یک میز، دو صندلی؛ یک قوری، دو استکان

کابتن ابو رائد

   

   ... آدم‌ها دوست دارند درباره‌ی آرزوهای‌شان حرف بزنند، درباره‌ی چیزهایی که در خیال‌شان به آن‌ها می‌رسند، یا درست‌ترش این‌که در زندگی (واقعیت) به آن‌ها نمی‌رسند. می‌شود فکر که این‌جور خیال‌ها، اساساً، بخشی از زندگیِ آن‌‌هایی‌ست که تنها هستند و زیرِ سقفی زندگی می‌کنند که دیگری زیرِ آن سقف نیست. این‌جوری‌ست که آدم در تنهاییِ خودش، در خانه‌ای که می‌داند آدمی دیگر پا به آن‌جا نمی‌گذارد، شروع می‌کند به حرف‌زدن با یک قابِ عکس، به درددل‌کردن با عکسی که نشان می‌دهد این خانه همیشه خالی نبوده است و توی این حرف‌هاست که این آدم، کم‌کم، شناخته می‌شود. وضعیت و موقعیتِ ابو رائد هم، درواقع، همین است: پیرمردی تنها که با خاطره‌ی همسرِ مُرد‌ه‌اش، اُمّ رائد زندگی می‌کند.

      بخشی از این برنامه را مرور می‌کنیم:

   نظافتِ سالنِ انتظارِ فرودگاه، بی‌اعتنا به چشم‌های احتمالاً کنجکاوی که صاحبان‌شان شاید بدشان نیاید چند کلمه‌ای با این پیرمرد حرف بزنند. برگشتن به خانه. احوال‌پرسی از اُمّ رائدی که حضورش در عکسی از او خلاصه شده است، عکسی در قاب. بعد نوبت می‌رسد به دردِدل با اُمّ رائد و گفتنِ این‌که «این پاها دیگه قوّت ندارن. دارن خسته می‌شن.» حالا چه‌چیزی می‌تواند این خستگی را، احتمالاً، تاحدودی برطرف کند؟ فنجانی چای. «می‌خوای یه چای بخوریم؟» این است که ابو رائد سینیِ چای به دست، می‌رود بالای پشت‌بام. جایی‌که شهر را می‌شود دید و آدم‌هایی که توی خیابان هستند، کوچک‌تر از همیشه، دیده می‌شوند. بعید است از آن پایین کسی نگاهی به بالا بیندازد و ابو رائد را این ‌بالا ببیند. این‌جا، این بالا، جایی‌ست برای تنهایی. یک میز نسبتاً کوچک آن بالا هست به‌اضافه‌ی دو صندلی. توی سینی هم یک قوریِ چای هست و دو استکان. به مرحله‌ی ریختنِ چای که می‌رسد، اوّل یک استکان برای اُمّ رائدِ غایب می‌ریزد و بعد یکی برای خودش...

    کاپیتان ابو رائد/ کابتن ابو رائد، ساخته‌ی امین مطالَقَه

/ 9 نظر / 146 بازدید
کتاب‌خوان

چه خوب بود! ممنون!

مغولستان خارجی

درست شد این کامنتدونی... یادداشت گذاشتن برای نویسنده ای که می نویسه تا آروم شه، هم، آدمو آروم می کنه. معمولا رگ و ریشه ی اقتباس فیلمها کتابها هستند اما تو می تونی از دل یه فیلم یه کتاب بیرون بکشی. بی اغراق از خوندن این چند خط به اندازه ی دیدن خود فیلم لذت بردم. این یادداشت، درباره ی یه ابورائد دیگه ست که شبیه همون ابورائده...

مغولستان خارجی

این ابورائد یه کم مثل پیرمرد فیلم بندز ویزیت ه، من که یاد اون می افتم.

مغولستان خارجی

مطلب من با موفقیت ارسال شد و پس از تایید به نمایش گذاشته خواهد شد.(اون بالا نوشته).

محمود

چه زیبا و آرامبخش است نوشته هاتان.فیلم را به گونه ای روایت می کنید که گویی آدمی حسابی وسوسه می شود به دیدنش. موفق باشید

مریم

تحصیلاتت چیه اقای آزرم؟ در واقع چی خوندی و در کدوم دانشگاه؟

مریم

علاقه مند بودم بدونم/اصرار هم دارم بدونم!

مجتبی

در شماره آینده نافه در قسمت آیین نقد با چه کسی مصاحبه می کنید؟

جاده مالهالند

یعنی اگر این خانوم مریم 100 بار دیگر تحصیلات(رشته تحصیلی) شما را بپرسند شما باز هم میگویید سینما؟!