داستان «واقعاً» درباره‌يِ چيست...

«ويليام گُلدمَن» يكي از مشهورترين و بهترين فيلمنامه‌نويس‌هايِ آمريكايي است. فيلمنامه‌هايِ درجه‌يكي دارد كه از هوش سرشار او حكايت مي‌كنند و اين هوش، علاوه بر فيلمنامه‌هايش، در مقاله‌ها و يادداشت‌هايي هم كه راجع به مقوله‌يِ اقتباس در سينما مي‌نويسد، به چشم مي‌آيد.

گُلدمَن، كتابِ كوچكي درباره‌يِ اقتباس در سينما دارد كه خوش‌بختانه به فارسي هم ترجمه شده است. (ترجمه‌يِ عَبّاس اكبري‏، انتشاراتِ سُروش) او در اين كتاب، نشان مي‌دهد كه چگونه براساسِ داستان كوتاهي از خودش (داوينچي) فيلمنامه‌اي را نوشته است. پيش از فيلمنامه، گُلدمَن، سئوال‌هايي را طرح مي‌كند و جوابشان را مي‌دهد كه احتمالاً طرح و جواب‌دادنشان براي هر فيلمنامه‌نويسي كه مي‌خواهد اقتباس كند، لازم است.

 اوّل اين كه «داستان درباره‌يِ چيست؟»، دوم اين كه «داستان واقعاً در موردِ چيست؟»، سوم اين كه «زمان چه‌طور؟»، چهارم اين كه «چه‌كسي داستان را تعريف مي‌كند؟»، پنجم اين كه «مكانِ داستان كجاست؟»، ششم اين كه «شخصيت‌ها چه‌طور؟» و بالاخره هفتمين سئوال يعني «به چي بايد آويزان شويم؟»

به‌نظر سئوال‌هايي بديهي مي‌رسند، نه؟ از آن دست سئوال‌هايي كه آدم فكر مي‌كند حتماً پيش از آن‌كه دست به اقتباس بزند، درباره‌شان فكر كرده است، امّا مسأله دقيقاً همين‌جا است: بيش‌ترِ فيلمنامه‌هايِ اقتباسي‌اي كه ديدني (و طبعاً) خواندني از‌ آب درنمي‌آيند، برايِ اين سئوال‌ها پاسخ‌هايِ دُرُستي پيدا نكرده‌اند.

توضيح مي‌دهم: دُرُست است كه هر داستاني در ظاهر، درباره‌يِ آدم‌هايي است كه رفتارهايي از آن‌ها سَر مي‌زند و حرف‌هايي بين‌شان رَدوبَدَل مي‌شود، امّا داستان، «واقعاً» فقط همين نيست، يعني هيچ داستانِ خوبي در اين سطح باقي نمي‌ماند. پس، فيلمنامه‌نويس و اقتباس‌كننده، بايد درجه‌يِ هوشي بالايي داشته باشد تا بفهمد داستان «واقعاً» درباره‌يِ چيست. فهميدن اين كه چُنين چيزي، واقعاً چيست، آسان نيست. قبول. امّا لابُد بايد بينِ فيلمنامه‌هايِ اقتباسي درجه‌يك و فيلمنامه‌هايِ اقتباسي بي‌ربط باشد، نه؟ قطعاً، يك راهش اين است كه بيش از يك بار به داستان مُراجعه كنيم، اصلاً هيچ داستان خوبي را پيدا نمي‌كنيد كه با يك‌بار خواندن بشود تَه و تُويَش را درآورد. مُشتِ نويسنده اگر باز شود، قطعاً در بازخواني‌هاي مُكرّرِ داستان است و اگر فيلمنامه‌نويس، آن‌قدر باهوش نباشد كه «واقعيتِ» داستان را پيدا كند، نتيجه‌اش مي‌شود فيلمي مثلِ «خونسرد باش»، ساخته «اف گَري گِري» كه نه بازي «اوما تُورمن» مي‌تواند نجاتش بدهد، نه بازي «جان تراولتا». اين فيلم را از رويِ رُماني ساخته‌اند نوشته «اِلمور لِئونارد». و اين آقايِ «لِئونارد»، نويسنده خوش‌قريحه‌ و مشهوري است كه همه‌يِ خواننده‌هايِ داستان‌هايَش، حتا قبل از خواندن، مي‌دانند قرار است با داستاني عجيب و غريب روبه‌رو شوند. تركيبي از جِنايت و كُمِدي و همه‌يِ آن چيزهايِ ضَروري ديگري كه به كارِ داستان‌نويس‌ها مي‌آيد.

در نگاهِ اوّل، «خونسرد باش» همه‌‌يِ اين چيزها را دارد، امّا وقتي تمام مي‌شود و عُنوان‌بندي، تصوير را پُر مي‌كند، مي‌شود پرسيد «خب، كه چي؟» در فيلم، جايِ چيزي خالي است كه قطعاً در داستانِ لِئونارد مي‌توان جُست‌وجُويش كرد. ‌امّا يك مِثالِ ديگر، «جَكي بِراون» است، ساخته‌يِ «كوئِنتين تارانتينو». اين فيلم را تارانتينو زماني ساخت كه همه مُنتظرِ «پالپ فيكشِن»ي ديگر بودند، داستاني كه « اوّل و وسط و آخر» داشته باشد، امّا لزوماً نه به همين ترتيب. امّا تارانتينو، رُماني از اِلمور لِئونارد را انتخاب كرد و يك فيلمِ تارانتينويي از آن ساخت كه مي‌شود ردِّ پايِ لئونارد را هم در آن ديد. اصلاً جُمله‌اي از قولِ اِلمور لِئونارد هست كه مي‌گويد «بدترين اقتباس‌هايِ سينمايي، آن‌هايي هستند كه سعي مي‌كنند واو به واو به متنِ اصلي وفادار بمانند

خب، تكليف چيست؟ وفاداري يا خيانت؟ شايد چيزي در اين ميان، چيزي حدِّ فاصلِ اين دو. آن‌ها كه رُمانِ لِئونارد را خوانده‌اند (رُمان نامي ديگر دارد) و فيلم را هم ديده‌اند، مي‌گويند جَكي بِراون، هم تارانتينويي است، هم لئوناردي. و اين، يعني معنايِ اقتباسِ دُرُست و حسابي.

/ 3 نظر / 4 بازدید
مهران

فکر ميکنم يکبار بهروز افخمی هم گفته بود که المور لئونارد از فيلم تارانتينو خوشش ميآيد. من هم اين فيلم ر ا خيلی دوست دارم. خيلی بيشتز از کيل بيل!!!!!!

كامران

چقدر وبلاگ خوبی داريد تقريبا جزء بهترين ها!بايد چند سال نوری وقت بذارم و مطالبتون رو بخوونم.

اميد حلالی

سلام دوست عزیز به روزم با : درد دلی از کژی ایام خوشحال می شوم از این مطلب دیدن کرده و نظرت را بگویی.