شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دَم را دریاب


 

 

از شمارِ خصایصِ انسانی یکی هم بدبینی‌ست که ریشه در هزار چیز دارد؛ امّا این هزار چیز انگار بستگی دارند به آدمی که رودرروی دیگران می‌ایستد امّا آن‌ها را از پشتِ عینکِ بدبینی سیاحت می‌کند؛ خیال می‌کند یک‌جای کارِ دیگران ایراد دارد و برنده انگار کسی‌ست که فریبِ دیگران را نخورد. آلن دو باتن هم در آخرین فصلِ تسلّی‌بخشی‌های فلسفه‌اش نوشته «نه هر چیزی که سبب می‌شود احساسِ بهتری پیدا کنیم خوب است و نه هر چیزی که ما را می‌آزارد بد است.» [ترجمه‌ی عرفان ثابتی، انتشاراتِ ققنوس] و چنین است که گاهی زمین آن‌قدر می‌چرخد تا آدم‌های بدبین رودرروی هم بایستند و اعتراف کنند بدبینی چیزِ خوبی نیست و اعتراف کنند زندگی بدونِ تپیدنِ دل، بدونِ آدمی که مایه‌ی امید است، به مفت نمی‌ارزد. و این کم‌ترین چیزی‌ست که ریدلی اسکات در یک‌سالِ خوب‌اش نشان می‌دهد.

انگار همین بدبینی‌ست که دلِ مَکس اسکینر را به بازارِ بورس خوش کرده؛ جایی‌که ذکاوتِ ذاتی‌اش کمک می‌کند تا همیشه برگِ برنده‌ای رو کند و شادمانه بگوید «امروز این ضرب‌المثل رو ثابت کردیم که می‌گه بُردن همه‌چی نیست؛ فقط بخشی از اونه.» برای مَکسی که زندگی را در کار خلاصه می‌کند، چیزی سخت‌تر از این است که دل‌ از کار بکند و راهیِ قصر و تاکستانی شود که هِنْریِ ازدست‌رفته‌ برایش گذاشته. سفری به قصر و تاکستان کافی‌ست تا یکی از پندهای جانانه‌ی عمو هِنْری را به یاد بیاورد؛ این‌که ارزشِ باختن کم‌تر از بُردن نیست؛ چاره‌ی کار این است که آدم‌ها بارها ببازند. و این سفر انگار برای مَکس همان باختی‌ست که باید آن‌را به جان بخَرَد تا معنای زندگی را دریابد. و این باختِ باارزش انگار دل‌باختن است به فانی شنالِ بداخمی‌ که اوّل‌اش می‌خواهد سر به تنِ مَکس نباشد. این‌جاست که مَکس یکی‌دیگر از پندهای هِنْری را به یاد می‌آورد؛ این‌که در اجرای کُمدی چیزی مهم‌تر از زمان‌بندی نیست. حالا برای به‌دست‌آوردنِ دلِ فانی شنالِ مغرور چاره‌ای جز زمان‌‌بندی ندارد. ولی مگر می‌شود دلی را که می‌تپد زمان‌بندی کرد؟

قاعده را انگار برای این ساخته‌اند که استثنایی داشته باشد و استثنای بزرگِ زندگیِ مَکس همین فانی شِنالی‌ست که کم‌کم جای دغدغه‌ی همیشگی‌اش امورِ مالی (فایننشال) را می‌گیرد؛ آن‌قدر که قیدِ کار در برج‌های بالابلندِ شهر و خرید و فروشِ بورس را می‌زند تا جایی مثلِ این تاکستان زندگی کند؛ جایی‌که فانی شِنال دوست‌اش دارد. این است که در جوابِ فانی که می‌پرسد «مطمئنی وقتِ بیش‌تری نمی‌خوای؟» جواب می‌دهد «نه، می‌دونم دنبالِ چی اومده‌م.» و چرا نداند وقتی مهم‌ترین چیزِ زندگی همین آدمی‌ست که روبه‌رویش نشسته. جایی اگر برای غنیمت‌شمردنِ دَم باشد همین‌جاست.

 

ــــ عنوانِ یادداشت نامِ رمانی‌ست نوشته‌ی سال بلو.

این یادداشت پیش از این در ماه‌نامه‌ی بیست‌وچهار منتشر شده.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱

ولیکن چون تو در عالَم نباشد...

A Good Year

  

   ... فانی می‌گوید «مکس، یه‌ چیزی رو باید بدونی؛ من تو انتخاب‌کردنْ آدمِ سخت‌گیری هستم.»

   و مکس سعی می‌کند جوابِ درستی به او بدهد. «خُب، من هم از این بابت، بسیار بسیار مُفتخرم.»

   فانی مجبور می‌شود حرفش را ادامه بدهد. «خیلی هم آدمِ بدگمونی هستم. خیلی‌خیلی هم غیرِمنطقی‌ام. خیلی‌‌خیلی هم بَدقِلِقَم. آدمِ به‌شدّت حسودی‌ هستم و اصلاً هم عادت ندارم به‌سادگی کسی رو ببخشم.»

   اسمِ این‌ها را هم باید گذاشت ایراد؟ چه ایرادی؟ این‌ها اعتراف‌هایی هستند که فقط به‌ زبان می‌آیند تا آدم‌ها را دست‌به‌سر کنند.

   با این‌همه، مکس هم به حرف می‌آید. چیزی باید گفت. «من هم آدمِ بی‌احساسی هستم؛ حتّا مواقعی که باید بااحساس باشم. اصلاً نمی‌تونم به دیگران اعتماد کنم. تنها کسی که تا حالا عاشقش بوده‌ام، دایی هِنری‌ام بوده، که اون هم ده‌سال ندیدمش.»

   این بدبینی‌ست شاید، و این همان لحظه‌ای‌ست که آدم‌های بدبین، رودررویِ هم می‌ایستند و اعتراف می‌کنند که بدبینی چیزِ خوبی نیست و اعتراف می‌کنند که زندگی، بدونِ تپیدنِ دل، بدونِ آدمی که مایه‌ی اُمید است، به مُفت نمی‌ارزد.

   مکس ادامه می‌دهد. «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه‌روزی این‌جا پابند بشم. من عاشقِ این‌جام. این‌جا آدم از خودش بی‌خود می‌شه.»

   امّا از آن‌جا که همه‌چیز ظاهراً بر وفقِ مُرادِ آدم‌ها نیست و عشق همیشه در ابتدا آسان «می‌نُماید» و بعد مُشکل‌ها، یکی‌یکی، به چشم می‌آیند، فانی می‌گوید که دلش نمی‌خواهد جایی جُز «این‌جا» زندگی کند.

   ولی مگر می‌شود مردِ موفّقِ بورس، از لندن دور باشد؟

   مکس می‌گوید «این‌جا به دردِ زندگیِ من نمی‌خوره.»

   و جوابِ فانی این است که «نه، این زندگیِ توئه که به دردِ این‌جا نمی‌خوره.»

   باید زمان بگذرد تا مکس خوب فکر کند و با خیالِ آسوده قیدِ همه‌چیز را بزند و بر‌گردد به جایی که دلش می‌گوید.

   فانی می‌پرسد «مطمئنی بیش‌تر از این‌ها نباید فکر کنی؟»

   و مکس می‌گوید «نه، می‌دونم دنبالِ چی اومدم.»

   فانی سعی می‌کند بحث را عوض کند. «حالا چی میل دارید؟»

   مکس می‌گوید «سوپ چه‌طوره؟»

   فانی جواب می‌دهد «سوپ تموم شده.»

   مکس این‌بار می‌گوید «مثلِ کارِ من... ماهی؟»

   و فانی دوباره جواب می‌دهد «تموم کردیم.»

   دوباره نوبتِ مکس است. «درست مثلِ بهونه‌هایی که من می‌آرم.»

   فانی سعی می‌کند جدّی باشد. «وقتم رو تلف نکن؛ یه چیزی بگو که داشته باشیم.»

   و خواسته‌یِ مکس این است. «دلم می‌خواد باقیِ عُمرم رو با الاهه‌ای بگذرونم که منطق نداره و بدگمون هم هست. یه حسودِ سخت‌گیر که همیشه پیش‌ام باشه.»

   یک سالِ خوب، ساخته‌ی ریدلی اسکات

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩