یک تکّه‌ از نامه‌ای متعلّق به همین روزها ...

 

... باران بند آمده بود که رسیدیم سرِ کوچه و همین‌طور خیسِ آب رفتیم تویِ آن کتاب‌فروشی که خیلی بزرگ نبود و همه‌جور کتابی داشت و آن سبیلویی که می‌ایستاد پشتِ دخل آدم بامرامی بود و تخفیف می‌داد و کتاب پیشنهاد می‌کرد و روزنامه‌ها را می‌زد به دیوار که همه بخوانند و همین‌طور که خیسِ آب رفتیم تویِ آن کتاب‌فروشی دیدیم که جلد سوم آن کتاب نارنجی را گذاشته رویِ میز و یادم نیست اوّل تو جیغ کشیدی یا من و آن سبیلو برگشت و سبیل‌هاش را بین لب‌هاش فشار داد و هیچ نگفت و برگشت سر کار خودش و یادم نیست اوّل تو کتاب را برداشتی یا من و همین‌که قیمتش را دیدیم دوتایی سوت زدیم و نُچ‌نُچ کردیم و تو چرخیدی که ببینی آن سبیلو برمی‌گردد یا نه که برنگشت و کتاب را گذاشتیم سرِ جاش و همین‌جور چرخیدیم و همه‌ی کتاب‌ها را دوباره دیدیم و بین همه‌ی کتاب‌ها یکی بود که چشمک می‌زد و جلد خوشگلی داشت و خیلی ساده بود و پس‌زمینه‌اش سیاه بود و با سفید نوشته بودند و تویش و کتاب را که برداشتیم دیدیم شعر است و نصف کتاب سفید بود از بس که همه‌ی خط‌هاش نصفه بودند و کتاب را بستیم و گذاشتیم سرِ جاش و آمدیم بیرون و همین‌طور قدم‌زنان رفتیم و رسیدیم به آن کافه‌ی دنجی که همیشه‌ی خدا خلوت بود و همیشه میزِ خالی داشت و همین‌که تو رفتیم نشستیم کنار میزی که چسبیده بود به شیشه و آدم‌ها از پشتِ شیشه رد می‌شدند و وقتی قهوه آورد و کیک هم سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن حرف نمی‌زدیم و سکوت کرده بودیم و گوش می‌کردیم به موسیقی ملایمی که پخش می‌شد و فقط به دردِ کافه می‌خورد و وقتی کیک تمام شد و چنگال را کنار گذاشتی و زُل زدی به آدم‌ها معلوم بود که آدم‌هایِ بیرون مهم نیستند و بهانه هستند و حرفی هست که می‌خواهی بگویی و باید بگویی و خیلی وقت است که می‌خواهی بگویی و مانده‌ای که چه‌طور بگویی و چی بگویی این قرار امروز این بگوبخند و این سرزدن به همه‌ی وعده‌گاه‌ها و دل‌خوشی‌ها مال این بوده و من که دیدم این آدم‌هایِ بیرون زیادی مهم شده‌اند و این‌ور را نمی‌بینی و الکی سر گردانده‌ای آن‌ور دست کردم تویِ کوله و آن کتاب آبی را که می‌گفتی گران است و آدم باید پول‌دار باشد که برود سراغش و مال ما نیست اصلاً درآوردم و گذاشتم روی میز و تو هم زیرِچشمی نگاه کردی و با این‌که ذوق کرده‌ بودی و خوشی تویِ چشم‌هایت بود و حالا نشسته بود رویِ لب‌هایت هیچ‌چی نگفتی و دست دراز کردی و کتاب را برداشتی و ورق زدی و نگاه نکردی که ببینی صفحه‌یِ اوّلش چی نوشته‌ام و من شروع کردم به دیدن آدم‌ها که از کنار شیشه می‌گذشتند و با هم حرف می‌زدند و نگاه نکردم که داشتی گریه می‌کردی و چراغ‌هایی که بالای سرِمان بود روشن شده بود و باران شروع کرد به باریدن ... 

/ 10 نظر / 3 بازدید
حسن محمودی

محسن جان جلد شده جلو. با ياد همه ی دقت ها و حساسيت هايت.

ريتا

يک نفس بی‌نقطه و ویرگول يا هر توقفی درمطلب . يادم است جایی خواندم يکی از منتقدين به محمدعلی جمالزاده گفت شما چرا در مطالبت از ويرگول و نقطه و ... کم استفاده می‌کنی و اين‌جور نوشتن غلط است ُ او هم در جواب گفت پس قدیم که اين چيزها اختراع نشده بود مردم مثلا چه‌جوری تاريخ‌بيهقی می‌خوندند . حالا حكايت شماست . و خيلي خوب .

علی حيدری

يه چيز خاصی توی کلمات موج می زد. از کيفی که کردم ممنون.

سر هرمس مارانا

آقا کلی شرمنده فرمودید ها! حال مان این اول صبحی کلی ریفرش شد! ما هم متقابلن نوشته ها و تلاش های شما در مطبوعات دوست داریم و دنبال می کنیم برادر.

فرزانه

اين يکی غم داشت. اما مثل قبليا دريغ توش نبود. ممنون که باز از تکه های نامه هايتان نوشتيد.

امين

عالی...

سپيده

خيلی لذت بردم..... منم از بارون توی متن خيس شدم!!!

سپيده

البته (همون بارون بند اومده)...!!

آذين

ياد شبهای روشن افتادم..

امیر عربی

آزرم دلم برای تو و همه اون روز هایی که با بچه ها می رفتیم کافه سیما تنگ شده.مثل همیشه درجه یک نوشتی.اهدنا الصراط المستقیم.