های دوست‌داشتنی یاد بگیرد و از زندگی لذّت ببرد؟ و چی بهتر از این‌ که بختِ آدم بلند باشد و هم‌سفرهای دوست‌داشتنی‌ای داشته باشد که عشقِ شیراز باشند و پایه‌ی لذّت‌بردن از این تکّه‌ی بهشتِ خدا و حوصله‌ی قدم‌زدنِ شبانه‌ی شهر را داشته باشند و اعتنایی نکنند به عقربه‌های ساعت که همین‌جور دارد کارِ خودش را می‌کند و اعتنایی نکنند به این‌که نیمه‌ی شب است و آدم قاعدتاً باید در همچه ساعتی دراز به دراز افتاده باشد توی رخت‌خواب و چشم‌هایش را بسته باشد و اگر هم نبسته باشد شروع کرده باشد به شمردنِ گوسفندهایش تا کم‌کم حس‌ کند که پلک‌هاش سنگین شده‌اند؟ و چی بهتر از این که بختِ آدم بلند باشد و همچه که چشم‌ها را باز کند ببیند یک پنج‌شنبه‌ی بهاری از نوعِ اردی‌بهشتی‌ست و پشتِ این پنجره‌ها یک درخت‌های سبزی‌ ست که شبیه‌اش فقط توی بهشتی مثلِ شیراز یافت می‌شود...

   همین دیگر؛ هزار سپاس از علی آذری و فؤاد دهقانی و همه‌ی بچّه‌های شیراز که همیشه‌ی خدا از لطف و محبّت کم نمی‌گذارند. رُفقای خوب یعنی همین دیگر...

   و یکی دو دوستِ تازه هم پیدا شد. چی بهتر از این؟

   شیراز که دیدنی کم ندارد، خوردنی‌ها هم که کم نیست و من و تو کم خوردیم... از فالوده‌ای که غرق شده باشد توی آب‌لیموی خوش‌طعم و خوش‌بوی شیراز هم که نمی‌شود گذشت؛ بس‌که روحِ آدم را جلا می‌دهد و برق می‌اندازد. این بود که وقت و بی‌وقت رشته‌های سفید و بلندبالای فالوده شدند هم‌دمِ ما و همچه که از هر چیزی خسته می‌شدیم یک کاسه از این طعامِ بهشتی در دست، خستگی از تن درمی‌کردیم...

   کافه فروغ هم به خوبیِ دفعه‌ی پیش بود؛ حتّا بهتر از پیش و آن دم‌نوشِ کاکوتی یک‌چیزِ شفّافِ غریبی بود و یک عطرِ خوش‌آیندی داشت که خدا می‌داند (ارادتمندیم آقای مباشری) و همه‌ی راه تا تهران که طیّاره برای خودش قیقاج می‌رفت و دست‌افشانی و پاکوبانی می‌کرد، دلم قرص بود که از صدقه‌ی سرِ کاکوتی‌ست که آرام نشسته‌ام و کُمیسر مِگره می‌خوانم توی همچه وضعیتی...

   این چارشنبه و پنج‌شنبه‌ای که گذشت، حسابی خوش خوش گذشت...

   بعدِ تحریر: چیزهای شخصی هنوز هم هستند؛ هنوز هم لذّتی را که در نشستن کنارِ مزارِ حافظ هست با چیزِ دیگری عوض نمی‌کنم و دوست دارم همین‌جور توی حافظیه بچرخم و بعد یک گوشه برای خودم بنشینم و بروم سروقتِ این دیوانِ حافظ که توی گوشیِ تلفنم خودنمایی می‌کند و بعد با همین حافظ برای خودم فال بگیرم و بعد که فال را خواندم درِ گوشی را جوری ببندم که انگار دیوانِ خواجه است و دوباره بروم سراغِ مزارِ حافظ و کیف کنم از این‌که دورش خلوتِ خلوت است و هیچ‌کس نیست که آدم را نگاه کند وقتی نشسته کنارِ مزار و دارد زیرِ لب یکی از غزل‌ها را می‌خواند و خب، مگر زندگی چیزی غیرِ این چیزهای شخصی‌ست و مگر این چیزهای شخصی نیست که زندگی را قابلِ تحمّل می‌کند و کاری می‌کند که آدم یادش برود قرص‌های مُسکّن‌اش را با خودش نیاورده سفر؟ چی بهتر از این؟ ها؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

این‌روزها که می‌گذرد...

  

... دنبالِ کاغذپاره‌های هم‌میهن می‌گشتم و آن ضمیمه‌ی ادبی/ روشنفکری‌اش که هیچ‌وقت رنگِ چاپ را ندید (روی جلدش عکسی بود از ژان‌پُل سارتر) ، عوضش چشمم خورد به چندتا دفترچه‌ی یادداشت که پُر بودند از روزمرّگی‌ها. یک عادتِ قدیمی‌ست پُرکردنِ دفترچه‌های کوچک و بزرگ. سال‌هاست که خودم را عادت داده‌ام به نوشتن در صفحه‌ی سفیدِ وُرد، ولی دل‌کندن از دفترچه‌های کوچک و بزرگ اگر محال نباشد، سخت است واقعاً. هنوز هم ماهی یک دفترچه‌ی یادداشت می‌خرم. گاهی هم دفتری بزرگ. جلدش که حتماً باید سفت‌وسخت باشد. سیمی هم باید باشد که یکی از این روان‌نویس‌ها را توی سیم‌ها بگذارم محضِ احتیاط. دفترچه‌ها، معمولاً، یکی دو ماه را در بر گرفته‌اند: چیزهایی که خوانده‌ام، چیزهایی که دیده‌ام و چیزهایی که جالب بوده به‌نظرم. ولی یادم نمی‌آید هیچ‌وقت، وقتِ نوشتن، سر زده باشم به این دفترچه‌ها و، مثلاً، مرور کرده باشم که چی را خوانده‌ام و چی را دیده‌ام. نوشتن توی این دفترچه‌ها یک‌جور عادت است که نمی‌شود به‌سادگی از سر بیرونش کرد...

   یکی از این دفترچه‌ها مالِ روزهایی‌ست که داشتم، به‌خیالِ خودم، گراهام گرین را دوباره کشف می‌کردم و حظّی می‌بردم از خواندنِ داستان‌هاش که خدا می‌داند. توی خانه، توی پارکِ همیشه‌خلوتِ نزدیکِ خانه، توی تحریریه‌ی روزنامه (قاعدتاً نخستین سالِ شرقِ آن سال‌ها) و هرجایی که گرین‌خوانی ممکن بوده است. تکّه‌هایی از عاملِ انسانی (به‌ترجمه‌ی احمد میرعلاییِ مرحوم) هم توی این دفترچه هست:

   -         مدّتِ درازی‌ست چیزی ننوشته‌ای؛ خوش‌حالم که دوباره شروع کرده‌ای.

   -         بله. مثلِ این‌که همیشه محکومم به این‌که دوباره شروع کنم.

   از آخرین‌باری که یک‌دیگر را دیده بودند اتّفاقی برای او افتاده بود: انسان‌تر به‌نظر می‌رسید ـ شاید با ارتقاء مقام، مسئولیت‌های بزرگ‌تری را پذیرفته بود و همراه با آن‌ها تردیدها و پرسش‌های بی‌جواب را.

   اگر ترس و عشق تفکیک‌ناپذیر باشند، پس باید ترس و نفرت هم چُنین باشند. نفرت پاسخی‌ خودانگیخته به ترس است، زیرا ترس تحقیر می‌کند.

   «آه، من همیشه خیلی بااحتیاط بوده‌ام.» و این شوخیِ غم‌بار را اضافه کرد: «مگر آن‌وقت که عاشقِ تو شدم.»

   از من نپرس چرا، شادی به‌محضِ آن‌که از آن حرف بزنی زایل می‌شود.

   پای این تکّه‌ها فقط شماره‌ی صفحه‌ها را نوشته‌ام. تاریخی نگذاشته‌ام و حالا دارم خیال می‌کنم که وقتِ خواندنِ این جمله‌ها، وقتِ نوشتنِ این تکّه‌ها، کجا بوده‌ام. لیوان محبوبم، چای محبوبم، کنارِ دستم بوده یا نه و فارغ از دنیای اطراف بوده‌ام یا نه. و خوب که فکر می‌کنم، چیزی محو و گُنگ فقط به خاطرم می‌آید؛ چیزی که واضح نیست اصلاً. امّا واضح است که همه‌ی این خواندن‌ها، این نوشتن‌ها، یک‌جور مشق است. گاهی می‌شود نوشت و گاهی نمی‌شود. گاهی ذهن یاری می‌کند و گاهی آدم را چنان زمین‌گیر می‌کند که نمی‌فهمد ایرادِ کار کجاست...

   یادِ تکّه‌ای از درختِ گلابیِ محبوبم هم می‌افتم: کاری که برایم آسان بوده و حالا، یک‌مرتبه، بدون دلیلی آشکار، دلیلی قابل قبول و توجیه، تبدیل به جان‌کندنی دردناک شده، به دست‌و‌پا‌زدنی بی‌حاصل، چلپ‌چلوپی ناشیانه در حوضی گود، مثل دویدن در خواب، میخکوب روی نقطه‌ای ثابت. نمی‌توانم بنویسم. اعترافی تلخ. همین است که هست و نمی‌خواهم بنویسم. اعترافی تلخ‌تر. اگر هم بخواهم بنویسم ـ اگر ـ نمی‌دانم درباره‌ی چی بنویسم. حرف‌هایم ته کشیده و کفگیرم به ته دیگ خورده است...

   این دفترچه‌ها، این یادداشت‌های پراکنده، ظاهراً محصول وقت‌هایی‌ست که آدم چاره‌ای ندارد جز «چلپ‌چلوپی ناشیانه در حوضی گود» و به‌جای نوشتن شروع‌ می‌کند به دوباره‌نویسی، به مشق‌نویسی...

   سرم گرمِ دفترچه‌ی اوّل است. یکی دوتا هم که نیستند...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

این نسیمِ بادِ شیراز است یا مُشکِ خُتَن...

    ... یک باغِ مصفّای پُردرختی بود توی خواب‌های ما که یک بوی خوشی از درخت‌های سربه‌فلک‌کشیده‌اش به مشام می‌رسید و یک زمینِ سرسبزی داشت که آدم هوس می‌کرد لَم بدهد روی چمن‌هاش و چشم‌ها را ببندد و بی‌خیالِ همه‌چی شود و فکر کند که توی این دنیا نیست و فکر کند آن باغِ عدنی که آدم توش قدم می‌زده همین‌جا بوده و خلاصه یک همچه باغی که برقِ آفتاب روی سبزه‌هاش دل می‌بَرَد کم از آن باغِ عدن ندارد و کی فکر می‌کرد که خیالات و خواب‌ها روزی سر درآوَرَد از واقعیت و آن باغِ مصفّای پُردرختی که توی خواب‌های ما بود و یک بوی خوشی از درخت‌های سربه‌فلک‌کشیده‌اش به مشام می‌رسید تکّه‌ای باشد از شیراز و آن بوی خوش از بهارنارنج‌های باغِ نمی‌دانم چی باشد که آدم همچه که از کنارش می‌گذرد هوش از سرش برود و فکر کند آن باغِ عدنی که آدم توش قدم می‌زده همین‌جا بوده... شیراز برای من همچه‌جایی‌ست هربار که گذرم می‌افتد و روزی و ساعتی را در خیابان‌ها و باغ‌های سبزش می‌گذرانم... این‌جوری‌ست که سفرِ شیراز، همیشه، خوش می‌گذرد وقتی دوستانی باشند «بهتر از آبِ روان». (سپاسِ بسیار از فؤاد دهقانی و علی آذری)

   یک کافه‌ی خوبِ خوش‌سلیقه‌ی دنج و درست هم «کشف» شد در این سفرِ شیراز و، قاعدتاً، سفرِ دیگری هم اگر ممکن شود، حتماً دوباره باید سری بهش زد. کافه فروغ (روبه‌روی باغِ جهان‌نما) می‌شد کافه‌ی محبوبِ من اگر خانه‌ام شیراز بود. یک شربت‌های خوش‌طعم و خوش‌بویی داشتند که آدم دل‌اش می‌خواست لیوانی از هرکدام خوش‌ گذشت هر دوباری که کافه‌نشینی مُیسّر شد. کُتلتِ تُرد و خوبی هم داشتند که شبِ آخر، قبلِ پرواز، به‌عنوانِ شام خوردیم و حقیقتاً خوش‌طعم بود. و چه انسانِ باکمالاتی‌ست این آقای شهاب مُباشری. حیف که نشد این‌دفعه درست‌وحسابی گپ بزنیم. یک مجلّه‌ی فروغ هم داشتند که سبزیِ دل‌پذیری داشت. خلاصه که دمِ بچّه‌های کافه فروغ گرم...

   مقادیری هم بستنی و فالوده‌ی اعلای شیرازی «صرف شد» که، خُب، طبیعی‌ست نظیرش را جای دیگری نمی‌شود پیدا کرد و، البته، همه‌ی این‌ها در روزهایی بود که گلودرد در اوج بود و خوردنِ فالوده و بستنی و، اساساً، هر چیزِ دیگری که «یخ» باشد، قاعدتاً، معقول و منطقی نیست. ولی چه می‌شود کرد؟

   چهارشنبه و پنج‌شنبه‌ی هفته‌‌ی پیش، حسابی خوش گذشت...

   بعدِ تحریر: بعضی چیزها شخصی‌اند؛ مثلاً لذّتی که از سفر می‌بَرَد، خاطره‌ی خوشِ قدم‌زدن در باغِ جهان‌نما، یا باغِ دل‌گُشا و قاعدتاً این‌چیزها را آدم باید جایی، گوشه‌ی ذهن‌اش، نگه دارد. امّا آدم است دیگر؛ هوش‌وحواس‌اش همیشه مثلِ سال‌های شباب نیست. پس باید این‌چیزها را جایی، مثلاً همین‌جا، نوشت تا یک‌روز و روزگاری یادش بیاید که چه‌قدر مدیون است به شیراز و چه لحظه‌های خوشی داشته در این شهر...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩

میان‌پرده‌ی زمستانی...

   ... بعد هم یک‌روزهایی هست که آدم دلش می‌خواهد به کارِ خودش برسد، به زندگیِ خودش، برای خاطرِ خودش توی خیابان راه برود، پُشتِ شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌ها بایستد و کتاب‌ها را دید بزند و بینِ کتاب‌ها چشمش به جمالِ «خانم دَلُوِی» روشن شود به ترجمه‌ی خانمِ «فرزانه طاهری» و کتاب را بردارد و برسد به اوّلین جمله‌ی داستان و آن «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد. آخر خیلی لوسی گرفتار بود. قرار بود درها را از پاشنه درآورند، قرار بود کارگران رامپِلمِیِر بیایند. خانم دَلُوِی در دل گفت، عجب صبحی ـ دل‌انگیز از آن صبح‌هایی که در ساحل نصیب کودکان می‌شود.» و همین‌جور که این چند جمله را می‌خوانَد به همه‌ی این سال‌هایی که با «خانم دَلُوِی» گذشته است فکر کند و به آن چاپِ جیبیِ «پنگوئن» با آن جلدِ عجیب‌وغریبش که از همان سا‌ل‌ها کاغذش زردتر از هر کتابِ دیگری بود و به‌مرور زردتر و شکننده‌تر هم شد و بعد هم که سروکلّه‌ی زندگی‌نامه‌ی «ویرجینیا وولف» پیدا شد که «کوئنتین بِل» نوشته بودش وخدا می‌داند وقتی «ساعت‌ها»ی «مایکل کانینگهام» از راه رسید چه عیشی کردیم و آن جمله‌ی «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد.» چه‌قدر احوال‌مان را عوض کرد و تازه هنوز فیلمِ «استیون دالدری» را ندیده بودیم و همه‌ی این‌ها مالِ روزهایی بود که آدم چشم باز می‌کرد به امیدِ دیدنِ دیگری و شنیدنِ صدای دیگری وحالا «خانم دَلُوِی» از راه رسیده و و آن جمله‌ی «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد.» دمِ دست است و آدم خیالش راحت است که «فرزانه طاهری» ترجمه‌اش کرده و همه‌چی خوب و درست است و فقط حیف که این‌روزها دیگر آن‌روزها نیست و از آن‌روزها فقط «خانم دَلُوِی» مانده است و آن تکّه‌ی آخرش که حالا به‌ترجمه‌ی «فرزانه طاهری» باید خواندش: «از خود پرسید، این وحشت چیست؟ این وجد از کجاست؟ این چیست که مرا لبریزِ هیجانی بیرون از اندازه می‌کند؟ گفت، کلاریساست. آخر او آمده بود.» و همین‌جوری‌هاست که یک‌روزهایی آدم دلش می‌خواهد روزش را فقط با «خانم دَلُوِی» بگذراند...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸

شهرِ مکتوب...

زندگی می‌کنیم هرروز، شهرِ مکتوب را.

تا چشم کار می‌کند آدم است. تا کجا؟ تا بای مکتوب.

«سعادت تاحدی مثلِ موت است.» می‌پرسد کی گفته بود این‌را؟ سعادت لیوانِ چای است برای من، توی این سرما، که بگیرمش توی این دست‌های یخ‌کرده، این سرانگشت‌های سرد.

بودن اشتغالِ خاطری‌ست مصیبت‌بار. این‌را که کسی نگفته؛ گفته؟ مسأله این نیست که ما این‌جا، توی این خیابان، کنار دیگران، توی این سرما، ایستاده‌ایم، مسأله این است که آن لیوانِ چای سهم ما نبود.

این‌جا چه می‌کنیم؟ بودن کنار آن‌دیگری مهم است.

یکی هم هست که می‌شناسی‌‌اش، کجا دیده‌ای او را؟

سال‌هاست که مکتوب کرده‌ام این خیابان را، کوچه به کوچه، خانه به خانه. حالا ایستاده‌ام روی آن حرفی که دوستش می‌دارم، روی آن حرفی ابتدای نام اوست. نامی که هنوز نمی‌دانم نامش هست یا نیست.

این خیابان مکتوب که می‌شود، جان می‌گیرد. از گذشته جان می‌گیرد تا حال.

از این مکتوب که می‌گویم، انتهایی ندارد کلمات. هر کلمه‌ای مقدّر است برای هر خیابانی، برای هر کوچه‌ای، برای هر خانه‌ای. من در آستانه‌ی آن مقدّر ایستاده‌ام در سرما. تقدیر، مکتوب است در این خیابان‌ها. بی لیوان. بی‌ چای. در سرما.

نهایتِ ایستادگی رسیدن به کلمه‌ی مقدّر است شاید؛ رسیدن به تاریخ امروز. کلمه که نباشد، تاریخی نیست، تقدیری نیست، چیزی نیست؛ حتّا لیوانِ چای در سرما.

کلمه‌ی خودم همین خیابان است. من راهی کلمه‌ی خودم می‌شوم یک‌راست. راهی تقدیرم.

به‌توانِ دو؟ شاید. شمردن که بلد نیستم، مکتوب‌کردن بلدم.

زندگی می‌کنیم هرروز، شهرِ مکتوب را.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

 

... این‌جوری‌هاست که بعضی روزها را باید زودتر به آخر رساند و فارغ از همه‌ی دنیا و همه‌ی آدم‌ها گوشه‌ای خزید و فنجانِ چای در دست، کتابی خواند و به تلفنی که آن‌‌ورتر در آستانه‌ی خودکشی‌ست اعتنایی نکرد. بعضی روزها را باید دور بود از دیگران؛ نه صدای‌شان را شنید و نه سیمای‌شان را دید. باید جایی نشست نزدیکِ بُخاری، جایی‌که گرما بیش‌تر باشد و فنجانِ چایِ (مثلاً پُرتقالِ مراکشی) را دست گرفت و جُرعه‌جُرعه نوشید و کتابی (مثلاً از ادمون ژابس) را ورق زد و تکّه‌هایی‌ش را بلند خواند و فکر کرد که واقعاً دنیا چیزی کم داشت اگر این آدم‌ها نبودند. (سپاس از نگار که بعدِ این‌همه‌مدّت هنوز کتابش را پس نگرفته از بنده!) یا می‌شود کتابی را خواند که مدّت‌هاست خودنمایی می‌کند؛ منتخبِ نوشته‌ی نویسنده‌های دنیا درباره‌ی خوراک و آشپزی و این‌چیزها که فصل به فصلش خواندنی‌ست. (سپاس از بهرنگ که کتاب را دید و شکار کرد در آن شبِ سردِ زمستانی!) یا می‌شود همین‌جور بی‌صدا، در سکوتِ آستانه‌ی شب، بی‌اعتنا به تلویزیونی که چندمتر پایین‌تر دارد عالم و آدم را «خبردار» می‌کند، فیلم‌های کوتاهی را دید که «ژیل ژاکوب» از جشنواره‌ی کن ساخته است و می‌شود «آنتونیونیِ» عزیز را دید به‌وقتِ گرفتنِ نخلِ طلا، یا «فللینی» را، یا «برسون» را و اصلاً خودِ «کیارستمی» را که تازه معلوم می‌شود چه پیر شده در این سال‌ها. (سپاس از دوستی تازه که با محبّتِ تمام این فیلم و فیلمی دیگر را هدیه کرد به بنده.) یا می‌شود همین‌جور که چای دارد برای خودش (یا برای بنده؟) بُخار می‌کند و بوی خوشش را در هوا می‌پراکنَد، در خلوتِ خانه، ترجمه‌ای (مثلاً مکالماتِ فرانسوا تروفو) را پاک‌نویس کرد که مالِ روزهای رفته است. (سپاس از آراز که لطفش هیچ‌وقت کم نبوده به بنده.) این‌جوری‌هاست بعضی روزها...

***

امّا روزهایی هم هست که اساساً جور دیگری‌ست، که مثلاً می‌شود غروبش را، در کافه‌ای ناآشنا، با آدم‌های «باکمالات»ی گذراند که آدم از هر کلمه‌شان، یا سکوت‌شان حتّا، می‌آموزد؛ یا دست‌کم سعی می‌کند که بیاموزد. آدم‌هایی که آدم دوست دارد بیش‌تر از این‌ها ببیندشان، بیش‌تر از این‌ها بیاموزد ازشان. و خلاصه آدم‌هایی هستند «یگانه»! این‌جوری‌ست که وقت‌گذراندن، حرف‌زدن و پای سیبِ خانگی را کم‌کم خوردن، لذّتی دارد که هیچ کم‌تر از خواندنِ کتابی تازه نیست. و در فاصله‌ی همین حرف‌ها، همین سکوت‌ها، همین وقفه‌هایی که نتیجه‌ی بلعیدنِ خوردنی‌هاست، آدم می‌فهمد که یافتن آدم‌هایی «هم‌کلام»، آدم‌هایی که «باکمالات» باشند حقیقتاً، چه‌قدر سخت شده است. (سپاسِ ویژه!)

***

امّا روزهای دیگری هم هست که آدم، ازقبل، برایش برنامه می‌ریزد، که نقشه می‌کشد تا ناهار را با دوستی قدیمی بخورد و بعد در رستورانی که همه‌چیزش خوبِ خوب است، می‌نشیند روی صندلی‌ای که مُشرف باشد به خیابان و از آن بالا (که خیلی هم بالا نیست) آدم‌ها را می‌بیند وقت‌وبی‌وقت و این‌وسط سرش گرم است به بشقابِ سبزی‌جاتش، و به دوست‌جانَش که در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند. و توی فاصله‌ی خوردنِ بشقابِ سبزی‌جات و خوردن تکّه‌ای از میگوسوخاریِ خوش‌طعمِ دوست‌جان است که چند لحظه‌ی بخصوصِ همه‌ی این سال‌ها را هم آدم مرور می‌کند؛ از زمستانِ هشتاد تا پاییز هشتادوهشت که حالا باشد (تا کور شود هرآن‌که نتوان دید! به همین صراحت!) و بعد هردو شروع می‌کنند به گفتن چیزهایی که آن‌دیگری هم، لابُد، یادش هست، امّا دوست دارد بشنود و همین‌جور حرف می‌زنند و حرف می‌زنند تا برسند به آن دوّمین چارشنبه‌ی ماهِ پیش که این بنده اسمش را، به‌شوخی، گذاشته بود «چارشنبه‌ی خاکستر» (شوخی با الیوت؟) و حرف‌زدن درباره‌ی این‌که دوشنبه‌ی بعد چه‌جور دوشنبه‌ای‌ست احتمالاً و خاطره پُشتِ خاطره است که می‌آید و می‌آید و «تا نگاه می‌کنی، وقتِ رفتن است» و بشقابِ خالی، لیوانِ خالی، چنگالِ آغشته به سُس و دستمالی که گوشه‌ی میز است، خبر از پایانِ طعام می‌دهد؛ بی‌آن‌که سفر روزانه به پایان رسیده باشد. و باز توی سواری، توی راهِ برگشت، توی چرخ‌زدن در خیابان‌ها و تماشای آدم‌ها، حرف است که حرف می‌آورد و این‌وسط تماشای «ماه»ی به‌اندازه‌ی ناخن هم دیدنی‌ست و خورشیدی که آن‌ورتر، آن بالا، در بزرگ‌راهی دیگر، در آستانه‌ی غروب، سُرخِ سُرخِ سُرخ است و خوب معلوم است که چیزی نمانده تا شب، تا شروعِ روز/شب‌مرّگی...

این روزی‌ست که دوستش می‌دارم...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... - برداشتِ دوّم

 

... نامه‌ای از «فرانسوا تروفو» بود به‌نظرم که آخرش نوشته بود «ولی دلِ ما خوش است به همین چیزها...» دل‌خوشی‌های کوچک؟ شادی‌های کوچک؟ شادمانی در لحظه؟ یک همچه‌چیزی؛ چیزی که شاید (یا حتماً؟) به‌چشمِ دیگران «معمولی» و «پیش‌پاافتاده» است و ارزشِ دل‌خوشی و شادی ندارد...  «ولی دلِ ما خوش است به همین چیزها...» به همین فیلم‌هایی که ندیده‌ایم، به فیلم‌هایی که باید ببینیم؛ به کتاب‌هایی که نخوانده‌ایم، به کتاب‌هایی که باید بخوانیم؛ به دل‌خوشی‌های کوچک، به شادی‌های کوچک، به شادمانی در لحظه‌ای که دنیا را پیشِ چشمِ آدم قشنگ‌تر می‌کند، آسمان را آبی‌تر می‌کند و آفتاب روشن‌تر از همیشه می‌تابد توی آسمان. چه انشایی! چه ابتدایی! ولی همین است دیگر؛ «دلِ ما خوش است به همین چیزها...» همین است که یافتنِ نسخه‌ی خوبی از «شب‌های سفیدِ» لوکینو ویسکونتی می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «کلاغِ» آنری‌ژُرژ کلوزو هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «ساختِ اِمریکا»ی ژان‌لوک گُدار هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «دو سه چیزی که درباره‌اش می‌دانمِ» ژان‌لوک گُدار هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «اسلوموشنِ» ژان‌لوک گُدار هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «ساموراییِ» ژان‌پی‌یر مِلویل هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد و چه روزی می‌شود وقتی «جزیره‌ی برگمان» هم باشد، «گذرگاهِ تاریکِ» دِلمر دِیوز هم باشد، «بادکنکِ قرمزِ» آلبر لاموریس هم باشد، «اِنزجارِ» رومن پولانسکی هم باشد و چه کنیم؟ «دلِ ما خوش است به همین چیزها» دیگر...

***

... این درست است که سینما، اساساً، به همه‌ی مردم تعلّق دارد؛ یعنی هر آدمی، با هر سلیقه‌ای، با هر سطحِ سوادی و از هر طبقه‌ای می‌تواند فیلم‌ ببیند و بعضی فیلم‌ها را دوست داشته باشد و بعضی فیلم‌ها را هم پسند نکند. امّا ایرادِ کار ، یعنی ایرادِ یک همچه نگاهی این‌ است که بعضی‌ها می‌خواهند سلیقه‌ی شخصی‌شان را «عمومی» کنند؛ یعنی یک‌جور سینما را که (به‌ هر دلیلی) دوست ندارند، «بی‌ارزش» نشان دهند و آن سینمایی را که (به‌ هر دلیلی) دوست دارند، «باارزش». مثلاً هنوز هم سر درنمی‌آورم بعضی از هم‌کارانم که (مثلاً) این‌قدر روی «رنگ» در سینما تأکید می‌کنند و می‌گویند فیلم‌های «رنگی» باید از «رنگ» درست استفاده کنند و مُدام از فیلم‌های جدید (این ده‌سالِ اخیر مثلاً) مثال می‌آورند، چرا از «ژان‌لوک گُدار» اسمی نمی‌برند. «ساختِ اِمریکا» و «زنِ چینی»‌اش را دیده‌اند؟ «رنگ» را در این فیلم‌ها دیده‌اند؟ خب، شک ندارم که بعضی‌شان دیده‌اند این فیلم‌ها را؛ حالا شاید وی‌اچ‌اس‌های عهدِ دقیانوس را که، اساساً، «رنگ» درشان قروقاطی بود. امّا یک‌دسته هم هستند که ندیده‌اند، که اصلاً «گُدار» را دوست ندارند؛ چون فیلم‌سازِ مُتعارفی‌ نیست، فیلم‌هایش «باقلوا» نیستند و نتیجه‌ی ذهنی هستند که از خواندن و دیدن هیچ‌وقت غافل نبوده است. تازه در این شرایطی‌ست که باور کنم (واقعاً؟) فیلم‌های «گُدار» را (دست‌یکی دوتای‌شان را) دیده‌اند و فقط «ازنفس‌افتاده» را تماشا نکرده‌اند! این است که اگر فیلم‌های او را ندیده‌اند (همان‌طور که مثلاً فیلم‌های برگمان را ندیده‌اند) و همین‌جوری او را «دست‌کم» می‌گیرند و در نوشته‌هاشان جوری «وانمود» می‌کنند که «گُدار» فیلم‌سازِ مُهمی نیست و «ادا» درمی‌آورد، باید بهشان تذّکر داد؛ باید بهشان گفت که حق ندارند «ندیده» حرف بزنند و تازه، وقتی به خودشان اجازه‌ی همچه کاری را می‌دهند، از کجا مطمئن باشیم آن‌چیزهایی را که درباره‌شان می‌‌نویسند، واقعاً دیده‌اند؟ (یادِ روزی افتادم که تازه دی‌وی‌دیِ نه‌چندان باکیفیتِ «پیش از غروب» رسیده بود و هم‌کاری داشت درباره‌اش حرف می‌زد و تا یکی از بچّه‌ها گفت یادت هست توی فلان صحنه دختره چی گفت به پسره و پسره چی جواب داد بهش؟ حرف را عوض کرد و رفت سراغ یکی از آن وسترن‌های قدیمیِ دوبله!)

این است که نباید بعضی نوشته‌ها و بعضی صاحب‌نوشته‌ها (نمی‌نویسم نویسنده‌ها) را جدّی گرفت. واقعاً مهم نیست که آن صاحب‌نوشته چندسال است می‌نویسد، یا توی چه روزنامه‌ها و مجّله‌هایی نوشته، مهم این است که چی می‌نویسد، حرفِ حسابش چیست، بی‌خودی تعریف‌ و تمجید می‌کند از فیلم‌های دوزاری و بد می‌گوید به فیلم‌هایی که دوست‌شان ندارد (یا سر درنمی‌آورد ازشان؟)، یا واقعاً حساب‌وکتابی در کار است. واقعاً مهم است که یک صاحب‌نوشته چه‌جوری می‌تواند به یک‌اندازه (مثلاً) «کلوچه‌ی اِمریکایی» و «آقای دیدز به شهر می‌رود» را دوست داشته باشد و به‌همان‌اندازه از (مثلاً) «فریادها و نجواها» نفرت داشته باشد.، تازه اگر قبول کنیم که این فیلم را دیده است. و اهمیتش، قاعدتاً، به نوشته‌ی صاحب‌نوشته، یا خودش برنمی‌گردد، به مخاطبانِ احتمالیِ آن نوشته برمی‌گردد که (شاید) به‌واسطه‌ی اعتمادشان به آن صاحب‌نوشته، یا به روزنامه و مجّله‌ای که این نوشته را چاپ کرده، فکر کنند (و چه فکرِ ترسناکی) که همه‌ی حقیقت همین چیزی‌ست که دارند می‌خوانند، که نقدِ فیلم دقیقاً همین چیزی‌ست که پیش روی آن‌هاست، که (مثلاً) «گُدار» را نباید جدّی گرفت، چون فیلم‌سازی «ادااطواری»‌ست و به‌جای دیدنِ فیلمی از او می‌شود (و بهتر است) که فلان فیلم «ایرونی» را که نسخه‌بدلِ یکی از «فیلمفارسی‌»‌های چهل‌سالِ پیش است دید و یک‌دلِ سیر خندید! بله، سینما، اساساً، به همه‌ی مردم تعلّق دارد؛ یعنی هر آدمی، با هر سلیقه‌ای، با هر سطحِ سوادی و از هر طبقه‌ای می‌تواند فیلم‌ ببیند و بعضی فیلم‌ها را دوست داشته باشد و بعضی فیلم‌ها را هم پسند نکند. امّا هر فیلمی به‌دردِ هر آدمی نمی‌خورد و هر آدمی نمی‌تواند از هر فیلمی لذّت ببرد؛ درست همان‌طور که هر آدمی، هر خواننده‌ای (مثلاً) «ینگه‌دنیا/ یو‌اس‌اِیِ» جان دُس پاسوس، یا «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر، یا «در جست‌وجوی زمانِ ازدست‌رفته»ی‌ مارسل پروست، یا «در هزارتو»ی آلن رُب‌گری‌یه، یا اصلاً هر رُمانِ دیگری را که «باقلوا» نیست نمی‌پسندد، امّا پسندنکردنِ آن‌ها (یا  شاید هم سر درنیاوردن‌شان؟) که دلیلِ «بی‌ارزش‌بودنِ» این رُمان‌‌ها نیست؛ هست؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

... دنبالِ «روحِ پراگ» نبودم بینِ این کتاب‌های به‌هم‌ریخته، ولی چشمم که بهش خورد، یادِ آن مقاله‌ی کوتاهِ «ایوان کلیما» درباره‌ی «اُمید» افتادم و یک‌راست رفتم سروقتِ صفحه‌ی هشتادوهفت و آن سه‌صفحه را به‌سرعتِ برق‌وباد بلعیدم دوباره. (آخرین‌باری که خوانده بودمش، توی سفرِ کوتاه به شیراز بود. یاد باد!) دیدم که تکّه‌هایی از این نوشته چه‌قدر به دردِ این روزهایم می‌خورد؛ مثلاً جایی‌که «کلیما» نوشته است «اُمید همیشه به آینده پیوند زده می‌شود. اُمید، تواناییِ انسان است برای تخیّلِ خویشتن در موقعیتی که متفاوت از موقعیتِ کنونیِ اوست. پس چه‌چیزی می‌تواند انسانی‌تر از اُمید باشد؟ مرگ هم همیشه به آینده گره زده می‌شود. و چه‌چیزی بیش از مرگ می‌تواند ضدِ اُمید باشد؟ با این حساب، اُمید را می‌توان کوششِ بیهوده‌ی انسان برای پرهیز از آگاهی بر آن دمِ آخر دانست، نوعی مقاومتِ عجالتیِ بی‌زمان، نوعی تلاش از سرِ استیصال برای غلبه بر خاموشیِ جهان. چون به‌نظر می‌رسد مرگ یگانه‌ی مطلق در زندگیِ بشری‌ست، پس هر اُمیدی نسبی‌ست، توهّمی که به انسان کمک می‌کند این مسیرِ مختوم به مرگ را طی کند.»

نکته این است که «ایوان کلیما» حقیقتاً «نویسنده» است و «نویسنده»‌ها، اساساً دنیا و موقعیت‌های انسانی را طوری می‌بینند که در نگاهِ اوّل به چشمِ ما (مردمانِ معمولی) نمی‌آید و همین است که مجبورند برای ما توضیح بدهند «چون زندگی بدونِ اُمید تقریباً تحمّل‌ناپذیر است، پس انسان باز به جست‌وجوی اُمیدی تازه برمی‌آید.» راست هم می‌گویند؛ زندگی همین است و آدم‌ها همین‌جورند؛ هرچند درصدِ اُمیدشان، درصدِ جست‌وجوی‌شان و البته خیلی‌چیزهای دیگر (جزئیات، جزئیاتِ شگفت‌انگیز) با هم فرق دارد...

***

«مونِ بزرگ»ی که «مهدی سحابی» به شیواییِ تمام به فارسی برگردانده، اوّلین ترجمه‌ی (به‌قولی بهترین) داستانِ «آلن فورنیه‌»ی‌ فرانسوی‌ نیست. ترجمه‌ی قدیمی‌ترِ این کتاب که سالِ هزار و سیصد و چهل‌وهفت منتشر شده، کارِ «محمّدمهدی داهی»‌ست که، ظاهراً، استادِ ادبیاتِ فرانسه در دانشگاهِ تهران بوده و این داستانِ بزرگ را به‌نامِ «مُلن بزرگ» (با کسره‌ی لام و میم) در مجموعه‌ی کتاب‌های «بنگاهِ ترجمه و نشرِ کتاب» منتشر کرده است. ترجمه‌ی «سحابی»، دمِ دستم نبود که بینِ ترجمه‌ی قدیمی و جدیدش مقایسه کنم، امّا اگر کسی حوصله و وقت داشت، می‌تواند این تکّه‌ی فصلِ اوّل (شاگردِ شبانه‌روزی) را با ترجمه‌ی «سحابی» مقایسه کند:

یکشنبه‌ای از ماه نوامبر... ١٨٩ او بخانه ما آمد.

باز هم «خانه ما» می‌گویم گرچه آن خانه دیگر از آن ما نیست. بزودی پانزده‌سال تمام می‌شود که ما آن ولایت را ترک کرده‌ایم و بی‌شک دیگر بآنجا باز نخواهیم گشت.

منزل ما در ساختمان دوره متوسطه مدرسه «سنت آگات» بود. پدرم، که من نیز چون سایر شاگردان به او آقای «سرل» خطاب می‌کردم، هم در دوره اول متوسطه که مخصوص تربیت آموزگار بود و هم در کلاسهای آخر دبستان تدریس می‌کرد. مادرم کلاس خردسالان را اداره می‌کرد.

محلی که پرحادثه‌ترین و باارزشترین ایام زندگانیم در آن سپری شد و ماجراهای ما از آن‌جا سرچشمه گرفت و باز بهمان جا برگشت و چون امواجی که بصخره دورافتاده‌ای برخورد از هم پاشید خانه‌ای طویل و سرخ‌رنگ بود با پنج در شیشه‌دار و پوشیده از شاخه‌های موچسب که در آخر ده قرار داشت و حیاط وسیعی با سایبانها و رختشویخانه‌ در جلو آن واقع شده بود. در بزرگ خانه رو بقریه باز می‌شد. و حد شمالی آن نرده کوچکی در کنار جاده بود که تا گار ماشین سه‌کیلومتر فاصله داشت. پشت ساختمان رو بجنوب تا چشم کار می‌کرد کشتزارها و باغها و چمنزارها ده‌های دوردست را بهم می‌پیوستند.

***

همین دیگر؛ بس است برای امروز...

بعدِ تحریر: زحمتِ پیداکردنِ ترجمه‌ی «مهدی سحابی» را بامداد کشیده است. همین تکّه‌ی داستانِ «فورنیه» را با ترجمه‌ی «سحابی» این‌جا بخوانید. ممنون از بامداد.


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

 

این‌جوری‌ست دیگر؛ آدم کلّه‌ی سحر که پا می‌شود، می‌بیند خوش‌احوال نیست و می‌بیند رغبتی ندارد به این آفتابی که کم‌کم دارد طلوع می‌کند و هی چشم‌ها را می‌بندد و هی خواب را دوباره دعوت می‌کند و هی لعنت می‌فرستد به خاندانِ این همسایه‌هایی که خانه‌ساختن‌شان شده است جهنّمِ زندگی‌اش و همین‌طور که چشم‌ها را باز و بسته می‌کند، به همه‌چی فکر می‌کند و همه‌چی را به‌یاد می‌آورد و این چندماه را توی ذهنش مرور می‌کند و بعد دلش هزار راه می‌رود و همچه که از جا بلند می‌شود و تلفنش را روشن می‌کند، می‌بیند اس‌ام‌اسی از اکبر رسیده که قرار بازداشتِ آقای سردبیر دوماهِ دیگر تمدید شده و این یک‌خط را چندبار بی‌خودی می‌خواند و احوالش ناخوش‌تر از این‌ می‌شود...

بعد هم که چندساعتِ بعد، بالأخره، از خانه زده بیرون و بی‌حوصلگی‌اش، کسالتِ مفرطش را، توی هوا پخش کرده و دارد از دفتر نشر برمی‌گردد خانه، توی تاکسی، از پُل که پایین می‌آید، چشمش می‌افتد به دفتر روزنامه‌ای که تا همین چندماهِ پیش وعده‌گاهِ روزانه بوده و حالا تابلویی حتّا در کار نیست و درش نیمه‌بسته است و هی از توی تاکسی چشم می‌گرداند که ببیند کسی آن‌ورِ شیشه هست یا نه و یادِ همان روزهایی‌ست که با بقیه، آن‌ورِ شیشه داشته خیابان را می‌دیده و یادش می‌افتد به آقای سردبیر و آن اس‌ام‌اسِ صبح‌گاهی و بعد پیش خودش یادِ این مصرع می‌افتد که «عار ناید شیر را از سلسله» و بعد همین‌جور که تاکسی از کنارِ دفترِ حالاتعطیلِ حالابی‌تابلو می‌گذرد، باز این چندماه را توی ذهنش مرور می‌کند و احوالش ناخوش‌تر از این می‌شود...

این‌جوری‌ست دیگر؛ آدم گاهی خوشی‌اش دود می‌شود و به هوا می‌رود و همین‌جور که توی هوا می‌رود محو می‌شود و گم می‌شود و دور می‌شود و دودی که دور می‌شود عجب چیزی می‌شود و بعد هم که این‌جوری‌ست دیگر...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

... همین است دیگر؛ آدم خیال می‌کند این قرص‌های رنگارنگ، این مُسکّن‌ها و آرام‌بخش‌های ریز و درشت، مُعجزه می‌کنند و این «توهّمِ بزرگ» را طوری در خیالِ خودش پرورش می‌دهد که باورش می‌شود و بعد، یک‌روز، دردی دیگر، ناغافل از راه می‌رسد و «قاعده‌ی بازی» را به‌هم می‌زند. دلم خوش بود که زیرِ سایه‌ی این قرص‌های رنگارنگ، از دستِ درد در امانم، امّا دردِ نه‌چندان کهنه‌ی دیگری، دوباره خودی نشان داد و طوری قدرتش را به‌رُخ کشید که چاره‌ای نماند جُز سرزدن به شفاخانه و خُفتن روی تخت و پذیراشدنِ سِرُم و آمپول و خلاصه چه شبی بود این شبِ پُر درد. نه، این درد(ها) را سرِ بازایستادن نیست، ظاهراً...

... و «بازیِ ریپلی»، ساخته‌ی «لیلیانا کاوانی» را ندیده بودم که دیدمش بالأخره و حالا «تام ریپلی» در ذهنِ من دو چهره دارد؛ یکی «مت دیمن»ی‌ست که در «آقای ریپلیِ بااستعداد» دیده بودم و یکی هم «جان مالکوویچ»ی که در «بازیِ ریپلی» دیدم. این «تام ریپلی» هرچند همان «تام ریپلی»‌ست ظاهراً، ولی زمین تا آسمان تفاوت دارد با آن‌یکی؛ «ریپلیِ» این فیلم، مردِ پابه‌سن‌گذاشته‌ی‌ست که سرد و گرمِ روزگار را چشیده و سودای تشکیلِ خانواده را در سر می‌پروراند و این جوان‌بودنش نیست که دیگران را جذب می‌کند، آرامشِ اوست؛ سکوت‌های مکرّرش و البته اعتمادبه‌نفسی که، لابُد، حاصلِ سال‌ها زندگی‌ست. شاید اگر قبلِ این‌ها داستانش را نمی‌دانستم، بیش‌تر از این لذّت می‌بُردم از دیدنش. خلاصه، تکلیف بود بود دیدنش و دیدمش...

... می‌خواستم بنشینم به خواندنِ «میراثِ سراب»، دوّمین رُمانِ «کِران دِسای»، برنده‌ی جایزه‌ی بوکر، و البته سی صفحه‌ی اوّلش را سه‌بار خواندم و پیش نرفتم؛ نه که داستانِ جذّابی نباشد، فارسی‌ِ ترجمه‌اش برایم خوشایند نبود. جنابِ مترجم همه‌چیز را ترجمه کرده بود؛ از اشاره‌ها بگیرید تا باقیِ چیزها. این بود که عطای «میراثِ سراب» را بخشیدم به لقایش و دوباره «جار و جنجال در باغِ گواوا» را خواندم؛ رمانِ اوّلِ همین خانمِ «دِسای» به‌ ترجمه‌ی «فروغ پوریاوری» و خاطره‌ی «سامپاتِ» ناراضی و بی‌حوصله و مردم‌گریز، دوباره، توی ذهنم آمد؛ آدمی که نمی‌خواهد به حرفِ دیگران گوش کند، آدمی که دیگران از رفتارش سر در نمی‌آورند و فکر می‌کنند یک‌جای کارش ایراد دارد. بعد، فکر کردم کاش خانم «پوریاوری» لطف کنند و این رمانِ دوّم را هم به فارسی برگردانند و ما را از خواندنش بی‌نصیب نگذارند...

... و تماشای چندباره‌ی «آخرین مترو» (نسخه‌ی دو دیسکِ کرایتریون) با این کیفیتِ خیره‌کننده، این تصویرِ شفّاف و آن مصاحبه‌ها با «فرانسوا تروفو»ی محبوبم، البته، یکی‌دیگر از لذّت‌های این روزهاست. داستانی درباره‌ی قدرتِ زندگی و ارزش و اهمیتِ هُنری که می‌تواند آدمی را زنده نگه دارد. خب، البته خیلی‌ها می‌گویند که این یکی از بهترین‌های «تروفو» نیست؛ ولی آن‌قدر «تروفو»یی‌ست که نمی‌شود دوستش نداشت. هم پیوندی سه‌گانه در جریان است (می‌شود از ژول و جیم یاد کرد)، هم مخفی‌کاری را می‌شود، هم قدرت و اهمیتِ هُنر را و دستِ آخر، هُنرمندِ آزاد را پیشِ چشم‌های ما می‌گذارد؛ آدمی که «حق» دارد کار کند و «باید» کار کند تا دنیا جای بهتری باشد برای زندگی...

... و دارم «جنونِ دونفره» را هم می‌خوانم این روزها؛ مجموعه‌ی دیگری از داستان‌های «ویلیام تِرِوِر» که، به‌نظرم، داستان‌های خوبی‌ست...

... کتابِ «حدیثِ غربتِ سعدی» را هم از دست ندهید، اگر نوشته‌ها و داستان‌های «رضا فرّخ‌فال» را پیش از خوانده‌اید (مثلاً کتابِ آه، استانبول، یا ترجمه‌ی عالی‌جناب کیشوت، نوشته‌ی گراهام گرین) که کتابِ خواندنیِ معرکه‌ای‌ست. «فرّخ‌فال» نویسنده‌ی خوبی‌ست اساساً؛ هم داستانِ خوب نوشته، هم مقاله‌های خوب می‌نویسد و نوشته‌هایش همیشه تمام‌وکمالند. این کتابش، که «نشر مرکز» چاپش کرده، منتخبِ مقاله‌ها و نقدهای اوست؛ از «گلستانِ سعدی» تا «آزاده خانم و نویسنده‌اش» و البته یکی دو مقاله‌ی خواندنیِ دیگر؛ یکی درباره‌ی نشانه‌شناسیِ لبخندِ «سیّد محمّد خاتمی» و یکی هم درباره‌ی شیوه‌ی هُنرِ «شیرین نشاط». هرچند جای آن مقاله‌ی خواندنی‌اش درباره‌ی «گوگوش»، در این کتاب خالی‌ست. حیف، ولی همین مقاله‌ها و نقدها را هم نباید از دست داد...

... داشتم این کتابِ تازه‌ی آقای «احمد دامود» را ورق می‌زدم که اسمش هست «بازیگری و کارگردانی در تئاتر و سینما از نگاهِ دو کارگردانِ برجسته الیا کازان و اینگمار برگمان». ناشر این‌یکی هم (مثل بیش‌تر کتاب‌های دامود) «نشر مرکز» است. توضیح و تفصیل درباره‌اش بماند برای وقتی دیگر، امّا نکته‌ای که می‌خواهم بهش اشاره کنم، درباره‌ی فصلِ یکمِ بخشِ یکم است. آقای «دامود» قبل از هرچیز توضیح داده‌اند که ترجمه‌ی درستِ عنوانِ نمایش‌نامه‌ی مشهورِ «تنسی ویلیامز» (و البته فیلمِ الیا کازان) «تراموایی به‌نامِ آرزو»‌ست و نباید عنوانِ غلط و البته مصطلحِ «اتوبوسی به‌نامِ هوس» را به کار بُرد. در انتهای این فصل، پانوشتی هست که مترجم نوشته «از خود می‌پرسم: «اگر در ترجمه‌ی نام این نمایشنامه دو اشکال وجود دارد، آیا ممکن نیست که در ترجمه‌ی هر صفحه از آن اشکالاتی از این دست وجود داشته باشد؟» بعد می‌پرسم: «درباره‌ی دیگر متن‌های ترجمه‌شده، به‌وسیله‌ی افرادِ ناشناخته، که هرروز به دست‌مان می‌رسد، چه‌طور؟» و ناگهان، بی‌اراده، مکث می‌کنم و بعد می‌پرسم: «درباره‌ی ترجمه‌هایی که خودت کرده‌ای چه؟» مجدداً مکث می‌کنم، و بعد با اطمینانِ بیش‌تری به نوشتن ادامه می‌دهم.» [صفحه‌ی ١۵] خب، آقای «دامود»، البته استادِ این رشته‌اند، امّا، دلم می‌خواهد بپرسم چرا ایشان نامِ «میشل سیمان»، منتقدِ مشهورِ فرانسوی را (که یادم می‌آید دستِ‌کم کتابِ سینمای فرانچسکو رُزی‌اش را قاسم روبین به فارسی ترجمه کرده) نوشته‌اند «مایکل سی‌منت». [صفحه‌ی ۵۶] راستش، هیچ کتابی، قاعدتاً، بی‌عیب و ایراد نیست [مثلاً همین کتاب که در صفحه‌ی ٢۵ آن پوسترِ بی‌کیفیتِ و دانه‌دارِ فیلمِ کازان را چاپ کرده‌اند و زیرش نوشته‌اند مارلون براندو در بیست‌وشش سالگی]، امّا کتابی که مؤلف (مترجم)ش روی نکته‌های ریز انگشت می‌گذارد و به آن‌ها دقّت می‌کند، قاعدتاً، باید از این نظر نمونه و بی‌غلط باشد. امّا این‌ها دلیلِ خوبی‌ نیست برای این‌که کتاب را، خدای‌نکرده، نخوانید؛ چون بخشِ دوّمِ کتاب، مصاحبه‌هایی‌ست با «برگمان» درباره‌ی تئاتر که شاید توی پُست‌های بعدی بهش اشاره کنم...

... و همین دیگر. کافی‌ست فعلاً...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

... این‌جوری‌ست دیگر، بعدِ چندروز ننوشتن، آدم هوسِ نوشتن که می‌کند، می‌خورَد به درِ بسته، به کرکره‌ی پایینِ «پرشین بلاگ»ی که معلوم نیست چرا قفل شده است. و خوردن به درِ بسته، اساساً، «ضدِ حال» است، حال‌وروزِ آدم را به‌هم می‌ریزد، روزش را خراب می‌کند و همه‌ی خوشی‌اش، دود می‌شود و به هوا می‌رود. توی این چندساعتی که کرکره‌ی «پرشین بلاگ» پایین بود، محضِ احتیاط، وبلاگی به همین اسم (و نه همین نشانی) توی «بلاگفا» ساختم و چند ماهِ آخرِ این وبلاگ را آن‌جا کُپی کردم به‌رسمِ احتیاط و اگر حوصله و وقتی بود، همه‌ی یادداشت‌های این‌جا را آن‌جا هم می‌گذارم؛ باز به‌رسمِ احتیاط!

... ماندن توی خانه، هر عیبی که داشته باشد، یک حُسن هم دارد؛ سرزدن به کتاب‌خانه و خواندنِ کتاب‌های نیمه‌کاره‌ای که به‌محضِ رسیدنِ کتاب‌های تازه، با ادب و احترام، منتقل می‌شوند به گوشه‌ای دیگر. این‌طوری بود که توی روزهای ناخوشی و استراحت، بعضی‌شان را کامل خواندم؛ از اوّل تا آخر. «خاکِ غریب» را که وسطِ هزار کار دیگر نیمه‌کاره ول کرده بودم، دست گرفتم و تمامش کردم و، دروغ چرا، بخشِ دوّمِ کتاب را بیش‌تر پسندیدم و اصلاً این شیوه‌ی روایتِ سه‌ داستانِ آخر، به‌نظرم، جذّاب‌تر از داستان‌های قبلی بود. و البته، چشم‌به‌راهِ ترجمه‌ی خانم «گلی امامی» هم هستم از این مجموعه‌داستان که ببینم چه‌جوری‌ست و چه زبانی دارد...

... بعد، رفتم سروقتِ «راه‌رفتنِ قهرمان» نوشته‌ی «آنیتا رائو بادامی» که حتّا فصلِ اوّلش را هم تمام نکرده‌ بودم و این‌بار چارصد صفحه‌اش را دو روزه تمام کردم؛ داستانِ یک خانواده‌ی هندی که دخترِ بزرگ‌شان به همه‌ی سُنّت‌ها پُشت کرده و به مردی خارجی دل باخته و با او عروسی کرده و بچّه‌دار هم شده و خانواده‌اش توی هند سرگرم همین سُنّت‌هایی هستند که او اعتنایی بهشان نکرده است. امّا داستان که فقط همین نیست؛ داستانِ زن‌های بخت‌برگشته‌ای هم هست که سُنّت همیشه آزارشان داده، که زندگی را به کام‌شان زهر کرده و چاره‌ای ندارند جُز نشستن و دَم‌نزدن. ولی داستان، بازهم، به این چیزها محدود نمی‌شود؛ این داستانِ مردی‌ست که روزگاری می‌خواسته آدمِ مهمّی باشد، آدم به‌دردبخوری باشد، ولی حالا یک آدمِ متوسطِ معمولی‌ست که خیلی‌ها (از جمله خانواده‌اش) او را جدّی نمی‌گیرند و آدمی که مادرش دوست داشته او را در جامه‌ی پزشکی ببیند، حالا جمله‌های بی‌مزّه‌ای می‌نویسد که مثلاً قرار است تبلیغی باشد برای محصولاتِ گوناگون. خلاصه، «راه‌رفتنِ قهرمان» داستانِ دشواریِ زندگی‌ست؛ مصائبِ آدم‌های معمولی در جامعه و دنیایی که شتابِ تحوّلاتش آن‌ها را پُشتِ سر می‌گذارد و راهِ خودش را می‌رود...

... و به‌گمانم همین‌جا یک‌بار نوشته بودم که هرچه تصویرِ هندی‌ها در سینما حوصله‌ام را سر می‌برد، داستان‌هایی درباره‌ی هند و مردمانش سرگرمم می‌کند؛ چه «شب‌های هندِ» آنتونیو تابوکی باشد، چه «رانده و مانده‌»ی آنیتا دِسای، چه «جار و جنجال در باغِ گواوا»ی کِران دِسای و چه داستان‌های «جومپا لاهیری» و البته گُلِ سرسبدِ همه‌ی این‌ها برای من، «شب‌های بنگال» است که باید روزی روزگاری درباره‌اش مفصّل‌تر از این‌‌ها بنویسم، امّا عجالتاً این‌را داشته باشید که «شب‌های بنگال» یک رمان عادی و معمولی نیست؛ یک داستان ساده‌ی عاشق‌شدن و از عشق فارغ‌شدن هم نیست که بعدِ خواندنش خیال کنیم چیز تازه‌ای دستگیرمان نشده است. این یک رمان عادی و معمولی نیست، چون نویسنده‌اش یک نویسنده عادی و معمولی نیست و از رمانی که «میرچا اِلیاده» نوشته باشد، توقع دیگری هم نداریم. خب البته که رمان «اِلیاده»، ظاهراً، یک داستان عاشق‌شدن و از عشق فارغ‌شدن است، امّا تفاوت عمده‌ی «شب‌های بنگال» با هر داستان دیگری، در «کیفیتِ» آن است؛ «کیفیت»ی که برمی‌گردد به آدم‌های داستان و پیچیدگی شخصیت‌شان، به رفتارهایی که پیش‌بینی‌شان آسان نیست و به حرف‌هایی که سردرآوردن از آن کار دشواری‌ست. و مهم‌تر از همه، احتمالاً، این است که یک آدم اروپایی، یک «غریبه»، در محیطی که برایش آشنا نیست و همه‌چیزش «بیگانه» است و آدم‌هایش به‌چشمِ او «حقیر» و «فرومایه» هستند، ناگهان، دست‌خوشِ تغییری عظیم می‌شود و پوست می‌اندازد و «مِهر»ی که به جانش افتاده، زندگی‌اش را به آتش می‌کشد. برای یک «غریبه»، چیزی سخت‌تر از این نیست که زندگی‌اش را همان‌طور ببیند که این آدم‌های حقیرِ «سیه‌چرده» و البته که وقتی پای «اکسیر عشق» در میان باشد، هر «مس»ی به «زر» بدل می‌شود و این، دقیقاً، همان اتّفاقی‌ست که برای «آلن» می‌افتد. اروپایی جوان، مثل باقی هم‌قارّه‌ای‌هایش، از تحقیر «مئیتری» شروع می‌کند و حتّا در مخیّله‌اش هم نمی‌گنجد که مهر این بنگالی سیه‌چرده روزی به دلش بیفتد و هیچ باور نمی‌کند که روزگاری دنیای او بر مدار «مئیتری» مغرور و بی‌اعتنای بنگالی خواهد چرخید. برای «آلن» که هیچ‌وقت، هیچ‌چیزی را جدّی نگرفته است، چیزی مهم‌تر از این نیست که «مئیتری» بی‌اعتنا و خانواده‌ی بنگالی‌اش او را جدّی بگیرند و خیال می‌کند که ابراز محبّت‌های آقای «نارندرا سنِ» قورباغه‌شکل را با آن چشم‌های قلنبه و پیشانیِ کوتاه و شکم ورقلنبیده، باید به‌پای «مئیتری» بنویسد و خیال می‌کند که بنگالی‌های «سنّت»ی حاضرند او را هم یکی از خودشان بدانند و درکِ این نکته که هیچ «بیگانه»‌ای نمی‌تواند داماد یک خانواده‌ی بنگالی باشد، برایش آسان نیست. برای «آلن»، غیرممکن‌ها، همیشه ممکن بوده‌اند و همین است که همه‌ی زندگی‌اش را صرف رسیدن به «مئیتری» می‌کند، بی‌آن‌که فکر کند هر جامعه‌ای، هر مردمی، آداب و رسومی دارند که نمی‌شود از آن سرپیچی کرد. امّا درست که ببینیم، «شب‌های بنگال»، داستان فارغ‌نشدن از عشق است و «آلن» همه‌چیز را درباره‌ی «مئیتری» و زندگی در بنگال می‌نویسد تا «هجران» و «فراق»ش را شرح دهد و همین است که برای «آلن»، هیچ‌چیز، واقعاً تمام نشده وگرنه همه‌چیز را این‌قدر خوب و شفّاف به‌یاد نمی‌‌آورد. فراموشی؟ نه، واقعاً ممکن نیست...

... و نوشتن از فصلِ سوّمِ «دِکستر» و آن‌یکی سریالِ تازه هم، قاعدتاً، می‌ماند برای پُست‌های بعد...

 بعدِ تحریر: حالا چرا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که دوست دارند دیگران را آزار بدهند، نکته‌ای‌ست برای خودش، امّا آدمی که دوست ندارد نوشته‌های این‌جا را بخواند، یا از نویسنده‌ی این وبلاگ به‌ هر دلیلی خوشش نمی‌آید، خب زندگیِ خودش را بکند و وبلاگ‌های محبوبش را بخواند و الکی پیغام نگذارد تا من هم مجبور نشوم بنویسم آی‌پیِ کامپیوترش (94.183.222.38) چیست و اینترنتش مالِ کدام شرکت است و تازه، مکاتبه با آن‌ها هم کارِ سختی نیست. نکنید این کارها را، زندگی‌تان را بکنید و سرتان توی کار خودتان باشد لطفاً...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟ - باز هم ادامه‌ی ماجرا

 

... ماندن توی خانه، تناولِ قرص‌های ریز و درشتی که به‌ توصیه‌ی طبیبِ حاذق، هر از چند ساعتی باید بلعیده شوند؛ مُسکّن‌های خوش‌وآب‌ورنگی که، ظاهراً، باید موجباتِ کاهشِ درد را فراهم کنند و آرام‌بخشی که بی‌خواب می‌کند، بی‌حوصله می‌کند و تازه، خودِ درد هم هست که، وقت و بی‌وقت، آرام‌آرام می‌آید و خودی نشان می‌دهد و به یک کرشمه (یا هر چیز دیگری) چُنان عذابِ الیمی را تحمیل می‌کند که هرچه ناخوشی در دنیاست، پیشِ چشمِ آدم کم‌رنگ می‌شود، بی‌رنگ می‌شود...

 

... نشستن روی صندلی‌ِ آزمایش‌گاه و درازکردنِ دستی که برای بارِ چندم آماجِ حمله‌ی سوزن می‌شود و خونی که آرام‌آرام از رگ بیرون می‌جهد و در سُرنگ می‌نشیند، خبر از زنده‌بودن می‌دهد فقط، خبر از مُشتی که باید گره شود تا خون در سُرنگ بنشیند...

 

.... نشستن روی صندلی‌ِ ناراحتِ مطب و چشم‌به‌راهِ بازشدنِ دری که مستقیماً می‌رسد به میز آقای طبیب و به‌محضِ نشستن روی صندلی، نمایش هزارباره‌ی عکس‌ها و ورق‌زدنِ آزمایش‌ها و سر تکان‌دادن‌ها و سُرفه‌های وقت‌ و بی‌وقتِ آقای طبیب و تماشای نَُسخه‌ای دیگر که روی کاغذ می‌آید و قرص‌های ریز و درشتِ دیگری که باید کنارِ آن قرص‌های قبلی بلعیده شوند...

 

... همه‌ی زندگی، گاهی، صرفِ بلعیدنِ قرص‌های ریز و درشت و خوش‌آب‌‌ورنگ می‌شود. همه‌ی زندگی، گاهی، چیزی جز این قرص‌ها نیست...

 

... روز از نو، روزی از نو...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟ ادامه‌ی ماجرا

 

ماندن زیر سقفِ خانه، هزار حُسن دارد؛ آرامشی دارد که می‌ارزد به هزاربار گردش، به هزاربار قدم‌زدن در این خیابان‌هایی که ظهر، آسفالتِ داغ‌شان‌ آدم را کباب می‌کند، هلاک می‌کند از گرما. ماندن توی خانه، نشستن روی مُبل و لم‌دادن کنار پنجره‌ای رو به حیاط، حالِ آدم را بهتر می‌کند و این نوری که مستقیم نمی‌خورد توی چشمِ آدم و تا برسد، گرمایش، حرارتش، کم شده، می‌ارزد به هزارچیزِ دیگر...

توی خانه مانده‌ام که به کارهای نیمه‌کاره، به کارهای عقب‌افتاده، برسم؛ فایل‌ها را یکی‌یکی باز می‌کنم و بعد آن‌ها را که واجب‌ترند، می‌گذارم توی پوشه‌ای که اسمش را گذاشته‌ام «این روزها...» و توی این پوشه‌ای که حالا برای خودش اسمی پیدا کرده، چیزهای زیادی هست؛ شعرهای «لورکا» هست، «شاعر در نیویورک»ش، بهترین شعرهایش که ترجمه‌اش دارد خاک می‌خورَد، شعرهای «نزار قبّانی» هست، منتخبِ عاشقانه‌هاش که می‌ارزد به همه‌ی شعرهای سیاسی‌اش، یک نوشته‌ی «کامرون کرو» درباره‌ی «بیلی وایلدر» که وقتی نوشتش، استاد تازه مُرده بود، و همین‌جور دارم برای خودم می‌گردم که می‌رسم به «پنهان»، به فیلم‌نامه‌ی «میشائیل هانکه» و تازه یادم می‌افتد این مالِ آخرین روزهای «هم‌میهن» است و آن ویژه‌نامه‌ای که هیچ‌وقت درنیامد...

و بین همه‌ی این‌ها، یکی هست که جدیدتر است، تازه‌تر است از بقیه؛ یک نوشته‌ی نیمه‌کاره که قرار بود نوشته‌ی مفصّلی باشد درباره‌ی وضعیت و حال‌وروزِ این سینمایی که روزبه‌روز دارد «وخیم‌»‌تر می‌شود و موقعیتِ تماشاگرانِ بخت‌برگشته‌ای که چاره‌ای ندارند جز دیدن این فیلم‌های «وخیم». این‌یکی خیلی جدید است؛ مالِ یک‌ماهِ پیش که می‌خواستم توی صفحه‌ی سینما چاپش کنم که نشد...

آن‌یکی داستانی که دلم را بُرده بود، خیلی‌وقت است که ترجمه‌اش تمام شده؛ ولی مانده توی همان پوشه‌ی کذایی، کنار کتابِ «آریل» که روزی روزگاری شاید تمام شود و هنوز این ترجمه‌ی تمام‌شده به سرانجام نرسیده که رفته‌ام سراغِ یکی‌دیگر. که چی؟ که خودم از این مُدلِ نوشتنش خوش آمده و این آدمِ اوّلِ کار بیچاره و بی‌دست‌وپایی که هرچه بیش‌تر می‌گذرد، آدابِ پدرسوختگی و دروغ و توهّم را بیش‌تر یاد می‌گیرد و کم‌کم، به‌جای این‌که از جایش تکان بخورد، چیزهایی را که توی ذهنش هست، به‌اسمِ واقعیت تحویلِ دیگران می‌دهد. موقعیتِ بانمکی‌ست و آدمِ این داستان هم آدمِ بانمکی‌ست. حالا چرا این‌یکی؟ همین‌جوری واقعاً! دست دراز کردم و اوّلین کتابی را که از توی کتاب‌خانه بیرون آمد درآوردم و شروع کردم به خواندن و بعد که سه چاهار فصلش را خواندم، یک‌فصلش را هم، محضِ دلِ خودم، ترجمه کردم و فرستادمش توی همان پوشه‌ی کذایی...

و این‌وسط، غیرِ «کار»های روزانه‌ای که غفلت از آن‌ها زندگی را به تعویق می‌اندازد، سرم گرمِ دو چیز است؛ اوّل همان «زندگی در عیش، مُردن در خوشی» که اگر به نیمه رسید، حتماً می‌نویسم چه‌‌جور نوشته‌ای‌ست و دوّم، «مکالماتِ فرانسوا تروفو» که بیست‌وچندتا مصاحبه‌ی خواندنی‌ست با فیلم‌سازِ محبوبم و اگر آن مخلّفات و ضمائمی که دلم می‌خواهد جور شود، به‌نظرم کتابِ جمع‌وجوری از آب درمی‌آید...

و فقط که همین نیست؛ ماندن توی خانه خیلی هم خوب است وقتی آدم از دیدنِ کتاب‌های نخوانده‌ای که دارند به سقف می‌رسند، خجالت نمی‌کشد و روی کاغذی کوچک برای خودش برنامه می‌ریزد و فکر می‌کند اوّل باید این‌یکی را بخواند و بعد آن‌یکی را و همین‌طور پیش برود و برود و برود تا ببیند به کجا می‌رسد، اگر اصلاً جایی برای رسیدن باشد...

و دیده‌ها؟ حتماً. فقط می‌ماند برای وقتی دیگر...

 بعدِ تحریر: و این عکس که پدرام گذاشته توی وبلاگش... چه‌قدر دلِ آدم می‌سوزد و چه‌قدر دلم تنگ شده است برای سردبیرِ این سال‌ها و هم‌کار سال‌های دور. از زمستانِ هفتادوهفت هم که حساب کنیم، می‌شود چندسال؟ حیف... و دلِ آدم فقط می‌سوزد و کاری از دستش برنمی‌آید...


 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟

ماندن زیر سقفِ خانه، راه‌رفتن، شمردنِ گُل‌های قالی (چندبار؟)، قدم‌زدن در حیاط، خیره‌شدن به آفتاب و ریزکردنِ چشم‌هایی که نور سفیدِ آفتاب را دیگر تاب نمی‌آورند. تماشای فیلم‌های قدیمی، ورق‌زدنِ کتاب‌های قدیمی؛ سر زدن به کتاب‌هایی که وقت و بی‌وقت، مایه‌ی آرامشند و هر کلمه‌شان می‌ارزد به هزار کتاب و نوشته‌ی دیگر...

ماندن توی خانه، توی اتاقی که در نهایتِ سکوت است و خواندنِ کتابی که هنوز در ابتدای راه است، تماشای هزارباره‌ی «ژول و جیم» محبوبم و مرور ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌اش که، بالأخره، روزگاری باید آماده‌ی خواندنِ دیگران شود. ورق‌زدن ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌ای دیگر، «ماجرا»، که به نیمه نرسیده، ماند کنار فایل‌های دیگر و بدجوری دارد خودنمایی می‌کند. کِی؟ یکی از این روزها؟ شاید!

قدم‌زدن‌های گاه‌به‌گاه توی خیابان‌هایی که از گرما دارند بُخار می‌شوند، قدم‌زدن‌های گاه‌به‌گاه در خیابان‌های تاریک و بی‌آفتاب و فکرِ این پادردی که بعدِ شش‌سال دوباره دارد اوج می‌گیرد...

نشستن توی خانه، قدم‌زدن توی خیابان و رسیدگی به «کار»های عقب‌افتاده و مرورِ شعرهای کتابِ «آریل»؛ چهل شعر خواندنی، محصولِ ذهنی (ظاهراً) مغشوش. و فکر کردن به «دیلن توماس» و شعرهایش؛ «تپّه‌ی سرخس»ش، شاهزاده‌ی درختِ سیبش، بچّه‌های تابستان و خورشیدی که فقط یک‌بار به جوانی می‌رسد...

لم‌دادن روی صندلیِ کنار پنجره و تماشای آفتابی که حیاط را بدل می‌کند به سنگی نورانی، به چیزی فراتر از آن‌چه هست و اُنس‌گرفتن با صفحه‌کلیدی تازه؛ نرم‌تر و بی‌صداتر و ترجمه‌ی فصل اوّلِ داستانِ دیگری از «گراهام گرین»، و نوشتن دوباره‌ی حکایتی دیگر...

و دیگر؟ کارهایی که باید به سرانجام برسد «زندگی در عیش، مُردن در خوشی». مهرماه؟ آبان‌ماه؟ خدا می‌داند که آخرین کلمه‌اش کی روی صفحه‌ی سفید می‌آید...

و غیر از این؟ کشتی به راهِ خودش ادامه می‌دهد. راست می‌گفت فدریکو فللینی...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ هشتم

 

 

یکم: این، تکّه‌ای‌ست از «مرد در تاریکی»، رُمانِ «پُل اُستر». می‌نویسد «... بعد از مدّتی، این فیلم تماشاکردنِ وسواس‌گونه، به‌نظرم، نوعی خوددرمانی آمد؛ نوعی داروی هومیوپاتیک تا در برابرِ نیاز به فکرکردن به آینده‌اش خود را بیهوش کند. فرار به دنیای فیلم مانندِ فرار به دنیای کتاب نیست؛ کتاب شما را وامی‌دارد تا به آن عکس‌العمل نشان دهید، یعنی هوش و تخیّل‌تان را به کار بگیرید، ولی وقتی فیلمی را تماشا می‌کنید، درعین‌حال که از آن لذّت می‌برید، ممکن است ذهن‌تان خلّاق و فعّال نباشد.»

 

دوّم: راستی چرا؟ چرا مترجمِ کتاب (خانمِ الاهه‌ی دهنوی) بعضی اسامی را این‌جوری نوشته است؟ مثلاً «رنوآر» را نوشته «رنور» و «رای» (ساتیاجیت رای) را «ری»؟ پیداکردنِ ضبطِ درستِ این اسامی که کارِ سختی نیست؛ هست؟

 

سوّم: و این غزلِ سعدی، دقیقاً این‌یکی، به‌دلایلی، این‌جا ثبت می‌شود:

تو را خود یک‌زمان با ما سرِ صحرا نمی‌باشد 

چو شمست خاطرِ رفتن به‌جُز تنها نمی‌باشد

دو چشم از ناز در پیشت، فراغ از حالِ درویشت  

مگر کز خوبیِ خویشت، نگه در ما نمی‌باشد

ملک یا چشمه‌ی نوری، پری یا لُعبتِ حوری

که بر گُلبن گُلِ سوری چُنین زیبا نمی‌باشد

پری‌رویی و مَه‌پیکر، سَمَن‌بویی و سیمین‌بَر 

عَجَب کز حُسنِ رویت در جهان غوغا نمی‌باشد

چو نتوان ساخت بی‌رویت، بباید ساخت با خویَت  

که ما را از سرِ کویت، سرِ دروا نمی‌باشد

مرو هرسوی و هرجاگه، که مسکینان نیند آگه

نمی‌بیند کَسَت ناگه، که او شیدا نمی‌باشد

جهانی در پی‌َت مفتون، به‌جای آب گریان خون 

عجب می‌دارم از هامون، که چون دریا نمی‌باشد

همه‌شب می‌پزم سودا، به بوی وعده‌ی فردا  

شبِ سودای سعدی را، مگر فردا نمی‌باشد

چرا بر خاک این منزل، نگریم تا بگیرد گل

ولیکن با تو آهن‌دل، دمم گیرا نمی‌باشد

 

چاهارم: و پُستِ بعدی درباره‌ی همین «مرد در تاریکی»‌ست قاعدتاً...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ هفتم

 

یکم: فصلِ دوّمِ «دِکستر» هم به همان خوبیِ فصلِ اوّل بود؛ همان‌قدر حساب‌شده و سنجیده و درست و آدم وقتِ دیدنش خیال نمی‌کرد که، خدایِ‌نکرده، سرش را کُلاه گذاشته‌اند، یا داستان‌شان «جان» ندارد، یا دیالوگی را محضِ بامزّگی فقط نوشته‌اند، یا یکی از شخصیت‌ها بود و نبودش فرقی نمی‌کند و خلاصه که فصلِ دوّمِ «دِکستر» هم به همان خوبیِ فصلِ اوّل بود. توی آن دو سه روزی داشتم این فصلِ دوّم را به‌سرعتِ برق‌وباد می‌دیدم، حواسم به خیلی‌چیزهایش بود و البته به خودم قول دادم که یک‌وقتی، دوباره بنشینم به تماشایش؛ به دوباره‌دیدنش. حالا با «مورگان دِکستر»ی طرف بودم که انسان‌ترین آدم‌کُشِ زنجیره‌ای‌‌ست و هرچند رفتارش، ظاهراً، «قابیل»‌وار است، امّا «قابیلِ» حقیقی را زیرِ خاک فرستاده؛ ‌هرچند تا خیالِ او را هم به باد نسپارد، آرام نخواهد شد. «دِکستر»، علاوه‌براین، هُنرمندی‌ست که کارش قطعه‌قطعه‌کردن است؛ تکّه‌پاره‌کردن، متلاشی‌کردن و خونی که این‌‌ور و آن‌ور می‌پاشد، به‌چشمِ او، چیزی بیش از نمایشِ انتقام است. یک نکته‌ی اساسیِ «دِکستر» برای من این است که آدم‌کُشِ زنجیره‌ای‌اش، قلبی از طلا دارد، مهربان است و به نوعِ بشر می‌اندیشد. در فصلِ اوّل، البته، او به اجرای عدالتی می‌اندیشید که دستگاهِ عدالت، شاید، از آن غفلت می‌کرد، امّا در این فصلِ دوّم، او هرچند می‌کوشد ردِ پاها را پاک کند و اثری از خود به‌جای نگذارد، امّا هر لحظه آماده‌ی از پرده برون‌افتادنِ رازِ هولناکی‌ست که روحش را همچون خوره می‌خورد و می‌تراشد. درعین‌حال، «دِکستر»، مردِ مهربان و خوش‌خُلقی‌ست که، البته، بویی از عاشقی نبرده است. «وانمود» می‌‌کند که آدمی معمولی‌ست، که قلبی برای عاشق‌شدن دارد، امّا حقیقت این است که همه‌ی این‌ها ظاهرسازی‌ست. ضرب‌المثلِ حکیمانه‌ای بینِ فیلم‌نامه‌نویس‌های هالیوود هست که می‌گوید هیچ‌کس آن‌گونه که می‌نمایاند نیست و «دِکستر» مصداقِ بارزِ این ضرب‌المثل است. امّا این داستانی‌ست که به‌رغمِ خون و خشونتش، به‌مذاقِ هرکسی خوش بیاید؟ نمی‌دانم...

 

دوّم: و از دیدنِ «تک‌نواز»، فیلمِ سوّمِ «جو رایت» هم، البته، محظوظ شدم. داستانِ شور و جنون و هُنر، ظاهراً که پایانی ندارد. این بماند برای وقتی دیگر...

 

سوّم: «دردسرِ هری» و «آقا و خانمِ اسمیت»، جزءِ فیلم‌های خوبِ «آلفرد هیچکاک» نیستند ظاهراً؛ تقریباً هیچ «هیچکاک‌»‌دوستی این دو فیلم (و ای‌بسا چند فیلمِ دیگرش) را دوست ندارند و من هم آخرین باری که نشسته بودم به‌ تماشای‌شان، چاهار پنج سال پیش بود. خب، البته، در مقایسه با فیلم‌های دیگرِ اُستاد، این دوتا، فیلم‌های سبُکی هستند، امّا شوخ‌طبعی و نمکی این فیلم‌ها بود، بعدازظهرِ داغ و گرفته‌ی پنج‌شنبه را خُنک کردند. و بانمک بود که هردو فیلم‌، یک‌جورهایی، درباره‌ی دل‌دادگی و دوست‌داشتن بود. توی فیلمِ اوّل، مُردنِ مردی (هری)،‌عملاً، باعث می‌شود که «جنیفر» [شرلی مک‌لِین]، پیشنهادِ ازدواجِ «سام» [جان فورسایت] را بپذیرد. از مرگ به زندگی. و فیلمِ دوّم، داستانِ رابطه‌ی نیمه‌ویرانی‌ست که، ناگهان، کاملاً ویران می‌شود تا دوباره روی ویرانه‌ها برپا شود و، این‌بار، ای‌بسا مُستحکم‌تر از قبل باشد. فیلمِ دوّم، بخصوص، صحنه‌ی آخرش را بعید است که هیچ‌وقت فراموش کنم!

 

چاهارم: و چرا تا حالا درباره‌ی «دشتِ سوزان» چیزی ننوشته‌ام این‌جا؟ درباره‌ی اوّلین فیلمِ «گی‌یرمو آریاگا»؟ خب، البته، فیلمِ آسانی نیست، ولی باید توی اوّلین فرصت (کِی دقیقاً؟) بنویسم که از چه‌چیزش خوشم آمده است...

 

پنجم: و همین دیگر. کافی‌ست...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ ششم + یک نکته‌ی درباره‌ی سرگیجه

 

 

اوّل: بیش‌تر می‌نویسم این‌جا؛ یعنی دلم می‌خواهد بیش‌تر بنویسم این‌جا و چیزی که می‌نویسم، همان‌چیزی نباشد که توی روزنامه می‌نویسم، یا می‌توانم بنویسم. یک‌وقت‌هایی، یک‌چیزهایی را فقط می‌شود همین‌جا نوشت؛ توی همین وبلاگی که به‌درد روزِ مبادا می‌خورد...

 

دوّم: فصلِ اوّلِ «دِکستر» را به‌سرعتِ برق‌وباد دیدم و رفتم سروقتِ فصلِ دوّم. یک‌چیزِ عجیب و حیرت‌انگیزی در وجودِ این آدم‌کُشِ مهربان و دوست‌داشتنی هست که آدم حس می‌کند سال‌های سال است می‌شناسدش؛ این‌که مردم‌گریز است، اجتماعی نیست، سرش به کار خودش است و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها مجبور است طوری وانمود کند که انگار آدمی‌ست عادّی و معمولی و رازهایش را با کسی نمی‌تواند درمیان بگذارد. فکرش را بکنید؛ یک آدم معمولی، یک آدم مهربان که خیلی‌ها دوست دارند باهاش بیش‌تر دوست شوند و بهش اطمینان دارند،‌ قاتلی‌ست کارکُشته که قربانیانش را طوری می‌کُشد که مو به تنِ آدم راست می‌شود! و در همچه وضعیتی، پیشِ چه‌کسی می‌شود اقرار کرد که آدم‌کُشی و قربانی‌هایت، همه، آدم‌هایی‌ هستند که اگر بیش‌تر زنده بمانند، آدم‌های بیش‌تری را نابود می‌کنند و چه‌کسی باور می‌کند که این‌ آدم‌کُشی و قتل‌های فجیع، درواقع، یک‌جور نجاتِ جانِ دیگران است؛ دیگرانی که اگر از رازهای «دِکستر» سر دربیاورند، قطعاً بهش رحم نخواهند کرد و دخلش را خواهند آورد. فصلِ اوّلِ «دِکستر»، یک‌جور حکایتِ هابیل و قابیل است؛ منتها به‌شیوه‌ای مُدرن؛ یعنی هابیلش هم آن‌قدرها پاک و عصوم نیست و اگر تعداد آدم‌هایی که کُشته و جسدشان را به‌ باد داده، بیش‌تر از قربانیانِ قابیل نباشد، کم‌تر از آن نیست. و، البته، نکته‌ی اساسی و اصلی «دِکستر»، ماده‌ی قرمزی‌ست به‌نام «خون» که آدم‌ها برای زنده‌ماندن بهش احتیاج دارند و علاوه بر این‌ها، این «خون» است که پیوندِ آدم‌ها را، ظاهراً مُحکم می‌کند. حالا البته هابیلی که این‌بار قابیل را زیر خاک می‌کند، برای این پیوندِ «خون»ی ارزشی قائل نیست و عاطفه‌ و محبّتِ انسانی را جانشین بهتری می‌داند برایش. «دِکستر» از آن آدم‌هایی‌ست که عدالت را بدونِ دخالتِ دستگاه‌ عدالت و به‌شیوه‌ی خودش اجرا می‌کند؛ عدالتی که خیال می‌کند دستگاهِ عدالت از اجرای آن عاجز است، یا دست‌کم آن‌را طوری اجرا نمی‌کند که خلاف‌کار واقعاً پشیمان شود و دیگر سراغی از خلاف نگیرد. این، البته، یک دنیای عادّی و معمولی نیست؛ چون آدمش هم عادّی و معمولی نیست و البته آدم‌هایی که عادّی و معمولی نیستند، آدم‌های جذّاب‌تری هستند؛ بخصوص اگر «دِکستر» باشند. خلاصه کنم؛ «دِکستر» را دوست داشتم و فصلِ اوّلش را با ذوق و شوق دیدم و حالا رفته‌ام سراغِ دوّمی و اوقاتِ آدم چه خوش می‌شود با دیدنِ همچه داستان پُرشور و پُرتعلیقی...

 

سوّم: «اسکاتیِ» شوریده، پس از «مادلین» راه به جایی نمی‌‌برد و بعد از ترک بیمارستان، خیابان‌ها را برای گذراندن تنهایی‌‌هایش انتخاب می‌کند و تازه، این همان اسکاتی‌ست که قبل از این‌ها به «مادلین» گفته بود بعضی‌‌ها تنهایی را ترجیح می‌‌دهند. در همین خیابان‌گردی‌ها‌ست که زن‌ها را یکی‌یکی به هیأتِ «مادلین» می‌بیند، اما چه‌حیف که همه از «دور» به او شبیه‌اند! «سرگیجه» برای هزار و سیصدمین‌بار فیلم خوبی‌ست به هزار و یک دلیل...

 

بعدِ تحریر: ... تلقّی تازه‌ای که «سرگیجه» از دوست‌داشتن و عشق ارائه می‌‌‌دهد، جذّاب‌تر از آن است که بی‌اعتنا از کنارش بگذریم. «اسکاتی» چنان دل‌باخته‌ی «مادلین» شده که بعد از مرگش، پاک مجنون می‌‌‌شود و این دل‌باختگی را علاوه بر خودش، فقط «میج» می‌داند و در دیداری که با پزشکِ معالج او دارد، می‌گوید که مشکل از دل‌دادگیِ اسکاتی می‌آید و نه از بیماری ترس از ارتفاع. این است که «سرگیجه» را می‌‌شود (و ای‌بسا باید) داستانی درباره‌ی مواجهه با عشق و مرتبه‌ی دل‌دادگی دانست، وگرنه «اسکاتی» پیش از آن نیز سبب‌ساز مرگی دیگر (مرگ پلیسی که دست به‌سوی او دراز کرده) بوده است، و چیزی‌که آزارش می‌دهد، حسرتی‌ست که از نبودن «مادلین» می‌کشد. خوبی «سرگیجه»، درعین‌حال، به این است ‌که داستان عشقی «ناتمام» را «به‌تمام» تعریف می‌کند؛ از جایی شروع می‌کند که هر عشقی، احتمالاً، آغاز می‌شود و در همان مسیری ادامه پیدا می‌کند که باید، و درست درجایی که نباید، قطع می‌شود. این انفصال از عشق، از جایی دیگر مسیرش را ادامه می‌دهد، هرچند با کمی تأخیر و با مصائبی نه‌چندان شیرین. اوج شوریدگی و دل‌دادگی «اسکاتی» و «مادلین» کنار آن درخت‌هاست و صدای مادلین که می‌‌گوید «جایی در این‌جاها من به‌دنیا آمدم، و در این‌جا هم مُردم. برای تو یک‌لحظه بیش‌تر نبود. تو حتّا متوجه هم نشدی.» گویای حقیقتی‌ست که فیلم را، قاعدتاً، برای اثبات آن ساخته‌اند.

راهی که اسکاتی برای تسکینِ آلام پیدا می‌کند، غریب‌ترین راه ممکن است: «جودی بارتُن» را به‌هیأتِ «مادلینِ» مُرده درمی‌آورد؛ لباس‌هایی را برایش می‌خرد که قبلاً به‌تنِ «مادلین» دیده، کفش‌هایی را انتخاب می‌کند که شبیه‌شان به‌پای «مادلین» بوده است، و موهای او را به همان رنگی درمی‌آورد که موهای «مادلین» بوده است. حسّی گُنگ، «اسکاتی» را به‌سوی «جودی» راهنمایی کرده و «جودی» هم ابایی ندارد که برای خشنودیِ «اسکاتی» شوریده، دست به هرکاری بزند؛ هرچند اشتباهِ جبران‌ناپذیرش این است که گردن‌بندی را از گردنش آویزان می‌کند که «اسکاتی» قبلاً در گردن «مادلین» دیده، و این آغاز «ویرانی»‌ست.

داستان‌های عاشقانه، در تاریخ سینما کم نیستند. نیمی از تاریخ سینما با چنان داستان‌هایی پیش رفته، اما داستان‌هایی از این دست، تعدادشان اندک است. هاله‌ای از رمز و راز، چنان حول «سرگیجه» پیچیده که هر صحبتی را درباره‌اش سخت می‌کند. و همین است که «سرگیجه» را نمی‌‌‌شود «توضیح» داد یا دست‌کم «توضیح»ش کارِ آسانی نیست، این داستان عاشقانه‌ای‌‌ست که فقط می‌شود «وصف»ش کرد. می‌‌شود جزئیاتش را یکی‌‌یکی‌ برشمرد و مرتبت‌شان را، شاید، توضیح داد. داستان‌های خوب را می‌‌‌شود خواند [شما بخوانید تماشا کرد]، دوباره‌خوانی کرد و درس آموخت. اما درس‌ پس‌دادن، لزوماً، کار آسانی نیست. مخصوصاً وقتی پای «سرگیجه» وسط باشد. کم پیش می‌آید که فیلمی، داستانی، یا هر اثر هنریِ دیگری زمینه‌ساز نوشته‌هایی درباره‌ی «خود» شود، و «وصفِ‌حالِ» نویسنده را از چیزی که نوشته است، دریابیم، امّا ظاهراً این خاصیتِ «سرگیجه» است که فکرِ به آن، نوشتن از آن، آدم را به‌یادِ خودش می‌‌اندازد و یادش به‌خیر آن‌کسی که سال‌ها پیش از این گفته بود آدم‌ها وقتی از خودشان می‌نویسند، فاصله‌ها را از میان برمی‌‌دارند.

[از یک یادداشت در هفته‌نامه‌ی شهروندِ امروز]

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ پنجم

یکم: «بیست شعرِ عاشقانه و یک ترانه‌ی نااُمیدی». این کتابِ «پابلو نرودا»ست که این روزها توی کیفم جا خوش کرده و وقت و بی‌وقت، توی تاکسی، یا سرِ کار و بی‌کاری، یکی‌ از شعرهاش را می‌خوانم که آسوده شوم، که آرام شوم و یک‌لحظه فکر کنم دنیا فقط همین کلمه‌های خوش‌آب‌ورنگی‌ست که «نرودا» نوشته است. و چه‌قدر حالِ آدم را خوب می‌کند خواندنِ «نرودا»یی که می‌نویسد «مثلِ یک تونل تنها بودم. پرنده‌ها فرار می‌کردند از من | و شب، با هجومِ قاطعش، غرقم می‌کرد.» یا توی شعری دیگر که می‌نویسد «صُبح لبریزِ طوفان است | در دلِ تابستان.» این روزهای مرا «بیست شعرِ عاشقانه و یک ترانه‌ی نااُمیدی» می‌سازد؛ تک‌تکِ کلماتش...

دوّم: آخرِ همان داستانی که توی پُستِ قبلی ازش نوشته بودم، یک تکّه‌ی معرکه‌ هست؛ جایی‌که آدمِ حالا باخته، راه می‌افتد دنبالِ همان دختره و بعد «رسید به دختره و حالا کنارِ هم راه می‌رفتند. فکر نمی‌کنم حتّا کلمه‌ای با دختره حرف زده باشد. درست مثلِ آخرِ یک داستان بود ـ البته تا پیش از آن‌که رسیدند سرِ پیچ و دیدم دستِ دختره حلقه شد دورِ بازوی او ـ که این شبیهِ شروعِ یک داستان است.» معجزه‌گرِ بزرگی‌ست نویسنده‌ی محبوبِ این سال‌هایم...

سوّم: این بارِ اوّلی‌ست که دارم داستان‌های «آنتونی هوروویتس» را می‌خوانم؛ مجموعه‌ای را که «هیرمند» چاپ کرده و، فعلاً، چهارتایش توی کتاب‌فروشی‌هاست (یا من چهارتایش را دیده‌ام.) «چهارشنبه‌ی مرگبار»، «جنوب از جنوبِ غربی»، «شاهینِ مالتی» و «ستاره‌ی شیطانی». خُب، البته نامِ اصلیِ «چهارشنبه‌ی مرگبار» هست «می‌دانم چاهارشنبه‌ی پیش چه کردی» (لابُد به‌سیاقِ مجموعه‌فیلم‌های ترسناکِ می‌دانم تابستانِ گذشته چه کردی....)، امّا نامِ درستِ «جنوب از جنوبِ غربی» زیادی تغییر کرده؛ چون در اصل «جنوب از جنوبِ شرقی» بوده است! ولی این‌چیزها خیلی مُهم نیست و می‌شود نادیده‌شان گرفت. این داستان‌ها، ظاهراً، مخصوصِ نوجوان‌هاست، امّا بعید است بزرگ‌ترها از خواندنش لذّت نبردند؛ بخصوص که کارآگاهِ پخمه‌ی داستان (تیم دایمند) برای هر کارِ کوچکی باید به هوش و ذکاوتِ برادرِ کوچکش (نیک) مراجعه کند. یک‌جورِ بانمکی می‌نویسد این «آنتونی هوروویتس» که بعید است کسی خوشش نیاید؛ شوخی‌هاش حدّواندازه دارد و داستان‌گوی قابلی هم هست البته...

چاهارم: و کشتی به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد. این فیلمی‌ست از «فدریکو فللینی»...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

 

یکم: توی داستانی که این روزهایم را ساخته، آدمی هست که از راهِ دور آمده و دیده بهترین دوستِ همه‌ی سال‌هایش، اسطوره‌ی زندگی‌اش، مُرده. بعد بهش می‌گویند که بهترین دوستِ همه‌ی سال‌هایش، اسطوره‌ی زندگی‌اش، قاچاق‌چیِ متقلّب و کلّاشی بوده که با یک داروی تقلّبی جانِ آدم‌ها را می‌گرفته و به تنها چیزی که فکر می‌کرده پولِ نقد بوده است. به همین صراحت. بعد این آدمی که از راهِ دور آمده و دیده بهترین دوستِ همه‌ی سال‌هایش مُرده، چشمش می‌افتد به دختری که این آخری‌ها، ظاهراً، صیمیتی با دوستِ مرده‌ی او، اسطوره‌ی او، به‌هم زده بوده و با هم عوالمی داشته‌اند. حالا این آدمِ خسته‌ی شکست‌خورده‌ی زخم‌خورده‌ی بیچاره، یک‌شب بعد از آن‌که حواسِ خودش را بُطری پُشتِ بُطری پرت می‌کند، می‌رود سراغِ این دختره و وسطِ حرف‌هاش یک‌هو لو می‌دهد که دختره را دوست دارد و می‌گوید خیلی سَر است از دوستِ مُرده‌اش و همین‌طور که دارد اسطوره‌اش را می‌شکند و زیرِ پا له‌اش می‌کند، می‌گوید که هیچ‌چی کم ندارد از هیچ‌کی و خلاصه دلی دارد به‌اندازه‌ی دریا (یا دنیا؟) و همین‌جور دارد ابرازِ محبّت و علاقه می‌کند که دختره بهش می‌گوید «ولی من حتّا نمی‌دانم چشم‌هات چه‌رنگی‌ست. اگر الان تلفن می‌کردی و می‌پرسیدی که موهات مشکی‌ست یا قهوه‌ای، که سبیل داری یا نه، اصلاً نمی‌دانستم.» و مردِ خسته‌ی شکست‌خورده‌ی زخم‌خورده می‌پرسد «نمی‌توانی فراموشش کنی؟» و جوابی را می‌شنود که دوست ندارد. «نه.» دوباره بند می‌کند به دوستِ مُرده‌اش، به اسطوره‌اش، و می‌گوید مگر می‌شود عاشقِ همچه قاتلِ متقلّبی بود؟ و دختره بهش می‌گوید آدم وقتی عاشقِ کسی می‌شود، عاشقش می‌شود؛ فرقی هم نمی‌کند که بعداً چیزهای عجیب‌وغریبی درباره‌اش بشنود یا نشنود. آن آدم، هنوز همان آدم است. حکمتِ نغزی‌ست حقیقتاً...

 

دوم: نمی‌دانم گروهِ بادر ماینهوف یکی‌یکی توی زندان خودکشی کرده‌اند؛ این‌طور که فیلمِ عقده‌ی بادر ماینهوف نشان می‌دهد، یا کُشته شده‌اند؛ این‌طور که عدّه‌ی دیگری می‌گویند و روی گفته‌شان اصرار می‌کنند. امّا تماشای رفتار خشن‌شان، تماشای وحشی‌بازی‌شان، تماشای بمب‌گذاری‌ها‌شان، تماشای این‌که در کمالِ خونسردی و آسودگی جانِ آدم‌های بدبخت را می‌گرفته‌اند تا کمرِ امپریالیسم را خُرد کنند، واقعاً آزاردهنده است. شورشیانِ آرمان‌خواه، به‌مرور، بدل شدند به قاتلینِ بالطفره و آن‌قدر کُشتند و سوختند و بُردند که دیگر کسی به دفاع از آنان برنخاست. دنیای عجیبی داشته‌اند بادر ماینهوف‌ی‌ها...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ چهارم

 

یکُم: خیلی چیزهاست که باید می‌نوشتم و ننوشتم؛ اوّل از همه، سفرِ دو روزه‌ای به شیراز که عجب شهرِ باصفایی‌ بود و در آن دو روز، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا چه‌قدر خوش گذشت. وصفِ کمالاتِ این بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا را قبلاً شنیده بودم، ولی قسمت نشده بود هم‌نشینی و هم‌کلامی با آن‌ها. دو روزِ خوبی بود و بهتر از همه، شاید، حافظیه بود برای من؛ وعده‌گاهی که هم شبِ اوّل رفتم آن‌جا، هم فردا ظُهرش، وقتی آفتاب عمود می‌تابید و سروهایِ سهی، حتّا، هوا را خُنَک نمی‌کردند... خُدا قسمت کند سفرِ دوباره به شیراز را و البته، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفایش را...

دوم: صُبحِ پنج‌شنبه، نشستم روبه‌روی یکی از محبوب‌ترین فیلم‌سازهایم؛ آقایی که هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودمش (چرا؟) و توی این یکی دو ساعتی که گَپ زدیم و چای و قهوه نوشیدیم و درباره‌ی کتاب‌ها و فیلم‌هایی که این اواخر خوانده‌ایم و دیده‌ایم حرف زدیم، حس کردم که بی‌خود نیست فیلم‌هایش را این‌قدر دوست دارم. درباره‌ی پنج فیلم‌نامه‌اش، همین‌طور بی‌مقدّمه، حرف زدیم و همین‌که بهش گفتم یکی از آن‌ها (که اتّفاقاً خودش آن‌را نساخته) به‌نظرم چه‌قدر عالی‌ست و چه مرتبتی دارد در سینما (هرچند بقیه‌ی کارهایش هم همین‌جور است به‌نظرم) گفت که خودش هم آن‌را بیش‌تر از بقیه‌ی کارهایش دوست دارد؛ چون سه‌سال از عُمرش را صرفِ آن کرده و آن‌قدر از آدم‌ها و ماجراها و دل‌مشغولی‌های‌شان اشباع شده که حس کرده ساختنش را باید بسپارد به یکی‌دیگر؛ به یکی که این آدم‌ها را از بیرون ببیند و همین کار را هم کرده و نتیجه‌اش عالی از آب درآمده است؛ یکی از بهترین فیلم‌های این سال‌ها. صُبحِ پنج‌شنبه‌ی خوبی بود...

سوم: موسیقیِ «زیرِ تیغ» آدم را نابود می‌کند؛ می‌بَرَدش تا آستانه‌ی ویرانیِ کامل و خُدا می‌داند در این غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه، هیچ‌چی به‌اندازه‌ی این موسیقی عالی نیست. دلم می‌خواست همین‌حالا گوشی را بردارم و زنگ بزنم به آقای «علیزاده» و بگویم «خُدا به شما عُمرِ بسیار و بابرکت عنایت فرماید که موسیقی‌تان مُمِدِّ حیات است.» ولی زنگ نزدم. چه‌کاری‌ست مزاحمِ اُستاد شدن در یک غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه؟

چهارم: اوّلین جُمله‌ی داستانِ «مردِ سوّم» [نوشته‌ی گراهام گرین] چیزی‌ست قریبِ به این: «کسی نمی‌داند ضربه، دقیقاً، کِی فرود می‌آید.» (اصلش دمِ دستم نیست؛ شرمنده!) همه‌ی چهارشنبه‌‌شبِ من، به داستانِ «مردِ سوّم» گذشت؛ به ورق‌زدنش و سَرَک‌کشیدن در آن جُمله‌های درخشانی که «گراهام گرین» در نهایتِ دقّت آن‌ها را نوشته است. و حالا، تویِ این غروبِ دلگیر، این جُمله‌ی ابتداییِ داستان، بدجوری توی ذهنم مانده است و چرایش بماند برای یک‌وقتِ دیگر...

پنجم: و زندگی، مثلِ همیشه، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ عیناً کشتیِ فیلمِ فللینیِ کبیر و مُشکل، دقیقاً، همین است...

ششم: بی‌حوصلگی؟ بله، و به‌قولِ دوستان چرا که نه؟!

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ سوم

 

یکُم: ... آدم گاهی باید رُمان‌هایی را بخواند که تراکُمِ احساساتِ بشری‌اند، رُمان‌هایی که هُشدار می‌دهند و برحذر می‌دارند و «آخرین پادشاهِ اسکاتلند»، نوشته‌ی «جایلز فودن» [همین‌جور تلفّظ می‌کنند نام کوچکش را؟] یکی از همین رُمان‌‌هاست. آقای «فودنِ» چهل‌ودو ساله، متوّلدِ بریتانیاست و ظاهراً که در سال‌های کودکی با خانواده‌اش راهی افریقا شده و تا هزارونُهصد و نودوسه، در چندتایی از کشورهای افریقایی زندگی کرده است. (ظاهراً که قبلاً در ضمیمه‌ی ادبی تایمز بود و فعلاً در روزنامه‌ی گاردین کار می‌کند.) «آخرین پادشاهِ اسکاتلند» را هم در سالِ هزارونُهصد و نودوهشت نوشته که البته حالا به‌خاطر فیلمی که «کوین مک‌دانلد» براساسش ساخته، رُمانِ مشهورتری شده است. اصلاً روی جلدِ این کتابی که من دارم (چاپِ وینتج) پوستر فیلم است؛ یعنی قیافه‌ی «فورست ویتاکر» به‌نقشِ «ایدی امین» و توضیحِ این نُکته که «ویتاکر» به‌خاطر بازی در این نقش برنده‌ی اُسکار شده است. خُلاصه‌کردنِ همچه رُمانِ مفصّلی (سیصدوسی‌پنج صفحه) قاعدتاً، کار آسانی نبوده و «مک‌دانلد»، مثل خیلی‌های دیگر، عملاً، «داستان» را به فیلمش مُنتقل کرده است. «فودن»، به‌واسطه‌ی سال‌ها زندگی در افریقا و هم‌نشینی با افریقایی‌ها، همه‌ی داستان‌‌های باورنکردنی و عجیب‌وغریبی را که درباره‌ی «ایدی امین» شنیده، در رُمانش آورده است. چیزی که در «آخرین پادشاهِ اسکاتلند» به‌وفور دیده می‌شود، بی‌عدالتیِ محض است؛ آشنایی بی‌واسطه با آدم‌های بیچاره‌ای که از فرطِ نداری در آستانه‌ی مرگند و آقای دکتر «نیکلاس گریگنِ» اسکاتلندی، در اوگاندایِ تحتِ حکومتِ «ایدی امین»، قبل از هرچیز، همین حقایق را می‌بیند، امّا کمی بعد از آن تصادفِ غریب و آشنایی با «ایدی امین»، همه‌چی، تاحدودی عوض می‌شود. اسکاتلندی‌بودنِ «نیکلاس» به‌مذاقِ «امین» خوش می‌آید و از این‌جاست که «نیکلاس» می‌شود یارِ غارِ او... همه‌چی، تقریباً، همان‌جور است که در فیلم «مک‌دانلد» دیده‌ایم؛ هرچند بعد از تماشای آن فیلم، نمی‌شود قیافه و رفتارِ «فورست ویتاکر» را فراموش کرد و شخصاً موقعِ خواندنِ رُمان، قیافه‌ی او را به قیافه‌ی «امینِ» حقیقی ترجیح می‌دادم؛ بخصوص جایی‌که در نهایتِ جدّیت می‌گوید یونانی‌ها تمدّن‌شان را از کشور و مردمِ او دزدیده‌اند!

 

دوم: ... هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم که مُصاحبه‌ای از «جین سیبرگ» پیدا شود، ولی در مخلّفاتِ دی‌وی‌دیِ دودیسکِ «ازنفس‌افتاده»ی «ژان‌لوک گُدار» [نُسخه‌ی کرایتریون]، یک مُصاحبه‌ی تصویری از «سیبرگِ» محبوبم هست. توی این روزهای سرشار از بی‌حوصلگی، شاید،‌ هیچ‌چی به‌اندازه‌ی این چنددقیقه مُصاحبه‌ی تصویری‌ حالَم را خوب نکرده باشد. خدایا، به‌خاطر این شادی‌ِ کوچک ممنونم!

 

سوم: جُستن و خریدن و ورق‌زدنِ کتاب‌های قدیمی، کتاب‌های رنگِ‌رورفته‌ای که ساعت‌ها باید خاک‌شان را آرام‌آرام پاک کرد تا جلدشان رنگِ حقیقی‌اش را به‌دست آورد، دست‌کم برای من، از هزار چیز دیگر لذّت‌بخش‌تر است. «شیرین و خسرو»ی «امیرخسرو دهلوی» هم وقتی توی قفسه‌ی کتاب‌فروشی بود، همچه وضعی داشت؛ سرشار از خاک و آقای کتاب‌فروش، با آن‌همه ادّعا درباره‌ی ارزش کتاب‌های مغازه‌اش و آن‌همه ادّعا درباره‌ی این‌که هیچ‌کس به‌اندازه‌ی او قدر و منزلتِ کتاب را نمی‌شناسد، گذاشته بود این «شیرین و خسرو» زیر خروارها خاک (غُبارِ سالیان!) دفن شود. اوّل عطفِ کتاب را دیدم که به روسی نوشته بود. کتاب را که از توی قفسه برداشتم، خاکش ریخت. همان‌جا دستمالی از جیب درآوردم و جلو چشم‌های آقای کتاب‌فروش همه‌ی خاک‌ها را ستُردم و بعد بازش کردم. آقای کتاب‌فروش گفت کسی این کتاب را نمی‌خرد؛ سال‌هاست همان‌جا مانده و همین‌جور که داشتم با دستمالِ دیگری باقی خاک‌ها را پاک می‌کردم، گفتم ظاهراً که خودِ شما هم علاقه‌ای بهش ندارید که به آقا برخورد و گفت اگر این کتاب‌فروشی را کرده بودم ساندویچ‌فروشی، حالا وضعم بهتر از این بود. دروغ که  نمی‌گفت، ولی چه ربطی به من داشت؟ چه ربطی به این شیوه‌ی نگه‌داریِ کتاب داشت؟ چه ربطی به دفن‌شدن کتاب زیر خروارهای خاک داشت؟ هیچ! واقعاً هیچ! بعد که کتاب به‌نسبت تمیز و پاکیزه شد، از دستم و ورقش زد و بَه‌بَهی گفت و از من خواست که قیمتِ خون ابویِ مُحترمش را بدهم و کتاب را ببرم. چرا؟ چون قدیمی‌ست؛ گیر نمی‌آید همه‌جا. دروغ که نمی‌گفت، ولی آن خاک‌ها چی؟ گفتم پس پولِ دو برگ دستمالِ کاغذی را از قیمتِ خونِ ابویِ مُحترم کم کنید! خلاصه کنم، نیم‌ساعتی طول کشید تا راضی شد که کتاب را ارزان‌تر از آن‌چیزی‌ که می‌گفت حساب کند و همین‌جور که داشت پول‌ها را می‌شمُرد، غُر می‌زد ‌که مردم قدرِ کتاب را نمی‌دانند! شاید اگر مطمئن بودم جای دیگری در این شهر می‌شود همین چاپِ «شیرین و خسرو» را پیدا کرد، می‌گفتم پولم را پس بدهد، ولی مطمئن نبودم. داشتم از مغازه‌اش می‌آمدم بیرون که گفتم این بارِ اوّل و آخری بود که از شما کتاب خریدم. امیدوارم کتاب‌فروشی‌تان را تبدیل کنید به ساندویچی، ولی لطف کنید و ساندویچ‌ها را، مثلِ این کتاب‌ها، زیر خروارها خاک نگه ندارید. برای سلامتیِ آدم‌های بخت‌برگشته خوب نیست!

 

چهارم: ... و «شیرین و خسرو»ی «امیرخسرو دهلوی»، چاپِ اداره‌ی انتشاراتِ دانش است؛ چاپِ آکادمی علومِ اتّحادِ شوروی، در سلسله‌ی آثار ادبیِ مللِ خاور. دوازدهمین کتاب از متونِ سری کوچک که سالِ هزارونُهصد و شصت‌وشش در مُسکو منتشر شده است. نوشته: متنِ انتقادی و مقدّمه بقلمِ غضنفر علی‌یف. علاوه بر متنِ «شیرین و خسرو»، یک ضمیمه هم دارد؛ خصوصیّت‌های لفظی و دستوری مثنویِ «شیرین و خسرو»، که البته توی ضمیمه نوشته «خسرو و شیرین». اصلِ داستان، بعد از نعتِ خدا و مدحِ شاهان و نصیحتِ فرزند و توضیحاتی درباره‌ی آفرینش، از بیتِ پانصد و پنجاه‌وهفت شروع می‌شود:

 

به تاریخِ عجم داننده‌ی راز

چُنین کرد این حکایت را سرآغاز

که چون خورشیدِ هُرمز رفت در خاک

کشید اکلیلِ خسرو سر بر افلاک

...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸

کلمه فی شرحِ احوال...

 

روزی اگر غمی رسدت، تنگ‌دل مباش

رو شکر کن؛ مباد که از بد بتر شود...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

این هم برایِ خودش سئوالی‌ست...

 

یعنی می‌شود یک‌روزی آدم از خواب که بیدار می‌شود، درد نباشد و همه‌چی خوبِ خوب باشد؟ می‌شود؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧

این هم برایِ خودش سئوالِ مُهمّی‌ست...

 

چه‌قدر طول می‌کشد که یک بُغض بترکد؟ ها؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧

شب، مانا، شب

 

... هیچ‌چی بیهوده‌تر از یک چراغ تویِ تاریکی نیست. برق که نیست، چراغ بیهوده است و نگاه به این حبابی که ساعتی قبل همه‌ی اتاق را روشن کرده، حرصِ آدم را درمی‌آورد. تویِ تاریکی، زیرِ آن چراغِ بیهوده نشسته بودیم و سرمان گرمِ کارِ خودمان بود؛ گرمِ این موسیقی‌هایِ رنگارنگی که پخش می‌شد و مالِ خودمان بود. برق که می‌رود، چراغ که بیهوده می‌شود، حواس‌مان می‌رود پیِ این موسیقی‌ها، پیِ این آهنگ‌هایِ معرکه‌ای که هوایِ خانه را خنک می‌کنند، درجه‌ی گرما را پایین می‌آورند و دیشب، تویِ تاریکی، زیرِ آن چراغِ بیهوده نشسته بودیم و سرمان گرمِ خودمان بود؛ گرمِ این موسیقی‌هایِ رنگارنگی که پخش می‌شد و مالِ خودمان بود. و یک لذّتِ غریبی دارد گوش‌دادنِ آهنگ‌ها به وقتِ خاموشی، به وقتِ بیهودگیِ چراغ که به کلمه درنمی‌آید.

 

... به وقتِ بیهودگیِ چراغ بود که یادِ آن فیلمِ دو زمستان قبل‌تر افتادیم و حالا ما هِی بگوییم که چه شبِ غم‌زده‌ی غم‌بارِ غم‌ناکِ بی‌حوصله‌ی دردآوری بود و این فیلم همین‌طور که داشت پخش می‌شد ما هم داشتیم بغض‌مان را رها می‌کردیم و آن قطره‌ی اشکی را که مدّت‌ها مانده بود گوشه‌ی چشم‌مان رها می‌کردیم و خلاصه به وقتِ بیهودگیِ چراغ بود که با موسیقیِ این فیلمِ دو زمستان قبل‌تر دچار حالِ غریبی شدیم و تو که نبودی آن دو زمستان قبل‌تر و ندیدی این فیلم همین‌طور که داشت پخش می‌شد ما چه حالی کردیم و چه حالی داشتیم و حیف که به کلمه درنمی‌آید.

 

... امّا عجیب بود که به وقتِ بیهودگیِ چراغ، همه‌چی ملایم‌تر از همیشه بود و یک‌جور مهربانی از این آهنگ‌ها بیرون می‌زد که روح را هم خنک می‌کرد و این کینه‌هایِ کهنه و قدیمی را پاک می‌کرد و یک خاطره‌های خوبی را یادِ آدم می‌آورد که مثلِ پاک‌کُن همه‌ی خاطره‌های بد را پاک می‌کرد و یک‌جورِ خوبی پاک می‌کرد که انگار اصلاً خاطره‌ی بدی در کار نبوده است و انگار اصلاً خاطره‌ای در کار نبوده است. امّا عجیب بود که به وقتِ بیهودگیِ چراغ یک‌جور سبُکیِ دل‌چسب نصیبِ آدم شد و یک‌ حسِ خوبی داشت که از آن آهنگ‌های معرکه‌ بیرون زد و ماند و حیف که هیچ حسی به کلمه درنمی‌آید...

 

 

 

ــــــــــــــــــــ عنوانِ یادداشت، نامِ مجموعه‌ی شعری‌ست از محمّد حقوقی  

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود...

  

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که از سرِ صُبح تا تهِ شب بد و به‌قولِ آن آقایِ بزرگوار «انگار جور بود با حالم» و یک حُزن و تلخی و غصّه‌ا‌ی داشت که مالِ یک همچه روزهایی‌ست و یک میلِ به تنهایی هم بود، یک میلِ به حسرت، یک میلِ به خاطره‌ها که سخت با عوالمِ ما جور بود...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که هنوز شروع نشده داشت تمام می‌شد و صُبح که می‌شد باید می‌رفتیم مدرسه و گوش‌مان را پُر از درس‌های کوفتیِ بی‌فایده‌ای می‌کردیم که حالا یادمان رفته است. و خیال کردیم که تویِ یک کلاسِ ریاضی هستیم، یک کلاسِ علوم، یا هر درسِ دیگری، و فکرِ به آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریفی که حتّا با خودش هم قهر بود، حواسی برایِ آدم نمی‌گذاشت و اَنگ موقعی آن جمله‌هایِ معرکه‌اش به یادِ آدم می‌آمد که بحبوحه‌یِ درس بود و ما که یک‌گوشه‌یِ کلاس، تویِ یکی از نیمکت‌هایِ تک‌نفره نشسته بودیم، از تهِ دل دنبالِ بهانه‌ای بودیم که بی‌خیالِ درس و مشق شویم و به آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریفی فکر کنیم که شبیهِ این معلّم‌ها نبود و یک‌حرف‌هایی می‌زد که سر درنمی‌آوردیم، امّا معلوم بود که حرف‌هایِ درستی‌ست و یک‌کارهایی می‌کرد که سر درنمی‌آوردیم، امّا معلوم بود که کارهایِ درستی‌ست و این آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریف شد همه‌یِ فکر و خیالِ ما در آن کلاسِ علوم، یا هر درسِ دیگری...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که رفته بودیم تماشای آن فیلمی که آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریف شده آدمِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ دیگری که برگشته بود و می‌خواست بچّه‌اش را ببیند و ما همین‌طور که فیلم را می‌دیدیم هِی بُغض به گلو می‌آوردیم و ادایِ آدم‌هایِ بزرگ را درمی‌آوردیم و یک اشکی هم گوشه‌یِ چشم‌مان می‌نشست و بیرونِ همان سینما بود که همین‌جور بُغض به گلو و اشک گوشه‌یِ چشم، یک نیم‌رُخِ ملیح را دیدیم که برایِ همه‌یِ عُمر کافی بود و یک حظّی از دیدنِ این ملاحتِ معرکه بُردیم که خدا می‌داند...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که صُبحش با سردرد شروع شده بود و تا ظهرش هیچ قرصی افاقه نکرد و آفتاب که وسطِ آسمان رسید، دست‌ها را کردیم تویِ جیب و از خانه بیرون زدیم و همین‌طور پیاده رفتیم و هرچه شعر و آهنگ از بَر بودیم برایِ خودمان خواندیم و هرچه بُغض تویِ گلو بود رها کردیم و هرچه اشک گوشه‌یِ چشم بود گذاشتیم که کارش را بکند و یک سبُکیِ خوبی نصیبِ ما شده بود و خیابان به چشمِ ما خلوت‌تر شده بود که رسیدیم به آن سینمایِ محبوب و پاکیزه‌ای که آدم دوست داشت تویِ صندلی‌هایش لم بدهد و بی‌خیالِ دنیا شود. حالا عکسِ این آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریف را زده بودند‌ آن‌بالا و حالا ما سرمان را انداختیم پایین و رفتیم تویِ همین سینما که آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریفِ محبوبِ ما همین‌طور از دستِ گلوله‌ها و خُمپاره‌ها فرار می‌کرد و چه حالی می‌داد فرار و چه حالی می‌داد زنده‌ماندن و ماندن و بودن...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که از سرِ صُبح تا تهِ شب بد و به‌قولِ آن آقایِ بزرگوار «انگار جور بود با حالم» و یک حُزن و تلخی و غصّه‌ا‌ی داشت که مالِ یک همچه روزهایی‌ست و یک میلِ به تنهایی هم بود، یک میلِ به حسرت، یک میلِ به خاطره‌ها که سخت با عوالمِ ما جور بود، یک میلِ به آن بُغضی که وقتی در گلو می‌نشیند، می‌مانَد و رها نمی‌کند و یک میلِ به آن اشکی که وقتی گوشه‌یِ چشم می‌نشیند، می‌مانَد و رها نمی‌کند...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

این خودش خیلی‌ست...

 

یکُم: یک‌وقتی، یک‌روزگاری، یک دوستی داشتم [چرا داشتم؟ خدا را شُکر هنوز هم دارم] که عادت داشت [و لابُد هنوز هم دارد] که نیمه‌یِ پُر را ببیند و درست وقتی می‌دید که همه‌چی به‌هم ریخته است و آسمان رسیده به زمین و زمین سر از آسمان درآورده است، می‌گفت [و هنوز هم می‌گوید] «این خودش خیلی‌ست.» و این جمله‌یِ جادویی‌اش، چیزی کم از آبی نداشت که رویِ آتش می‌ریزد و، ناگهان، معجزه اتّفاق می‌افتد. دیروز که لابه‌لایِ حرف‌هایش، وسطِ حرف‌هایی که اصلاً حرفِ روزمرّه نبود و اصلاً درباره‌یِ کارش بود و کاملاً جدّی بود، در جوابِ یک حرف، یک سئوالِ بدبینانه گفت «این خودش خیلی‌ست»،کِیف کردم. ذوق کردم که هنوز این جمله‌ی معجزه‌آسا را فراموش نکرده است. هرچند یادم رفت حرف‌هایش که تمام شد، سئوال کنم حواسش به این جمله بوده است، یا که ناخودآگاه آن‌را به زبان آورده است. امّا چه اهمیتی دارد؟ چرا باید مُهم باشد؟ مُهم این است که یک همچو آدمی گاهی، حرف‌هایش با «فکر کن» تمام می‌شود و جوری این «فکر کن» را می‌گوید که طرفِ صحبتش خیال می‌کند و به خودش شک می‌کند که لابُد در همه‌یِ زندگی‌اش یک‌بار هم فکر نکرده است و حالا یکی پیدا شده است که از رازش سر درآورده است و همه‌چی را فهمیده است و هیچ‌چی بدتر از این نیست که یک همچو حسّی همه‌یِ وجودِ آدم را در بر بگیرد؛ هرچند «این خودش خیلی‌ست»...

 

 

دوم: سرِ شبی که با چایِ مغربیِ پُر از نعنا و بویِ دل‌انگیزش آغاز شود، باید که با «گُلستانِ سعدی» هم ادامه پیدا کند؛ با همان کتابِ حالا کُهنه‌ای که یادگارِ سال‌هایِ دبیرستان است و معلّمی که ترجیح می‌داد در کلاسِ املایش فقط «گُلستانِ سعدی» را به زبان بیاورد. کتابِ حالا کُهنه‌ی «گُلستانِ سعدی»‌، با آن جلدِ زردِ حالا سیاه [چاپِ انتشاراتِ ققنوس است و سالِ ١٣٧٢]، یکی از خوش‌ترین خاطره‌هایِ سال‌هایِ دور است و یکی از دل‌انگیزترین خاطره‌هایِ سال‌هایِ دورِ مدرسه. و رفتم سراغِ همان «دیباچه»‌ای که هزار بار هم بخوانی‌اش کهنه نمی‌شود و این «ذکرِ جمیلِ سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیتِ سخنش که در بسیطِ زمین رفته و قصب الجیبِ حدیثش که همچون شکّر می‌خورند و رقعه‌یِ مُنشآتش که چون کاغذِ زَر می‌برند..» تا صبحِ امروز هم دوام آورد و ماند و کارها هم ماند و وقتی «گُلستانِ سعدی» هست، چه‌کاری مهم‌تر از خواندش؟ مهم‌تر از ورق‌زدن و دوباره‌خواندنش؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧

حتّا حسادت به گُربه‌هایِ تو...

 

یکم: این‌دفعه را، دست‌کم، دلم می‌خواست که سراغ هیچ مُسکّنی نروم، که همین مچ‌بندِ طبّی، دست‌دردِ «لعنتیِ» [مُعادلِ یک کلمه‌ی آشنا در دوبله‌هایِ ایرانی] تازه از راه رسیده را بند بیاورد؛ امّا نیاورد و آن مُسکّنی که آن‌سوتر، گوشه‌ی این میز شلوغ، روی یک سی‌دی جا خوش کرده است، چنان لبخندی را نثارم کرد که طاقت نیاوردم. و نتیجه‌ی این لبخند؟ همین‌که حالا می‌توانم چند کلمه‌ای را بنویسم و به آن دست‌دردِ «لعنتیِ» [همان کلمه] تازه از راه رسیده‌ای فکر نکنم که امروزم را، تقریباً، خراب کرد. خدا به خیر کند فردایِ امشب را که لابد دست‌دردِ «لعنتیِ» [توضیحی ندارم دیگر] دوباره از راه می‌رسد؛ واقعاً یا فرضاً؟

 

دوم: برق که نباشد، چراغ بی‌فایده است؛ حتّا اگر آن بالا، پایین‌تر از سقف خودنمایی کند و چراغ که نباشد، نوری برای خواندن نیست، نوری برای نوشتن هم نیست و نمی‌دانم این تاریکیِ ناخواسته، چه‌قدر طول کشید و چند آلبومِ موسیقی را همین‌طوری مرور کردم. آهنگ به آهنگ جلو نرفتم؛ هنوز دوست دارم آلبوم به آلبوم پیش بروم، دوست دارم به صدایِ یک خواننده عادت کنم و توی این تاریکیِ ناخواسته، این بی‌برقی، یک چند آهنگی بود که حتّا دمایِ هوا را هم پایین آورد و گرمایِ اتاق را کم کرد. و آهنگ‌های یک خواننده، و اصلاً صدایِ او بود که بیش‌تر چسبید؛ حسّ دل‌چسبی داشت که رهاشدن از آن، حتّا تویِ این تاریکی ناخواسته و آن گرمایِ کُشنده‌یِ بی‌رحمِ حوصله‌سربَر، مُمکن نبود و همین‌جور که گوش می‌کردم و کِیف می‌کردم، به فکرِ این بودم که کاش می‌شد راجع به همین آهنگ‌هایِ دل‌چسب با یکی که گوشِ خوبی دارد و سلیقه‌یِ خوبی دارد و نگاهِ خوبی دارد و خوبی از خودِ اوست اصلاً، درست‌وحسابی گَپ زد و این ترانه‌ها را مرور کرد. یک چند ترانه‌ای از همین‌ها که امشب تویِ این بی‌برقی گوش کردم، بیش‌تر از بقیه، تویِ ذهنم می‌چرخد و کاش می‌شد مُحافظه‌کار که نه، مُحتاط نبود و به‌سرعتِ برق‌وباد، یک چند کلمه‌ای درباره‌شان نوشت؛ واقعاً یا فرضاً؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧

تهِ خط؟ کدوم خط؟ هنوز خطِ تو شروع نشده...

 

یکم: ... خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که رفته بودیم به آن خوراک‌خانه‌یِ دنجی که فقط پنج‌تا میز داشت و یکی از میزهایش مالِ ما بود که می‌نشستیم کنارِ پنجره و همان‌طور که خوراک‌های خوش‌مزّه را می‌خوردیم، به فکر آینده‌ای بودیم که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم. خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که داشتیم تویِ خیابان قدم می‌زدیم و کفِ زمین خیسِ خیس بود و آدم‌ها چترهایشان را گرفته بودند رویِ سرشان که خیس نشوند و ما همان‌طور که در خیابان راه می‌رفتیم و باران رویِ سرمان می‌نشست، به فکر آینده‌ای بودیم که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم. خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که یک‌دفعه زشت شد و آینده‌ای که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم، درشت‌تر از قطره‌هایِ دل‌نوازِ باران رویِ سر ما بارید و خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز بارانی که اصلاً قشنگ نبود... 

دوم: زاینده‌رود وسوسه‌انگیز است؛ تهِ جذّابیت است، آرامشِ محض است تماشایِ زاینده‌رود حتّا وقتی‌که تویِ سواری نشسته‌ایم و در اوجِ بی‌حوصلگی، اوجِ بی‌خوابی، چشم‌مان به جمالِ بی‌مثالش روشن می‌شود. و تویِ سواری نشسته‌ بودیم که چشمم به دو آدمی افتاد که نشسته بودند کنارِ آب، لبه‌یِ پُل و خیال‌شان هم نبود که آفتاب دارد عمود می‌تابد و تویِ این گرما، هر کلّه‌ای به‌هرحال، داغ می‌شود و سوت می‌کشد و دود می‌کند و خدا می‌داند چه عاقبتی دارد. و نمی‌دانم چرا همین‌طور بی‌دلیل، یادِ «دختری رویِ پُل» [پاتریس لوکُنت] افتادم که هنوز لذّتِ دیدنش زیرِ دندانم مانده است و یادِ آن‌جایی افتادم که «آدل» [ونسا پارادی] رویِ پُل ایستاده و ناامیدی در چشم‌هایش موج می‌زند. شب است و نورِ چراغ‌ها، آبِ را برّاق‌تر کرده. «آدل» سرش را کمی خم می‌کند و آب را می‌بیند و بعد به بالا نگاه می‌کند. پاهایش را گذاشته لبه‌یِ پُل و هِی این‌پا و آن‌پا می‌شود. می‌خواهد بپرد. آرام‌‌آرام پیش می‌رود؛ هم می‌خواهد خودش را بیندازد پایین، هم از این‌کار می‌ترسد. حتّا در تاریکیِ شب هم معلوم است که می‌ترسد. دست‌هایش را از لبه‌یِ پُل جدا می‌کند که می‌بینیم مردی سیگار به لب [دانیل اوتوی] دارد او را می‌پاید. حالا، این مرد به حرف می‌آید «تو شبیه دختری هستی که نزدیکه دست به یه کارِ اشتباه بزنه... تو خیلی ناامیدی.» ظاهراً که درست به هدف زده‌ است، چون «آدل» در جوابِ  او سئوال می‌کند «شما این‌طوری فکر می‌کنید؟» حالا، ‌مردِ ناشناس، جوابِ این سئوال را هم با سئوالی دیگر می‌دهد. «می‌خوایِ کدوم آدم رو تحتِ تأثیر قرار بدی؟» و این «آدل» است که کوتاه می‌آید. «هیچ آدمی رو. من تا حالا هیچ آدمی رو تحتِ تأثیر قرار ندادم؛ الآن هم نمی‌خوام این‌کار رو بکنم.» مرد، همه‌یِ سعی‌اش را می‌کند که بازی را ادامه بدهد؛ یک‌دقیقه دیر پریدن و بیش‌تر زندگی‌کردن هم غنیمتی‌ست واقعاً. «برایِ این‌که این‌قدر ناراحت و غمگین باشی، هنوز خیلی جوونی. نکنه یه مریضی داری که درمون نمی‌شه؟ کُلیه نداری؟ کبد نداری؟ شاید هم پا نداری؟» و ظاهراً که «آدل» به سیمِ آخر زده و همه‌یِ حرف‌هایی را که می‌خواهد، به‌زبان می‌آورد. «نه، تنها چیزی که ندارم، یه‌کم دل و جرأته. آب سرده و من می‌ترسم.» جوابِ این صراحت را باید با شوخی داد. «خُب معلومه که سرده؛ فکر می‌کنی گرمش می‌کنن؟ به چیزهایِ خوب فکر تا شاد بشی. اون‌ها بهت دل و جُرأت می‌دن.» ولی این «آدل»یک‌همچو آدمی نیست. «کارِ آسونی نیست. من بلد نیستم به چیزهایِ خوب فکر کنم و شاد بشم. برایِ همین هم هست که این‌جام؛ می‌فهمید؟» مُشکل، پیش از هر چیز، تفاوتِ نگاهِ آن‌هاست. «گابور»، مردی که رویِ پُل ایستاده، می‌گوید «می‌دونی من چی فهمیدم؟ فهمیدم که داره اسراف می‌شه و از اسراف بدم می‌آد.» امّا «آدل» که حرفِ او را نمی‌فهمد. «چی داره اسراف می‌شه؟» پس مجبور است توضیح بدهد. «تو؛ هیچ‌کسی یه لامپِ سالم رو نمی‌ندازه دور.» برایِ «آدل»، این یک کورسویِ اُمید است؛ ولی ترجیح می‌دهد آن‌را هم نادیده بگیرد. «ولی این‌یکی، خیلی‌وقته که سوخته.» این جوابی نیست که «گابور» انتظارش را می‌کشد، بنابراین، به تهاجم روی می‌آورد. «داری من رو افسرده می‌کنی.» و طبیعی‌ست که «آدل» شکننده، در این شبِ تاریک و رویِ این پُلی که قرار است آخرین جایِ زمین باشد که او رویش ایستاده، شکنندگی‌اش را به‌نمایش بگذارد. «این‌قدر به من گیر ندین. من رسیدم تهِ خط؛ می‌فهمین؟» پس این‌طور. «گابور» باید بازی را ادامه بدهد. «کدوم خط؟ یه نگاه به خودت بنداز؛ هنوز خطِ تو شروع نشده. این فقط یه وصله‌یِ ناجوره.»

سه: ... و کشتی، قاعدتاً، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ نمی‌دهد؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

چند کلمه درباره‌ی خوشی‌های کوچک...

 

هیچ‌چی بهتر از یک آخرِهفته نیست؛ یک‌روز «تعطیل»، یک‌روز که آدم به کارهای خودش، به برنامه‌های خودش برسد و هِی فکر نکند که باید از این خیابان برود به آن‌یکی خیابان و توی این شلوغیِ خیابان‌ها حوصله‌اش سر برود. گاهی هم، هیچ‌چی بهتر از یک ام‌پی‌فورِ خوش‌دستِ جمع‌وجور نیست که بشود پُرش کرد از آهنگ‌های خوب و ناب و گوش‌نوازی که دست‌کم این شلوغیِ خیابان‌ها را قابلِ تحمّل می‌کنند. این‌روزها، توی هر سواریِ مسافربری که می‌نشینم، گوشم به حرف راننده‌هایی نیست که یا دلشان می‌خواهد خاطره‌های سال‌های دور و نزدیک زندگی‌اش را تعریف کنند، یا داستان‌های باورنکردنیِ غریبی را تعریف می‌کنند که در هیچ کتابی از «رولد دال» نمی‌شود شبیه‌شان را پیدا کرد. هیچ‌چی بهتر از یک تحریریه‌ی خالی، بهتر از یک تحریریه‌ی خلوت و ساکت و بی‌صدا نیست...

شروع کردم به خواندنِ «بیژن و منیژه»؛ رمانِ تازه‌ی «جعفر مدرّس صادقی» و توی این سکوت، توی این خلوت و آرامش، خواندن داستانِ تازه‌ی محبوب‌ترین نویسنده‌ی ایرانی‌ام سخت می‌چسبد. یک‌دفعه خیال نکنید که «مدرّس صادقی» هم به‌سیاقِ آن نویسنده‌ی دیگر دارد داستان‌های قدیمی را ازنو می‌نویسد، چون این یک رمانِ امروزی‌ست. حالا البته مانده است تا این رمان تمام شود. شاید اگر چندساعتی دور از هیاهوی زندگی، دور از شلوغیِ روزمرّه بشود زندگی کرد، «بیژن و منیژه» هم تمام می‌شود. یک نکته‌ی بامزّه و جذّاب هم در نثرِ «مدرّس صادقی» هست که وقتی داستان تمام شد، حتماً، همین‌جا درباره‌اش می‌نویسم...

چه می‌شود کرد؟ فیلم‌های ندیده روزبه‌روز بیش‌تر می‌شوند و کتاب‌های نخوانده روزبه‌روز بیش‌تر می‌شوند. کتاب‌های نخوانده را که بچینیم روی هم، می‌رسند به سقف و ای‌بسا که از سقف هم عبور کنند و بروند بالاتر. دارم به این فکر می‌کنم که «خاطرات عَلَم» را باید زودتر خواند یا «شرح زندگانی من» را، یا اصلاً این «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» را؟ چه می‌شود کرد؟

ولی فردا اوّلین کاری که می‌کنم، این است که می‌روم نمایشگاه و کوله‌ام را پُر از کتاب‌هایی می‌کنم که نمی‌دانم کِی باید بخوانمشان. می‌روم نمایشگاه و کتاب‌هایی را می‌خرم که دلم می‌خواهد توی خانه‌ام باشند، که دلم می‌خواهد کنار باقی کتاب‌هایم باشند و هروقت که دلم خواست، هروقت که هوس‌شان را کردم، بروم سروقت‌شان و برشان دارم و کیف کنم از این‌که هستند. فردا می‌روم نمایشگاه که در طول سال وقتی گذرم به کتاب‌فروشی‌ها می‌افتد، زیرِ لب بگویم خُب، این‌یکی را هم که دارم. خوشی زندگی به همین خوشی‌های کوچک است دیگر...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

در ستایش استراحت...

 

... به‌طرزِ غریبی خسته‌ام؛ چشم‌هایم درد می‌کنند، بس‌که این‌روزها سرگرم خواندن و نوشتن بوده‌ام. سرم درد گرفته است، بس‌که این‌روزها سرگرم خواندن و نوشتن بوده‌ام. باورم نمی‌شود که برای اوّلین‌بار در عُمرم، دلم می‌خواهد نمایشگاهِ کتاب زودتر تمام شود. آدم وقتی استراحت می‌کند حواسش نیست که چه موهبتِ عظیمی نصیبش شده و باید در اوجِ خستگی باشد تا قدرِ ساعت‌های استراحت را بداند. باورم نمی‌شود که حوصله‌ی هیچ کتابی را ندارم، بس‌که این‌روزها سرگرم خواندن و نوشتن بوده‌ام. حق با جنابِ شازده‌ است که وقت‌وبی‌وقت، کامنت می‌گذارد که این‌روزها به‌طرز غریبی کُند و آهسته و آرام می‌گذرند. چند روز مانده است به پایانِ این فروشگاهِ بزرگ؟ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

این‌روزها چگونه می‌گذرند ـ بخش دوم

  یکم: خیلی‌چیزها هست که دارم «کشف»‌شان می‌کنم و یکی از این‌چیزها، همان خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّابی‌ست که همین‌جور مانده بود توی آب‌نمک، تا این‌که آخرهای فروردین از جعبه‌اش بیرون آمد و شد یکی از اسباب و وسایلِ روزانه. توی همه‌ی این‌سال‌ها، تایپ‌کردن را ترجیح داده‌ام به نوشتن روی کاغذ و به این‌که کلمه‌ای، یا جمله‌ای را خط بزنم. حالا هم البته ترجیح می‌دهم که نوشتنی‌ها را تایپ کنم، امّا این خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّاب، بدجوری خودنمایی می‌کند وقتی هوسِ نوشتن می‌زند به سرم و فعلاً که هرجا می‌روم، همراهم است. نمی‌دانم این خوشگلی و این جذّابیتش مالِ قرمزبودنش است یا چیز دیگری و با این‌که هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم که قرمز رنگِ جذّابی باشد [از رنگ خون که بدم می‌آید]، امّا این خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّاب، فعلاً، یکی از آن‌چیزهایی‌ست که از «کشف»ش، به‌قولِ فُضلایِ قوم، بسی مشعوفم. دارم به این فکر می‌کنم که کاش می‌شد سفری چندروزه را تدارک دید و در این سفر چندروزه، دفتری سفید را با این خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّاب پُر کرد. و این دفتر سفید را می‌شود با چه‌چیزهایی پُر کرد؟

دوم: دلم لَک زده است برای خواندنِ یک داستانِ خیلی‌خوب، یک داستان معرکه و کاش در این نمایشگاه کتاب، چند داستان خوب بشود خرید. دلم لَک زده است برای خواندن یک شعر خیلی‌خوب، یک شعر معرکه و کاش یکی [کی واقعاً؟] همّت کند و شعرهای «تی. اس. الیوت» [محبوب‌ترین شاعرِ غیرِایرانی‌ام] را ترجمه کند. کاش شعرهای «الیوت» را گذاشته بودم توی کیفم تا توی این چاهارشنبه‌ی به‌نسبت آرامِ «شهروند»، وقتی همه سرگرم کار هستند و سکوتی معقول برقرار است، سرم به «الیوت» گرم باشد. دلم، سخت هوسِ «چاهارشنبه خاکستر» کرده است. دلم هوسِ آن سطرهای جادوییِ ابتدایی‌اش را کرده است...

اگر کلامِ گُم‌شده گُم‌شده‌ست، اگر کلامِ کاربسته کاربسته‌ است

اگر کلامِ ناشنیده، ناگفته

ناگفته، ناشنیده است؛

هنوز کلامِ ناگفته‌ست، ناشنیده،

کلامِ بی‌کلام، کلامِ در

جهان و برایِ جهان؛

و نور درخشید به تاریکی و

بر کلام    نارمیده جهان هنوز می‌چرخید

گردِ کانونِ کلامِ خاموش

قومِ منا، بر تو چه کرده‌ام؟

سوم: و یک‌وقتی، یک‌زمانی، یک‌جایی، شاید فرصتی پیدا شود برای این‌که چند کلمه‌ی شخصی بنویسم درباره‌یِ «Lost» و توضیح بدهم که چرا بینِ همه‌یِ شخصیت‌ها، «جک شپرد» را ترجیح می‌دهم و چرا این دکترِ شکسته و خردشده، شخصیتِ محبوب من است. حالا که دارم دوباره به «Lost» فکر می‌کنم، به یادداشتی که درباره‌اش نوشتم فکر می‌کنم، می‌بینم جای این نکته بدجوری خالی‌ست و دارم فکر می‌کنم که چرا در آخرین لحظه، این تکّه‌یِ یادداشت را حذف کردم. شاید آدم باید شجاع‌تر از این‌ها باشد و شاید آدم باید وقتی چیزی را دوست دارد، وقتی خیال می‌کند که شخصیت یک فیلم، شخصیت محبوب اوست، واقعاً دلیلش را توضیح بدهد. و حیف که فعلاً دیگر فرصتی برای نوشتن از «Lost» نیست.

چهارم: این شهر، با این‌که دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگی‌ست. این‌را برای شما می‌نویسم آقایِ راننده‌یِ پرایدِ نمی‌دانم چه‌رنگی که حتّا نمی‌دانم نام‌تان چیست و امروز تلفن همراهم را روی صندلی عقبش جا گذاشتم و شما هم لطف کردید و آن‌را آوردید دمِ درِ روزنامه. این‌را برای شما می‌نویسم، هرچند بعید می‌دانم میل و علاقه‌ای به خواندنِ وبلاگ داشته باشید و بعید می‌دانم که بین این‌همه وبلاگ، گذرتان به این‌جا بیفتد. امّا مهم نیست، مهم این است که این شهر، با این‌که دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگی‌ست.

  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

این‌روزها چگونه می‌گذرند ـ بخش یکم

یکم: هوا دارد گرم می‌شود، ظاهراً، جمله‌ی درستی نیست؛ چون هوا، واقعاً گرم شده است و من همان‌قدر که علاقه‌ای به سرمای بی‌ربط زمستان و انجمادِ مطلقِ آدم‌ها ندارم، از گرما هم بدم می‌آید و ظاهراً که چاره‌ای نیست جُز پذیرفتن این سرما و گرمایِ بی‌ربطی که حوصله‌یِ آدم را سر می‌برد. البته در آن سرمایِ لعنتی [مُعادلِ جاافتاده و متداولی در دوبله‌یِ فارسی برایِ یک لغتِ آشنایِ انگلیسی]، ظاهراً، یک فنجان چای داغ، یا یک لیوان شکلاتِ داغ، بیش‌ از هر چیزِ دیگری می‌چسبد. امّا در این گرما به چه‌چیزهایی پناه باید بُرد؟ دارم به این فکر می‌کنم که انواعِ آب‌میوه‌های طبیعی و مصنوعیِ [کارخانه‌ای] مناسب‌تر است برای این کار، یا بستنی‌های رنگ‌ووارنگی که هزار مزّه دارند. یا اصلاً باید سراغ همین شربت‌هایِ سکنجبین و آب‌لیمو و همچو چیزهایی رفت. خب، هنوز تابستان از راه نرسیده، امّا هوا آن‌قدر گرم شده که به‌صرافتِ یک همچو چیزهایی بیفتیم...

دوم: «جوانی بدونِ جوانی»، بهترین فیلمی‌ست که این‌روزها دیده‌ام؛ یک فیلم عجیب‌وغریب به‌معنای واقعی کلمه. و اصلاً خیال نکنید که یک «پدرخوانده»‌ی دیگر ببینید، یا یک «اینک آخرزمان» دیگر تماشا کنید. این یک فیلمِ دیگر است با یک دنیای دیگر و یک داستان دیگر. توی همین دوباری که فیلم را دیده‌ام، بدجوری هلاکش شده‌ام و یک خاصیتِ جادوییِ حیرت‌انگیزی دارد که نمی‌شود از دستش رها شد. برای من که توی این چندماه، و به‌خصوص از تابستانِ پیش تا حالا، وقت و بی‌وقت «میرچا اِلیاده» خوانده‌ام، تماشایِ فیلمی براساسِ داستانی از او، تجربه‌یِ خوب و خوشایندی بود. یک‌چیزی هم درباره‌اش نوشته‌ام که هفته‌ی بعد، احتمالاً، یک‌جایی چاپ می‌شود. همه‌یِ فیلم یک‌طرف و حضور گرم و پُرانرژی خانمِ «الکساندرا ماریا لارا» یک‌طرف، که زنِ اصلیِ فیلم است [نقشِ دو بانویِ جذّاب را بازی می‌کند] و توی هر صحنه‌ای که هست، آن صحنه‌یِ فیلم، خوبی‌اش دوبرابر است. حالا شاید چندروز بعد، این‌جا هم چند کلمه‌ای راجع به «جوانی بدونِ جوانی» نوشتم.

سوم: شماره‌یِ تازه‌ی «نگاهِ نو» [شماره‌ی 77] چندتا مطلبِ خواندنی دارد، مثلِ همیشه. یکی مصاحبه‌ی «پاریس ریویو»ست با «ترومن کاپوتی» که «حسن کامشاد» ترجمه‌اش کرده و کاش همین امشب فرصتی برای خواندنش پیدا شود [که بعید است] و یکی داستان دیگری از «ری برادبری» به‌ترجمه‌ی «پرویز دوائی». و همین‌جور که نگاهی به این داستانِ «صدای پای تابستان» انداختم، چشمم افتاد به یک سطر کاملاً معمولی که نوشته بود «داگلاس به زمزمه گفت: قشنگ بود...» و این «به زمزمه گفت»ش، سخت شبیه عنوان یکی از داستان‌های خودِ «دوائی» بود در «بلوار دل‌های شکسته» که اسمش را گذاشته بود «به زمزمه بگو...» [اگر درست یادم مانده باشد.] کاش همین امشب فرصتی برای خواندنش پیدا شود...

چهارم: و حیف که هیچ فرصتی برای هیچ‌کاری نیست فعلاً و حیف [یا چه خوب؟] که این‌روزها، همه‌ی وقتم صرف نوشتن درباره‌ی کتاب‌ها می‌شود برای ویژه‌نامه‌ی روزانه‌یِ روزنامه و حیف [یا چه خوب؟] که با دیدنِ هر کتابی، به این فکر می‌کنم که می‌شود چند کلمه‌ای درباره‌اش نوشت یا نه و حیف، فقط حیف...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها... به‌علاوه‌یِ یک پی‌نوشت

سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت و یک‌روز آفتابیِ بهار بود که هوا داشت کم‌کم گرم می‌شد و همه‌چی روبه‌راه بود و هیچ ابری توی آسمان نبود و ما نشسته بودیم توی آن کافه‌ای که طبقه‌ی ششم آن ساختمان آبی بود و از آن بالا، از پنجره‌ای که کنار میز ما بود داشتیم آدم‌هایی را نگاه می‌کردیم که آن پایین، توی خیابان، روی این آسفالت‌های خراب و بی‌ربط راه می‌رفتند و ما را نمی‌دیدند که آن بالا داشتیم به نور آفتاب نگاه می‌کردیم که همه‌ی خیابان را گرفته بود و خوب که نگاه می‌کردیم چشم‌مان را باید باریک می‌کردیم و می‌شدیم شبیه همان چشم‌بادامی‌های محبوب تو که توی فیلم‌های‌شان می‌پریدند هوا و روی زمین بند نمی‌شدند و شمشیر را می‌کردند توی شکم آدمی که پشتِ پرده‌ای جایی مخفی شده بود و این شمشیری که می‌رفت توی شکم آن آدم یک‌سالی جا خوش می‌کرد و برفی که از آسمان می‌بارید روی همین مرد و آن شمشیری که توی شکمش بود می‌نشست و توی همین کافه، توی همین طبقه و کنار همان پنجره بود که آفتاب می‌خورد به چشم‌هایت و این چشم‌های باریک‌شده، این چشم‌هایی که نور آفتاب را تاب نمی‌آوردند، برّاق‌تر از همیشه می‌شدند و همین کافه، همین طبقه و کنار همان پنجره، بهترین جای دنیا بود برای نفس‌کشیدن و سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت...

سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت و یک پنج‌شنبه بود که توی آن کتاب‌فروشی خاک‌گرفته‌ی کُهنه‌ داشتیم کتاب محبوب عُمرمان را ورق می‌زدیم و هر ورقی که می‌زدیم خاک بلند می‌شد و می‌رفت توی حلق‌مان و سرفه می‌کردیم و عطسه می‌کردیم و کیف می‌کردیم از این‌که کتاب محبوب عمرمان یک نسخه‌ی قدیمی هم دارد و کیف می‌کردیم از آن طرح جلد ساده‌ی خوشگلی که داشت و کیف می‌کردیم که قبل از ما هم آدم‌های خوش‌بخت دیگری هم بوده‌اند که دست‌شان به این کتاب خورده و فکر می‌کردیم کاش طلسمی چیزی در کار بود و کتاب محبوب عمرمان را جادو می‌کردیم و همین‌طور ورق می‌زدیم و سرفه می‌کردیم و عطسه می‌کردیم که رسیدیم به آن تکّه‌ی درخشانی که هربار می‌خواندیمش هوش از سرمان می‌پرید و ذوق کرده بودیم از تکّه و حواس‌مان نبود که داریم بلندبلند می‌خوانیمش و حواس‌مان نبود که مرد موسفید غرغرو دارد با اخم نگاه‌مان می‌کند و حواس‌مان نبود که دارد حرص می‌خورد و ما باک‌مان نبود از این اخم مرد موسفید و باک‌مان نبود از غرغر مرد موسفید و توی دنیای خودمان بودیم و توی همان دنیا، توی همان جمله‌هایی که توی همان صفحه‌ی کتاب بودند سیر می‌کردیم و عیش می‌کردیم و خوش بودیم و سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت ...

 پی‌نوشت: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند. چیز سختی که در این جمله نیست؛ هست؟ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

لگدزدن به سنگ‌فرشِ خیابان...

 

یکُم: یک‌روزی، یک‌روزگاری، یک داستانی می‌خواندم که هیچ یادم نیست مالِ کی بود؛ ولی یادم هست که تویِ آن داستان، یک آدمی بود که تویِ تنهاییِ خودش احساسِ خوشی می‌کرد و همین‌که سپیده‌یِ صُبح می‌زد و آفتاب کم‌کم طلوع می‌کرد، او هم حس می‌کرد که زندگی دوباره شروع شده است. شاید یکی از داستان‌هایِ دوره‌یِ نوجوانی بوده است، یا کمی پیش‌تر حتّا؛ ولی یادم هست که از خواندنش کُلّی کیف کرده بودم و ذوق کرده بودم از روحیه‌یِ این آدمی که تنهاییِ خودش را ترجیح می‌داد و شبیهِ خلوتِ خودش بود. نُکته‌یِ آن داستان این بود که وقتی همین آدم گذرش به جمع می‌افتاد و با دیگران می‌نشست، حس می‌کرد که نوکِ بینی‌اش سخت می‌خارَد و هرچه می‌کرد این خارشِ نابهنگام رهایش نمی‌کرد. دیشب، یادِ این داستان افتادم و هِی فکر کردم که نویسنده‌اش چه‌جور آدمی باید باشد. امّا به چه نتیجه‌ای می‌شود رسید، وقتی آدم نویسنده‌ای را نشناسد و نامِ داستان را به‌یاد نیاورد؟ به این می‌گویند بدبیاری، می‌گویند ضعفِ حافظه...

دوم: «شب‌هایِ روشن» را خیلی دوست دارم؛ داستانِ «فئودور داستایفسکیِ» کبیر، نه آن فیلمی که «فرزاد مؤتمن» ساخت و یک‌بار دیدنش کافی بود که برایِ همیشه عطایش را ببخشم به لقایش. «شب‌هایِ روشن»، داستانِ «سرد»ی‌ست البته، امّا آن فیلم، خودِ «انجماد» است و با این‌که از «سرما»یِ معقول هیچ بدم نمی‌آید، از «انجماد» نفرت دارم. امّا «شب‌هایِ روشن»، یکی از آن چند داستانی‌ست که سالی یکی دو بار، حتماً، آن‌را می‌خوانم و، به‌گُمانم، یک چند ترجمه‌ای از این داستان دارم؛ یکی که ترجمه‌یِ انگلیسیِ داستان است که زبانی دارد بس روان و فصیح و عالی که «مُمدِّ حیات است و چون بر می‌آید مُفرِّحِ ذات» و یکی دو ترجمه‌یِ فارسی هم هست که من، البته، در عینِ بی‌سلیقگی احتمالاً، ترجمه‌یِ «یوسف حمزه‌لو» را ترجیح می‌دهم که، سالِ 1988، «انتشاراتِ رادوگا»، شُعبه‌یِ تاشکند، مُنتشرش کرده است. یک‌دلیلش، شاید، این باشد که کتاب چاپِ «اتّحادِ شوروی»‌ست و ورق‌زدن و خواندنِ کتابی مُتعلّق به کشوری که دیگر وجودِ خارجی ندارد، لذّتی دوچندان دارد. امروز صُبح، داشتم پیِ فیلمِ تازه‌یِ «آندری وایدا» می‌گشتم که چشمم خورد به این کتاب و درنگ نکردم و گذاشتمش تویِ کیف. و در تحریریه‌یِ آرام و به‌نسبت بی‌صدایِ «شهروندِ امروز»، چیزی به‌اندازه‌یِ «شب‌هایِ روشن»، گیرم به‌نامِ غریبِ «شب‌هایِ قُطبی»، نمی‌چسبد. [تنها صدایی که الآن می‌آید، صدایِ سواری‌هایی‌ست که پا را گذاشته‌اند رویِ گاز و می‌خواهند برسند به مقصد. صدایِ سواری‌ها را هم که می‌شود با بستنِ پنجره نشنید.] این لحنِ احساساتی و گاهی حسرت‌خوارانه‌یِ راویِ داستان را همیشه دوست داشته‌ام و این‌را هم دوست داشته‌ام که از ابتدا تا انتهایِ داستان، پیِ فُرصتی می‌گردد برایِ گُفتنِ آن حرفِ بزرگی که در دل دارد، برایِ گُفتنِ آن جُمله‌هایی که «خودِ زیبایی»‌اند. در دیباچه‌یِ گُلستان است که سعدی می‌گوید «مصلحت چُنان دیدم که در نشیمنِ عُزلت نشینم و دامنِ صُحبت فرا هم چینم و دفتر از گُفت‌هایِ پریشان بشویم و مِن‌بَعد پریشان نگویم.» و راویِ «شب‌هایِ روشن» هم، یک چُنین کاری می‌کند و همین است که در انتهایِ داستانش می‌نویسد «ناستنکا، مگر می‌شود که من رنجشِ خود را به‌خاطر داشته باشم؟ مگر می‌شود که ابرِ سیاهی را رویِ خوش‌بختیِ روشن و بی‌تشویشِ تو برانم؟ مگر می‌شود که به تلخی تو را ملامت کنم؟ حُزن در قلبت برانگیزم؟ با گوشه و کنایه‌یِ پوشیده آن‌را مجروح سازم و وادارمش تا در لحظه‌یِ لذّت، ملال‌آور بتپد و مگر می‌شود که من حتّا یکی از این گُل‌هایِ لطیفی را که وقتی همراهِ او به‌سویِ محراب می‌رفتی در گیسوانِ سیاهِ خود فرو بُرده بودی، پژمرده کنم... آه،  هرگز، هرگز! بگذار آسمانِ تو صاف باشد، بگذار لبخندِ نمکینِ تو روشن و فارغ‌البال باشد، بگذار به‌خاطرِ لذّت و سعادتی که تو به قلبِ تنها و سپاس‌گزارِ دیگری بخشیدی، فرخنده باشی. خدای من! لحظه‌یِ لذّت کامل! مگر این حتّا برایِ سراسرِ زندگی آدمی کم است؟» و من، این آخرین سطرهایِ داستان را، همین‌طور بی‌دلیل، دوست دارم. در همان دیباچه‌یِ گُلستان آمده است که «گر کسی وصفِ او ز من پُرسد/ بی‌دل از بی‌نشان چه‌گوید باز؟/ عاشقان، کُشتگانِ معشوقند/ بر نیاید ز کُشتگان آواز...» خوبیِ دُنیا به همین است دیگر؛ به این‌که آدم دنیا را بیهوده نبیند و سنگ‌فرشِ‌ خیابان‌ها را لگد نکند و از آسمانِ آبی کینه‌ای به دل نگیرد...

سوم: امّا چه حیف که از امروز، «شهر»، دوباره بی‌«فرشته» شد. بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام، آمده بود و چندهفته‌ای ماند و حواسم، واقعاً، بود و آبیِ آسمان را در همین چند هفته جدّی‌تر گرفتم و بخشی از هرروز را با خودِ «زندگی»‌، نهایتِ «زندگی»، قسمت کردم. امّا چه حیف که خوشی، هیچ‌وقت، پایدار نیست. می‌آید و می‌رود و تا بجُنبی، به خاطره‌ای بدل شده است که باید آن‌را قاب گرفت و زد به دیواری که همیشه پیش‌ِ‌رویِ چشم است. حالا خُدا می‌داند همه‌یِ این ماه‌هایِ مانده را بی «فرشته»یِ «شهر» چگونه باید سَر کرد. دلم یک فیلمِ خوب می‌خواهد، چیزی در مایه‌هایِ همین «شب‌هایِ روشن»ی که «داستایفسکی» نوشته است؛ همین‌قدر جذّاب، همین‌قدر حسّاس و همین‌قدر انسانی. و انسان، مگر چیزی جُز همین «احساسات» است؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

چیزی شبیهِ دُعا...

 

ای پدرِ مُقدّس که در آسمانی

اندکی صبر و حوصله

ـ هرقدر که صلاح می‌دانی ـ

نصیبِ ما فرما.

آمین.

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

در حال‌وهوایِ روزمرّگی و باقیِ چیزها...

یکُم: خوب و بدش را نمی‌دانم؛ ولی یک ‌چند وقتی هست که تحریریه‌یِ ساکت و بی‌صدا [یا درواقع کم‌صدا] را ترجیح می‌دهم به تحریریه‌یِ شلوغ و پُرشوری که همه دارند کار می‌کنند و می‌روند و می‌آیند و حرف می‌زنند و داد می‌زنند. خوب و بدش را نمی‌دانم؛ ولی یک‌ چند وقتی [یا درواقع چند روزی] هست که ترجیح می‌دهم ساعت‌هایی را در تحریریه بگذرانم که خبری از این شلوغی و شور نباشد...

دوم: یادم باشد یک چند خطی هم درباره‌یِ این کتابِ «داغِ ننگ» بنویسم؛ یکی از آن رساله‌هایِ جامعه‌شناسانه که «نشرِ مرکز» تازگی‌ها مُنتشرش کرده است. این «اروینگ گافمن»، ظاهراً، جامعه‌شناسی‌ست شُهره‌یِ آفاق، هرچند این نخستین کتابی‌ست که از او به فارسی مُنتشر می‌شود. همه‌یِ کتاب، درباره‌یِ آدم‌هایی‌ست که به هر دلیلی، «داغ»ی بر پیشانی دارند و آدم‌ها، آن‌ها را در کوچه و خیابان که می‌بینند، با انگشت نشان می‌دهند و پُشتِ‌سرشان حرف می‌زنند. کتابِ عجیبی‌ست این «داغِ ننگ» و البته کتابی هم نیست که به مذاقِ هرکسی خوش بیاید و یک‌چیزهایِ تلخی هم دارد که مُمکن است با سلیقه‌یِ هرکسی جور نباشد...

سوم: در و دیوارِ اتاقِ ادب و هُنرِ «کارگزاران»، تقریباً، پُر شده است از عکس‌هایِ آدم‌هایِ مشهور؛ از «لویی فردینان سلین» و «آلن رُب‌گری‌یه» و «آلبر کامو» گرفته تا «عِزرا پاوند» و «تی اس الیوت» و «ارنست همینگ‌وِی» و دیگران. [این، سُنّتی‌ست که از «شرق» شروع شد و دیوارهایِ پُر از عکسی که هنوز که می‌شود آن‌را در عکس‌هایِ بعضی از داستان‌نویسان دید.] امّا بینِ همه‌یِ این عکس‌ها، یکی هست که من خیلی دوستش دارم؛ «رومن گاری» و «جین سیبرگ» نشسته‌اند روبه‌رویِ هم. تویِ چشم‌هایِ هم نگاه می‌کنند. می‌شود حدس زد که چیزی نمی‌گویند. سکوت کرده‌اند و با همین سکوت، همه‌چی می‌گویند. اوّلین داستانِ «رومن گاری» را یادم نیست کِی خواندم، [سالِ سومِ راهنمایی بودم یا اوّلِ دبیرستان؟ لعنت بر این حافظه‌یِ خاک‌گرفته...] امّا یادم هست از همان روز فهمیدم که دارم داستانِ یکی از محبوب‌ترین نویسنده‌هایِ عُمرم را می‌خوانم. امروز صُبح، هوسِ خواندنِ یک داستانِ «رومن گاری» زده بود به سرم و حیف که هزار کارِ مانده، فُرصتی برایِ «گاری»‌خوانی نمی‌گذاشت. شاید امشب، همین نیم‌ساعتِ دیگر که بروم خانه، یکی از «گاری»‌هایِ نازنین را بردارم و ورق بزنم. امّا کدام داستانش؟ «لیدی اِل»؟ «میعاد در سپیده‌دم»؟ «خداحافظ گاری کوپر»؟ سخت است. انتخاب، کارِ سختی‌ست همیشه...  

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

در حال‌وهوایِ زندگی و جوهرِ آبیِ خوش‌رنگِ خودنویسِ قرمز...

 

 یکُم: «فدریکو گارسیا لورکا» هیچ‌وقت شاعرِ محبوبم نبود، حتّا یکی از چند شاعری هم نبود که سالی یک‌بار، دست‌کم، دلم برای‌شان تنگ می‌شُد. حالا، البته، می‌دانم بخشی از این عدمِ محبوبیت، برمی‌گردد به این‌که «گارسیا لورکا» هم، در یک‌دوره‌ای، «مُد» بود و خیلی‌ها «ساعتِ پنجِ عصر»ش را از بَر بودند و بامُناسبت و بی‌مُناسبت آن «آی چه موحش ساعتِ پنجِ عصری بود...» را [همین بود؟ درست یادم نیست...] با صدایی که قرار بود احتمالاً شبیهِ صدایِ شاعرِ مشهورِ این روزگار باشد می‌خواندند و البته که بخشی از محبوبیتِ او، برمی‌گردد به ترجمه‌‌هایِ همین شاعرِ مشهورِ این روزگار، «احمد شاملو»، که با ترجمه‌ها و صورتِ فارسیِ شعرهایِ غیرِفارسی، شُماری از مشهورترین شعرهایِ فرنگی را به فارسی نوشت. امّا، ظاهراً، پیش از آن‌که «شاملو» آن شعرهایِ «گارسیا لورکا» را ترجمه کند، «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی» از گزارش [ترجمه‌یِ] «یدالله رؤیایی»، «فرهاد آرام»، «بهمن فرزانه»، «ا. اسفندیاری» مُنتشر شده بود [1347] و ظاهراً که سی‌وپنج‌سال بعد [1382] یک‌بارِ دیگر چاپ شده است. «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی»، کتابِ عجیبی‌ست در نوعِ خودش و نُکته‌اش، فقط این نیست که شُمارِ بیش‌تری از شعرهایِ «گارسیا لورکا» را در برمی‌گیرد، شاید بخشی از جذّابیتِ کتاب، برگردد به وسواسِ خودِ «بیژن الهی» در فارسی‌شدنِ شعرها و فارسی‌خواندنِ شعرها، که نمونه‌اش را می‌شود در ترجمه‌هایش از شعرهایِ «آرتور رَمبو» [اشراق‌ها] یا «هانری میشو» [ساحتِ جوّانی] هم دید. امّا، با وجودِ این کتاب هم،  علاقه‌یِ زیادی به «گارسیا لورکا» نداشتم. با این‌همه، چند روزی هست که سرم با شعرهایِ «گارسیا لورکا» گرم است؛ درست از روزی که کتابِ «شاعر در نیویورک» [Poet in New York] را خریده‌ام و وقت‌ و بی‌وقت ورقش می‌زنم. این کتابی که خریده‌ام، البته، نُسخه‌یِ دوزبانه‌ای‌ست که «پنگوئن» چاپ کرده و کنارِ ترجمه‌یِ انگلیسی، اصلِ اسپانیاییِ شعر را هم چاپ کرده است. توضیحِ این‌که این روزها، در شعرهایِ کتاب، چه چیزهایی پیدا کرده‌ام و چه شعرهایِ خوبی خوانده‌ام بماند برایِ بعد. تا جایی‌که می‌دانم، در آن «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی»، فقط دوازده سیزده شعر از این کتابِ «شاعر در نیویورک» ترجمه شده است. حالا شاید حوصله کنم و یکی دو شعرِ «شاعر در نیویورک» را این‌جا بگذارم. [واقعاً؟] این‌را هم، البته، می‌دانم که «شاعر در نیویورک»، به‌قولِ یک‌عدّه از «گارسیا لورکا»شناسان، و یک‌عدّه از مُنتقدانِ ادبی، «مُبهم‌ترین» و «مُشکل‌ترین» شعرهایِ «گارسیا لورکا»ست و می‌گویند «گارسیا لورکا»یی که این شعرها را نوشته، یک «اسپانیاییِ اَندلُسی» نیست، و آدمی‌ست که همه‌چیز را دقیق می‌بیند و سعی می‌کند از هر چیزی به «شعر» برسد. و به‌خاطرِ همین است که شعرهایِ «شاعر در نیویورک»، تفاوت دارد با آن مرثیه‌ها، با آن شعرهایی که درباره‌یِ دخترکانِ «اندلُس»ی‌ست و با آن شعرهایی که خیلی چیزهایشان، «رو» به‌نظر می‌رسد. خُب، چه کنم؟ دارم حرف‌هایِ کُلّی می‌زنم. عجالتاً، می‌توانم بگویم با خواندنِ شعرهایِ «شاعر در نیویورک»، نظرم درباره‌یِ «گارسیا لورکا»یِ شاعر، تاحدّی تغییر کرده است... 

پی‌نوشتِ یکُم: چندتایی از شعرهایِ «شاعر در نیویورک» را، محضِ کُنج‌کاوی فقط، با «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی» مُطابقت دادم. نتیجه؟ خوب بود، خیلی خوب بود. یک‌چندجایی، البته، فرق‌هایِ کوچکی را می‌شود دید که، احتمالاً، برمی‌گردد به این‌که شعرها را از فرانسوی برگردانده‌اند به فارسی. امّا خوب بود، خیلی خوب بود... 

دوم: دلم برایِ نوشتن رویِ کاغذ تنگ شده بود. پنج شش سالی‌ هست به‌گُمانم که نوشتن رویِ کاغذ را ترک کرده‌ام و همه‌چیز را در این صفحه‌هایِ سفیدِ وُرد می‌نویسم. خُب، خبری از خط‌خوردگی و کثیف‌کاری نیست و هزار حُسنِ دیگر هم دارد. امّا امشب که زودتر از حدِ معمول برگشتم خانه، چشمم افتاد به خودنویسِ قرمزِ خوش‌رنگی که پاییزِ سالِ پیش هدیه گرفته بودم [درست یادم مانده است؟] و یک‌دفعه هوسِ نوشتن کردم. خُب، البته، گاهی نوشتن با روان‌نویس، بخشی از برنامه‌یِ روزانه‌ هست، امّا بینِ این نوشتن و آن نوشتن، کلّی فرق است. خوب بود، تجربه‌یِ خوبی بود و هیچ بعید نیست که ظرفِ روزهایِ آینده هم تکرارش کنم. یک رنگِ آبیِ خوش‌رنگی دارد جوهرِ این خودنویس که کِیف می‌دهد نوشتن با آن و کِیف می‌دهد که شعرهایِ «شاعر در نیویورک» را با همین خودنویس، اوّل رویِ کاغذ بنویسم و بعد شروع کنم به تایپ‌کردنش. عجالتاً، از نوشتن با این خودنویس و تماشایِ این جوهرِ آبیِ خوش‌رنگش هم که رویِ کاغذِ درخشندگیِ جذّابی دارد، بسی مشعوف شده‌ام. تا باد، چُنین بادا... 

سوم:  «در جنگلِ شش‌وهشت، چه‌قَد به ما خوش گذشت.» مُلتفِت که هستید؟... 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧

همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است... [یک یادداشتِ کاملاً معمولی]

  همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است. روزها، همان روزهایِ قبل است، فقط کارِ روزانه جایِ بی‌کاری و ول‌گردی‌هایِ روزهایِ عید را گرفته است. و عملاً، فُرصتی نمانده برایِ نوشتنِ یک یادداشت، برایِ سرزدن به وبلاگ و این‌جور کارها. قدم‌زدن در خیابانِ انقلاب، حتّا اگر هم‌قدمت بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ات باشد کارِ آسانی نیست، وقتی‌که گرد و غُبار در هوا موج می‌زند و دود جایِ هوا را گرفته است و چشم، چشم را نمی‌بیند...  

همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است. همه، ظاهراً که خوبند؛ حتّا آن آن دوستِ خوب و مهربانی که یک‌شب مانده به سالِ جدید نوشتم که همیشه‌یِ مایه‌یِ اُمید بود و طراوات و تازگی‌اش، آسمان را آبی‌تر می‌کرد و دنیا را پیشِ چشمِ زیباتر می‌کرد. درباره‌یِ اُمید و این‌جور چیزها، البته، کُنج‌کاوی نکرده‌ام، امّا همین‌که خوب است، کفایت می‌کند. هیچ‌چی مُهم‌تر از این نیست که خودِ آدم راضی باشد... 

همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است. دو کتابِ «فرهنگِ مُعاصر» خریده‌ام که، احتمالاً، کتاب‌هایِ خوبی‌ باشند؛ یکی «فرهنگِ فارسی ـ دری/ دری ـ فارسی»‌ست و یکی هم «تعبیرِ خواب». هیچ‌وقت این کتاب‌هایِ «تعبیرِ خواب» را نخوانده‌ام و هیچ‌وقت هم این کتاب‌ها را جدّی نگرفته‌ام؛ امّا این کتابِ کوچکی که «فرهنگِ مُعاصر» چاپ کرده، ظاهراً کتابِ معقولی‌ست و می‌شود حرف‌هایِ «فروید» و باقیِ عُلمایِ روان را هم در آن‌ جُست‌وجو کرد... 

همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است، امّا ترکیبِ غریبِ بی‌حوصلگی و دل‌شوره سُراغم آمده است. یک بخشِ ماجرا، قطعاً، برمی‌گردد به این‌که بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی، چند روزِ دیگر برمی‌گردد به سرزمینِ یخ و سرما، امّا باقی‌اش؟ نمی‌دانم. همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

از خوشی‌ها و حسرت‌ها...

  یکُم: آها؛ که این‌طور. گاهی هم تماشایِ فیلم‌هایِ سبُک و مُفرّح، چیزِ خوبی‌ست واقعاً. همه‌یِ سال را که نباید وقتِ فیلم‌هایِ جدّی و مُهم و ای‌بسا عبوسی کرد که دیدن‌شان از نانِ شبی که باید بلعیده شود، واجب‌تر است. و درست برایِ همین است که خواندنِ داستان‌هایِ سبُک و مُفرّح هم کارِ پسندیده‌ای‌ست که باید وقتی از سال را به آن اختصاص داد. ظاهراً که همین روزهایِ تعطیلِ عید، بهترین فُرصت بود برایِ تماشایِ آن فیلم‌ها و خواندنِ این کتاب‌ها. این ‌چند فیلمِ سبُک و مُفرّحی که دیدم، واقعاً، بامزّه بودند؛ پُر از شوخی‌هایِ سبُکی که معمولاً در فیلم‌هایِ جدّی و مُهم نمی‌شود سُراغی از آن‌ها گرفت. و خوبی‌اش این بود که تقریباً تویِ همه‌یِ این‌ها، فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان سعی‌شان را کرده بودند هیچ صحنه‌ای بدونِ یک دیالوگِ بامزّه، یا یک موقعیتِ خنده‌دار نباشد. اسمِ فیلم‌ها؟ کارگردان و بازیگر؟ شرمنده واقعاً! 

دوُم: «دلِ کور» را، به‌گُمانم، سالِ هفتاد و دو بود که خواندم. آن‌وقت‌ها از این داستانِ «اسماعیل فصیح» هیچ بدم نیامد؛ هرچند باید فُرصتی پیدا شود و دوباره بخوانمش. «شرابِ خام»ش را نخوانده بودم [چرا؟] که تویِ این چند روز دست گرفتم و به سُرعتِ برق‌وباد تمامش کردم. این رُمانِ اوّلِ «فصیح» است و «دلِ کور»، ظاهراً، دومین رُمانش. درست یادم نیست؛ امّا به‌نظرم «دلِ کور» داستانِ بهتری‌ست. خُلاصه، «شرابِ خام» رُمانِ خوبی نبود و چه حیف؛ پُر بود از چیزهایِ بی‌ربط و توصیف‌هایِ حوصله‌سربَری که می‌شود به‌سادگی از آن‌ها گذشت. فروردینِ 1348، «قاسم هاشمی‌نژاد» [نویسنده‌یِ رُمانِ فیل در تاریکی]، در مجلّه‌یِ فردوسی، نقدی رویِ «شرابِ خام» نوشت و توضیح داد که «فصیح» می‌تواند یک «حُسین‌قُلی مُستعانِ» تازه‌نفس باشد و در انتهایِ مُقدّمه‌یِ این نقدِ صریح و بی‌پرده‌اش نوشته بود «... شرابِ خام را بایسته چُنان است که در کوپه‌یِ قطاری به‌هنگامِ سفری دراز خوانده شود؛ یا خواب‌آورِ چشمانِ نازآلودِ زنی‌ میان‌سال، در بسترِ تنهایی‌آورش باشد...» یعنی می‌شود تُندتر از این، تلخ‌تر و بی‌پرده‌تر از این، یک داستان را نقد کرد؟ شاید یک‌وقتی [کِی؟] حوصله کنم و همه‌یِ این نقد را، و نقدی را که رویِ «ترس و لرز»، نوشته‌یِ «غُلام‌حُسین ساعدی» نوشته، این‌جا بگذارم... 

سوُم: امّا چه لذّتی دارد گوش‌دادنِ این مجموعه‌یِ «برخوانیِ شاه‌نامه» و چه لذّتی دارد شنیدنِ صدایِ «بهمن فُرسی» که پنج داستان‌ِ شاه‌نامه را «روایت» می‌کند؛ «اجرا» می‌کند و طوری بیت‌ها را می‌خواند که آدم کِیف می‌کند. دلم تنگ شده بود برایِ و چه خوب که این مجموعه‌یِ کوچکِ هفت «صفحه»‌ای [هفت دیسک] را هیچ‌کسی به من هدیه نداد و بالأخره خودم خریدمش. این، از آن مجموعه‌هایی‌ست که تا ماه‌ها در ام‌پی‌تری پِلِیرم جا خوش می‌کند. از این بابت مُطمئنم. آقایِ «فُرسی»، دستِ شُما درد نکند... 

چهارُم: یک‌ماهِ پیش بود تقریباً، که «آلن روب‌گری‌یه» مُرد و یادداشتِ «تو در ماری‌یِن باد هیچ ندیدی، هیچ...» را درباره‌یِ «سالِ گذشته در ماری‌یِن‌باد» نوشتم و یادم هست یکی دو روز بعد پیِ ترجمه‌یِ فارسیِ فیلم‌نامه‌اش می‌گشتم [ترجمه‌یِ پرویز شهدی] که بینِ کتا‌ب‌هایِ نامُرتّبِ خانه گُم شده است [هنوز هم پیدا نشده] و بعد به این فکر کردم که کاش ترجمه‌یِ انگلیسی‌اش را داشتم. و یادم هست که وقتی در اینترنت سُراغی از «سالِ گذشته در ماری‌یِن‌باد» گرفتم، دیدم که دارند چاپِ انگلیسیِ فیلم‌نامه را به نود و چند دُلار می‌فروشند و غُصّه‌ام گرفته بود که دستم به فیلم‌نامه‌یِ «روب گری‌یه» نمی‌رسد. امّا امروز که در خانه پیِ کتابی دیگر [تکوینِ غزل و نقشِ سعدی، نوشته‌یِ محمود عبادیان] می‌گشتم، دیدم که متنِ انگلیسیِ «سالِ گذشته در ماری‌یِن‌باد» را دارم و فکر کردم که این‌همه مُدّت پیِ چه می‌گشته‌ام. نمی‌دانم مسخره است یا حیرت‌انگیز، یا شگفت‌انگیز، یا اصلاً هر چیزِ دیگری؛ ولی نگران شده‌ام که نکند خیلی از کتاب‌هایِ دیگری که دلم می‌خواهد، بینِ کتاب‌هایم باشد و زیرِ کتاب‌هایِ دیگر پنهان شده باشد. هرچند مُطمئنم که بعضی از کتاب‌ها را چندبار خریده‌ام و دست‌کم حالا این‌را می‌دانم که سه نُسخه از «هزارتوهایِ بورخس» [ترجمه‌یِ احمد میرعلایی] دارم، یا دو نُسخه از «گُلستانِ سعدی» با ویرایشِ «هوشنگ گُلشیری»، یا دو نُسخه از «سَفَرِِ شب» [تنها رُمانِ بهمن شُعله‌ور] یا دو چاپِ مُختلف از «بیلی‌بادِ ملوان» [نوشته‌یِ هرمان ملویل، باز هم به‌ترجمه‌یِ احمد میرعلایی] و «خداحافظ گاری کوپر» [ترجمه‌یِ سروش حبیبی] دارم و تازه، این‌ها چیزهایی‌ست که همین امروز کشف کرده‌ام. کشفِ فردا؟ فراموشی؟ آلزایمر؟ شاید. خُدا به خیر کند...  

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧

ای که شمشیرِ جفا بر سرِ ما آخته‌ای ...

  

ای که شمشیرِ جفا بر سرِ ما آخته‌ای     دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای

من ز فکرِ تو به خود نیز نمی‌پردازم     نازنینا، تو دل از من به که پرداخته‌ای؟

تا شکاری ز کمندِ سرِ زُلفت نجهد     ز ابروان و مُژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای...

شیخِ مُصلح‌الدین سعدیِ شیرازی 

یک: شاید اگر روزهایِ نه‌چندان دل‌پذیرِ [و درواقع افتضاحِ] مدرسه [و بخصوص دوره‌یِ راهنمایی] هنوز به‌راه بود و هرشب خیالِ مدرسه خواب را از چشمم دور می‌کرد و مُدام در این فکر بودم که این درس و مشقِ «لعنتی» [مُعادلِ جاافتاده و مُتداولی در دوبله‌یِ فارسی برایِ یک لُغتِ آشنایِ انگلیسی] کِی به پایان می‌رسد، لابُد به این هم فکر می‌کردم که باید «انشا»یی درباره‌یِ نخستین روزِ سالِ جدید بنویسم و این‌طوری شروع کنم که «اکنون که قلم در دست گرفته، این انشا را می‌نویسم، تعطیلاتِ نوروزی به پایان رسیده است...» [خُدا را شُکر که دیگر خبری از این شیوه‌هایِ مُهوّعِ انشانویسی در مدرسه‌ها ندارم] و به‌جایِ آن‌که توضیح بدهم که واقعاً چه اتّفاقی افتاده، چیزی را بنویسم که بابِ سلیقه‌یِ مُعلّم باشد. امروز، یکی از آن‌روزهایی بود که خُدا را بابتِ تمام‌شدنِ درس‌ومشق و کلاس‌هایِ بی‌ربطِ انشا و بی‌سوادیِ مُفرطِ مُعلّم‌هایِ انشا شُکر کردم. هیچ‌وقت انشانویسی را در مدرسه دوست نداشتم و هیچ‌وقت از کلیشه‌هایی که به‌نظرِ مُعلّم‌هایِ بی‌سوادِ انشا نهایتِ خلّاقیت بود، خوشم نیامد. و «انجمنِ شاعرانِ مُرده» را کِی دیدم؟ سالِ آخرِ راهنمایی؟ احتمالاً. هنوز هم «جان کیتینگ» را دوست دارم و عاشقِ سُنّت‌شکنی‌هایش هستم. سالِ آخرِ دبیرستانِ «فرهنگ» که بودم، یک «جان کیتینگِ» معرکه و خوش‌پوش و باسواد مُعلّمِ تاریخِ مُعاصرِ ما شد و خدا شاهد است که شور و شوقی در کلاس دمید که قبلش ندیده بودیم و هر حرکتش، هر جُمله‌ای که می‌گفت و معلوم بود درباره‌اش فکر کرده، برایِ ما مُهم بود. و در یکی از سفرهایِ همیشگی‌اش به سرزمینِ مِه و باران و «شرلوک هولمز»، مجموعه‌یِ کاملِ شعرهایِ «تی. اس. الیوت» [محبوب‌ترین شاعرِ غیرِایرانی‌ام] را برایم آورد که هنوز یکی از بهترین کتاب‌هایِ کتاب‌خانه‌یِ من است و همان‌وقت‌ها، پیش از بیست‌سالگی، یکی دو شعرش را ترجمه کردم و تقدیم کردم به مُعلّمِ مهربانی که نصیحت‌مان کرد از پُشتِ هیچ عینکی آدم‌ها را نبینیم. «جان کیتینگِ» دبیرستانِ «فرهنگ» را گُم نکرده‌ام؛ هست، خوب و خوش [این‌یکی را مُطمئن نیستم] و سرگرمِ کارهایی که دوست دارد. در این‌سال‌ها، چندباری او را دیده‌ام و همیشه مشغولِ کاری بوده است. دلم برایش تنگ شده است و کاش تلفنش،‌ این‌روزها، در دسترس باشد و کاش حالا، بعد از مُردنِ یکی از چند دوستِ خوب و دوست‌داشتنی‌اش، حوصله‌یِ مُعاشرت داشته باشد... 

دو: «سعدی‌نامه» را همین امروز گوش کردم؛ کارِ تازه‌یِ «سالارِ عقیلی» و آهنگ‌هایِ «ارشد تهماسبی». و هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ شعرهایِ «شیخِ مُصلح‌الدین سعدیِ شیرازی» در این نخستین روزِ بهارِ 87 لذّت‌بخش نبود. تا توانستم، از تلفن دور شدم؛ صدایش را قطع کردم که مُزاحمِ خلوتم نشود و فقط به آن‌هایی زنگ زدم که حس کردم باید عید را تلفنی تبریک بگویم. ظرفِ روزهایِ بعد هم، احتمالاً، همین‌کار را می‌کنم و آینده را که کسی پیش‌بینی نکرده، شاید امسال، تا جایی که مُمکن باشد، از تلفن دور شوم. و چُنین بود که لذّتِ «سعدی‌نامه» را در نخستین روزِ بهارِ 87 چشیدم و کِیف کردم از صدایِ «سالارِ عقیلی» که می‌خواند

صُبحم از مشرق برآمد بادِ نوروز از یمین     عقل و طبعم خیره شد از صُنِعِ ربَ العالمین

با جوانان راهِ صحرا برگرفتم بامداد     کودکی گفتا تو پیری، با خردمندان نشین

گفتم ای غافل، نبینی کوه با چندین وقار     هم‌چو طفلان دامنش پُر ارغوان و یاسمین

این نسیمِ خاکِ شیراز است یا مُشکِ خُتَن     یا نگارِ من پریشان کرده زُلفِ عنبرین

یا، اصلاً همان غزلی که چند بیتی از آن‌را در ابتدایِ این یادداشت آوردم. عُمده‌یِ تصنیف‌ها، تا جایی که یادم مانده، چهارگاه است و «سالارِ عقیلی»، مثلِ همیشه، از جان مایه گذاشته است. حتماً امشب «سعدی‌نامه» را یک‌دورِ دیگر مُرور می‌کنم. عُشّاقِ «شیخِ مُصلح‌الدین سعدیِ شیرازی»، احتمالاً، از شنیدنِ این آلبوم بسی بیش از دیگران لذّت می‌برند... 

سه: پیاده‌روی از فردا شروع می‌شود؛ اگر دردِ پا کم شده باشد و پنج‌دقیقه به پنج‌دقیقه، درد را به رُخ نکشد. شاید جایِ دوری نرفتم، شاید اصلاً رویِ نیمکتِ یکی از پارک‌هایِ نزدیکِ خانه، جایی که آفتاب عمود نتابد، نشستم و کتاب خواندم. شاید هم جایی نرفتم و نشستم به تماشایِ قسمتِ دومِ مجموعه‌یِ «PrisonBreak». یادم باشد درباره‌یِ این‌یکی هم یک‌بار بنویسم؛ هرچند هنوز خیلی زود است... 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧

چیزی شبیهِ کارنامه...

  «حالا ما این‌جا...» شب از راه رسیده است که نشسته‌ام گوشه‌ای و دارم «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته»یِ «پرویز دوائی» را برایِ چندمین‌بار [چندمین‌بار واقعاً؟] ورق می‌زنم. زیرِ هیچ جُمله‌ای، هیچ کلمه‌ای خط نکشیده‌ام؛ سال‌هاست که کتاب را «سفید» می‌گذارم، ولی می‌دانم کدام جُمله و کدام کلمه را بیش‌تر دوست دارم و می‌دانم هر جُمله و هر کلمه‌ای مرا یادِ چه ‌چیزی می‌اندازد، یادِ چه روزی، یادِ چه آدمی و یادِ چه حرفی که از زبانِ چه آدمی شنیده‌‌ام. «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته»، کتابِ معرکه‌ای‌ست، هر جُمله و هر کلمه‌اش، خاطره‌ای‌ست که با با آن زندگی کرده‌ام. سالِ 87 که بیاید، می‌شود دوسال که «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته» چاپ شده است و برایِ من، قطعاً، چیزی‌ست بیش از دوسال. و حالا، در این آخرین شبِ سالِ 86، نشسته‌ام گوشه‌ای و دارم «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته»یِ «پرویز دوائی» را برایِ چندمین‌بار [چندمین‌بار واقعاً؟] ورق می‌زنم... 

سالِ 86 که شروع شد، در «اعتماد» کار می‌کردم و یکی‌دو‌ماه بعد، کارم در «هم‌میهن» بود و چهل‌ودو شماره که از عُمرِ «هم‌میهن» گذشت، «شهروندِ امروز» شد وعده‌گاهِ هرروزه و سال هنوز به آخر نرسیده بود که نیمی از وقتِ هرروزم نصیبِ «کارگزاران» شد. خُدا را شُکر که «کار» هست، که «بی‌کاری»، دوباره سایه‌یِ سیاهِ ترسناکش را نینداخته است رویِ سرِ آدم‌هایی که دل‌شان می‌خواهد «کار» کنند. امّا من نگرانم؛ نگرانِ خودمان، نگرانِ همه‌یِ آدم‌هایی که زندگی‌شان به هم گره خورده است و می‌ترسند که دوباره «بی‌کاری» اسیرشان کند... 

و نگرانی که فقط بابتِ «بی‌کاری» نیست، بابتِ اسیری و تنهایی نیست؛ بابتِ آدم‌هایی هم هست که فکر می‌کنم در شُمارِ بهترین آدم‌هایِ رویِ زمینند و حیف که کسی قدرشان را نمی‌داند و حیف که خودِ من هم گاهی درست‌وحسابی «درک»‌شان نمی‌کنم. حتّا همین حالا، دلم برای‌شان تنگ شده است؛ برایِ آن دوستِ خوب و مهربانی که همیشه‌یِ مایه‌یِ اُمید بود و طراوات و تازگی‌اش، آسمان را آبی‌تر می‌کرد و دنیا را پیشِ چشمِ زیباتر می‌کرد. و حیف که دوستِ خوب و مهربان، حالا چند روزی‌ست که «حوصله» ندارد، که «غم» دارد، که «تنهایی» را ترجیح می‌دهد و چه ایرادی دارد؟ «خلوت» است دیگر؛ گوشه‌یِ تنهایی و هم‌نشینی با دیگرانی که حال‌وروزِ آدم را بهتر می‌فهمند و هِی پاپِی نمی‌شوند و هِی سئوال نمی‌کنند. همه‌چی، یک‌روز، درست می‌شود لابُد؛ طراوات و تازگی‌اش، آسمان را آبی‌تر می‌کند و دنیا را پیشِ چشمِ زیباتر می‌کند. و اگر نشد چه؟ اگر همه‌چی درست نشد چه؟ 

امّا دلم خوش است که «شهر» بی «فرشته» نمی‌ماند؛ بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام، آمده است که چندهفته‌ای بماند و حواسم هست که در این روزهایِ سال‌هایِ جدید، باید آبیِ آسمان را جدّی‌تر بگیرم و حواسم هست که باید بخشی از هرروز را با دوستی قسمت کنم که خودِ «زندگی»‌ست، که نهایتِ «زندگی»‌ست. دلم خوش است که همین امروز، تلفنی حرف زده‌ایم و کاش شهرِ شلوغ و کثیف، این‌قدر شلوغ و کثیف نبود و می‌شد به‌جایِ تلفن، دیداری تازه کرد. حیف که نشد... 

نشد؛ خیلی از کارهایی که می‌خواستم بکنم، نشد. قرار بود کتابی را بدهم به ناشر که دلم می‌خواست اسمم رویِ جلدش باشد و آن‌قدر وقت تلف کردم که اصلاً از صرافتش افتادیم. نه ناشر چیزی گفت و نه من درباره‌اش حرف زدم و به‌جایش، در این ماه‌ها، درباره‌یِ کتاب‌هایِ دیگری حرف زده‌ایم که سالِ بعد باید تحویل بدهم و نمی‌دانم این سالِ 87، سالِ «مُبارک و میمون»ی هست یا نه و از شما چه پنهان که همین‌حالا، «طالع‌بینیِ چینی» را باز کردم و دیدم که «موش‌ها از هر فرصتی برایِ آزار استفاده می‌کنند.» چه «موش»ی؟ تاریخِ تولّدِ بیش‌ترِ دوست‌ها را می‌دانم؛ امّا سالِ تولدّشان را، خوش‌بختانه یا بدبختانه نه و کاش می‌شد در آستانه‌یِ سالِ 87، از هر دوستی سئوال کنم که «موش» است یا نه. دست‌کم این‌جوری می‌توانستم «برنامه‌ریزی» کنم و از «آزارِ» موش‌ها در امان باشم! امّا کاش همه‌یِ «موش‌ها» یک «رِمی» باشند؛ یک آشپزِ خوش‌قریحه‌یِ باذوق که بتواند «راتاتویی» بپزد و از کجا معلوم که نباشند؟ 

هزار کار را گذاشته‌ام برایِ تعطیلاتِ نوروز؛ هرچند تجربه‌یِ سال‌هایِ گذشته‌ را داشته‌ام و حواسم بوده است به این‌که تعطیلاتِ نوروز، وقتِ خوب و مُناسبی نیست برایِ کارهایِ باقی‌مانده‌. امّا چه می‌شود کرد؟ چه باید کرد؟ دلم خوش است به فیلم‌هایی که هنوز ندیده‌ام، به کتاب‌هایی که هنوز نخوانده‌ام و به این سی‌دی‌هایِ «برخوانیِ شاهنامه» که روایتِ «بهمن فُرسی»‌ست از داستان‌هایِ «شاهنامه» و چند داستان را به‌شیوه‌یِ خودش «نقّالی» و «روایت» کرده است. دلم خوش است به این‌که شاید دوباره فرصتی دست دهد و «شاهنامه» را از سر بخوانم و دلم خوش است به این‌که هنوز نفس می‌کشم و شهرِ شلوغ و کثیف، هنوز اُکسیژن دارد و دلم خوش است به این‌که دردِ پا، هرچند دوباره دارد خودنمایی می‌کند، هنوز فرصتی برایِ راه‌رفتن می‌دهد و چه‌قدر دلم تنگ شده است برایِ پیاده‌روی‌هایِ روزهایِ تعطیلات و چه‌قدر دلم تنگ شده برایِ بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام که حالا لابُد دارد به آسمانِ تاریک نگاه می‌کند و خیالش راحت است که عید را در «خانه» می‌گذراند و چه‌قدر دلم تنگ شده برایِ دوستِ خوب و مهربانی که گوشه‌یِ دیگرِ این شهرِ شلوغ و کثیف، «خلوتِ» خودش را دارد و حواسش پیِ چیزهایِ دیگر است. چه‌قدر دلم تنگ شده است... 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦

این روزها که می‌گذرد... [بخشِ چهارم]

یک: خودِ برف‌ها را ندیدم که از آسمان می‌باریدند؛ وقتی رسیدیم، برف‌ها نشسته بودند رویِ زمین و معلوم بود شبِ قبل، شبِ قبلِ بارانیِ ما، آن‌جا به شبی برفی بدل شده است. برفِ زیادی بود و سفیدی‌ِ برف، روشن‌تر از آن بود که به‌چشم نیاید. عاشقِ برفم؛ امّا نه این برفِ آزاردهنده‌ای که تویِ این مُدّت هِی بارید و بارید و همه‌چی را به‌هم ریخت. شنبه صُبح، آن برفی که رویِ زمین‌هایِ لواسان نشسته بود، قشنگ‌ترین برفِ امسال بود. هوا خوب بود. تمیز بود. برف، سفید بود و سفیدی‌اش به‌چشم می‌آمد...

دو: از «سوئینی تاد» خوشم آمد و دلیلِ این خوش‌آمدن را در یادداشتِ کوتاهی که برایِ صفحه‌یِ سینمایِ «کارگزاران» نوشتم، یک‌جورهایی توضیح دادم. تویِ همان یادداشت نوشته بودم که «سوئینی تاد» هم یکی از آن هُنرمندهایِ تنهایِ سینمایِ «برتن» است؛ درست مثلِ «ادواردِ دست‌قیچی» که از سرِ مِهر و دوستی دست دراز می‌کرد، اما دست‌ها که نه، قیچی‌هایش، مانع از آن می‌شدند که با دیگران دست بدهد. و مثلِ «ویلی وانکا»ست که در تنهاییِ خودش، شُکلات‌هایی با بهترین طعم‌هایِ دُنیا می‌ساخت. «سوئینی تاد» هم هُنرمند است و همین‌که در سه حرکت صورتِ آدم‌ها را می‌تراشد، کم هُنری نیست؛ هرچند این هُنر را، کم‌کم، به مسیری دیگر هدایت می‌کند و با یک حرکت، گلویِ آدم‌ها را می‌بُرد. این، عاقبتِ هُنرمندی‌ست که پیِ تعالیِ هُنرش نباشد و به انتقام فکر کند. و چه‌ چیزی بهتر از این که هُنرمند را با اسبابِ هُنرمندی‌اش از پا دربیاورند؟

سه: کتابِ این‌روزهایم، «قُدرتِ اُسطوره» است؛ گفت‌وگویِ مُفصّل و خواندنیِ «بیل مویرز» با «جوزف کمبلِ» اُسطوره‌شناس که، اساساً، مُصاحبه‌ای بوده است تلویزیونی و برایِ آدم‌هایِ بی‌حوصله‌ای که نمی‌دانند اُسطوره چیست و در این روزگار به چه کاری می‌آید، همه‌چی را به‌ساده‌ترین شکلِ مُمکن توضیح می‌دهد. این، بارِ سومی‌ست که دارم «قُدرتِ اُسطوره» را می‌خوانم و این‌بار، یک‌سری چیزها را دارم یادداشت می‌کنم که فکر می‌کنم روزی روزگاری به دردم می‌خورند؛ یعنی امیدوارم این‌طور باشد.

چهار: دوروبری‌ها، دوستانِ نزدیک، می‌دانند که سال‌هاست داستان‌هایِ عامّه‌پسندِ فرنگی را هم می‌خوانم و از آن‌جایی که معمولاً مُترجم‌هایِ خوب، به‌دلایلی، سُراغِ این کتاب‌ها نمی‌روند، مجبورم همین ترجمه‌هایِ پُرایرادی را بخوانم که در کمالِ حیرت، به چاپِ سوم و چهارم و ای‌بسا بیش‌تر هم می‌رسند. یکی از همین کتاب‌ها را پنج‌شنبه‌یِ پیش خریدم و تویِ تاکسی که نشسته بودم، شروع کردم به ورق‌زدنش و همین‌طور پیش رفتم رسیدم به جایی که یکی از آدم‌ها داشت می‌گفت؛ آدم‌ها باید یک‌دیگر را درست بشناسند و آدمی که فکر می‌کند دل‌داده‌یِ آدمی دیگر است، حتماً باید بداند که آن دیگری چه رنگی را دوست دارد و قهوه‌اش چه‌قدر شکر باید داشته باشد و هزار چیزِ دیگر. و خُب، داشتم فکر می‌کردم که آدم‌ها اگر این‌چیزها را از قبل بدانند، وقتی این دل‌دادگی شکلی رسمی پیدا کند، چیزی برایِ کشف‌کردن دارند؟ آن‌وقت این زندگی به‌طرزِ هراس‌آوری یک‌نواخت و معمولی نیست؟

پنج: یادم رفت در یادداشتِ قبلی، یادداشتی که درباره‌یِ کتاب‌هایِ نیمه‌خوانده بود، «شب‌هایِ بنگال» را هم بنویسم. رُمانِ عاشقانه‌یِ «میرچا اِلیاده» را با هزار ذوق و شوق شروع کردم؛ امّا از بختِ بد و اقبالِ نامُراد، جشنواره‌یِ بی‌ربط و کسل‌کننده و نامربوطِ فیلمِ فجر شروع شد و ده‌روز از عُمرِ گران‌مایه صرفِ دیدنِ فیلم‌هایی شد که به لعنتِ خُدا هم نمی‌ارزیدند. «شب‌هایِ بنگال» را صدوچند صفحه‌ا‌ی خواندم و حِیف که نیمه‌کاره رها شد. تویِ همین ‌روزها، همین روزهایی که هفته‌یِ بعد از راه می‌رسند، «شب‌هایِ بنگال» را ازنو، از اوّل می‌خوانم. شوخی که نیست؛ «میرچا الیاده» است.

شش: دلم لَک زده است برایِ تماشایِ فیلمی که همه‌اش حسّ‌وحال باشد، برایِ خواندنِ داستانی که همه‌اش حسّ‌وحال باشد. و حیف که فعلاً در شهر خبری نیست؛ هست؟ 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦