و زندگی همین‌طور نمی‌مانَد...

 

 

 

   به درون بنگر، و زندگی، تو گویی، به‌هیچ‌وجه، «همین‌طور» نمی‌مانَد. لحظه‌ای یک ذهنِ معمولی را در یک روزِ معمولی در نظر بگیر. این ذهن در معرضِ هزاران تأثیر واقع می‌شود ـ جزئی، شگفت، زودگذر و یا نقش‌بسته با نیشِ قلمی فولادین. از همه‌سو می‌آیند، رگبارِ پایان‌ناپذیرِ اتم‌های بی‌شمار؛ و همچنان که می‌بارند، و همچنان که خود را به هیئتِ زندگیِ دوشنبه یا سه‌شنبه درمی‌آورند، نقطه‌ی تأکید به جای دیگری متفاوت با گذشته منتقل می‌شود؛ لحظه‌ی خطیر نه این‌جا بلکه آن‌جاست؛ به این ترتیب، اگر نویسنده آزاد باشد نه برده، اگر بتواند آن‌چه را که خود برمی‌گزیند بنویسد نه آن‌چه را که ناگزیر است، اگر بتواند اثرش را براساسِ احساسِ خود بنا کند و نه براساسِ عادت و قرارداد، دیگر هیچ طرحِ داستانی، هیچ کُمدی، هیچ تراژدی، هیچ کششِ عشقی یا فرجامی به سبکِ متعارف در کار نخواهد بود، و شاید دیگر حتّا یک دکمه هم به شیوه‌ی موردِ پسندِ خیّاط‌های «باند استریت» دوخته نشود. زندگی رشته‌ای چراغ رنگی نیست که به شکلی متقارن آراسته شده باشد؛ زندگی هاله‌ای درخشان است، غلافی نیمه‌شفّاف که ما را از سرچشمه‌ی آگاهی تا انتها در بر گرفته است. آیا وظیفه‌ی نویسنده این نیست که این متغیّر، این روحِ ناشناخته و بی‌حدّ‌ومرز را بیان کند، هرقدر هم که این بیان پیچیده و ناهنجار باشد، با کم‌ترین آمیختگیِ ممکن با امورِ ظاهری و بیگانه؟

ویرجینیا وولف، مقاله‌ی داستانِ معاصر؛ در کتابِ ویرجینیا وولف، نوشته‌ی جان لِیمن، ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور، انتشاراتِ هرمس، هزاروسیصد و نود

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   ساعت‌ها، ساخته‌ی استیون دالدری، براساسِ رمانِ مایکل کانینگهام

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روباه اندیشه

آقای آزرم به جز خانم دلوی،چه کتاب هایی از وولف ترجمه شده اند؟

امبرتو اکو

منم هفت رو دیدم آقای آزرم اگه یه روز از شما دعوت بشه به این برنامه به عنوان منتقد میرید؟؟؟؟؟ وولف رو دوس دارم اخیرا توی مجله شهروند امروز یه نوشته راجبش خوندم با ترجمه فرزانه سالمی راستی نظرتون راجبه شهروند امروز چیه؟؟؟؟

سمانه

دیدم زحمت کشیدم این همه نوشتم اقلا این جا بذارم کامنتم رو هدر نره! آره تزیینی نیست عکس، قبلا هم این جا عکس انداخته بودین، فقط معلوم نیست ملافه ( ملافه درسته یا ملحفه؟ ) روی تخت است یا سفره رو میز آشپز خونه. یعنی ببینید چه قدر من تیز چشمم. سوغاتی بهترین نوع هدیه است که آدم می تونه بگیره اصلا شاید یه چیز به درد نخور هم باشه ها اما خیلی کیف داره، دوست جان که ندارم اما هر وقت خواهرم از سفر میاد یه عالم خرت و پرت میاره برام. من هم مثل شما می چینم رو زمین هی نگاشون می کنم.

framarz

سلام! من ديروز يه جورايي تصادفي با وبلاگتون آشنا شدم.نمي دونيد چقدر از خونودنتون لذت بردم و مي برم!حس كودكي رو دارم كه مي ترسه شكلاتش تموم بشه. نوشته هاتون منو ياد همه آدماهايي ميندازه كه يه روزي دوستشون داشتم. با همه نداري يك ريال يك ريال جمع مي كردم تا يه كتاب جيبي بخرم برم سينما.نوشته هاتون رنگ و بوي خوبي دارن حسي كه اين روزها حتي اگه خودتو بكشي هم نمي توني گيرش بياري.ممنون ممنون ممنون از اينكه هستي انساني و....

سمانه

کاش می شد ...

احسان

آقای آزرم.چگونه می توان به ایمیل منتقدان خارجی دست پیدا کرد.مثلا جاناتان روزنبام! می توانید کمکی به من برسانید؟

تراویس

شما چقدر به این فیلم ساعت ها علاقه دارید !

احسان

ممنون آقای آزرم.به سایت شان سر زدم ولی نتوانستم راهی پیدا کنم.باز هم ممنون آقای آزرم

شیوا

ساعت ها جز 4 تا فیلم اول منه. هر چی بیشتر دارم میرم جلو و می خونم نوشته هاتون رو بیشتر دلچسب میشه. یا دلچسب تر میشه.