مرگ لب از لب باز نمی‌کند...

 

 

ــــــ پلّه‌ی آخر را اگر ندیده‌اید ببینید؛ معلوم نیست تا کِی

روی پرده‌ی سینماها باشد ــــــ

 

تنها مردگان‌اند که شکلِ مردن‌شان را می‌دانند.

هوارد بارکر

 

نکته‌ی مهم پلّه‌ی آخر انگار قطعیتی‌ست که از تماشاگر دریغ می‌شود و او را دست‌آخر با پازلی تنها می‌گذارد که باید خودش قطعه‌های پراکنده‌اش را کنارِ هم بنشاند و به نتیجه برسد؛ نتیجه‌ای که معلوم نیست قطعی باشد و معلوم نیست آن‌چه دست‌آخر نصیبش می‌شود، همه‌ی حقیقت باشد؛ به‌خصوص که راوی فیلم زنده نیست؛ مُرده است و این‌بار واقعاً مُرده؛ چون در روزهای زندگی هم انگار مُرده‌ی متحرکی بوده که به چشم نمی‌آمده؛ به چشمِ هیچ‌کس و هیچ هم سعی نمی‌کرده به چشم بیاید. بوده. با دیگران زندگی می‌کرده، ولی انگار نبوده.

چیزی که خسروِ فیلم را به زندگی نزدیک می‌کند مرگ است. تا خبری از مرگ نیست زندگی هم عادی و معمولی‌‌ست؛ کشدار و یک‌نواخت و هیچ‌چیزِ تازه‌ای در آن نیست. پای مرگِ که وسط می‌آید زندگی دوباره به چشم می‌آید. همین است. چیزی انگار قطعی‌تر از مرگ نیست و ‌چیزی انگار ناپایدار از زندگی نیست. خسرو بی‌اعتنا به مرگ سرش به زندگی گرم است و زندگی انگار چیزِ تازه‌ای برایش ندارد. خبرِ مرگ است که چشمش را به روی چیزهایی باز می‌کند کم‌تر می‌دیده؛ چیزهایی که کم‌تر سراغ‌شان می‌رفته. مرگ انگار کودکی را به یادش می‌‌آورد و اوّلین خاطره‌ی کودکی انگار اسکیت‌سواری‌ست. بچّه که بوده کفش‌های اسکیت‌ داشته و حالا که بزرگ شده اسکیتی برای خودش می‌خرد و با ترس و لرز، با دلهره، سواری می‌کند. اسکیت‌سواری هم البته چیزِ عجیبی‌ است؛ راه‌رفتن نیست؛ سرعت دارد و شتاب، ولی آدمی که در آستانه‌ی مرگ چه نیازی به شتاب دارد؟ قرار است کجا برود؟ که چی بشود؟ مُرده‌ی متحرّک عاقبت می‌میرد و چشم‌ها را برای همیشه می‌بندد و رازها همچنان به حیاتِ خود ادامه می‌دهند.

همیشه چیزهایی هست که دور از چشمِ آدمی اتّفاق می‌افتد و همیشه چیزهایی هست که گفته نمی‌شود؛ چیزهایی که کتمان می‌شود، پوشیده می‌شود و انگار که بوده و هست. مردِ مُرده به آرزوهایش می‌رسد و آخرین آرزو انگار بازیگری‌ست؛ یکی از سخت‌ترین کارها و حالا که روبه‌روی لیلی ایستاده، لیلی دیگر نمی‌خندد؛ دیالوگ‌ را آن‌طور که باید می‌گوید و بازی تمام می‌شود؛ اگر خیال کنیم بازی‌ها روزی تمام می‌شوند.

/ 0 نظر / 108 بازدید