شهرِ مکتوب...

زندگی می‌کنیم هرروز، شهرِ مکتوب را.

تا چشم کار می‌کند آدم است. تا کجا؟ تا بای مکتوب.

«سعادت تاحدی مثلِ موت است.» می‌پرسد کی گفته بود این‌را؟ سعادت لیوانِ چای است برای من، توی این سرما، که بگیرمش توی این دست‌های یخ‌کرده، این سرانگشت‌های سرد.

بودن اشتغالِ خاطری‌ست مصیبت‌بار. این‌را که کسی نگفته؛ گفته؟ مسأله این نیست که ما این‌جا، توی این خیابان، کنار دیگران، توی این سرما، ایستاده‌ایم، مسأله این است که آن لیوانِ چای سهم ما نبود.

این‌جا چه می‌کنیم؟ بودن کنار آن‌دیگری مهم است.

یکی هم هست که می‌شناسی‌‌اش، کجا دیده‌ای او را؟

سال‌هاست که مکتوب کرده‌ام این خیابان را، کوچه به کوچه، خانه به خانه. حالا ایستاده‌ام روی آن حرفی که دوستش می‌دارم، روی آن حرفی ابتدای نام اوست. نامی که هنوز نمی‌دانم نامش هست یا نیست.

این خیابان مکتوب که می‌شود، جان می‌گیرد. از گذشته جان می‌گیرد تا حال.

از این مکتوب که می‌گویم، انتهایی ندارد کلمات. هر کلمه‌ای مقدّر است برای هر خیابانی، برای هر کوچه‌ای، برای هر خانه‌ای. من در آستانه‌ی آن مقدّر ایستاده‌ام در سرما. تقدیر، مکتوب است در این خیابان‌ها. بی لیوان. بی‌ چای. در سرما.

نهایتِ ایستادگی رسیدن به کلمه‌ی مقدّر است شاید؛ رسیدن به تاریخ امروز. کلمه که نباشد، تاریخی نیست، تقدیری نیست، چیزی نیست؛ حتّا لیوانِ چای در سرما.

کلمه‌ی خودم همین خیابان است. من راهی کلمه‌ی خودم می‌شوم یک‌راست. راهی تقدیرم.

به‌توانِ دو؟ شاید. شمردن که بلد نیستم، مکتوب‌کردن بلدم.

زندگی می‌کنیم هرروز، شهرِ مکتوب را.

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
فرزاد.خ

زنده باد مکتوب زنده باد سعادت و مرگ در هم آمیخته زنده باد کلمه زنده باد تقدیری که نیست و زنده باد لیوانِ چایی که روزمرگی تداوم نمی یابد خوش و خرم باشید و روزمرگیتان پابرجا [لبخند]

کمال

((تقدیر مکتوب است در این خیابان ها)) بهترین قسمت این یادداشت بود.البته به نظر بنده اگر به خود شما بگویند یک جمله را انتخاب کن کدام جمله را انتخاب می کنید؟ از نگار هم تشکر می کنم.مطلب خوبی بود.[گل]

نیلوفر

مکتوب کردن به ظن من چیزی شبیه محصور کردنه ......به تر نیست کمی به خیال و گمان و خاطره حتی و تقدیر به قول شما هوا بدیم .....بند تنبان تقدیر را شل تر باید بست .... هر چند اگر شل تنبون و سه نقطه خطاب ات کنن....هر چند اگر در خیابان سونوشت به شلوار پیلی دار و راحت تقدیر قشنگ ات زل بزنن و چون خودشون مجبورن ازین جین های تنگ بپوشن هی از سر حسودی مسخره ات ...... نمی دانم ...... این ادم ها که چون اصولن چشم من کار نمی کنه نمی بینمشون ....از سعادتی دم می زنند گه گاه که بی جهت در همان کمر کش دسته ی لیوان از شدت سرما و چیز یخ می زنه ...... من می گم که سعادت رو هم معنی اگر نکنیم خوش بخت تره ..... من می گم که اگه چیزیو مکتوب کنیم زندانی ش کردیم و بعد اسم تقدیرو روش می ذاریم ..... من که جزو شل تنبون های پایین خیابون تقدیر شمام ..... شلوار من به خدا قسم که ازاده از بند هر قلمی و کتیبه ای و ازاده که هر چی می خواد .....هر جا که می خواد بره .... . . . اصلن این تقدیر رو کی وارد واژه نامه کرد ؟......

نیلوفر

منظور از فقط یک نوشته ، فقط بازی با کلماته ؟...... یا چیزی ،‌سایه ای از تفکرات نویسنده پشتشه ؟...... من این روز ها با تقدیر مشکل پیدا کردم .....وقتی نوشته ی شما رو دیدم تصور کردم با فکر قبلی و باور های نویسنده ش همراهه واسه همین نظرمو درباره ی تقدیر ،‌خوش بختی ،‌و ادم هایی که دم از خوش بختی و تقدیر و اینا می زنن گفتم ........ . . . من اصولن عادت ندارم به نوشته ی کسی گیر بدم یا ایراد بگیرم ....در جای گاه اش نیستم اما دوست داشتم در این مورد نظر یا باورتونو بدونم .......به عنوان کسی که خوش بختی رو شاعرانه به گرمای لیوان تو سرما هوا تشبیه کرده ..........

درخت ابدی

با عرض معذرت, در پاراگراف هفتم, سطر دوم, بین "حرفی" و "ابتدای" یه "که" جا افتاده. "بودن کنار آن دیگری مهم است."

من

The Road Not Taken Two roads diverged in a yellow wood, And sorry I could not travel both And be one traveler, long I stood And looked down one as far as I could To where it bent in the undergrowth; Then took the other, as just as fair, And having perhaps the better claim Because it was grassy and wanted wear, Though as for that the passing there Had worn them really about the same, And both that morning equally lay In leaves no step had trodden black. Oh, I marked the first for another day! Yet knowing how way leads on to way I doubted if I should ever come back. I shall be telling this with a sigh Somewhere ages and ages hence: Two roads diverged in a wood, and I, I took the one less traveled by, And that has made all the difference. By Robert Frost نوشته ی شما من را به یاد این شعر از رابرت فراست انداخت با این تفاوت که جمله ی پایانی شعر دید متفاوتی را مطرح می کند. تقدیر را قدمها مکتوب می کننددر این خیابانها

میثم

سعادت مکتوب.