كاش يك بار ديگر ...

فرهاد مرد . خوب شد كه مرد . جاي او بين ما نبود ؛ دست كم مايي كه به هيچ چيز وفادار نمانديم و موسيقي محبوب او را آن جور كه مي خواستيم عوض كرديم . فرهاد مال ما نبود . مال آن هايي بود كه ارزش صدايش را مي فهميدند و مي دانستند موسيقي پاپ همان است كه او مي خواند ؛ نه اين كه هر كسي از راه برسد و گمان كند حق دارد بخواند . زماني كه او خواننده شد پاپ در موسيقي معنا و در حقيقت ابهتي داشت كه حالا ندارد . يك دوره ي عجيب و طلايي كه صداي خسته و خش دار و بم او ( و بعضي ديگر مثل فريدون فروغي ) فقط مي توانست نشان اش دهد و به گوش ديگران برساندش . اما ما قدر اين صداها را ندانستيم و در عين بي اعتنايي به صداهايي گوش كرديم كه معلوم نيست چرا مي خوانند . سنگين خواندن شيوه ي او بود و اين همان چيزي بود كه ما فراموش كرديم خواننده ي پاپ بايد آن را بداند . همه ي آن ترانه هايي كه خوانده ( چه آن هايي را كه اردلان سرفراز سروده بود و چه عمده شان كه از آن شهيارقنبري بودند ) مي تواند ملاك ما باشد كه بفهميم پاپ يعني چه و خواننده ي پاپ كيست . كاري به آن ها ندارم كه هر خواننده ي نازك صدا و عاشقانه خواني را هم محبوب خودشان مي دانند . ايرادي هم ندارد ؛ بگذار بدانند . اما حق ندارند هر نامي را كنار فرهاد بياورند . فرهاد آن قدر خاص است (‌‌‌ نمی گويم بود ) که با هيچ کسی نمی توان مقايسه اش کرد . اين را يک بار در تنها تماس تلفنی ام با او به خودش هم گفتم . زمانی که هنوز روزنامه ی نشاط چاپ می شد و يک بار که از سکوت تحريريه خسته بودم با خانه اش تماس گرفتم . تلفن روی پيام گير بود ؛ با همان صدای گرم اش . وقتی گفتم ازکجا تماس می گيرم گوشی را برداشت و در نهايت مهربانی ده دقيقه يی را شايد به من اختصاص داد . يادم است که گفتم صدايش را دوست دارم و او هم خنديد . از آن خنده هايی که من دوست داشتم و بعد گفت روزنامه نگار جماعت بايد خيلی مراقب خودش باشد و نگفت چرا و من هم نپرسيدم . نمی دانم خجالت کشيدم يا اصلا يادم رفت . صبح که فهميدم او مرده ؛‌‌‌‌ فقط ياد آن روز بودم . كاشكي يك بار ديگر با او تماس مي گرفتم . اگر دوباره با او حرف مي زدم حتما مي پرسيدم منظورش از آن حرف چه بوده است . اما نشد و چه حيف كه نشد !

/ 3 نظر / 10 بازدید
حسين نوش آذر

عجيب است. آدمها اغلب آنطور كه زندگى مى كنند مى ميرند.

HAMiDREZA

هرگز از مرگ نهراسيده ام گرچه دستانش از ابتذال شكننده تربود؛هراس من باري همه از زيستن در سرزمينيست كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد...فرهاد هم به جمع درگذشتگان اين سالهاي تيره پيوست.حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم...

بهزاد

راست می گويی، درگذشتش، کهنه زخمی را سوزاند که يادگار ناسپاسی امان بود ... ولی مباد، کيش مرده پرستی امان بيدار شود و مجال پيش رويمان را هيچ انگارد تا حکمی سخت و صلب صادر کنيم و ...