سرزدن به کتاب‌خانه: نمازِ میّت

memory loss by Cornel Pufan

  

   خیابان‌ها شروع کرده بودند به خنک‌شدن، و عصر، رشدِ آهسته‌اش را، از آغاز بوهای جگرکی‌ها و رفت‌وآمدهای خانوادگی، آغاز کرده بود. چراغ‌زنبوری‌های جلوی دکّان‌ها، یکی‌یکی داشتند روشن می‌شدند  و شادیِ قریب، گلویم را نوازش ـ نازشی خوش شروع کرده بود. دستم را لای کرکره کردم و انتهای خیابان را پاییدم. چیزی به آمدنش نمانده بود. به عصر نگاه می‌کردم، و به آرامش و سعادتی که روی پیاده‌روها ردّوبدل می‌شد. یک لحظه می‌شد تصوّر کرد که هیچ‌کس، در هیچ‌کجا، این لحظه که من هستم، در هیچ مداری، بی‌دردی یا دردی را حس نمی‌کند. نه که اصلن حس نمی‌کند، اصلن وجود ندارد. آن‌جا، کافه‌ی روشن و کوچکی بود در یک تکّه‌ی پرتِ شمالِ شهر. فکر کردم عاشق‌شدن یک کارِ تجمّلی‌ست. آن‌جا، یک جای تجمّلیِ خیلی رخوت‌آور بود. عصر، یک عصرِ تجمّلیِ خیلی شاد و سبُک بود. خودم را مثلِ بادبادک‌هایی که بچّه‌های جست‌وخیزکننده دنبال‌شان می‌دویدند، خالی و راحت می‌دیدم. مثلِ بادبادکی بی‌دوام و قرمز و کوچک. در آستانه، طلوع کرد، و حیران، به اطرافش نگاه داد. خودم را جزیره‌ای حس می‌کردم که قشنگ‌ترین دریا، با کوچک‌ترین قایقِ کاغذیِ عالَم، به‌سویم می‌آمد. جزیره بودم، شناور، و عصر، دریای نشئه و غفلت بود. نشست: حباب بود. نفس‌نفس می‌زد و همچنان حباب بود. برایش گفتم که امروز عصر، هیچ‌کجای دنیا، خونی ـ جز به آرامش ـ جریان ندارد؛ در نبض‌ها و رگ، و نه ـ امّا ـ در رگ‌های سیمانیِ کناره‌های خیابان. پیشانی‌اش آینه بود. رویش شبنم نشسته بود. برایش گفتم عصر، چگونه یک عصرِ تجمّلی و غفلت‌آور و رنگین است. و گفتم چه‌طور لطافت، یک تجمّلِ کیف‌آورَست.

رضا دانشور، نمازِ میّت (قصّه‌ی بلند)، ضمیمه‌ی اوّلِ جُنگِ ادبیِ لوح

/ 5 نظر / 179 بازدید
نیلوفر

سلام! حتما کتاب قشنگیه. راستش دوتا وب دارم. یکی سینمایی و دیگری ادبی: http://80005.blogfa.com http://sedakanoonharekat.blogfa.com/ رفتید نوی پیوندها.

طیبه

اینجا رو مثل قبل دوس دارم حالا...شده مثل روزهای قبل خوب...مرسی...زیاد...

سمانه

انقدر سیاه و غمگین؟ اون عکس سیاه ، میت ، ... ای بابا.

روباه اندیشه

اقای ازرم قبل از اینکه سوال خودم پرسیده بشه ،قسمتی از شعر نزار قبانی رو به خوانندگان شعر این شاعر تقدیم می کنم: دوستت دارم نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم به حافظه قطار های مسافری تو آخرین قطاری هستی كه شبانه روز بر رگهای دستانم سفر می كند تو آخرین قطار من ،من آخرین ایستگاه تو چرا در مجله تجربه و نافه بیشتر به نویسندگان ایرانی پرداخته میشه که کتاب های خودشون رو از طریق نشر چشمه منتشر کرده اند؟

کاوه

اون نمایشنامه ابوذر ابوذر است دانشور رو هم خیلی دوست دارم... ولی هیگکدوم به شاهکاری این داستانش نیست.. مرسی که اینجا گذاشتید داستانش رو