آیا به‌زودی می‌میرم؟

 

 

   برای من چه‌طور شروع شد؟ خاطرات، مطمئنّاً، در آن‌چه فراموش شده ریشه دارند... اگر علّت‌های آغازینِ همه‌ی اعمالم را می‌شناختم، دست از عمل برمی‌داشتم. علّتی برای برای علّت‌ها وجود ندارد. علّتی برای هیچ‌چیز وجود ندارد. اگر می‌دانستم، اگر می‌توانستم ببینم، بفهمم، به سکوت، به شب بازمی‌گشتم. گمان می‌کنم اگر می‌توانستند برایم توضیح بدهند چه‌چیز من را به عمل وامی‌دارد، از زندگی‌کردن دست برمی‌داشتم.

   در حالِ حاضر، یا از آغاز، اگر زنده‌ام به این دلیل است که اراده‌ی من بر وجودنداشتن زیرِ عطشِ وجودداشتن پنهان شده، مغلوبِ آن است. این دو اراده در تعارضِ دائمی‌اند؛ همین تعارض، درام، دل‌شوره‌ای‌ست که سبب می‌شود زندگیِ من تشویش، عذابِ وجدان، احساسِ گناه باشد. انسانِ خوش‌بخت کسی‌ست که، صاف‌وساده، دوست دارد زندگی کند، که مُدام در اندیشه‌ی مرگ نیست و مرگ نمی‌ترساندش؛ چراکه مرگ برایش خوره‌ی ذهنی نیست. آیا به‌زودی می‌میرم، بی‌آن‌که خودم را شناخته باشم، بی‌آن‌که خودم را فهمیده باشم؟

 

اوژن یونسکو، پاره‌یادداشت‌ها، ترجمه‌ی مژگان حسینی روزبهانی، نشرِ مرکز، هزاروسیصد و هشتادونُه

   اتاقِ سبز؛ ساخته‌ی فرانسوا تروفو

/ 4 نظر / 143 بازدید
بهنام رضایی

"و سرانجام، برتری بزرگ من بر متقلبان این است که از مردن نمی ترسم. از مرگ بدم می آید و چندشم می شود. ولی از مردن نمی ترسم." آلبر کامو ممنون

محمد

راست می‌گویید. کتمانِ عشقْ امیدِ به زندگی را از آدم می‌گیرد انگار. عجیب این‌که خیلی‌ها هستند که عاشق نیستند٬ اما (به‌خیالِ خودشان؟) زندگی می‌کنند. و عجیب‌تر این‌که٬ انگار٬ از خودشان نمی‌پرسند که این دیگر چه‌جور زندگی‌کردنی‌ست؟

محمد

همیشه تصور می‌کنم چنین فیلم‌هایی روی پرده‌ی بزرگ٬ واقعاً٬ دیدنی‌ست. روی پرده‌ی بزرگ٬ انگار٬ حال دیگری دارد دیدن‌شان. اصلِ حال. فکرش را بکنید. فیلم‌های تروفو را روی پرده‌ بشود دید. کجا؟ پاریس.

محمودی

ممنون بابت این پست