چه لذتي دارد اين تراژدي ...


شده تا حالا فيلمي را تماشا كنيد و بعد از تمام شدن ش حس كنيد سرگشتگي تان بيش تر شده ؟ كه حس و حال غريبي داريد و عقب جايي مي گرديد تا تنها باشيد و داد بزنيد و از همه گله كنيد و بغض تان را هم رها كنيد و بگذاريد اشك ها را پشت هم روانه كند ؟ اين جور فيلم ها كم هستند ، اما گير مي آيند و وقتي تماشاي شان مي كنيد ، جان تان براي شان در مي رود . لابد يك دليل ش اين ست كه حس مي كنيد « شخصي » هستند و گوشه يي از كارگردان شان را دارند نشان مي دهند . « ساعت ها » كار درخشان و غبطه برانگيز « استيون دالدري » به نظرم چنين فيلمي ست . سر و شكل درستي دارد ، همه چيزش كامل ست ، داستان ش را درست و حسابي و كامل تعريف مي كند و بازيگرهاي خوبي هم دارد . به رغم همه ي اين ها و مخصوصا سه ستاره ي هاليوودي ش ( نيكول كيدمن ، جولين مور و مريل استريپ ) « ساعت ها » فيلمي جنجالي نيست . يك اثر شخصي ست درباره ي سرگشته شدن و شوريدگي و همه ي اين حرف هايي كه در كتاب هاي مابعد طبيعي مي شود پيدا كرد . « ساعت ها » چند چيز كليدي و مهم دارد كه اصل كار ست و نفهميدن شان كار را حسابي خراب مي كند . يكي از اين چيزها « مرگ » ست ؛ يعني همان چيزي كه دست آخر « ويرجينيا » ي نازنين به سراغ ش مي رود و « ليونارد » را تنها مي گذارد ، يا همان تصميمي كه « اوا » بعد از خواندن « خانم دالووي » مي گيرد و سومي ش هم كه مرگ « ريچارد » يا همان « ريچي » كوچولو ست كه حسابي درد مي كشد و وقتي خودكشي مي كند ، لابد « كلاريسا » خيلي غصه مي خورد .
همين جا برسم به اين كه « ريچارد » چه چيزي را در « كلاريسا » ديده كه به او « خانم دالووي » مي گويد . رفتار « كلاريسا » دقيقا همان چيزي ست كه « ويرجينيا » مي نوشته ؛ حالا جدا از شباهت اسم جفت شان ، او هم آدمي ست سرد و گرم كشيده و حسابي پخته و اصلا همين كه توانسته وسواس هاي ش را كنار بگذارد و يك جورهايي دوام بياورد خودش خيلي ست . اين كه مي گويم « ساعت ها » فيلمي شخصي ست ، دليل ش همين چيزهاست . « ساعت ها » خيلي ساده درباره ي چيزهايي حرف مي زند كه در زندگي همه ي ما هستند و هر جور كه نگاه كنيم مي بينيم نمي شود ازشان فرار كرد . لابد دارم خيلي احساساتي مي شوم ، اما خب ، بايد كمي هم به من حق بدهيد ، چون اصولا درام هايي از اين دست چيزي به اسم « شكوه تراژيك » دارند و همه ي فيلم حول همين تراژدي مي گردد . نقل قولي از « آلفرد هيچكاك » كبير هست كه مي گويد درام هر فرد ملودرام فرد ديگر ست . راست ش را بخواهيد ، بار اولي كه « ساعت ها » را ديدم ياد اين جمله ي استاد افتادم . « ساعت ها » را بايد بيشتر از اين ها و در سال هاي بعد ديد و آن وقت به اين نكته رسيد كه « ساعت ها » خيلي سرتر از « شيكاگو » و بعضي فيلم هاي ديگر ست كه الكي و همين جوري و شايد با هزار نقشه ي قبلي بزرگ شدند و اسم در كردند . تراژدي يي كه در « ساعت ها » هست خيلي بيش تر از اين ها مي ارزد ، شايد به اندازه ي عمر هدر رفته ي آدم ها ...


/ 5 نظر / 89 بازدید
يك دوست

سلام . من وبلاگنويس نيستم ؛ اما هر روز به خيلي از وبلاگها ـ و اين وبلاگ ـ سر ميزنم . هنوز نفهميده ام چنين وبلاگ خوب و انديشمندي چرا كم بيننده است ، آيا به اين دليل كه حرفهاي اين وبلاگ دري وري نيستند ، به نظرم اين گونه است و چون ما به دري وري بيشتر علاقه داريم به سراغ وبلاگي از اين دست كم مي آييم . واقعا حيف است . واقعا كاري نمي شود كرد ؟

حامد

سلام خسته نباشيد. من از وبلاگ ردای هنر هستم که لطف کرديد و به من سر زديد. به خدا خيلی خوشحالم کرديد. باور کنيد اون سايت اشکال فنی داشت و من نتوانستم پيغامتان را همان موقع بخونم. حالا من دوباره برگشتم سر جای قبلی خودم در همين سايت. من حرف شما را قبول دارم که بهتره از مثالهای ايرانی در کارگاه فيلمنامه استفاده کرد. تا چند وقت ديگه هم می خوام فيلمنامه من ترانه ..... آقای پرتوی را نقد کنم. ( به عنوان درس فيلمنامه) منتظر شما و راهنمايي هاي شما هستم. موفق باشيد و پيروز و سربلند.

حامد

سلام من حامد عطايی هستم آدرسم عوض شد شرمنده منتظرتان هستم موفق و پيروز باشيد. اون حرف هايی هم که پايين تر يک آدم بی نام و نشان نوشته جدی نگيرييد

وحيد

سلام!من هنوز ساعتها رو نديدم يعنی وقت نشده.هر وقت ديدمش حتما نظرمو برات می نويسم.

کرگدن

آيا سرگشتگي در اين روزگار غريب عاقبتی جز جنون و انتحار دارد؟