رفتیم پیش ژان‌کلود کاری‌یر ...

 

... پنج‌شنبه بعد از ظهر رفتیم دیدن «ژان‌کلود کاری‌یر». رفتیم ببینیم استاد مسلم فیلمنامه‌نویسی چه‌جوری حرف می‌زند و از چی حرف می‌زند و چه خاطره‌هایی دارد. قرار سخنرانی و این چیزها نبود. یک دیدار خصوصی بود توی خانه‌ی استاد، خانه‌یی که این‌جا توی تهران، روزهای اقامت‌ش را آن‌جا سپری می‌کند. قرارمان از همان اول، قرار مصاحبه بود. مصاحبه‌یی کاملاً مفصل و طولانی‌تر از حرف‌هایی که این‌جا و آن‌جا از قول استاد چاپ شده است. قرار را همسر استاد تنظیم کرد و به سرانجام رساند، «دکتر نهال تجدد» (ممنون واقعا). سر وقت رسیدیم، با «سعید خاموش» و «مهدی مصطفوی» و «رضا معطریان». چندساعتی در آن خانه مهمان بودیم و استاد همه‌ی سئوال‌های ما را تاب آورد و جواب داد و هیچ نگفت که خسته شده یا حوصله ندارد. چای خوردیم با شیرینی و سئوال پرسیدیم پشت سئوال.

بخشی از حرف‌های مفصل استاد را یکی دو هفته بعد توی روزنامه‌ی شرق بخوانید. حرف‌هایی به شدت خواندنی و قابل تامل. طبیعی است که نشود همه‌ مصاحبه را در روزنامه منتشر کرد. اول این‌که خیلی طولانی شده. دوم این‌که بخش‌هایی از آن درباره‌ نوشتن فیلم‌نامه است که قاعدتا مخاطب روزنامه چنین چیزی را دوست ندارد و آخر این‌که آماده‌کردن چنین مصاحبه‌ای برای چاپ اصلاً آسان نیست. شاید روزی روزگاری فرصتی پیش بیاید که همه‌ این مصاحبه را برای چاپ آماده کنم. به هرحال پیاده کردن این سه ساعت مصاحبه و ترجمه‌ همه چیزهایی که استاد گفته واقعا سخت است. شاید به درد یک کتاب بخورد. ولی اصلا معلوم نیست خواننده‌ای داشته باشد. کی به فکر خواندن کتابی است درباره نوشتن؟ یعنی ممکن است؟ امیدوارم به آن روز.

فکرش را بکنید که فیلمنامه‌نویس استاد بونوئل داشت برایمان تعریف می‌کرد که بونوئل موقع ساخت «میل مبهم هوس» چه فکرهایی را در سر داشت و چه می‌کرد و چه‌جوری تهیه‌کننده را راضی می‌کرد. یا تعریف‌هایی که از «نیکول کیدمن» کرد موقع ساخت فیلم «تولد» ساخته‌ی «جاناتان گلیزر» که تا همین چند ماه دیگر اکران می‌شود و استاد کاری‌یر فیلمنامه‌اش را نوشته است. درعین‌حال، استاد راجع به فیلمنامه‌نویسی هم چیزهای جالبی می‌گفت، یکی مثلا این‌که خود فیلمنامه به تنهایی ارزشی ندارد و اصلا اثر ادبی نیست و فقط توی خود فیلم است که ارزش دارد.

قبل از این‌که از خانه‌ی استاد بیاییم بیرون، کتاب «ماهاباراتا»ی استاد را دادم تا امضا کند برایم و چیزی بنویسید تویش. استاد هم چند دقیقه‌یی طول‌ش داد و بعد همان‌جور که ایستاده بود شکل فیل بامزه‌یی را کشید که کتاب ماهاباراتا را زده زیر بغل‌ش و دارد می‌آید تهران. شبیه همان فیلی که در ابتدای ترجمه‌ بهمن کیارستمی می‌بینید.

پنج‌شنبه‌ی خیلی خوبی بود، خیلی خوب. و جای همه‌ی شما خالی که نبودید تا استاد را این‌قدر از نزدیک ببینید...

 

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطره

موفق و سربلند باشيد...

مهدی

ببينم تو نمی خوای يه چيزی پست کنی کم کم؟

کتاب نیلا

سلام. خسته نباشی. فرصت کردی سری به کتاب نیلا بزن.

ghajar

ايميلم رو اشتباه نوشتم اين درسته

ghajar

اقا منتظر مطلبت هستم

tighmahi

اومده بودم ببينم اين کيه که هم از سينما می نويسه . هم از کتاب . هم نوشته های احمد غلامی ( اسمش همين بود ديگر ؟! ) رو ادیت می کنه بلاگش چه شکليه ! ... راستی نوشته ات از « دوچرخه های بلوئل » واقعا حرف نداشت ...

شملک

خيلی مطالب جالبی داريد.موفق و جاويد باشيد

elham

سلام. اين روزها به روز شدن سخت تر از زنده ماندن است... اين بستنی سالار ها با روکش توت فرنگی شيرينش می کند( زندگی رو ميگم).

elham

سلام اين روزها به روز شدن از زندگی کردن سخت تر شده است اين بستنی سالارها با روکش توت فرنگی معرکه اش می کند( زندگي رو ميگم ). دوتا شد نه ؟