احساس می‌کردم که انگار فروریخته‌ام

شاهرخ مسکوب: تا رسیدم تابوت را بلند کردند. زیر تابوت را گرفتم می‌خواستم سنگینی جسمی را که تا دیروز مادر من بود حس کنم. مرا از زیر تابوت به کناری کشیدند. در راه زانوهایم تا می‌شد. دو سه بار نزدیک بود زمین بخورم. یکی دو تا زیر بغلم را گرفتند و تا کنار قبر بردند. به هیچ چیز فکر نمی‌‌کردم. فقط احساس می‌کردم که انگار فروریخته‌ام. مخصوصاً که پیکرم به فرمان من نبود. تبدیل به جسدی شده بود که از وی بیگانه بودم و احساسش نمی‌کردم. بالای سر قبر روی خاک‌ها نشستم و در حقیقت خودم را رها کردم چون دیگر یارای ایستادن نداشتم.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۶۴ و ۶۵

/ 0 نظر / 36 بازدید