بهشتِ ما را چه‌کسی گُم کرده است...

 

وقتی نوشته‌های «فرانسوا تروفو» را می‌خوانم و می‌بینم که چه‌طور با علاقه و شوری وصف‌ناپذیر از سالنِ سینما می‌گوید، غصّه‌ام می‌شود. وقتی فکر می‌کنم که آدم‌هایی مثلِ او به سینما می‌رفته‌اند تا خودشان را در «دنیایی دیگر» حسّ کنند و از زندگی روزمره جدا شوند و در بهشتِ فیلم‌های سینمایی قدم بزنند، غصّه‌ام می‌شود. راستش را بگویم، حسودی‌ام می‌شود. آن سالن‌های سینمایی که «تروفو» درباره‌شان حرف می‌زند، پُر از آدم‌هایی بوده‌اند که جان‌شان را فدای سینما می‌کرده‌اند، آدم‌هایی درست مثل خودِ «تروفو»، همان‌قدر عاشقِ سینما...

 

به این فکر می‌کنم که لابُد شورِ به سینما کم شده است. و بعد به دور و بَرم نگاه می‌کنم و می‌گویم دارم از چی حرف می‌زنم؟ وقتی می‌رویم به سینما و فیلمی را می‌بینیم که کُپی «بد»ی‌ست از یک فیلمِ «بدِ» سال‌های دور و فقط انگار رنگش کرده‌اند، چه‌طور می‌توانیم شیفته‌ی سینما باشیم؟ اصلاً شیفته‌ی کدام فیلم‌ها باید باشیم؟ اصلاً چرا باید شیفته‌ی این فیلم‌ها باشیم؟

 

«تروفو» در مقدّمه‌یِ مجموعه‌یِ نقدهایِ سینمایی‌اش نوشته بود که نزدیک‌ترین ردیف را به پرده‌ی سینما انتخاب می‌کرده و زُل می‌زده به آدم‌های روی پرده، به اسطوره‌هایی که جلوی چشمش جان می‌گرفته‌اند و زندگیِ او را می‌ساخته‌اند، آینده‌یِ او را می‌ساخته‌اند و راه را به او نشان می‌داده‌اند. امّا تکلیفِ ما چیست؟ ما هم باید به این تصویرهای بی‌ربط، تصویرهایِ بی‌سَروتَهی که پُشتِ‌هم ردیف شده‌اند و معلوم نیست چرا به‌هم چسبیده‌اند، زُل بزنیم؟ چه‌طوری می‌توانیم این آدم‌های دوست‌نداشتنی را دوست داشته باشیم؟ اصلاً چرا باید این آدم‌های دوست‌نداشتنی را دوست داشته باشیم؟ چه‌طور می‌توانیم از این حرکاتِ مسخره‌، از این موقعیت‌های ابلهانه و دیالوگ‌هایِ تهوّع‌آوری که معلوم نیست به ذهنِ کدامِ نوابغی رسیده‌، لذّت ببریم؟

 

یک‌جای کار می‌لَنگد، بدجوری هم می‌لَنگد و کسی به روی خودش نمی‌آورد. یعنی اگر بیاورد هم فایده‌ای ندارد. یادم هست از قولِ نویسنده‌ای [ریموند کاروِر بود شاید] خوانده بودم که شورِ نوشتن، مُهم‌تر است از خودِ نوشتن و دارم پیشِ فکر می‌کنم اگر قرار شود شورِ فیلم‌دیدن را مهم‌تر از خودِ فیلم بدانیم، چه می‌شود؟ این شور را بایدِ خرجِ چه فیلمی بکنیم؟ در برابرِ این فیلم‌ها شور هم مثل هر چیزِ دیگری دود می‌شود و به هوا می‌رود...

 

چرا دروغ بگویم؛ شخصاً علاقه‌ای به تماشای تصویرهایی که این‌روزها روی پرده‌ی سینماهای تهران می‌افتد ندارم و تا حدِّ ممکن، سردرِ هیچ سینمایی را هم تماشا نمی‌کنم، از بس‌که بی‌ربط و تکراری‌اند. این همه فیلمِ بد برای چی ساخته می‌شوند؟ برای این‌که ما از سینما بدمان بیاید؟ برای این‌که فکر کنیم سینما همین چیزِ «حقیر» و «ناچیز»ی‌ست که تحویل‌مان می‌دهند؟ که فکر کنیم سینما همین تصویرهایِ مهوّعی‌ست از در و دیوار آویزان شده‌اند و آدم‌هایِ این شهر را مسخره می‌کنند؟ که فکر کنیم سینما همین فیلم‌هایی‌ست که اسم‌هایِ بی‌ربطی دارد و بی‌سلیقگی و بی‌سوادی از سر و رویش می‌بارد؟ برای این‌که فکر کنیم آن «پانتئون»، آن «معبد»ی که «تروفو» می‌گوید بهترین سال‌هایِ زندگی‌اش را در آن گذرانده، شبیه همین سالن‌هایی‌ست که این فیلم‌ها را نشان می‌دهد؟ نه، این سالن‌ها، این فیلم‌ها و این آدم‌هایی که این فیلم‌ها را می‌سازند، هیچ ربطی ندارند به سینما...

 

امّا این سینما و این فیلم‌ها [فیلم؟ از چی حرف می‌زنیم؟!] نمی‌توانند مانعِ علاقه‌ی ما به سینما شوند و شورِ سینما را در ما بکُشند. فیلم‌های بدتر از این هم نمی‌توانند. این فیلم‌های بد، خاصیتی معکوس دارند. تشویق‌مان می‌کنند به ندیدن، و البته، دیدنِ فیلم‌های خوبی که مالِ این سال‌ها نیست. آن دنیای دیگر، آن بهشتی که می‌شود در آن قدم گذاشت، فعلاً روی پرده‌ی سینماهای تهران نیست. آن آدم‌ها، آن اسطوره‌هایی که زندگیِ آدم را می‌سازند، ساکنِ دنیایِ دیگری هستند. بعید است آن دنیای دیگر، آن بهشتی که می‌شود در آن قدم گذاشت، دست‌کم به این زودی‌، به پرده‌یِ سینماهایِ تهران برسد...

 

آن دنیایِ دیگر، درست مثلِ بهشتِ «جان میلتن»، گُم شده است...

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
صندقوچه

سلامی به گرمی خورشید دوست عزیز خسته نباشی واقعاوب جذابی داری وهمینطور پست جالبی نوشتی.خوشحال میشم اگه به وب من هم سری بزنی منتظرم.. 000000___00000 _00000000?0000000 _0000000000000000 __00000000000000 ____00000000000 _______00000 _________0 ________*__000000___00000 _______*__00000000?0000000 ______*___0000000000000000 ______*____00000000000000 _______*_____00000000000 ________*_______00000 _________?________0 _000000___00000___* 00000000?0000000___* 0000000000000000____* _00000000000000_____* ___00000000000_____* ______00000_______* ________0________* ________*__000000___00000 _______*__00000000?0000000 ______*___0000000000000000 ______*____00000000000000 ______*______00000000000 _______*________00000 ________*_________0 _________*________* _________*_______* __________*______* ___________*____* ____________*___* _____________*__* ______________** _______________

کتایون

یاد باد آن روزگاران یاد باد

نیلوش

عاشقان سینما رو چه باک؟ می رویم به سالن های غبار گرفته و دلتنگ شهرمون و چشم هایمان را می بندیم بر حقیقت تلخ و زشتی که بر پرده سینما جاری ست و در رویا هایمان سفر می کنیم به سرزمین فیلم های محبوبمان و آن صحنه های ناب و دیالوگ های محبوبمان را بارها و بارها در ذهنمان مرور می کنیم ...آنقدر که سیراب شویم .. و اینگونه سینمای دوست داشتنی مان را حفظ می کنیم .. ما هرگز از س ی ن م ا سیر نمی شویم .. هرگز![چشمک]

شازده

استاد چه بگویم که حق گفتی و جای برای سخن دیگر نیست جز فونت مطلبتان که اندکی غریب می‌آید!!!

برف

بهشت گم شدنی نیست ، ما پیدایش نکردیم .

فردا یکی از اون روزای آروم و بی هیاهو باشه شاید.توی اون اتاق ساکت مینویسی بازم؟اگه نوشتی میشه از سکوتم بنویسی؟از یه ذهن سوت وکور.از یه کله ی بی فکر.مینویسی؟هان؟یه کلمه. فقط یه کلمه.مینویسی؟

زهرا

اول نمیخواستم واسه اینجا مطلب بنویسم ولی نیامد چون یهو یاد روزهایی افتادم که چقدر حسرت بودن در همچین محیطی رو داشتم و چقدر روزهایی که مینشستیم با داداشم و بابام فیلم میدیدیم و با هم تحلیلش میکردیم واسم دلپذیر بود یادم آمد وقتی بجه بودم با خانواده فیلم مسافران بیضایی را دیدیم اول فیلم هما روستا گفت: ما به این سفر میرویم و می میریم همه گفتن چقدر بی مزه ، آخره فیلم رو گفت. من و پدرم ساکت بودیم و میخ تلویزیون شده بودیم. منم دلم این محیط پرشور یه جور دیگه دنیا رو دیدن رو میخواد