نه، با صداي بلند...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

...ولي اسب‌ها اين را نمي‌خواستند و از هم جدا شدند، زمين نيز اين را نمي‌خواست، زيرا در راه‌شان صخره‌هايي قرار داده بود، كه سواران مي‌بايست تك‌تك بگذرند. هنگامي كه از آن‌جا گذشتند، شهر مائو را زير پاي خود ديدند، و معابد، و آب‌گير، و زندان، و قصر، و مهمان‌خانه‌ي اروپايي را. پرندگان و كركس‌ها را ديدند، گويي آن‌ها نيز نمي‌خواستند و همه، با صداي بلندِ خود مي‌گفتند «نه، هنوز نه» و آسمان گفت «نه، آن‌جا نه»

 

 

آخرين سطرهاي رمان «گذري به هند»، نوشته‌ي «اي.ام.فورستر»

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
فرزاد

وبلاگ قشنگت رو ديدم. خيلی لذت بردم. هيچ ميدونی يه عکس به اندازه ده صفحه متن ميتونه به مخاطبش مطلب برسونه و چقدر گذاشتن عکس توی پرشين بلاگ سخته و ما اين مشکل رو برای شما حلش کرديم اگه ميخوای توی وبلاگت عکس بذاری کافيه رو آدرس URLکليک کنی.

ehsan

استاد! خبری از معرفی جريده‌ی ما نشد. قابل نبود؟ لطف عالی زياد!

نازیلا همتی

سلام / لينک بلاگ شما در ادبکده هست ولی نظراتتون رو هيچ وقت اونجا نديدم ! چه حکمتيه؟ سر بزن وبلاگ ادبکده به روز شده.

نازیلا همتی

راستی يادم رفت بگم مطالب جاب تو بلاگت داری /موفق باشی

mehdi

سلام مطلبت خيلی جالب بود. من و دوستانم از انگلستان تصميم گرفتيم بياييم ايران با ماشين. وما داريم روزانه خبرهای سفر را به همراه عکسهایمان آپديت ميکنيم . اگر دوست داشتي به من يک سری بزن.

ر.ح

آسمون هميشه يه چيز ديگه ای می گه!!!!اصلا شغلش اينه!

hakha

چرا برتون ؟