شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بندزن، خیاط، سرباز، جاسوس: درباره‌ی اسطوره‌ای به‌نام جیمز باند

 

اصلاً عجیب نیست که جیمز باند را در شمار اسطوره‌های قرن بیستم جای می‌دهند؛ چرا که هر زمانه‌ای اسطوره‌های خاصّ خود را دارد و اسطوره‌های قرن بیستم هم به‌زعم رولان بارت خبر از تغییری عظیم می‌‌دهند و جای دادن جیمز باند در شمار اسطوره‌ها بی‌شک متعلّق به زمانه‌ای است که اقتصاد رونق گرفته بود و آن‌چه جامعه‌ی مصرفی نام گرفته به جست‌وجوی هر چیزی برآمده بود که می‌شد مصرفش کرد و با این‌که ماندگار نبود دست‌کم به وقت مصرف مایه‌ی لذّت کسی می‌شد که هزینه‌ای بابتش پرداخته بود تا خوش بگذراند.

علاوه بر این جیمز باند صورتِ امروزی اَبَرقهرمانانی بود که پیش‌تر سرگذشت زندگی‌ و قهرمان‌‌بازی‌های‌شان در کامیک‌بوک‌ها مایه‌ی لذّت خوانندگان شده بود و نویسندگان را تشویق کرده بود که در جلدهای بعدی کتاب‌ها‌ی مصوّرشان داستان‌های دیگری هم درباره‌ی این اَبَرقهرمانان بنویسند؛ موجوداتی که ظاهری انسانی دارند ولی آن‌چه می‌کنند کاری نیست که هیچ انسانی از پسش بربیاید و همین است که به‌وقتش جامه‌ی انسانی را از تن به در می‌کنند و در هیأت یک اَبَرانسان دست به هر کاری می‌زنند؛ از در و دیوار آویزان می‌شوند و پرواز می‌کنند و از بالای کوه پرت می‌شوند ته درّه بی‌آن‌که خراشی به جسم‌شان بیفتد و بعد از آن‌که دشمنان‌شان دست به هر کاری می‌‌زنند که قاعدتاً هیچ آدمی را زنده نمی‌گذارد این قهرمان‌های انسان‌نما زنده از جا برمی‌خیزند و بازی را ادامه می‌دهند.

این زنده برگشتن از جدال با دشمنان و ادامه دادن بازی‌ای که ظاهراً پایانی ندارد دقیقاً همان ویژگی‌ای است که اسطوره‌ها را از دیگران جدا می‌کند؛ دست‌کم در تلقّی معمول و متداول از اسطوره‌هایی که سال‌ها است می‌شناسیم‌شان. بااین‌همه وضعیّت و موقعیّت اسطوره‌‌های معاصر ظاهراً کمی متفاوت است و علاوه بر این ویژگی‌ها جنبه‌ی مصرفی‌اش را هم باید در نظر گرفت؛ آن‌چه جمعیّتی از مردم می‌خواهند و حاضرند بابتش پول بدهند تا سرگرم شوند و لحظه‌‌های خوشی را بگذرانند.

این‌جا است که می‌شود آن چهارده جفتی را که اُمبرتو اکو در مقاله‌ی ساختارهای روایی در فلمینگ مشخّص کرده به‌یاد آورد و دید که یان فلمینگ حقیقتاً آن تقابلی را که در شمار ویژگی‌های هر اسطوره است در داستان‌هایش به کار گرفته و البته علاوه بر دشمنان گاه و بی‌گاه شکست‌ناپذیر و باهوشِ جیمز باند دنیا هم اساساً دوقطبی است: جهان یا آزاد است یا زیر نفوذ اتّحاد شوروی و اصلاً عجیب نیست که بریتانیای کبیر یک‌سوی خط ایستاده و کشورهای غیرآنگلوساکسون آن‌سوی خط؛ درست همان‌طور که وظیفه و فداکاری جفت محسوب می‌شوند و طمع و آرمان هم چنان وضعیّتی دارند؛ درست همان‌طور است که عشق و مرگ را باید جفت حساب کرد و بخت‌واقبال در مقابل برنامه‌ریزی جای می‌گیرد و میانه‌روی و افراط رودرروی هم هستند و مهم‌تر از همه تقابل وفاداری و خیانت است. هرچند ممکن است بین آن‌ها که باند را زیر نظر دارند و مدام او را می‌پایند یکی مثل اِم هم پیدا شود که به‌زعم اکو و کینگزلی اِیمیس همه‌چیز را از منظری جهانی می‌بیند و همین است که می‌تواند باند را زیر نفوذ خود بگیرد و واداردش به هر مأموریّت و عملیّاتی که لازم است.

باند وقتی دست‌به‌کار می‌شود و مأموریتی را شروع می‌کند واقعاً نمی‌داند همه‌چیز را به او گفته‌اند یا نه و نمی‌داند قرار است با چه پرونده‌‌ای روبه‌رو شود. چیزهایی را می‌داند که به او گفته‌اند و می‌داند که از او خواسته‌اند همه‌چیز را حل کند و پرونده‌ای را برای همیشه به بایگانی بسپارد. از این لحظه‌ی به‌خصوص است که بدل می‌شود به قطبِ خیر و همه‌ی قدرتش را به کار می‌گیرد برای کنار زدن شرّی که برای برقرار ماندن دست به هر کاری می‌زند. شرّی که هر بار چهره‌ی تازه‌ای دارد و خوب می‌داند که ظاهرش هرچه ترسناک‌تر باشد ممکن است موفقیّت بیش‌تری نصیبش شود.

امّا همه‌چیز در همین حرف‌ها خلاصه نمی‌شود چرا که باید به وضعیّت و موقعیّت زن‌ها در داستان‌های باند هم اشاره کرد؛ این‌که شخصیّت‌های تبه‌کار خوب می‌دانند که چگونه این زن‌ها را استخدام کرد و واداشت‌شان به انجام کارهایی که مسیر را برای تبه‌کاران باز می‌کند و در این مسیر همه‌ی سعی‌شان را به کار می‌گیرند که پای جیمز باند را هم به داستان باز کنند و بی‌آن‌که خبردار شود او را گرفتار موقعیّتی کنند که رهایی از آن ممکن است؛ یا دست‌کم به‌سختی می‌شود از دستش گریخت و زندگی را به سلامت ادامه داد. البته در چنین موقعیّتی فقط یکی مثل جیمز باند که درست مثل اسطوره‌های پیشین از پسِ هر کاری برمی‌آید و هیچ آتش و گلوله‌ای هم بر او اثر نمی‌گذارد می‌تواند از دست‌شان بگریزد و راه خود را ادامه دهد.

جیمز باند اسطوره‌ی زمانه‌ای است که تقابل‌ها آشکارتر از این بود و تشخیص رویارویی اروپای غیرکمونیست و اروپای کمونیست کار سختی نبود. اروپا بدل شده بود به مرزی که این‌سویش غیرکمونیست‌ها بودند و آن‌سو کمونیست‌ها اختیار کشورها را به دست گرفته بود و جیمز باند در همان سال‌ها اسطوره‌ی اروپایی‌هایی شد که از هر فرصتی برای پاک کردن کمونیسم استفاده می‌کردند و هرچه را به کمونیست‌ها ربط پیدا می‌کرد در شمار شرارت‌ها و لکّه‌های آلوده جای می‌دادند.

همین است که اُمبرتو اکو در همان مقاله می‌نویسد که فلمینگ را باید نویسنده‌ای مرتجع و البته محافظه‌کار و فاشیست دانست و دلیل ارتجاعی بودنش فقط این نیست که چهره‌ی شرّ را معمولاً با روس‌ها یا یهودی‌ها یکی می‌گیرد؛ این است که پای شخصیّت‌هایی را به داستان‌هایش باز کرده که پیش از این هم در «انبار حکایت‌ها» حاضر بوده‌اند و اصلاً این‌که نویسنده‌ای به دوگانه‌های مانوی و سیاه‌وسفید دیدنِ چیزها و قطبی کردن دنیا بپردازد نشان جزم‌اندیشی و تعصّب و ذهنیّت ارتجاعی‌اش است که هیچ تضادی را تاب نمی‌آورد و هیچ تمایزی را به رسمیّت نمی‌شناسد.

محافظه‌کاری فلمینگ هم دقیقاً به نظام بسته‌ی قصّه‌های جن‌ّ و پری و اسطوره‌ای‌اش برمی‌گردد که به‌زعم اکو کهن‌الگوهایی ازلی‌اند ولی اجازه‌ی «تمایزگذاری انتقادی» نمی‌دهند. فاشیست بودنش هم دلیلی جز این ندارد که از اسطوره به عقل نمی‌رسد. عقل تعطیل است و بساط اسطوره و قصّه‌های دوقطبی برقرار بی‌آن‌که کسی شکایتی از این دوگانه‌ها و قطبی کردن دنیا و کهن‌الگوها و دوری از عقل داشته باشد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٤