رفمی‌گیم برایِ این‌که شلّاقی بزنیم به تنبلیِ خواننده...

 

شمیم بهار: گذشته از همه‌یِ این‌ها، من برمی‌گردم به مُحیطِ کوچکِ داستان‌ها و مُحیطِ کوچک‌تر و یک‌جانبه‌یِ یک کارِ هُنری، منهایِ همه‌یِ چیزهایی که این‌جا مطرح شد...

 

 جلال آل‌حمد: خواهش می‌کنم.

 

بهار: چیزی که به چشم می‌آد، اینه که تقریباً تویِ تمامِ داستان‌هایِ کوتاه شما، ریشه‌یِ قضیه، همیشه بیگانگی‌یه. می‌تونم توضیح بدم. مثلاً تویِ «دید و بازدید عید»، ناقل کاملاً بیگانه است با اتّفاق‌هایی که دوروبرش می‌افته؛ چه در منزلِ استاد و چه منزلِ خانم بزرگ. یا مثلاً تویِ از رنجی که می‌بریم، اوّلین داستان [درّه‌یِ خزان‌زده] مهندس باز با وقایعی که داره اتّفاق می‌افته بیگانه است. یا حتّا تویِ داستانی مثل زیارت که کسی به زیارت می‌ره. آدم متوقّع نیست این‌جا بیگانگی ببینه. هم‌چنان که هست. جُمله‌ای حتّا هست که من یادداشت کرده‌ام: هر کس حالی دارد و جز من هیچ کس در این‌جا تماشاچی نیست. این بیگانگی همه‌جا هست؛ حتّا تویِ مُدیر مدرسه، یعنی به‌خصوص تویِ مُدیرِ مدرسه... نظرِ خودِ شما راجع به این بیگانگی چیه؟

 

آل‌احمد: سرکار حضرت، یک‌مقدار دارید بیش از حدّ این مملکت باهوشی به خرج می‌دید. این مسأله...

 

بهار: می‌خواهید من حرفمو پس بگیرم؟

 

آل‌احمد: نه، نه، نه. می‌نویسیم. می‌گیم برایِ این‌که شلّاقی بزنیم به تنبلیِ خواننده. مسأله از این قراره. این مطلب تمام روشن‌فکر جماعته در قرن بیستم. در سراسرِ دنیا. که بیگانه است...

 

 

از گفت‌وگویِ شمیم بهارآیدین آغداشلو و ناصر وثوقی] با جلال آل‌احمد،

 

اندیشه و هنر، 1343

 

 

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
برنا

یه بار بخاطر خدا هم شده به ما بگین این شمیم بهار کیه!چرا اسمش اینجوریه؟اسمش رو زیاد شنیدم ولی کسی نمیدونه کیه؟!

حامد

فکر می‌کنم شناخت شميم بهار کمی معرفت و سواد و فهم و درک بيشتر لازم ندارد. شميم بهار را در کتاب‌‌فروشی‌ها يا تاپ تن‌های مجله‌های پَست پَن‌زاری نمی‌شود پيدا کرد. اسم‌ش چه‌قدر مهم است؟ که چرا «اين‌جوريه!» . رسم‌ش مهم‌تر است که سال‌ها از دست ِ خيلی چيزها رفته توی خانه و در را بسته. باری؛شميم بهار منتقد بوده و هنوز به درک ِ رفتارش هست. شميم بهار قصه‌نويس است و قصه‌های اندک‌ش از همه‌ی دری‌وری‌های حضرات مُد ، بالابلندتر است. يک چند قصه از بهار را می‌شود اين‌جا خواند.http://www.joqd.com/ البته فايده‌ای شايد برای نااهل‌ش نداشته باشد. چون نمی‌شود بعدها درباره‌اش نوشت و مثلا پُز داد که ما «با سوات می‌باشيم!» چون گفتم که مُد نيست. شميم بهار خلاصه يک چيزهايی بوده بيشتر از اين حد و حدود. و شايد لازم باشد که بنويسم هيچ خط و ربط و وابسته‌گی سببی و نسبی با «اميد بهار!» ندارد.اگر قصه‌های‌ش را خواندید و مثلن رسیدید به «شش حکایت کوتاه از گیتی سروش» باز فکر نکنید این «تکثیر تاسف‌انگیز» ربطی به شمیم دارد که مجله‌ها را مُستعار پُر می‌کند. که این‌ها اگر نسبتی داشتند و بودند، جای‌شان آن‌جا نبود که حالا هست.

مُحسن آزرم

برنا، حق با آقایِ حامد است که نوشته شناختِ شميم بهار کمی معرفت و سواد و فهم و درک بيش‌تر لازم ندارد. راست می‌گوید که شميم بهار را در کتاب‌‌فروشی‌ها يا تاپ‌تن‌ها نمی‌شود پيدا کرد، چون اساساً هیچ‌وقت کتابی منتشر نکرده است. و این داستان‌هایِ معدودش، همه در مجله‌ها چاپ شده‌اند؛ آن‌هم دست‌کم سی‌سال پیش و البته که در دسترسِ آن‌هایی هستند که دنبال‌شان بگردند. علاوه بر این‌ها، این آقایِ حامد راست می‌گوید که اميد بهار ربطی ندارد به شمیم بهار، همان‌طور که گیتی سروش ربطی ندارد به آن‌ داستان‌ها... کاش آقایِ حامد، دست‌کم، ئی‌میلی از خودش می‌گذاشت این‌جا...

حامد

نمی‌دانستم برای نظر دادن بايد آدرس و نشانی هم گذاشت تا شايد مثلن که معتبر شود. از بازی نظر دادن خبر نداشتم و حالا ياد گرفتم! البته اين کامنت را منتشر نکنيد بهتر است. چون در جواب خواسته‌ی شما نوشته می‌شود و حتمن که جنبه‌ی عمومی ندارد.

پرچونه

همین 2روز پیش بود که کتاب مدیر مدرسه جلال آل احمد را خواندم ... از آن کتاب هایی که خوره به تنت می اندازد... تا کتابی که بیش از 120 صفحه نداشت را تمام نکنی ول کن نمی شوی ... داستان کتاب تنها حول محور مدرسه می چرخد ولاغیر ... نه از وجود زن خبری ست تا لطیفش کند یا عشقی اش ...هیچ چیز ... تنها 2 3 صفحه ای از معلمی که عذب بود وُ مدیر مدرسه به سمت در نجیب خانه ها که باز است و از این مزخرفات هدایتش می کرد بل عکس های لخت زنان را مدرسه نیاورد . هرچند قرار نیست هر کتابی با وجود زن تلطیف شود ... اما این کتاب کتاب بود ... کتابی ساده و بی پیرایه.... تامل برانگیز و دلنشین

محمودی

چه کم حوصله‌ست آقای حامد، نکرد یه آدرس بذاره که مراجعه کنیم و بپرسیم و ... البته این داستان که مالِ چهار پنج سال پیش‌اه. این اما http://dibache.com/text.asp?id=1253&cat=8 لینک همین مصاحبه‌ست، برای کسایی که بعده‌ها این‌جا رو می‌خونن و یهو می‌گن ای داد ما که سال 1343 نبودیم، ما که اندیشه و هنر نداریم و ... .

محمودی

حقیقتش نمی‌دونم کامنت قبلی‌م ثبت شد، یا نه. منتها کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه؛ http://dibache.com/text.asp?id=1253&cat=8 متن کامل (نیمه کامل البته) مصاحبه

اشکان

سلام گر چه این متن مال خیلی وقت پیش است اما می خوام سوالی بپرسم:علت اینکه کلمات این جمله را(می‌گیم برایِ این‌که شلّاقی بزنیم به تنبلیِ خواننده)با خط تیره جدا کرده اید چیست؟یعنی فلسفه ی این رسم الخط را می خواهم بدانم. سپاس

احسان قراخانی

به نظرم نقدهای بهار درمورد خانه سیاه است،خشت و آینه کمی مغرضانه بود.راستی،آیا نقدهایش در جایی جمع آوری شده؟