شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پرنده‌ای به رنگِ آسمان ــــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

در موهای تو

پرنده‌ای پنهان است

پرنده‌ای که رنگِ آسمان است

تو که نیستی

روی پایم می‌نشیند

 

جوری نگاه می‌کند که نمی‌داند

جوری نگاه می‌کنم که نمی‌دانم

 

می‌گذارمش روی تخت

و از پلّه‌ها پایین می‌روم ـــ

کسی در خیابان نیست

و درخت‌ها سوخته‌اند

 

کجایی؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢

باران ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

باران

برگ‌ها را

یکی‌یکی خواهد شست

مثلِ مادربزرگ

که دست‌های ما را

یکی‌یکی می‌شست

و برگ‌ها

یکی‌یکی برق می‌زنند

مثلِ چشم‌های ما

که یکی‌یکی برق می‌زدند

با دیدنِ آب‌نبات‌های رنگی

...

 ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

نامه‌ها ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

تا نامه‌ات برسد

از این‌جا رفته‌ایم ــ

 

شاید نامه‌ات درست لحظه‌ای برسد

که از این‌جا می‌رویم ــ

نمی‌توانیم صبر کنیم.

 

از هرجا که بیرون می‌زنم

نامه‌‌ات می‌رسد همان‌جا

این‌بار می‌خواهم کمی صبر کنم

ــ لحظه‌ای فقط ــ

آن‌قدر که این نامه را بگیرم

دو خط هم جواب بنویسم ــ   

نمی‌توانیم صبر کنیم.

 

پشتِ سر را نگاه می‌کنم ــ

می‌بینم زمین پُر از نامه‌های ناخوانده‌ی توست.

 

باید برگردیم و نامه‌ها را از گِل درآوریم

باید برگردیم و جای پای‌مان را برداریم

باید برگردیم و همه‌ی زندگی‌مان را برداریم

باید زندگی‌مان را جای دیگری ببریم.

 

نمی‌توانیم برگردیم ــ

نامه‌ها گم می‌شوند

و نمی‌فهمیم در این نامه‌ها چه بوده.

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

یادآوری ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 


...

عکس‌های قدیمیِ بهار در جیب‌مان مانده         

هر چه بیش‌تر می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شوند ــ غریبه‌تر می‌شوند   

شاید این باغِ ما بوده است ــ چه باغی؟

ــ دهانی که می‌گوید دوستت می‌دارم چه شکل است؟

دست‌هایی که پتو را می‌کشند تا روی شانه‌ات چه شکل‌اند؟

...

یادمان نمی‌آید

 

تنها

صدای روشنی را در شب به یاد می‌آوریم

صدای آرامی می‌گوید آزادی

می‌گوید صلح

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

چنین نوشت ریتسوس

        

شبی عجیب بود؛ شاید هم اصلاً شب نبود؛                           

با همین دو چشم زل زده بودیم به آدم‌هایی که برای رسیدن به آینده قدم برمی‌داشتند.                                    

 ...

ترجمه‌ی محسن آزرم             

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، ترجمه ، شعر

خانه‌ها و سنگ‌ها ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

 

باران که بند می‌آید

رنگ عوض می‌کنند خانه‌ها و سنگ‌ها.

 

دو پیرمرد

روی نیمکتی نشسته‌اند

حرفی نمی‌زنند

از آن‌همه صدا این‌همه سکوت مانده.

 

روزنامه‌ها

ساعتی که می‌گذرد

پیر می‌شوند.

 

...

آدم‌ها روی سنگی نشسته‌اند

ناخن‌های‌شان را کوتاه می‌کنند

آدم‌ها مُرده‌اند

از یاد رفته‌اند.

...

ترجمه‌ی محسن آزرم 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

ساعتت را بُرده‌اند ـــ بخشی از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

...

دستت را تکان می‌دهی

ــ مثلِ همیشه

می‌خواهی ببینی ساعت چند است

ولی ساعتی به دستت نبسته‌ای

ساعتت را برده‌اند

مثلِ خیلی چیزهای دیگر

دستت را تکان می‌دهی

ــ با این‌که ساعتی به دست نداری

ــ با این‌که قراری با کسی نداری

ــ با این‌که کاری برای انجام دادن نداری

ساعت‌های تو را دزدیده‌اند

زمانَت را دزدیده‌اند

و تاریکی و ترس را برایت گذاشته‌اند

می‌ترسی سرِ وقت نرسی

ــ به قلبت

ــ به آرزویت

ــ به کارت

ــ به مرگَت

می‌ترسی نرسی

می‌ترسی زمان از دست برود

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، یانیس ریتسوس ، ترجمه

ماهِ کوچک ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

ماهِ کوچک

نشسته روی زانوهام

شانه می‌زند سبیلم را.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

من رودهای مُرده را دیده‌ام ــ بخشی از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 


ــ من رودهای مُرده را دیده‌ام

دیده‌ام که می‌گویم.                    

 

ــ رودی که مزرعه را

رودی که کلبه را فرو برده در آب

رودی که با کلبه و مزرعه فرو رفته در آب.

 

ــ من رودهای مُرده را دیده‌ام.         

 

ــ رودی که گوسفندان را

رودی که چوپان را سیراب کرده

آسیاب را چرخانده

درختان را آب‌یاری کرده

و حالا سر از شکمِ نسلِ بعد گوسفندان برآورده

سر از نانِ شام برآورده

سر از درخت‌هایی برآورده که می‌بینید

میوه‌هایی که می‌خورید.

 

ــ امّا خودِ رود چه می‌شود؟ رود کجاست؟

درخت را می‌بینی

می‌گویی چه درختِ زیبایی

چه آوازِ دل‌انگیزی در دلِ شب

چه نانِ خوش‌طعمی

چه میوه‌ی خوش‌طعمی

امّا خودِ رود چه می‌شود؟

رود کجاست؟

کسی رود را به یاد نمی‌آورد.

شماره ندارد رود

رنگ ندارد

نام ندارد رود.

من همه‌ی رودهای مُرده را دیده‌ام.

دیده‌ام که می‌گویم.

 

ــ رود به دریا می‌ریزد. دریا بزرگ می‌شود.

رود بزرگ می‌شود.

ــ امّا نام ندارد.

ــ رود دریا می‌شود.

ــ امّا نام ندارد.

ــ دریا نامِ رود است.

ــ امّا نام ندارد.

ــ نامی عمیق‌تر از این؟

ــ شما چه نامی دارد؟

ــ ما.

ــ رودهای مُرده را دیده‌ام. گُم‌‌نام.

ــ گُم‌نام که نه. ترسِ گم‌نامی می‌کُشد.

 

کنارِ پای ما

صدای رود

برگ‌های بزرگِ ماه را نقشِ زمین می‌کرد.

 

یانیس ریتسوس 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

ماه می‌رفت و یار می‌آمد

 

         شبی بر آن سرِ زلفش دراز کردم دست                    

به دستِ خود چه بلا بر سرِ خود آوردم؟            

                                                 

      ــــــ جلالِ طبیبِ شیرازی ــــــ          

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

گاهی از پا که می‌افتی ــــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 


 

راه چه طولانی بود ـــ

از پا افتادم.

گاهی از پا که می‌افتی

تن می‌دهی به خستگی.

می‌ایستی و می‌گویی: رسیدم. ــ کجا رسیدی؟

می‌گویی: فهمیدم. ــ  چه را فهمیدی؟ ــ خب، بله، شاید این‌را فهمیدی

که هیچ‌کس هیچ‌وقت به هیچ‌جا نمی‌رسد. حقیقت این است.

ولی حقیقت را نمی‌گویی. در جیب‌ِ پالتو مخفی‌اش می‌کنی:

کنارِ دستت، کنارِ سکوتت، کنارِ خستگی‌ات.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا براساسِ رمانی نوشته‌ی میرچا اِلیاده

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

آدمی که تنها باشد ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

                 

 

آدمی که تنها باشد شب در اتاقش قدم می‌زند

ناهارِ دیروز را روی چراغِ الکلی گرم می‌کند

پنجره را باز می‌کند ولی آسمان را نمی‌بیند.

 

شب به پنجره چسبیده         

ـــــ مثلِ تابلوی کهنه‌ای که گردوغبار رویش را پوشانده

تارهای عنکبوت و پشه‌های مُرده رویش مانده

تابلوی کهنه‌ای که کسی آن‌را ته انبار انداخته.               

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ اَمِلی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه              

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

جنگ و صلح ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 


می‌خواهم از عشق بگویم

امّا کسی به عشق اعتقاد ندارد.

 

در حیاطِ شب ایستاده‌ام

روبه‌روی در

و در چشم‌های‌تان خیره‌ مانده‌ام

با این‌همه چراغ که روشن مانده‌اند

با این‌همه پرچم که افراشته مانده‌اند.

 

امّا مرا نمی‌بینید

انگار کشتی‌ای در بندری از بندرهای شوروی‌ام.

 

باید همه‌ی این چراغ‌ها را خاموش کنم

باید همه‌ی این پرچم‌ها را تا کنم

بعد با هم چراغ‌ها را روشن می‌کنیم

با هم پرچم‌ها را برافراشته می‌کنیم.

 

این دشمنی نباید ادامه پیدا کند

دستم را بگیر.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ آفتاب‌سوخته؛ ساخته‌ی نیکیتا میخالکُف 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

تقریباً ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

چیزهای بی‌ربط را برمی‌دارد ـــ

سنگی، سفالِ شکسته‌ای،

دو چوب‌کبریتِ سوخته،

میخِ زنگ‌زده‌ی دیوارِ روبه‌رو،

برگِ درختی که از پنجره افتاده توی خانه،

قطره‌های آبی که از گلدان‌های دیروزآبیاری‌شده می‌چکند،

کاهی که باد دیروز روی موهات نشانده،

همه را برمی‌دارد و

می‌رود در حیاطِ خانه و

تقریباً یک درخت می‌سازد.

شعر

در همین تقریباً

زندگی می‌کند.

می‌بینی‌اش؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

لبه‌ی عشق؛ ساخته‌ی جان مِی‌بری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

کالسکه‌ی زرد ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

زن ایستاده پشتِ میز و

با دست‌های غمگینش

بُرش‌های کوچکِ لیمو را

برای چای آماده می‌کند

مثلِ چرخ‌های زردِ کالسکه‌ی کوچکی که

برای بازیِ بچّه‌ها ساخته‌اند.

 

افسرِ جوان

فرو رفته توی مُبلِ کهنه‌ای و

زن را نمی‌بیند.

سیگاری روشن می‌کند

دستی که کبریت کشیده می‌لرزد

و شعله‌ی کبریت

چانه‌ی مهربانِ افسر و دسته‌ی فنجان را روشن می‌کند.

 

ساعتِ کوچکی که روی دیوار است

نفَسَش را توی سینه حبس می‌کند.

 

چیزی به تعویق افتاده

لحظه‌ای گذشته

دیر شده

چای را باید نوشید.

 

یعنی مرگ این‌بار با کالسکه‌ی کوچکی آمده؟

از این‌جا گذشته و رفته؟

فقط این کالسکه‌ی کوچک

با چرخ‌های ظریف و زردِ لیمویی مانده؟

تا سال‌های سال با چراغ‌های خاموش‌

همین‌جا

در میانه‌ی کوچه‌ای بماند؟

بعد هم ترانه‌ای کوتاه و

اندکی مه و

دیگر هیچ؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

لبه‌ی عشق؛ ساخته‌ی جان مِی‌بِری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

امروز ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

چه روزِ آرامی                                  

میز خالی‌ست                                  

همه‌چیز همان است که باید باشد                             

دست‌هایم را توی جیب کرده‌ام                            

باید از کسی ممنون باشم؟                               

          

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

درخششِ ابدیِ ذهنِ بی‌آلایش، ساخته‌ی میشل گُندری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

۲۶ ژانویه‌ی ۱۹۴۹ ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

می‌خواهم ابری را

به گوزنی تشبیه کنم.

ولی نمی‌توانم.

دروغ‌های دوست‌داشتنی

به‌مرور کم می‌شوند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

سرنوشتِ شگفت‌انگیزِ اَملی پُلَن، ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

سایه‌ها ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

مه مثلِ کلاغ است با بال‌های سیاهش

چشمِ دیدن ندارد

ولی با همین چشمِ نداشته زل می‌زند به چشم‌های ما و

دست می‌کند توی جیب‌‌های ما و

دنبالِ چیزی می‌گردد که نمی‌دانیم چیست

مثلِ فال‌گیرِ پیری که دست‌‌های‌مان را می‌گیرد توی دست‌های چروکیده‌اش

و دنبالِ چیزی می‌گردد که نمی‌دانیم چیست.

 

چیزی را نمی‌شود پنهان کرد.

این‌جا همه‌چیز برعکس است

مثلِ جوراب‌های کثیفی که قبلِ خواب درآورده‌ایم از پا.

 

عادت‌مان داده‌اند به این چیزها

به این‌که هر روز به صیغه‌ی دوّم‌شخصِ مُفرد حرف بزنیم.

 

هر سایه‌ای که روی دیوار می‌افتد

یادِ چیزی می‌افتیم

امّا یادِ سایه‌ی دستِ مادر که می‌افتیم

هر صدایی صدای مادر می‌شود

وقتی فنجانِ قهوه‌ای روی میز می‌گذارد

تکّه‌ای نانِ داغ دستت می‌دهد

دماسنج را نگاه می‌کند

تیغ و فرچه را برمی‌دارد

کاسه‌ی آب را خالی می‌کند

و در آینه‌ی کوچک خودش را می‌بیند.

 

دو چراغ بیش‌تر ندارد این آسایش‌گاه

با روزنامه پاک‌شان می‌کنیم

یکی را تو پاک می‌کنی آن‌یکی را من

امروز نوبتِ پاک‌کردن است.

 

هر کاری می‌کنیم شبیه همیم

چشم تو چشم نمی‌شویم

ولی کیف می‌کنیم که این‌قدر شبیه همیم.

 

از پنجره بیرون را می‌بینیم

آسمان نیست

همه‌چیز در مه گُم شده.


ترجمه‌ی محسن آزرم

 

بعدِ تحریر: بعدِ تحریر: یانیس ریتسوس (Γιάννης Ρίτσος/ Yiannis Ritsos) یونانی بود. هزارونهصد و نُه به دنیا آمد و هزارونهصد و نود درگذشت. از اعضای فعّالِ نهضتِ مقاومتِ یونان بود و، به‌قولی، یکی از پنج شاعرِ بزرگِ یونان در قرنِ بیستم.

بعدِ بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، یانیس ریتسوس ، ترجمه

شب ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

شب می‌رسد از راه

مثلِ پیرمردِ غمگینی

که سال‌ها پیش از این شهر رفت

چمدانش پُر از لبا‌س‌های کهنه‌ی زنی بود

زنی که در کودکی گفته بود دوستت دارم.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا براساسِ رمانِ میرچا اِلیاده

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

سربازان ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

سربازان

دراز کشیده‌اند روی سکو

با ریش‌های چند روزه و

غمی که در چشم‌های‌شان خمیازه می‌کشد.

 

صدای بلندگو را می‌شنوند

صدای دریا را می‌شنوند

صدای چیزی را نمی‌شنوند

وقتی می‌خواهند فراموش کنند.

 

غروب که می‌شود

از درّه می‌روند پایین

باید خودشان را سبُک کنند

دکمه‌های شلوارشان را که می‌بندند

چشم‌شان به ماهِ تمام می‌افتد.

 

دنیا هم می‌شد جای قشنگی باشد.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

تاوان، ساخته‌ی جو رایت

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

مرد و شهر ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

وقتی

ــ برادرِ من ــ

دست‌ها را

توی جیب پنهان می‌کنی

وقتی سر را

پشتِ میله‌ها پنهان می‌کنی

میله‌ها پنجره‌ را می‌بلعند.

 

وقتی یکی از ما نباشد

دنیا به تأخیر می‌افتد

یک سال.

 

عنکبوتی آویزان می‌شود

از آبِ دهانش

فرود می‌آید

می‌آید و

آدم‌ها

قفل می‌زنند به چشم‌های‌شان

قفل می‌زنند به فریادشان.

 

همه‌چیز را گرفته‌اند از ما

و ستونِ فقراتِ شهر

زیرِ بارِ این روزها

خم شده است.

 

فرود می‌آید عنکبوت

می‌آید و

حلقه‌ی زنجیر بسته می‌شود

انگار نمی‌شنوند

جای دیگری را می‌بینند

مورچه‌ای را می‌بینند که پنهان می‌شود در خاک

هر حلقه‌ای که بسته می‌شود

ــ برادرِ من ــ

به پای تو وصل می‌شود.

 

امّا مردی می‌شنود این صدا را

مردی که نردبانِ بلندی به دوش دارد

می‌شنود صدای حلقه‌ای را که بسته می‌شود

صدای حلقه‌ای را که می‌شکند

صدای تو را که نمی‌شنوی

صدای تو را که می‌شنوی.

 

امّا مردی که می‌شنود این صدا را

نردبانِ بلندش را می‌گذارد روی دیوارِ پشتیِ دنیا

دیواری که پنجره‌ای ندارد

بالا می‌رود از نردبان که پنجره‌ها را رو به افق باز کند

مردی که قامتِ بلندش روی این نردبان

بینِ مرگ و پیروزی در نوسان است

امّا میخکی بینِ دندان‌هایش دارد

و صدای چیزی را می‌شنود که شما هم روزی این صدا را خواهید شنید.

 

در سایه‌ی مرد

شهر لبخند می‌زند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زنبوردار، ساخته‌ی تئو آنگلوپلوس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

پیرمردِ عاشق ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

از رمق افتاده‌اند و جان ندارند کرم‌ها

سال‌ها‌ست که این‌ چوب‌ها را می‌جَوند و

بعد لم می‌دهند گوشه‌ای و

گوش‌ می‌کنند به صدای کهنگیِ خانه‌ا‌ی

که شبیه هیچ خانه‌ای در این خیابان نیست و

هربار که مترو از زیرِ این خیابان می‌گذرد

مثلِ پیرمردی که عاشق شده می‌لرزد و

مثلِ پلّه‌های کهنه ناله می‌کند

و مثلِ سقفِ اتاق تَرَک می‌خورد.

 

بعد سکوت می‌نشیند

روی تخت‌خوابِ بزرگی که سال‌هاست فقط پیرمرد روی آن خوابیده

روی پتویی که بوی کهنه‌ی عطری زنانه می‌دهد

بالشی که سیگار سوراخش کرده

مثلِ پیرمردِ بی‌دندانی که در حسرتِ سیبِ سبز می‌سوزد و

روی این تخت‌خوابِ بزرگ غلت می‌زند

و خوابِ جوانیِ این خانه را می‌بیند

ماریا شام چه پخته‌ای ماریا؟

 

بعد تنهایی از راه می‌رسد

دستِ پیرمرد را می‌گیرد و

می‌بَرَد به آشپزخانه‌ی بزرگی که سال‌هاست ماریا را ندیده

آشپزخانه‌ای که سال‌هاست در این چراغ‌الکلی خلاصه می‌شود

پیرمرد پنجره را باز می‌کند

ولی پشتِ پنجره آسمان نیست

پشتِ پنجره هیچ‌ نیست.

 

شب می‌نشیند روی پنجره‌ای که پیرمرد باز کرده

از پنجره وارد می‌شود

و می‌نشیند کنارِ پیرمردی که بوی الکل در بینی‌اش پیچیده

از رمق افتاده و جان ندارد پیرمرد

مثلِ این غذای مانده‌ای که هرشب

روی این چراغ‌‌الکلی

گرم می‌شود

و بعد که پیرمرد خوب گریه کرد و خوابش بُرد

الکلِ این چراغ هم تمام می‌شود و غذا سرد می‌شود

صبح

پیرمرد از جا بلند می‌شود

می‌رود روی تخت‌خوابِ بزرگ و

سیگاری روشن می‌کند

و هنوز پُکی به سیگار نزده

چشم‌هایش را می‌بندد

مثلِ ماریا که شبی روی این تخت‌ خوابید و

صبح مُرده بود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.


عشق، ساخته‌ی میشائیل هانکه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

در فاصله‌ی دو سکوت ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

درِ این اتاق‌ها را

یکی‌یکی باز می‌کنیم و

سَرَک می‌کشیم

از اتاقِ سفید می‌رسیم

به اتاقِ صورتی

از اتاقِ سبز می‌رسیم

به اتاقِ سیاه

از آب‌انبارِ قدیمی می‌رسیم

به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ

 

من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام

من این ستاره‌ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده‌ام

من از سایه تنها برای تو می‌گویم ــ

سایه‌ای که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود روی دیوار

وقتی چراغ روشن می‌شود

من از نور تنها برای تو می‌گویم ــ

نوری که از سقف می‌تابد و پلّه‌ها را روشن می‌کند

پلّه‌هایی که بالا می‌روند

پلّه‌هایی که پایین می‌روند

 

چیزهای دیگری هم در این اتاق هست که تنها برای تو می‌گویم

مثلاً دستی که زیرِ چانه می‌نشیند و غصّه می‌خورد

مثلاً لبخندِ پریده‌رنگی که پشتِ لیوانِ آن محو می‌شود

مثلاً سری که درد می‌کند و اشک به چشم می‌آورد

مثلاً پوستِ پُرتقالی که عطرش بینی را پُر می‌کند

 

من این چیزها را تنها برای تو می‌گویم

تو که می‌دانی این‌ها را برای تو کنار گذاشته‌ام

تو که می‌دانی این‌ها را دیگران نمی‌دانند

 

ماریا چیزی نمی‌گوید

ماریا پنجره‌ را باز نمی‌کند

ماریا پنجره‌ای برای باز کردن ندارد

 

سکوت

جاری می‌شود

مثلِ آبیِ دریا در روز

مثلِ ما در اتاق‌های این خانه

 

هنوز همان‌جا نشسته‌ایم و

آبیِ دریا

پابرجاست

هنوز اشک می‌ریزیم و

سکوت بالا و بالاتر می‌آید

مثلِ آبیِ دریا

سکوت غرق‌مان می‌کند

و دری برای باز کردن نیست

پنجره‌ای برای دیدن نیست

 

آخرین اتاقِ این خانه همیشه قفل است

کسی کلیدِ این اتاق را ندیده

اتاقی که پنجره‌ای ندارد

اتاقی که چراغ ندارد

نه سفید است و

نه صورتی

نه سبز است و

نه سیاه

ما باید از این اتاق سر درآوریم

باید پنجره‌ای برای این اتاق بسازیم

باید چراغی در این اتاق روشن کنیم

باید این سکوت را بشکنیم

ماریا

این‌جا کجاست ماریا؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا، براساسِ رمانی نوشته‌ی میرچا اِلیاده       

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

رفتن ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند

با اسباب‌ و اثاث‌شان

با پرده‌های‌شان.

 

نوبتِ ما که می‌رسد

پیدای‌شان می‌کنیم و

خاک‌شان را می‌گیریم و

بعدِ سال‌ها

می‌گذاریم‌شان همان‌جا که بوده‌اند

نزدیکِ پنجره‌ای که رو به درخت باز می‌شود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

تبعید، ساخته‌ی آندری زویاگینتسف

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

ژاکت ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

حتّا قطره‌ی اشکی هم نریخت زن

یک‌راست رفت سراغِ بندِ رخت و

ژاکتش را برداشت و

رفت

انگار دست دراز کرده باشد و

ماه را

از آسمانِ تابستان

برداشته باشد

 

مرد باورش نمی‌شد

چشم روی هم نگذاشت آن‌شب و

فرداشب و فردای فرداشب هم

 

دوهفته گذشت و

ماه برگشت و

مرد تازه فهمید زن برنمی‌گردد

از جا بلند شد

در آینه خودش را دید

انگار از پنجره‌ای نیم‌باز

آسمانِ بی‌ماه را دیده باشد

بعد

یادش آمد که زن ژاکتش را بُرده است.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: یانیس ریتسوس (Γιάννης Ρίτσος/ Yiannis Ritsos) یونانی بود. هزارونهصد و نُه به دنیا آمد و هزارونهصد و نود درگذشت. از اعضای فعّالِ نهضتِ مقاومتِ یونان بود و، به‌قولی، یکی از پنج شاعرِ بزرگِ یونان در قرنِ بیستم.

بعدِ بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جاده‌ی روُلوشنری، ساخته‌ی سام مندیز، براساسِ رمانی از ریچارد یِتس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

برف می‌بارد امشب ـ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

  در کوچه روزنامه‌ای افتاده

  روزنامه در باد می‌رود

  ما زیرِ فانوس‌های کوچه‌ ایستاده‌ایم

  زیرِ فانوس‌های کوچه حرف می‌زنیم

  سایه‌مان روی دیوار می‌افتد

  می‌خندیم

  سایه را روی دیوار اندازه می‌گیریم

  سایه در باد نمی‌رود

  می‌گوید کاش نمی‌خندیدیم

  خندیدن کار است

  اندازه‌ی سایه را گرفتن کار است

  زیرِ فانوس‌های کوچه ایستادن کار است

  می‌خندیم به روزنامه‌ای که در باد می‌‌رود

  به سایه‌ای که روی دیوار تکان می‌خورد

  به حرف‌های پدربزرگ که می‌گوید برف می‌بارد امشب

  برف می‌بارد هرشب

  می‌گوید هواشناسی دروغ می‌گوید

  هر روز

  هوا خوب نیست

  باد آرام نیست

  دریای اژه طوفانی‌ست

  پدربزرگ می‌گوید برف می‌بارد امشب

  اگر برف نبارد این پالتو همیشه در کُمُد می‌ماند

  اگر برف نبارد زغال‌ها در انبار دست‌نخورده می‌مانند

  پدربزرگ هیچ‌وقت کُت نمی‌پوشد

  دکمه‌های پیراهنش را یکی‌درمیان می‌بندد

  دست‌هایش را در جیبِ شلوار فرو می‌کند

  پدربزرگ روزنامه نمی‌خواند

  در کوچه قدم می‌زند

  سوت می‌زند

  آواز می‌خواند

  ما را که می‌بیند می‌خندد

  دستی تکان می‌دهد

  زیرِ فانوس‌های کوچه می‌ایستد

  سایه‌ای را که روی دیوار می‌افتد می‌بیند

  می‌خندد

  دست‌هایش را از جیبِ شلوار درمی‌آورد

  می‌گوید هوا سرد شده

  سرما می‌خوری

  بگو شال‌گردنی برایت ببافند

  برف می‌بارد امشب

 

  بعدِ تحریر: یانیس ریتسوس (Γιάννης Ρίτσος/ Yiannis Ritsos) یونانی بود. هزارونهصد و نُه به دنیا آمد و هزارونهصد و نود درگذشت. از اعضای فعّالِ نهضتِ مقاومتِ یونان بود و، به‌قولی، یکی از پنج شاعرِ بزرگِ یونان در قرنِ بیستم.

  بعدِ بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

Late Bloomers, directed by Julie Gavras

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

زیرِ باران ـ شعری از یانیس ریتسوس

 

La double vie de Véronique

  

   تنها قدم می‌زند زیرِ باران و

   می‌رسد به خانه و

   توی راهرو می‌تکاند بارانی‌اش را و

   آویزان می‌کندش به جارختی و

   می‌رود از پلّه‌ها بالا و

   می‌ایستد کنارِ پنجره و

   زل می‌زند به بارانِ پشتِ شیشه و

   فکر می‌کند به کلیدهای کهنه‌ی زنگ‌زده‌ای که مانده‌اند روی نیمکتِ زیرزمین و

   فکر می‌کند در آینه باران نمی‌بارد و

   فکر می‌کند مهم نیست باریدنِ باران و

   می‌بیند خاکستری پوشیده‌اند زن‌ها زیرِ باران

   روبانِ سیاه دارند زن‌ها زیرِ باران.


   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، یانیس ریتسوس ، ترجمه