می‌نویسد و می‌خوانَد ـ شعری از اُنسی الحاج

 

 

 

  دستی

  دو دست

  دو دستِ کوچک

  که دست نمی‌زنند به چیزی

  غیرِ سایه

  غیرِ برف

  غیرِ آتش

 

  لبی

  دو لب

  دهانی

  که باز نمی‌کند لب

  به چیزی غیرِ عشق

 

  پیشانی‌اش

  چه کشیده است

  مثلِ سفر

 

  دو چشم

  که اسیر می‌کنند

 

  موهایی

  که صاعقه می‌زند

 

  صدایی

  چه صدایی

  مثلِ دستی

  که خواب می‌کُنَد

 

  تنی

  مثلِ هوا

  در میانه‌ی آب و آتش

  تنی

  که تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ آب و آتش

 

  زنی

  چه زنی

  به‌خاطرش

  مرد تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ نوشتنِ زن

  تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ خواندنِ زن

  تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ نشستن

  در مهتابی

  جایی از شهر بالاتر

  از حقیقت بالاتر

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

  بعدِ تحریر: اُنسی الحاج لبنانی‌ست؛ مسیحیِ لبنانی. متولّدِ هزارونهصد و سی‌وهفت. روزنامه‌نگار بوده و سال‌ها در الحیات و النّهار درباره‌ی ادبیات مقاله نوشته. مترجمِ نمایش‌نامه‌های ویلیام شکسپیر، اوژن یونسکو، فرناندو آرابال و اوگوست استریندبرگ به عربی بوده. یکی از مشهورترین شاعرانِ عرب است و ایده‌هایش درباره‌ی شعر همیشه جنجال به پا کرده. بیش‌ترِ شعرهایش را به انگلیسی و فرانسه ترجمه کرده‌اند.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً تزئینی‌ست.

  ازنفس‌افتاده، ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار براساسِ داستانِ فرانسوا تروفو

/ 18 نظر / 227 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

از شما برای حسن سلیقه و ترجمه ی زیباتون تشکر می کنم. شاید به اندازه ی تازیانه درد نداشت اما مطمئناَ به اندازه ی یه گیلاس گرم کرد (تعابیر از نصرت بود). همین الان با وبلاگ شما آشنا شدم و از این آشنایی خوشحالم. لطفاَ باز هم مارو سورپرایز کنید.

هادی

سلام شعراتون خیلی خوب ترجمه میشه حسشونم عالی .ممنون که گفتید سردبیر مجله تجربه قوچانی.اون نوشتهای صفحه 3 4 ماله قوچانی؟

مریم

آقای قوچانی در مهرنامه هم دستی دارند؟

محمد

یه سوال.محمد قوچانی روی کدوم صفحه ها بیشتر حساسه.یعنی علاقش بیشتر چیه؟اندیشه،ادبیات،سینما؟

محمد

به عنوان یک خواننده چطور؟

مهرنوش

سلام وقت بخیر ترجمه هاتون حرف نداره عالین به خصوص مطلب تنهایی خیلی روم تاثیر گذاشت من تازه وبلاگ نویسی رو شروع کردم به وب سایت منم سر بزنید خدا قوت در پناهه حق[گل]

مسافر كوچولو

مثل هميشه ... پر از لذت شدم ... يكي از دلخوشيهاي كوچك ما ابري است كه مسيرش از شمال است ... شمال از شمال غربي ... ممنونم

مریم

ترجمه ای عالی بود از این شعر انسی ممنون

محسن جان! این شعر رو که خوندم یاد یکی از ترانه‌های شهیار قنبری افتادم. می‌دونم که تو هم شهیار رو دوست داری. پس ترانه‌ رو برای تو می‌نویسم. عصر گیج از پائیز، زن و مردی خسته در قطاری کهنه، کوپه‌ای دربسته هق‌هق سوزن‌بان، دو بلیط پاره چمدون ارزون، یادی از "ایثار"ه دو تن اما تنها، ساکت و سردرگم عکس بی‌اسم و رسم، آخر یک آلبوم زن می‌گه: حیف از ما! این شب بی‌فردا لب فرو بستن‌ها، این سکوت زیبا قطره اشکی روشن، قطره‌ای کوه‌شکن می‌چکه از یک ابر بر شب ِ مرد و زن چرا دوست داشتن ما سرسریه؟ چرا تجدیدی و شهریوریه؟ توپ بی‌باد زمین ورزشه سالن خالی یک نمایشه صحنه سایه‌روشن، ساعت دور شدن زن می‌گه: حرف بزن با نقس‌های من مرد ساکت می‌گه: ما دو تکه سنگیم بی‌صدا، بی‌حرفیم، چه پریده رنگیم نور دور ایست‌گاه، فکر مردن در خواب جای حلقه بر دست، داغ ناب ِ مهتاب موی زن بر شیشه، لرزش دست مرد حرف آخر در گوش: همه‌ی من!برگرد! چرا دوست‌ داشتن ما سرسریه؟ چرا تجدیدی و شهریوریه؟ توپ بی‌باد زمین ورزشه سالن خالی یک نمایش (شب مرد و زن- شهیار قنبری)

نا سر باز

ممنون بابت ترجمه ی خوب یه شعر خوب... لذت بردم