میرزانصیرِ اصفهانی ـ علیه‌الرحمه ـ می‌فرماید:

 

فلک را جور بی‌اندازه گشته‌ست

جهان را رسم و آیین تازه گشته‌ست

 

هَزار امروز هم‌آوازِ زاغ‌ست

گُل از بی‌رونقی‌ها خارِ باغ‌ست

 

نه خندان غُنچه، نه سرو از غم آزاد

نه گُل خرّم، نه بُلبُل خاطرش شاد

 

غمِ دیرینه گر در سینه داری

چه غم گر باده‌یِ دیرینه داری

 

دوچیز اندُه بَرَد از خاطرِ تنگ

نیِ خوش‌نغمه و مرغِ خوش‌آهنگ

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
ح.گ

احتمالا باور نكني ، اما ده دقيقه پيش به همين شعر فكر ميكردم و اومدم يه سر به وبت و چشمم بهش افتاد . بگذريم . خيام عزيز هم در همين راستا يه دو بيتي داره ای دل چو زمانه می کند غمناکت ناگه برود زتن روان پاکت بر سبزه بشین و خوش بزی روزی چند زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

علی رستگار

(گ)می دم! گر بکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگت می شود هفتاد رنگ مدتها بود پی فرصتی می گشتم برای تشکر از شما بابت نوشته زیبایتان درباره (دختری روی پل).حالا وقتش است. ممنون.

ساناز ص

سلام. من متاسفانه این شاعر را نمی شناسم و اولین بار است که از ایشان شعری می خوانم. میشه خواهش کنم مختصری در باره ایشان توضیح بدهید و یا اسم کتاب هایشان را بنویسید. پیشاپیش ممنون.[لبخند]

MH3n

این رسم و آیین تازه‌شدن جهان را که فعلی مثبت‌ست عجیب توی بیت اول نشسته! ولی نیمی از تاثیر شعر مدیون حسین علیزاده‌ست. لامصب از روی کاغذ که می‌خوانی‌اش به همان آهنگ توی «راز نو» توی ذهنت می‌آید

نیِ خوش‌نغمه و مرغِ خوش‌آهنگ حالا از کجا پیدا کنیم توی این آشفته بازار حال گیری؟

مهدی دوگوهرانی

خب. الان ... حدودا پنج ساعته که من دارم توی آرشیوتون می چرخم ! از اون اول (تیر81) نگاه کردم . چند تایی رو خوندم . چند تایی رو کپی کردم . دستتون درد نکنه . پربار بود . خوشحالم که با این جا و شما آشنا شدم .

مریم ملک دار

سلام دعوتید به خواندن یک داستان واره روی پل هوایی!