شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خانه یا خینه؟ گونه یا گینه؟ مسأله، فعلاً، همین است...

 

«یک درخت، یک صخره، یک ابر» قاعدتاً کتابِ خوبی‌ست؛ داستان‌هایِ خوبِ نویسنده‌هایِ خوب و ترجمه‌ی همچه کتابی که یک‌جور گُلچین [آنتولوژی]‌ست، قاعدتاً نباید آسان باشد، به‌خصوص که هم «جیمز جویس» داستانی در این کتاب دارد و هم «ویرجینیا وولف»، هم «ارنست همینگ‌وِی» داستانی دارد و هم «ویلیام فاکنر»، هم «ئی. ام. فورستر» داستانی دارد و هم «ادگار آلن پو».

 

و البته که «یک درخت، یک صخره، یک ابر» اصلاً یک کتابِ آموزشی‌ست؛ یک کتابِ درسی و علاوه بر این‌که تاریخچه‌ی داستان کوتاه و شیوه‌هایِ روایت و شخصیت‌پردازی و این‌جور چیزها را به‌خلاصه‌ترین شکل توضیح می‌دهد، دست به معرفیِ نویسنده‌ها و سبک و سیاق‌شان هم می‌زند و این معرفی‌ها و توضیح درباره‌ی سبک و سیاقِ شخصی‌شان، حقیقتاً مفید است.

 

کتاب را «حسن افشار» به فارسی ترجمه کرده و ناشرش «نشر مرکز» است. «حسن افشار» یک «مترجمِ حرفه‌ای»‌ست؛ هم رمان و داستان ترجمه می‌کند و هم کتاب‌هایِ سینمایی و چند ماهِ پیش بود که ترجمه‌اش از یک تاریخِ هُنر منتشر شد. می‌شود حدس زد که مترجمِ محترم، به‌وقتِ ترجمه‌ی «یک درخت، یک صخره، یک ابر» چه مشکلاتی را پیشِ رو داشته است. با داستان‌هایی طرف بوده است نوشته‌یِ آدم‌هایی که هرکدام، یا دست‌کم بیش‌ترشان، سبک و سیاقِ شخصیِ خودشان را دارند و ترجمه و برگردانِ این سبک و سیاق به فارسی، اگر غیرممکن نباشد، کاری‌ست حقیقتاً دشوار.

 

نکته‌ی اساسی برای من، فعلاً، ترجمه‌ی اوست از داستان «خانه‌ی آرزو» نوشته‌ی «رُدیارد کیپلینگ» که قاعدتاً به‌واسطه‌ی «مردی که می‌خواست سلطان باشد» شهرتی عالم‌گیر دارد. گردآورندگانِ کتاب، در مقدّمه‌ای که روی این داستان نوشته‌اند، آورده‌اند که «دو پیرزن... به لهجه‌ی شیرینِ محلّی با یک‌دیگر گفت‌وگو می‌کنند.» [صفحه‌ی 282] من اصلِ انگلیسی داستانِ‌ «خانه‌ی آرزو» را نخوانده‌ام و نمی‌دانم این «لهجه‌ی شیرینِ محلّی‌»‌ای که ظاهراً جذّابیتِ داستان را دوچندان کرده، چه‌جور «لهجه»‌ای‌ست، امّا حقیقت این است که خواندنِ «لهجه‌ی شیرینِ محلّی‌»‌ای که مترجمِ محترم در این داستان به کار گرفته، چندان به مذاق و سلیقه‌ی من خوش نمی‌آید. ایراد، شاید، از «گیرنده» باشد، امّا راستش این است که دوست ندارم وقتی دارم داستانی را می‌خوانم که «تی. اس. الیوت» آن‌را «دشوارفهم و گُنگ» می‌داند، یک «لهجه‌ی شیرینِ محلّی‌» مُدام حواسم را پرت کند.

 

مثال بزنم؟

 

مثالِ اوّل: عاقبت خانم فتلی با کیسة‌ پر از تکه‌پارچه‌اش  روی مبل پای پنجرة‌ مشرف به باغ و زمین فوتبال توی دره نشست و گفت: «بیشتری مسافرُو تی «بوش تای» بَرَه مسابقَه پیادَه شدن؛ بره همی، پنج مایل آخِرَه هیشکه نَبید ماشینَه سِنگین کنَه، اُ مُنو حَسابی بالُو پاین اندُخت.» [صفحه‌ی 283]

 

مثالِ دوم: خانم اشکرافت گفت: «هیش از رک گوییت کم نشدَه، لیز!»

«فِقط وخی با تواُم. وِگرنَه نن‌جونُم ـ بَرَه سه نِفر. او سِبد باس مالَ یَکی از نوَه‌هات باشه، ها؟»

«ای مالَ آرتورَه ـ پَسر بزرگ دختُم جِین.»

«اَمُو او که بیکارَه، نه؟»

«نه، ای سِبد پیک‌نیکَه.»

«چرو تی تاریکا نَشسته‌ی! شوهرُم ویلی همیشه از مُو پیل می‌خُود، بَرَه او بند رختای هوایی که تی حیاط می‌نهن تا از لندن صوتی آهنگ بَشنفن. مُنُن بش می‌دُم. بدبختِ نادون.» [صفحه‌ی 284]

 

مثالِ سوم: خانم فتلی تصحیح کرد: «کاسهَم. یک خینَه‌ی نقلیَ تازَه دُشتن. او جُو راس می‌کِردَن. اوِلّ شوهرُم رفت اتاق استِد، اُ پس‌اش مُو رفتُم.» [صفحه‌ی 288]

 

مثالِ چهارم: «اَمُو مُو تا زَنده‌یَم باس بَکُشم. واسطَه دخت کیچِکَ زن نَظافتچی بید. سوفی اِلیس نومش بید. تَرکه‌ای و سرتاپُو چَشم و همیشَه گرِسنه. مُو بش خیراکی می‌دادُم.» [صفحه‌ی 290]

 

مثالِ پنجم: «گینَه‌شَه می‌مالَه ور گینَه‌مَه، اُ می‌گه: اُ مُو بیدُم. هیشکه غَیر مُو نَمی‌دونَه شی طور. پس‌اش گفت سِردرد مُنُو تی خینَه‌ی آرَزو  تعبیض کِردَه.»

خانم فتلی زود پرسید: «شی؟»

«خینَه‌ی آرَزو. اُ مُنُم نشنفتَه بیدُم. اوِّلش دسگیرُم نَمی‌شد.» [صفحه‌های 291 و 290]

 

و کور شوم اگر این اِعراب‌ها را خودم اضافه کرده باشم! حقیقت این است که من هم مثل شخصیتِ داستان «اوِّلش دسگیرُم نَمی‌شد» که اوضاع از چه قرار است، امّا کمی که گذشت فهمیدم «دخت کیچِک» یعنی «دختر کوچک» و فهمیدم آن دختری که «سوفی اِلیس نومش بید» هلاکِ خوردن بوده و این «خیراکی» همان «خوراکی»‌ست و فهمیدم «گینَه‌شَه می‌مالَه ور گینَه‌مَه» یعنی «گونه‌اش را می‌مالد به گونه‌ام» یا دست‌کم قرار است چُنین کاری بکند و فهمیدم نامِ درستِ داستانِ «کیپلینگ» همین «خینَه‌ی آرَزو»‌ست که آن‌ها درباره‌اش حرف می‌زنند!

 

خُب، همین‌جا باید این‌را هم اضافه کنم که بارِ اوّل، از دستِ این «لهجه‌ی شیرینِ محلّی‌»‌ حرص خوردم و بار دوّم حسابی به آن خندیدم و کشفِ معنایِ حقیقی این کلمات، روحم را شاد کرد. با خواندنِ «خینَه‌ی آرَزو» ـ که نمی‌دانم چرا مترجم محترم این ضبطِ «شیرین»[!] ‌را به‌جای «خانه‌ی آرزو» در ابتدایِ داستان ننوشته‌اند! ـ به این فکر کردم که یک مترجم، چه‌قدر حق دارد رنگ‌وبوی محلّیِ خودش را به یک داستان ببخشد. ظاهراً این «پوشکین» بوده است که گفته یک متن را باید طوری ترجمه کرد که وقتی کسی آن‌را می‌خواند، با خودش خیال کند نویسنده اگر می‌خواست آن‌را به زبانِ او بنویسد، نتیجه چُنین چیزی از کار درمی‌آمد. رنگ‌وبوی محلّی‌ای که «حسن افشار» به داستان «رُدیارد کیپلینگ» اضافه کرده، دست‌کم به‌نظرِ من، رنگ‌وبوی محلّیِ درستی نیست. اوّل از همه این‌که چرا این «لهجه»؟ چرا باید «گونه» را «گینه» نوشت و «خانه» را «خینه» و «خوراکی» را «خیراکی»؟ بعید می‌دانم اگر «رُدیارد کیپلینگ» می‌خواست این داستان را به «فارسی» بنویسد، نتیجه‌اش این «لهجه‌ی شیرینِ محلّی‌» می‌شد.

 

یادِ آن مترجمِ دیگری افتاده‌ام که در یکی از رمان‌های «ویلیام فاکنر»، نهایتِ «ذوق»‌ را به خرج داده بود و یکی از شخصیت‌هایِ سیاهِ داستان، بعد از این‌که فرزندش را از دست می‌داد، فریاد می‌کشید «رولَه‌ام رو»‌ یا یک چُنین‌چیزی. و همین مترجم بود که خواندنِ شماری از داستان‌های عظیمِ ادبیات را به کامم زهرِ مار کرد و سال‌هاست که وقتی نامش را روی جلد کتاب‌ها می‌بینم، حالم «بد» می‌شود و خودم را لعنت می‌کنم که سال‌هایِ دورِ نوجوانی، بخشِ اعظمِ پول‌هایم را صرفِ خریدِ ترجمه‌هایِ غیرِقابلِ‌فهم و بی‌ربطش کردم.

 

به‌نظرم، این‌جور «شیرین‌کاری»‌ها در ترجمه‌یِ داستان و باج‌دادن به خواننده‌ای که می‌خواهد حس کند نویسنده داستان را به زبانِ او نوشته، نتیجه‌یِ همان دستورالعمل‌های «شیرین‌نویسیِ» مفرط و حوصله‌سربر و البته «لوس»ی‌ست که می‌گوید کار را برای خواننده آسان کنید [چرا؟ واقعاً چرا؟ «ادبیات» است دیگر؛ نتیجه‌ی‌ِ «عرق‌ریزیِ روح» باید فرقی با خوردنِ باقلوا و گز داشته باشد] و در نتیجه‌ی همین دستورالعمل‌هایِ مختلف است که گاهی نثرِ فارسیِ ترجمه‌ی یک داستان، در کمالِ حیرت، سرراست‌تر، آسان‌تر و شیرین‌تر از متنِ اصلیِ آن است.

 

و نتیجه؟ واقعاً «مسخره» است ‌که در نتیجه‌یِ این «فارسی‌سازیِ» بیهوده و این «شیرین‌کاری»‌هایِ واقعاً بی‌ربط و بی‌مزّه، آدم‌هایِ داستانِ «کیپلینگِ» انگلیسیِ نژادپرست، «خیراکی» می‌خورند و یکی‌شان «گینَه‌شَه می‌مالَه ور گینَه‌مَه» و به «خینَه‌ی آرَزو»‌ اشاره می‌کند.

 

چه باید کرد؟ سئوالِ خوبی‌ست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧