این تلخیِ مُدامِ حقیقت...

 

 

جهانِ ما به مَثَل مِی شُده‌ست و ما مِی‌خوار

 

خوشیش بسته به تلخی و خُرّمی به خمار

 

 

 

... دُخترِ میلیون‌ دُلاری، داستانِ همان سکّه‌یِ مشهوری‌ست که می‌گویند دو رو دارد؛ یک‌روی سکّه، نیمه‌یِ اوّلِ فیلم‌ست که مَگی فیتس‌جِرالد پلّه‌های ترقّی را یکی‌یکی بالا می‌رود و می‌شود مُشت‌زنی درجه‌یک، قهرمانی که مُشتِ اوّلش دیگران را از پا درمی‌آوَرَد. این خوشی‌ست، عیش است و مثل هر عیشِ دیگری دوام ندارد... درست وقتی که مَگی به سرشناس‌ترین چهره‌یِ مُشت‌زنی بَدَل می‌شود، ضربه‌ای ناغافل [و ناجوانمَردانه] فرود می‌آید و او را ناقص می‌کند. مَگی، مُشت‌زنِ چیره‌دست، روی تختِ بیمارستان‌ها جا خوش می‌کند. نُخاعَش آسیب می‌بیند و نمی‌تواند هیچ بکند. همه‌یِ بدبختی‌ها، یک‌جا، به سرش می‌آیند؛ پاهایش را می‌بُرند و نَفَسَش به لوله‌های اُکسیژن بَند می‌شود. تکلیف چیست؟ اسم این را که نمی‌شود زندگی گذاشت، زندگی آن روزهایی‌ست که مَگی در اوج بود، نه این روزهایی که حتّا نفس‌کشیدن برایش آسان نیست. تلخ‌ترین فکر، این‌ست که فرانکی چاره‌ای بیندیشد، راهی پیشِ پای خودش و مَگی بگذارد و این راه، رهایی از این شِبه‌زندگی‌ست، از این زندگیِ غیرانسانی و غیرعادّی...

 

کِلینت ایست‌وود، هرچه بیش‌تر پا به سن ‌گذاشته، تلخ‌تر ‌شده‌ست... اُمید و آرزو از دایره‌یِ لُغاتَش روزبه‌روز کم‌رنگ‌تر شده و نااُمیدی و سیاهی جای آن‌ها را ‌گرفته‌اند. این خاصیتِ سنّ‌ است؟ خاصیتِ روزگار است یا خاصیتِ سینمایِ این سال‌ها؟ هرچه هست، دنیایی دیگر را پیشِ چشمانِ ما می‌گذارد؛ دنیایی که روی جنبه‌های نااُمیدیِ تجربه‌های بشری تأکید می‌کند و راه‌ِحَل را در خلاص‌شُدن می‌بیند، در رهاکردنِ زندگی ناقص. کورسوهای اُمیدی را که در زندگی هست، نباید جدّی گرفت. سرنوشت، مَحتوم است و کسی نمی‌تواند آن را تغییر دهد...

 

... این همه تاریکی که در  دُخترِ میلیون‌ دُلاری هست، بی‌دلیل نیست. حکمتی دارد اگر آدم‌ها را در تاریکی می‌بینیم، اگر شب سایه‌یِ سنگینَش را روی شهر پهن کرده است و اگر شبی از شب‌ها فرانکی به قولَش وفا می‌کند و کاری می‌کند که مَگی از دست زندگی خلاص شود. برای یک عاشق [یک پدر؟] چیزی سخت‌تر از این نیست که محبوبَش را [دخترش را؟] ویران ببیند. ویرانی، عاقبت آدم‌هاست، دیر یا زود می‌آید؛ امّا آدم‌ها دوست دارند چشم‌ها را ببنندند و خیال کنند که چیزی، خطری، یا مُشکلی در راه نیست. امّا خیال که چاره‌یِ واقعیت نیست، چاره‌یِ هیچ‌ نیست. اگر قرار است مَگی را تکّه‌تکّه کنند و بعد از پاها دست‌هایش را هم بِبُرند، این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ اصلاً چه معنایی دارد؟ زندگی، کنارِ هم بودن است،  با هم بودن و دل‌تنگِ هم بودن و دل به هم ‌سِپُردن‌ست و حیف که آدم‌ها این حقایقِ ناب را از خود دریغ می‌کنند... 

 

 

 

 

/ 10 نظر / 9 بازدید
آرتميس

فيلمو ديده بودم... اما نگاه تو به فیلم خیلی عمیق تر از من بود...واقعا همين طوره که نوشتی...

سامان صفرزايي

جناب آزرم در بخش دوم فيلم يا همان روی دگر سکه نوعی تاثر از فيلم the see inside ديده می شد...البته مطمئن نيستم که کدوم فيلم اول ساخته شده...ولی احساس می کنم واقع گرايی در فيلم اسپانيايی خيلی بيشتر به چشم می خورد و حس همذات پنداری بیینده را بیشتر از فيلم ايستوود تحريک کرد..شما در اين مورد خاص کدام فيلم رو بيشتر ترجيح داديد؟

حامد مقدم

سلام راستش من هم با دیدن اين فيلم جا خوردم اينکه فقط به رابطه مي پردازد و استفاده بسیار اندک از حرکت آهسته رو که در همچنین فیلم هایی حضور مشخص دارند رو به حداقل بروسونه. اما در مورد انچه گفتید می خوام از مصاحبه پیش از اسکار راجر ابرت با هیلاری سوانک یه نقل قول بیارم که چقدر آرامش و صمیمیت پشت صحنه می تونه سبب پدید اومدن چنین حسی برای مخاطب بشه سوانک در آخر مصاحبه ش میگه: “ او هر چيزي را كه بخواهد بد ست مي اورد و حتي يك لحظه را از دست نمي دهد. طولاني ترين روز كاري ما 12 ساعت بود و ان شامل تعويض لوكيشن هم مي شد. گاهي اوقات ما كار را قبل از نهار تمام مي كرديم و او به ما مي گفت كه برويد خانه فردا مي بينمتان. اومثل يكي از اعضاي گروه بود و مانند ديگر افراد در صف غذا مي ايستاد و هميشه در بين بچه ها بود.” “ هر روز كه مي گذشت من غمگين تر مي شدم چراكه يك روز به پايا ن بودنم در بين انها نزديكتر مي شد گاهي به شو خي مي گفتم كه ديالوگهايم را فراموش كرده ام بخاطر انكه كا ر ديرتر به پايان برسد . چونكه واقعا دلم نمي خواست اين كار تمام شود.”

مُحسن آزرم

آقایِ صفرزایی ظاهراً که هردو فیلم، هم‌زمان ساخته شده‌اند. و البته من، به دلایلِ کاملاً شخصی، دُخترِ میلیون‌ دُلاری را ترجیح می‌دهم. توضیحش، سخت است البته...

شازده

بحث خوب بودن فيلم ها بكنار ولي من فكر ميكنم اساسا همه چيز دو اي چند رو داره كه اكه با كمي تاني بهش بپردازي و كارت رو هم بلد باشي بقيه رو بفكر فرو ميبري تا بيشتر و بهتر ببينند!!!

منگ

من هم دختر میلیون دلاری را بیشتر می پسندم .البته دریای درون را هم دوست دارم با آن نگاه نیهیلیستی تلخ ...اما نمی شود از ایستوود بسادگی گذشت این روز ها او تراژدی را خوب روایت می کند ....ساده ، ژرف .... ایستوود این روز ها تلخ است ، و اما بسیار صداق .... به نظر من رودخانه میستیک ، نقطه ی عطفی بود برای ایستوود ، نقطه ی عطفی که در قامت یک شاهکار اتفاق افتاد .....

مجتبي آقابابايي

سلام . امیدواریم حالتون خوب باشه . ممنون از مطالب زیباتون . ما حدود 12 نفریم که وبلاگی داریم به نام حلقه ی باران ( www.halghe_baran.myblog.ir ) خوشحال می شیم به ما سر بزنید و ما رو لینک کنید . ضمنا" شما لینک ما هستید . موفق و پاینده باشید

الناز

سلام خوبی وب قشنگی داری موفق باشی اینجا عضو شو همه چیز هسسسسسسسسسست

نيکو

تلخ ولی بسيار انسانی.کلينت ايستود معرکه است.

نسیم

این فیلم رو خیلی وقت پیش دیدم و چه تاثیر شگرفی داشت زندگی فیلم است و فیلم زندگی ...ممنون آقای آزرم ...از وب لاگ شما انرژی میگیرم :)