سهراب شهیدثالث به‌روایتِ پرویز دوائی

   ... شخصیتِ خیلی جذّابی بود؛ هم سر و ریخت و رفتارش و هم حرف‌هایش. قدباریک و بلند، لاغر مثل دوک، خوش‌خنده و شیرین، صدای خیلی گر، و یادم هست که کُت و شلوار مخملِ سیاه می‌پوشید، موها و چشم‌ها هم مثل زغال سیاه، و زیر کُت‌اش پیراهنِ سفیدی داشت، و گاهی کُت را روی دست می‌انداخت و این پیراهن انگار که یکی دو نُمره بزرگ‌تر از سایزِ او بود که به تنِ لاغرش لق می‌خورد، و برای ما یک‌جوری یادآور لباس‌های آرتیست‌های فیلم‌های شمشیربازیِ قدیم بود که شلوارِ سیاه داشتند با پاچه‌های باریک، و پیراهنِ سفید با آستین‌های گُشادِ پُف‌کرده و مُچ‌های بسته؛ پیراهن‌هائی که مثلاً «ارول فلین» توی فیلم «کاپیتان بلاد یا شاهینِ دریا» تن‌اش بود؛ و روی این شباهت (که به خودش هم گفته بودیم) در کنارِ اسمِ «سوخراب» گاهی بهش می‌گفتیم: «ارول، ارولِ عزیز»، و این اسم انگار که به دلش چسبیده بود که بعدها، خیلی‌وقت بعدش، توی یک نامه‌ای به‌یادم آورد. خودم یادم رفته بود...

یک نامه از نامه‌های پراگ

   بعدِ تحریر: درست یادم نیست این‌یکی کجا چاپ شده؛ روزنامه‌ی شرق و ویژه‌نامه‌ی داستانش، یا روزنامه‌ی اعتماد. یادم نیست... نسخه‌ی کاغذیِ روزنامه دمِ دستم نیست؛ اصلِ نوشته پیشم مانده، دست‌خطِ روی کاغذِ سفید و جوهرِ مشکی که یکی دو قطره‌ی جوهر هم به‌ آن‌ورِ کاغذ رسیده...

/ 6 نظر / 6 بازدید
paris-texas

شاهکار...شاهکار بود...ممنون

mebzo

آقای آزرم عزیز از تلاش شما در زمان برگزاری جشنواره و یادداشت هایی کوتاه روی تقریبا تمامی فیلم ها با قضاوت منصفانه همیشگیتان بی نهایت سپاسگذارم

مهران نجفی

فکر میکنم اعتماد بود. نوشته خوبی بود. موفق باشی

درخت ابدی

قشنگه، به خصوص که از دید استاد دوایی باشه.

ش.

. . . روزهایی هست که فرسوده جلوی کتابخانه می ایستی و دستی به کتابها می کشی،آن وقت دیدن جلد سرمه ای کتاب دهباشی درباره سهراب شهید ثالث تو را مثل همان موقع مسخ می کند و دستت ناخودآگاه می رود طرفش.کتاب را برمی داری و آهسته با آن به گوشه ای می خزی،برای خلوت کردن با دنیای شهید ثالث و نفس کشیدن در آن،حسی شبیه خواندن کتاب فرزانه درباره هدایت با همان میزان نوستالژی؛ روزهایی هست که در دل به خود می گویی کاش . . .

س.ز

شهید ثالث که بود ؟بیشتر بدانیم