جنگ و صلح ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 


می‌خواهم از عشق بگویم

امّا کسی به عشق اعتقاد ندارد.

 

در حیاطِ شب ایستاده‌ام

روبه‌روی در

و در چشم‌های‌تان خیره‌ مانده‌ام

با این‌همه چراغ که روشن مانده‌اند

با این‌همه پرچم که افراشته مانده‌اند.

 

امّا مرا نمی‌بینید

انگار کشتی‌ای در بندری از بندرهای شوروی‌ام.

 

باید همه‌ی این چراغ‌ها را خاموش کنم

باید همه‌ی این پرچم‌ها را تا کنم

بعد با هم چراغ‌ها را روشن می‌کنیم

با هم پرچم‌ها را برافراشته می‌کنیم.

 

این دشمنی نباید ادامه پیدا کند

دستم را بگیر.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ آفتاب‌سوخته؛ ساخته‌ی نیکیتا میخالکُف 

/ 0 نظر / 231 بازدید