اين روزها ، عجب روزهايي هستند...

 

...اين روزها، روزهاي خوبي نيست، دست‌كم براي من نيست.اوقات بدي‌ست براي تلخ‌بودن، و آدم وقتي تلخ بشود، هيچ‌قابل پيش‌بيني نيست.واقعا گيج‌م، گنگ‌م، پريشان‌م و اين وسط، چيزي غريب از درون مي‌جوشد و وامي‌داردم كه از آن «خود» هميشگي‌م بزنم بيرون، و بشوم يكي كه ممكن‌ست حتا نشناسمش.و مگر مي‌شود خودت را نشناسي؟ و اگر نمي‌شناسي، كه همه‌ي عمرت به باد فناست، شك هم نكن...

اين چيزي كه از درون مي‌جوشد و مي‌خروشد و پنجول مي‌كشد، مايه‌ي عذاب‌ست، دردسر خالص‌ست، هماني‌ست كه نبايد باشد، اما هست و اين «هستن»ش را بدجوري به رخ مي‌كشد، جوري كه انگار بايد مقابل‌ش كم آورد و ساكت شد و هيچ نگفت و به هرچه هم مي‌گويد گوش كرد...

اين روزها، هرچيزي آرام‌م نمي‌كند، چيزي براي آرامش نيست اصلا؟ آن‌چه هست، فقط نواري‌ست كه همه‌‌ي اين تب و تاب را، و همه‌ي اين ناآرامي را در يك‌لحظه بدل مي‌كند به آرامش و جوري اين كار را مي‌كند كه نمي‌فهمم چي شد و چه‌جوري شد، منتها مي‌شود آن‌چيزي كه حتا فكرش را هم نمي‌كردم...

اين روزها، فقط ساز و صداي «سيدخليل»‌ست كه مي‌رسد به دادم و نجات‌م مي‌دهد از همه‌ي اين روزمرگي‌ها و چيزهاي عادي (خدا بيامرزد اين عارف ازدست‌رفته را كه گنج سوخته‌يي بود و تا قبل از رفتن‌ش نمي‌شناختم‌ش).خوب نيست گفتن بعضي‌حرف‌ها، اما اين‌ روزها، شنيدن ساز و صداي «سيدخليل» را حتا به ديدن همه‌ي آن‌هايي هم كه دوست‌شان دارم ترجيح مي‌دهم.توي آن صدا و سازي كه كنارش نواخته مي‌شود (اين تنبور، سازي‌ست هديه‌فرستاده از بهشت...)، چيزي هست كه هيچ‌جاي ديگر پيدايش نمي‌كنم و همان آرامشي‌ست كه طلب مي‌كنم.چيزي‌ست و شايد ملكوتي‌ست كه مي‌شود در آن غرق شد و دست و پا زد و بي‌اعتنا شد به هرآن‌چه هست و رسيد به آن‌جايي كه دوست داري و گمان‌ت اين‌ست كه آخر راه‌ست و اوج رهايي‌ست و جز اين هم نيست...

خسته‌م، از خيلي‌‌چيزها و خيلي‌ها كه هستند و اين «هستن»شان سنگين‌ست براي من و له‌م مي‌كنند و خفه‌ مي‌شوم و نفس‌م بند مي‌آيد از ديدن‌شان.نمي‌دانم چرا، ولي اين هست و من هم كاري ازم برنمي‌آيد.كاري كه مي‌توانم بكنم، اين‌ست كه سكوت كنم و زل بزنم به همه‌ي آن اتفاق‌هايي كه پيش چشم من مي‌افتند و فقط گوش بكنم به صداي روح‌نواز و دل‌انگيز «سيدخليل» كه از توي نوار مي‌آيد...

اين روزها، عجب روزهايي هستند...

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
مریم

سلام محسن . کاش نزديک بوديم يک کم حرف بزنيم بدانيم چيه که اينقدر اين روزها زود به زود دلتنگی. اما فيلم برتولوچی راستش اينجا همه بهش چهارستاره داده اند. آره بهانه فيلم بهار ۶۸ پاريس است و فيلم اصولا خوشگل است . هنرپيشگان زيباو پری پيکر. کوچه های پاريسی دلربا و آپارتمان پاريسی که شبيه يک تابلو های رامبراند است. اما دست آخر فيلم به پای آخرين تانگو نمی رسد برای همين مايوس کننده است. نمی دانم .خودت بايد ببينی.منو راضی نکرد.