سال که نو می‌شود چه می‌کنی؟ ــ محمود درویش

 

 

... می‌روی خیابان قدم بزنی. می‌روی کارت‌پستالی بخری برای دوستانت. چیزی هم می‌خری؟ نه چی بخری؟ چیزی پیدا نمی‌‌کنی نه کارت‌پستالی با عکسِ گُل هست و نه کارت‌پستالی با عکسِ رودخانه. نه کارت‌پستالی با عکسِ گنجشک هست و نه کارت‌پستالی با عکسِ زن. همه‌ی آن کارت‌پستال‌های قبلی دود شده‌اند و رفته‌اند هوا. جای‌شان را کارت‌پستال‌هایی گرفته‌اند که عکسِ هواپیما و توپ و تانک روی‌شان چاپ کرده‌اند. عکسِ دیوارِ ندبه و شهرهای اشغال شده را چاپ کرده‌اند. عکسِ کانالِ سوئز را چاپ کرده‌اند. شاخه‌ی زیتونی هم این روزها اگر می‌بینی نقّاشیِ رنگ‌پریده‌ای‌ست روی بالِ هواپیمای جنگی. هواپیمای فرانسوی. دخترِ زیبایی اگر می‌بینی سر تا پا مسلّح است. شهرِ زیبایی اگر می‌بینی زیرِ پوتینِ سربازی له شده. می‌ترسی از این‌ دخترِ زیبا که مسلّح است. می‌ترسی از پوتینِ سربازی که شهر را له کرده.

چاره‌ای نداری غیرِ این‌که از سرِ راه بروی کنار. چاره‌ای نداری غیرِ این‌که پیاده‌رو را به خیابان ترجیح دهی. هزار دست در این خیابان هست که کارت‌پستال‌های عید را طلب می‌کنند از مغازه‌ها. این کارت‌پستال‌های رنگ‌ووارنگ را چاپ کرده‌اند که یادشان بماند این روزها را. یادشان بماند این رستاخیز را. یادشان بماند این بازگشتِ اسطوره‌ای را.

کارت‌پستالی اگر خریده‌ای باید چه می‌نوشتی برای دوستانت؟ باید از سکوت می‌نوشتی. باید سکوت را می‌نوشتی. ولی کارت‌پستالی نداری برای نوشتن. هیچ کارت‌پستالی نمی‌رسد دستِ دوستان. دوستانِ تو دستی ندارند که چیزی برسد دست‌شان.

رفته‌ای خیابان قدم بزنی که می‌رسی به یک کارناوال. چه برقی می‌زند این کارناوال. چه نوری دارد این کارناوال. چشم را می‌زند نورِ این کارناوال. انگار اسیر بوده‌ای این مدّت. انگار در سلولِ تاریکی بوده‌ای و حالا آزاد شده‌ای. از تاریکی درآمده‌ای و به نور رسیده‌ای. ولی تابِ این‌همه نور را نداری. صبر می‌کنی و چشم‌هات که عادت می‌کنند به نور بچّه‌ها را می‌بینی. بچّه‌های مسلّح را می‌بینی. اسلحه‌ به دست می‌گذرند از این خیابان. چه‌قدر جدّی‌اند این بچّه‌ها. اسباب‌بازیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. سرگرمیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. ولی تو هم بچّه بوده‌ای روزی. ولی تو که بچّه بودی اسباب‌بازی‌ات اسبِ چوبی بود. ولی تو که بچّه بودی اسلحه‌ات اسبِ چوبی بود...

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

/ 7 نظر / 152 بازدید
طیبه پاکدل

اینجا جایی ست که هنوز دلم تنگ میشود....و هنوز زندست...و فعاله...امیدوارم امسال هم همیشه فعال باشین...

مهربان

بی نهایت زیبا بود ممنون از این ترجمه...

روباه اندیشه

چقدر خواندنی...مثل خیلی از ترجمه ها این ترجمه نیز در وبلاگ فقط خوانده خواهد شد اقای ازرم؟چقدر خوب می شد اگر نوشته های پسوا را به صورت یک کتاب چاپ می کردید. راستی خواندن کتاب مرد سوم امروز تمام شد...خیلی خیلی ممنون بابت ترجمه ی روان و شیرین

مفرد مونث بي مخاطب

كارت پستال ها را، كارت هايي با عكس هاي تانك ها و زن هاي وحشي و جنگي را، دختر ها، مي فرستند براي دوستانشان. مرداني كه در جنگ ها، پاهايشان را، دست هايشان را زير پوتين ها جا گذاشته اند... كدام دستي مانده است تا گلي بچيند؟ كدام دست ديگري مانده تا عكسي بگيرد.... جهان ِ سياهي مانده كه تنها زنان بيوه اش مي توانند براي دوستانشان در جنگ، كارت بفرستند...

احسان ن

س جناب ازرم. روز نو شما هم مبارک تا بحال چند ترجمه خوب از شاعران عرب - مثل نزار قبانی - از شما دیده ام. ایا بصورت مکتوب هم یافت میشود؟! مم نون

رامین اعلایی

انگار اسیر بوده‌ای این مدّت. انگار در سلولِ تاریکی بوده‌ای و حالا آزاد شده‌ای. از تاریکی درآمده‌ای و به نور رسیده‌ای. ولی تابِ این‌همه نور را نداری. صبر می‌کنی و چشم‌هات که عادت می‌کنند به نور بچّه‌ها را می‌بینی. بچّه‌های مسلّح را می‌بینی. اسلحه‌ به دست می‌گذرند از این خیابان. چه‌قدر جدّی‌اند این بچّه‌ها. اسباب‌بازیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. سرگرمیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. ولی تو هم بچّه بوده‌ای روزی. ولی تو که بچّه بودی اسباب‌بازی‌ات اسبِ چوبی بود. ولی تو که بچّه بودی اسلحه‌ات اسبِ چوبی بود... عالی بود...ممنون...

assad

introduction را معمولا مقدمه ترجمه می‌کنند یا پیش‌گفتار؟ متشکرم