یک تکّه از کاغذپرّان‌باز

من و حسن زمانی‌که کودکانی بیش نبودیم، روی درخت‌های خانه‌ی پدرم بالا می‌شدیم و با انعکاس‌دادن اشعه‌ی خورشید توسط آیینه‌های کوچک، به همسایه‌های‌مان اذیت می‌رسانیدیم. ما درست در مقابل هم، روی یکی از شاخه‌های تنومند و بلند می‌نشستیم، پاهای برهنه‌ای‌مان را می‌شوراندیم و درحالی‌که از جیب‌های مملو از توت‌خُشک و چارمغز، کَپه می‌زدیم، آیینه را از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر می‌چرخانیدیم و درعین‌حال همدیگر را با دانه‌های توت نشانه می‌بستیم و بی‌خیال می‌خندیدیم. من تا‌هم‌اکنون حسن را برروی یکی از شاخه‌های درخت می‌دیدم، جایی‌که اشعه‌ی خورشید از لابه‌لای برگ‌های درخت، روی مدوّرش را که بی‌شباهت به یک گدی چینی ساخته‌شده از چوب نبود، نشانه گرفته است. بینی چسپیده و چشم‌های باریکش که شباهت به برگ درخت بانس دارد، چشم‌هایی که با تفاوت حالات روشنی، گاهی طلایی، گاه سبز و حتّا گاهی نیز آسمانی، به‌نظر می‌آمدند. من تاهم‌اکنون گوش‌های نازک و کوچکش را با زنخ گوشتالود که شبیه به یک شیئ اضافی بود به‌یاد می‌آرم. و تَرَک میان لبش را که درست در قسمت چپ میانه‌ی لب واقع شده بود و گویی  توسط یکی از آله‌های گدی چینی‌ساز تَرَک برداشته و یا همان‌گونه غیرمحتاطانه رشد نموده بود، به‌یاد می‌آورم.

بعضی اوقات، زمانی‌که در بالای درخت نشسته می‌بودیم، حسن را تشویق می‌کردم تا با غولکش سگ یک چشم همسایه را نشانه بزند. حسن هیچ‌گاهی این‌را نمی‌خواست، اما هرازگاهی من ازش می‌خواستم این‌کار را بکند و اصرار می‌کردم، حرفم را به زمین نمی‌‌انداخت. حسن هیچ‌گاهی حرفم را به زمین نینداخته بود. وی مهارت قابل وصفی در نشانه‌زدن با غولک داشت. علی، پدرِ حسن، معمولاً ما را گیر می‌آورد و بالای ما قهر می‌شد. چه‌کسی می‌توانست به‌اندازه‌ی لطافت قهر علی، قهر داشته باشد؟ وی ما را وادار می‌ساخت تا از درخت پایین شویم و بعد پاره‌های آیینه را از دست ما می‌گرفت و آن‌چه را که مادرش برایش گفته بود برای ما تکرار می‌کرد که «شیطان آیینه‌ها را می‌شورانَد و با این کار عقیدت مسلمانان را خدشه‌دار می‌سازد و بعد با خودش می‌خندد.» این‌را همیشه می‌گفت و طَبَقِ قهرش را بیش‌تر بالای پسرش خالی می‌کرد...

 

 کاغذپرّان‌باز [بادبادک‌باز]، نوشته‌ی خالد حسینی، به فارسیِ دریِ ضیاء افضلی

 

بعدِ تحریر: این ترجمه را (که البته همه‌ی کتاب هم نبود) خیلی‌وقت پیش، توی سایتی پیدا کردم که الان نشانی‌اش را یادم نیست. آن‌ها که ترجمه‌های فارسی رمانِ «بادبادک‌باز» را خوانده‌اند، حالا می‌توانند این تکّه از ابتدای فصل دوّم را  (که به فارسی دری‌ست) با آن ترجمه‌ها هم مقایسه کنند. به‌هرحال، همه‌ی حقوق، قاعدتاً، محفوظ است برای مترجم محترمش.


/ 5 نظر / 5 بازدید
عقیل

محسن جان سلام به نظرت سخت خوانش نکرده البته به دلیل نا آشنایی ما با واژه ها قرار بود بروید به وبلاگم.اگر رفتید بی خیال گفت و گو با ولز بروید پایین تر معصومیت از دست رفته را بخوانید در باره نوجوانی ام در محمدیه نایین

پرچونه

سال گذشته بود که این کتاب را خواندم ، و از تمام صفحات کتاب لذت بردم کتاب بی نظیری ست اما باید بگویم ترجمه دری آن با فارسی فرق دارد انگاری ... چون اصلاً همچین ترجمه ای را در کتاب بادبادک باز یادم نمی آید علی الحال ...کتاب زیبایی ست ... یاد حسن لب شکری وُ با معرفت و امیر بی عرضه و بی معرفت افتادم !

سايه

لذت مي برم.اينجا همه چيزايي كه من دوست دارم هستن احمد اخوت،شاملو،بادبادك باز،جاي هاينريش بل هم خاليه،سپانلو،گاري.......... خوشحالم الان

سايه

چقــــــدر بادبادك باز رو دوست داشتم

فاطمه نیازی

بادیادک باز رو من پنج سال پیش خوندم. هیچ وقت کتاب رو زمین نگذاشتم مگه بنا به ضرورت. یکریز خوندمش. دلم برای حسن سوخت، برای کودکانی که در زخم بزرگ می شوند. سپاس از درج بریده ای از داستان.