چیزایی هست که راحت‌تر می‌شه فراموششون کرد...

Before Sunset

  

   یک

   ... سلین می‌گوید «خوندنِ داستانی که می‌دونی شخصیتش رو از رو تو نوشتن یه‌جوری‌یه؛ آدم هم خوشش می‌آد، هم ناراحت می‌شه.»

   جسی می‌پرسد «چرا ناراحتت می‌کنه؟»

   سلین می‌گوید «نمی‌دونم؛ این‌که یه تیکه از خاطراتِ یه‌نفر هستی، این‌که خودم رو از دیدِ تو ببینم...» و ادامه می‌دهد «همیشه فکر می‌کردم فراموشم کرده‌ی.»

   جوابِ جسی این است که «نه، تو ذهنم یه تصویرِ باحال ازت داشتم.» و احتمالاً این همان تصویری‌ست که آن‌را در داستانش هم آورده.

   جسی و سلین دوباره شروع می‌کنند به آسمان‌وریسمان بافتن و از زمین‌و‌زمان حرف‌زدن. شروع می‌کنند به حرف‌زدن درباره‌ی خودشان و معلوم می‌شود که سالِ ١٩٩٨ هردو در نیویورک زندگی کرده‌اند و ظاهراً یکی‌دوباری هم حس کرده‌اند که کسی شبیه آن‌یکی آن‌جاست؛ بی‌آن‌که کنجکاوی کنند و ردِ پاها را دنبال کنند و به نتیجه‌ای برسند.

   جسی توضیح می‌دهد که «وقتی تو زمانِ حال زندگی می‌کنی، انگار همیشه سعی می‌کنی همه‌چی رو بهتر از اینی که هست بکنی. یه‌چیزی رو درست می‌کنی، اون‌یکی خراب می‌شه. بعد، یه حسّ بد می‌آد سراغم. این‌چیزا سوخت‌وسوزِ زندگی‌ان. زندگی‌یه دیگه؛ اگه ضربه نخوریم، چیزی هم یاد نمی‌گیریم.»

   سلین هم می‌گوید «بعضی‌وقتا یه چیزایی رو می‌ذارم تو قفسه‌های ذهنم و فراموششون می‌کنم. اگه بعضی چیزا رو دور بریزی، دردش کم‌تر از اینه که باهاشون زندگی کنی. منظورم اینه که یه چیزایی هست که راحت‌تر می‌شه فراموششون کرد.»

   دو

   ... سلین می‌گوید «خاطره چیزِ خیلی خوبیه، اگه نخوای با گذشته بجنگی.»

   و جسی می‌گوید «من که فکر می‌کنم هیچ آدمی عوض نمی‌شه؛ مردم دوست ندارن این رو قبول کنن، ولی ذاتِ آدم عوض نمی‌شه.»

   این‌ها، همه، مقدّمه‌ای‌ست تا سلین حرفِ دلش را بزند و بگوید «حس می‌کنم هیچ‌وقت نمی‌تونم کسی رو که باهاش بودم فراموش کنم، چون هرکسی خصوصیت‌های خودش رو داره. نمی‌تونی چیزی رو بذاری جای اون آدم. چیزی که از دست بره، رفته. دلم برای اون آدم بیش‌تر از هر چیزی تو دنیا تنگ می‌شه. هر آدمی جزئیاتِ خودش رو داره.»

   سه

    ... سلین می‌گوید «تا وقتی اون کتابِ کوفتی تو رو نخونده بودم، حالم خوب بود. اون کتاب تحریکم کرد. یادم انداخت که چه آدمِ رُمانتیکی بودم، که چه‌قدر به همه‌چی امید داشتم. ولی الان، انگار اعتقادم رو به هرچی که یه‌جوری به عشق ربط داشته باشه از دست دادم. اون ماجرا همه‌چی رو از من گرفت. من همه‌چی رو از چشمِ تو دیدم و تو هم که همه‌چی رو از من گرفتی. یه‌جورهایی اصلاً یخ کردم. انگار اون عشق مالِِ من نبوده. برای من واقعیت و عشق دوتا چیز متناقض‌ان.» و البته هنوز حرفِ اصلیِ دلش را نزده. حرفِ اصلی این است. «فکر می‌کنم بارها قلبم شکسته، ولی هربار خودش خوب شده.»

   پیش از غروب، ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد امین عابدین

درود جناب آزرم عزیز دیروز کتاب نقد و بررسی آثار بهمن فرمان آرا می خوندم که یکی از مصاحبه کنندگان (سعید عقیقی یا رضا درستکار)از او در باب این که انگلیسی ها در فیلم هایشان بلد نیستند عشق را نشان بدهند اما آمریکایی ها در این کار موفق تر هستند سئوال می کند و فرمان آرا این نظر را تایید می کند، نظر شما در این خصوص چیست؟

شهلا

«خاطره چیزِ خیلی خوبیه، اگه نخوای با گذشته بجنگی.» این دقیقا حسی یه که میخوام توی نوشته ی آخرم دربیارمش، اما هنوز نتونسنم! باید فیلم دیدنی و جالبی باشه، به نظرم باید ببینمش. ممنون که معرفیش کردین.

مریمانه

بینهایت این دو گانه و تصویر جادو کننده لوکیشن‌هاشو (خصوصا قبل از طلوع) دوست دارم و هروقت میام اینجا حتما یکی از احتمالاتم مطلبی راجع به این فیلمه یا عکسی یا دیالوگی ویا هم نقدی.ممنون آقای ازرم برای ضیافت این کلمات.

مسعوده

"انگار اون عشق مالِِ من نبوده. برای من واقعیت و عشق دوتا چیز متناقض‌ان" مثه ورونیک شاید. رویامون رو فراموش می‌کنیم, می‌کشیم, انکار می‌کنیم تا بتونیم باقی عمر رو با توهم بی‌حسرتی زندگی کنیم. جوری که با فاصله گرفتن از رویا به کاستی و ضعف انسانیمون که پدیده ای از واقعیته نزدیک بشیم و دست و پنجه نرم کنیم. گناهی هم نداریم واقعیت به اندازه ی کافی زمخت و سنگین هست نیل به سمت رویا و مقایسه ش با الانمون که نتونسته اون باشه, خیلی خیلی سخت ترش می‌کنه. به قول میلان کوندرا "خوشبختی تمایل به تکراره" و عشق از هر تکراری مبراست. حتی برای عشق معشوق هم درمان نیست

ساناز

عالی بود، عالی. گاهی اینقدر بعضی نوشته ها را با ذره ذره وجودم لمس می کنم و می فهمم که واقعا نمی دونم چی می تونم بگم. قابل گفتن نیست. حتما این فیلم را خواهم دید.

محمد

يكي از بزرگترين لذتها مي‌تونه اين باشه كه يه فيلم رو ببيني، ازش لذت ببري، ديالوگ‌هاش تو ذهنت بمونه، بعد بياي اينجا ببيني تو هم در مورد اون فيلم نوشتي. خيلي كيف داره به خدا.

توحید

این دو تا فیلم رو دیدم واقعا عالی هستن مخصوصا پیش از غروب و اینکه تمام گفت و گوهای فیلم ما رو به همین قسمت درخشان آخرش می رسونه...یه حس عجیب از گمگشتگی که هر دو نفر سعی در پنهان کردنش دارن ولی نمیتونن.

شادگل

بسیار لذت بردم از یادآوریه قسمتی از این همه دیالوگ های پر معنای این دو قسمت فیلم.اونقدر که دلم خواست دوباره ببینم. خیلی دوست داشتم که آخر قسمت اول به هم نرسیدن.چون به این اعتقاد دارم که اگه این دو نفر به هم می رسیدن قسمت دومی در کار نبود و چه بسا عشق موندگاری هم بینشون به وجود نمیومد... اونها و همه به زمان احتیاج داریم برای دلتنگ شدن...

زهرا

:)

شیوا

پیر-تر که بشی پیش از غروب آفتاب بیشتر به دلت می چسبه شاید. برای من که اینطور بود. یا این که الان که جان شیفته دستمه حال وافری دارم می برم. شاید بیشتر از بار اول اینم از اون کتابایی بود برام که جادوش تا مدت ها برام زنده بود. آنت!