فیلمهای ششمین روز جشنوارهی فیلم فجر...
شبِ قبل نماندیم که «زمهریر» [با این املا؟] را ببینیم. دیروقت بود و بیحوصلگی غلبه کرد بر همهچی. آنها که مانده بودند و دیده بودند، میگفتند یکی از غریبترین (و بدترین) فیلمهای زندگیشان را تماشا کردهاند. امّا خودِ فیلم و غرایبش بهکنار، حاشیهی جلسهی نقد و بررسیاش نقل مجلس بود امروز. جلسههای نقد و بررسی که امسال درستوحسابی برگزار نمیشوند؛ معمولاً کارگردانها و باقی عوامل رغبتی به حرفزدن دربارهی فیلمشان ندارند و قیدِ جلسه را زدهاند و کسی هم حوصلهی شرکت در جلسهی فیلمهایی را که برگزار میشود ندارد. سالِ پیش، جلسهها آنقدر رونق داشت که صندلی خالی پیدا نمیشد، امّا جلسههای امسال، عمدتاً، با صندلیهای خالی شروع میشود و به پایان میرسد. یک همچه اتّفاقی کمنظیر است واقعاً. امّا ظاهراً آنها که «زمهریر» را دیده بودند و قبلش هم نامههای مفصّلِ کارگردان و عواملِ فیلم را خوانده بودند و خبر داشتند که آنها گفتهاند جشنوارهی فجر فیلمشان را نادیده گرفته و فیلمشان هیچ کم ندارد از بهترینهای سینمای ایران، بدجوری دلشان خواسته که کارگردان را از نزدیک ببینند و حرفهاش را با گوش خودشان بشوند. بعد، وسطهای این جلسهی دیروقت، یکی از بین جمعیتِ حاضران گفته که اگر فیلم شما توقیف میماند، برایتان خیلی بهتر بود و اصلاً آبرویتان حفظ میشد و کارگردان هم که بهش بر خورده بوده، گفته که نظر شما همان نظر معاونتِ سینماییست و باید خجالت بکشید و باید شرم کنید از سلیقهی مشترک و همینکه یک آقای منتقدی این حرف را شنیده، از جا بلند شده و با صدای بلند و لحنی تُند گفته که حالا نظر ما همان نظر معاونتِ سینماییست؟ عیب ندارد، ولی شما بگو کی فیلمتان را کلید زده؟ کی سر صحنهی فیلمتان حاضر شده و بهتان قوّتِ قلب داده؟ و ظاهراً (اینجور که میگویند) این معاونِ سینمایی بوده که فیلم «زمهریر» را کلید زده و اشارهی آقای منتقد هم به همین اتّفاق بوده. خلاصه که ماجرایی شگفتانگیز بوده که تماشایش را از دست دادهایم...
زمزمه با باد [شهرام علیدی]
راستش، بیستدقیقهی فیلم را دیدم و بعد زدم بیرون؛ هرچند میدانستم فیلم تحسینشدهایست و توی کَن بوده و چند جایزه هم گرفته و احتمالاً آدمهای زیادی توی دنیا تماشایش کردهاند. مسأله این نبود که زبانِ فیلم کُردی بود و باید زیرنویس فارسی را میخواندم، مسأله این بود که توی آن بیستدقیقه ایدههای خوبی بود که خوب اجرا نشده بودند. عوضش فیلمبرداری و صدابرداری/ صداگذاریِ فیلم واقعاً خوب بود. آدم اصلی فیلم یک پیرمردی بود که با ضبطصوتش صدای دیگران را ضبط میکرد و آدمها بهش سفارش میکردند که پیغامشان را به آدمهای دیگر برساند و یکیدونفر هم دوست داشتند صدایشان به گوش خدا برسد. یک همچه ایدههایی وقتی طولانی میشوند، میتوانند حوصلهی آدم را سر ببرند، حتّا اگر فیلمبرداری و صدابرداری/ صداگذاریِ فیلم واقعاً خوب باشد...
آناهیتا [عزیزالله حمیدنژاد]
دروغ چرا؛ شک کردهام به اینکه «اشکِ سرما»، کار قبلیِ «حمیدنژاد»، فیلم خوبی بوده یانه، بسکه «آناهیتا» معمولی و درجهدو از آب درآمده است. این یک فیلم علمی/ پلیسی/ اجتماعیست که تحمّلش واقعاً سخت است؛ بخصوص که حدودِ دقیقهی شصت (یا زودتر؟) «قاتل» معرّفی میشود، امّا نیمساعتی (دستکم) طول میکشد تا انگیزههایش روشن شود. من فقط شصتدقیقهاش را دیدم و توی این شصتدقیقه از خودم میپرسیدم که چرا باید «حمیدنژاد» یک همچه فیلم معمولیای را بسازد. جوابی برای این سئوال ندارم جز اینکه حتماً دلش میخواسته فیلمی «بفروش» بسازد، امّا بعید است فیلم یکی از «بفروش»های سالِ بعد باشد. فیلم، یک خانمِ مارپلِ جوانی دارد بهاسم «خورشید» که روی نظریهی یک آقای ژاپنی بهاسم «دکتر ایموتو» کار میکند و از روی قطرههای آب خیلیچیزها را تشخیص میدهد و بهکمکِ نوشتههایی که در قطرههای آب میبیند کشف میکند کی دوستش را کُشته. اینجور کشفِ قاتل شبیه آن چیزیست که توی سریالِ «توئینپیکس» میبینیم؛ اینکه اگر سنگ پرتاپ کنیم بهسمتِ یک بطری و اسم آدمها را یکییکی بگوییم، اسم هرکی که لحظهی شکستنِ بطری به زبان بیاید، همان قاتلیست که باید دستگیرش کرد. امّا تفاوتش اینجاست که آن شوخیِ «لینچ»ی اینجا «جدّی»ست و اساسِ فیلم هم همین «جدّیت»یست که، ظاهراً، ریشه در علم دارد. من نه از علم سر درمیآورم، نه میدانم درجههای مختلفِ انعکاس صدا چیست، نه بلدم که نوشتههای توی مولکولِ آب را بخوانم، امّا دوست دارم فیلمی که میبینم دستکم «جذّاب» باشد و فلاشبکَش چیزی حدودِ نیمساعت طول نکشد و حیف که «آناهیتا» همچه فیلمی نیست...
