سینمایاینلند اِمپایر همان سرگیجه است...

 

       ... سرگیجه؟ چیزی در همین حدّ‌وحُدود.

 

تماشایِ فیلم‌هایِ «دیوید لینچ»، هیچ‌وقت آسان نبوده است. همیشه چیزهایی در فیلم‌هایش بوده که «غیرِ قابلِ‌فهم» به‌نظر برسد؛ نشانه‌ها و ارجاع‌هایی را در فیلم‌‌هایش می‌گُنجاند که سردرآوردن از آن‌ها، معمولاً، مُمکن نیست. با این‌همه، به کمکِ انواعِ تحلیل‌ها و تفسیرهایِ سینمایی و نوشته‌هایِ روان‌کاوانه/ فلسفی، می‌شود اندکی از چیزی را که مقصودش بوده‌ست، فهمید. امّا در مواجهه با «اینلند اِمپایر» [و نه امپراتوریِ درون و امپراتوریِ درون‌مرزی] کار سخت‌تر از این‌هاست. نه، خیال نکنید که با یک «جادّه‌یِ مالهالندِ» دیگر طرفیم؛ به‌قولِ یکی از دوستان، «جادّه‌یِ مالهالند»، در مُقابلِ این فیلم، «داستانِ سرراست» [داستانِ اِستِریت] است...

 

قطعاً «اینلند اِمپایر» سخت‌ترین فیلمِ «لینچ» است؛ پیچیده‌ترین فیلمش و این بازیِ «رؤیا/ کابوس/ توهّم»ی که معمولاً در همه‌یِ فیلم‌هایش هست، این‌جا و در این فیلم، کاملاً به‌چشم می‌آید. «اینلند اِمپایر» اساساً حدّ‌ومرزی نمی‌شناسد و ذهنِ «لینچ» هزارتویی را ساخته که فقط می‌شود داخلش شد و رسیدن به آخرش، اصلاً آسان نیست. تازه، این در صورتی‌ست که «آخر»ی وجود داشته باشد. این، مسیری‌ست که باید آن‌را طی کرد و اصلاً به این فکر نکرد که نهایتش چیست. شاید آخرِ کار، این نهایت، همان ابتدایِ ماجرا باشد...

 

نظر دادن درباره‌یِ «اینلند اِمپایر» اصلاً آسان نیست. قضاوت‌کردن درباره‌یِ فیلمی مُمکن‌ست که آن‌را درست «فهمیده» باشیم و دست‌کم با یکی‌دوبار تماشا، چیزی نصیب‌مان نمی‌شود. معمولاً قبل از تماشایِ هیچ فیلمی، چیزی درباره‌اش نمی‌خوانم که اثری رویِ تماشایِ فیلم نگذارد؛ امّا در موردِ «اینلند اِمپایر» قضیه فرق می‌کرد. می‌دانستم که این فیلمی «عادّی» و «معمولی» نیست و با بقیه‌یِ فیلم‌هایِ «پیچیده‌»‌ای که در این سال‌ها نمایش داده شده، تفاوت‌هایی اساسی دارد و البته بخشِ عُمده‌ای از این «اطلاع‌رسانی» و «آگاهی» را مدیونِ یادداشتی تحلیلی از دوستِ لندن‌نشینم «حامد صرّافی‌زاده» بودم که شش‌ماهی پیش از این شاید، موقعی که هنوز در روزنامه‌یِ «اعتماد» بودم، برایم فرستاد و همان‌وقت‌ها هم چاپ شد. دوباره‌خواندنِ یادداشتِ حامد، مسیرِ پُردست‌اندازِ تماشایِ فیلم را، تاحدودی، هموار کرد؛ ولی پاسخِ همه‌چیز را نداد. طبیعی هم هست. در طولِ تماشایِ فیلم، مُدام سعی می‌کردم جاهایِ خالی را پُر کنم و دست‌کم چندقدم [نه یک‌قدم] از فیلم عقب باشم؛ ولی چه حیف که قدم‌هایِ آقایِ «لینچ» خیلی بلند است؛ مُدام رودست خوردم و در یک‌سومِ پایانیِ فیلم، از صرافتِ پُرکردنِ جاهایِ خالی افتادم. چه فایده‌ای دارد این کار؟

 

«اینلند اِمپایر» فیلمی نیست که حتّا بشود در یک نقدِ بُلندِ مجله‌ای، کاملاً مُرورش کرد؛ نیاز به انواعِ مُقدّمه‌هایِ روان‌کاوانه و فلسفی و چیزهایی از‌ین‌دست دارد و البته وقت و فرصت و سوادِ کافی که کسی گرهِ فیلم را باز کند و این مُعمّایِ غریب را برایِ تماشاگرانش توضیح دهد. کسی را سُراغ دارید که از پسِ این کار برآمده باشد؟

بعدالتحریر: راستی، اگر فیلم را دیدید، یادتان باشد که دی‌ماهِ پیش، دفترِ جشنواره‌یِ فیلمِ فجر، «اینلند اِمپایر» را هم در فهرستِ غیررسمیِ فیلم‌هایش گذاشته بود و تا مُدّت‌ها وقتی به سایتِ آی‌ام‌دی‌بی [IMDB] مُراجعه می‌کردید و می‌رفتید سروقتِ تاریخِ نمایش‌هایِ عُمومیِ «اینلند اِمپایر»، نامِ جشنواره‌یِ فیلمِ فجر هم می‌درخشید...

 

 

 

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hamed

من مطلب شما را دوباره خواندم و وقتی به اينجا رسيدم ، ديدم اختلاف نظر ما در جمله‌ی پايانی شماست «نیاز به انواعِ مُقدّمه‌هایِ روان‌کاوانه و فلسفی و چیزهایی از‌ین‌دست دارد و البته وقت و فرصت و سوادِ کافی که کسی گرهِ فیلم را باز کند و این مُعمّایِ غریب را برایِ تماشاگرانش توضیح دهد» من فکر می‌کنم اساسا ما با گره‌ای مواجه نيستيم. و اگر هستيم نيازی به باز کردن‌ش نيست. و اگر در نهايت به گره و نياز به باز شدن‌ش اعتقاد داشته باشيم، فکر می‌کنم ابزارش اين‌ها که شما نوشتيد ، نباشيد. شما خودتان بهتر از من می‌دانيد، از بحث مختومه و بسته شده‌ی سمبوليسم-نمادگرایی- که بگذريم ، می‌رسيم به سایبرتیک-نشانه‌شناسی-. به ديد من لينچ ضد نشانه‌شناسی عمل می‌کند. يعنی فيلم را هم‌چون يک موجود تک سلولی می‌سازد و در يک فضای بدوی. يعنی از نشانه‌ها و نظريه‌های قبل از خودش بريده. رولان بارت فکر می‌کنم در اتاق روشن نوشته«برای روبرو شدن با نشانه خوانی فلان عکس دوست داشتم بدوی بودم؛بدون فرهنگ» فکر می‌کنم لينچ به دنبال ساختن چنين فضايی بود و نهايتا در مالهالند کاملا؟ یا تقریبا؟ به آن رسيد.

hamed

برای همين نشانه‌شناس‌ها با تکيه بر «پيشينه»ی اين علم هرگز نمی‌توانند چيزی از آن درک کنند. چون اصولا چيزی در اين زمينه عرضه نشده. با فرض شما به نظرم آمد شما مثلا در فيلم لينچ قائل هستيد به درهايی بسته که بايد با ابزاری باز شوند و ما آن‌وقت به کشف رازی برسیم که برای‌مان احتمالا لذت‌بخش خواهد بود. و من فکر می‌کنم، حدس می‌زنم و با تمام عدم قطعيت می‌نويسم که لينچ تعمدا در فيلم‌های‌ش دری را اعم از باز و بسته روبروی مخاطب نمی‌گذارد. شايد هراس و سردرگمی مخاطب هم از همين باشد. چون دارد در يک فضای سراسر باز و بی در و پيکر و همان‌طور که شما اشاره کرديد بی حد و مرز غوطه می‌خورد.

مُحسن آزرم

دوستِ عزیز، حامد این‌را که نوشته‌اید اساساً ما با گره‌ای مواجه نيستيم و اگر هستيم نيازی به باز کردن‌ش نيست، باور ندارم. هر گره‌ای را بالاخره بسته‌اند که باز شود، امّا به دستِ کی؟ و چه‌طوری؟ اشاره‌یِ اصلیِ من در مُقدّمه‌هایِ روان‌کاوانه و فلسفی و چیزهایی از‌ین‌دست، به اسلاووی ژیژک است که به‌نظرم فعلاً تنها کسی است که از پسِ دنیایِ شگفت‌انگیز و تودرتو و پیچیده و معمّاوارِ لینچ برآمده. هُنرِ امرِ مُتعالیِ...‌اش را که درباره‌یِ بزرگ‌راهِ گُم‌شده است، خوانده‌اید؟

عين.ميم

ممنون بابت عکس های فيلم پی. خيلی خوب بودند.

hamed

من متاسفانه آن کتاب را هنوز نخوانده‌ام. حالا فکر می‌کنم با مشخص شدن يک قضيه، بشود به يک نتيجه‌ای چيزی رسيد. شما فکر می‌کنيد ژيژک يا آدمی در آن حد، در مقابل فيلم‌های لينچ ، بايد «کشف» ِ معنا کند يا «اختراع» ِ معنا؟يعنی متعقد هستيد اين «چيز»های فيلم‌های لينچ، «چيز»های معناداری هستند که معنای‌شان پنهان است و کسی بايد کشف‌شان کند-رمز گشایی کند- يا اين‌که نه؛اساسا بی‌معنی هستند و کسی هم سطح با خود لينچ-به نظر شما مثلا ژيژک- بايد برای‌شان معنا «اختراع»کند و «چيز»ها را به مرحله‌ی «نشانه» برساند-حقيقتا نمی‌دانم بايد نوشت «ارتقا»دهد يا «تنزل»؟- اين به نظرم آن نکته‌ی کليدی‌ست. افتراق ميان دو کلمه‌ی «کشف» و «اختراع». من رای‌ام به اختراع‌ست ، چون به نظرم چيزی وجود ندارد و کسی بايد به وجود بياورد-البته اگر نياورد هم به جايی برنمی‌خورد به نظرم، يعنی همان باز نکردن گره-.

اميد

ممنونم که سر زديد و مرا به لذتی که می خواستم رسانديد.می خواهم شما را لينک کنم اسم خاصی را ميخواهيد يا همان آزرم کافيست؟؟؟؟

محمدرضا

سلام. من تازه اينجا رو پيدا کردم و از این موضوع خوشحالم. من با مطلبی راجع به فیلم conversation به روز هستم. ضمنا الان میخوام لینکتون بکنم

نغمه

قلم‌های کاغذی منتظر است بخوانیدش

مهديس اميری

سلام آقای آذرم ... نوشته حامد صرافی زاده رو نمی تونم توی آرشيو روزنامه پيدا کنم ، شما آدرس متن روی اينترنت رو داريد؟ (راستش فيلم بدجوری داره اذيت می کنه!)