Meetings with Remarkable Men

 

 

   راه‌رفتن. قدم‌زدن. چیزهای هزارباره را دیدن. چای‌نوشیدن. چشم‌به‌راهِ اتّفاقی ماندن. گوشه‌ی دنجی نشستن. دفترچه‌های همیشگی را ورق‌زدن. خط‌زدن. کاری‌نکردن. قدم‌زدن. نشستن. چای‌نوشیدن. کتاب را گشودن. خواندن. چشم‌ها را بستن. در کتاب بودن. در کتاب ماندن.   

 

/ 17 نظر / 116 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ف.ک

دست دراز کردن کیف کردن روی زمین دراز کشیدن کاری‌نکردن کتاب ها را بو کردن ....

محمد

زیباست؛ گمان می‌کنم پیش‌تر عکس و پانوشتی شبیه به این را در وب‌لاگی از طریقِ گوگل‌ریدر دیده و خوانده‌ام.

پوریا

تازه اگه بیرون بارون بزنه و تو از پشت پنجره بخار گرفته نوشیدنی گرمتو بخوری و کتاب رو ببندی و خیره شی به قطره‌های که از شیشه سر می‌خورن پایین و صدای بارون بپیچه در سکوت گرم اتاقووو

محمد (۱)

چندوقت پیش٬ سرِ راهم به خانه٬ به بقالیِ محله‌مان رفتم. با کتابی در دست؛ کتابی که همان روز خریده بودم. گذاشتم‌اش در گوشه‌ی مطمئنی؛ چیزهایی را که می‌خواستم٬ برداشتم؛ و آوردم گذاشتم روی میز آقا یوسف (بقال محله). همزمان آقایی هم داشت وارد مغازه می‌شد. انگار نانِ باگتِ تازه آورده بود٬ با آدامس و شامپو و از این‌جور چیزها. آقا یوسف رفت که بیاوردشان. وقتی که برگشت و می‌خواست حساب من را چرتکه بیاندازد٬ گفتم که صبر کند ببینم چیزی یادم نرفته باشد. ادامه دارد...

محمد (۲)

همین‌طور که داشتم فکر می‌کردم و راه می‌رفتم و جابه‌جای مغازه را ورانداز می‌کردم٬ رفتم سراغ کتاب‌هام؛ برداشتم‌شان؛ و آوردم گذاشتم روی همان میز٬ کنارِ وسایلی که خریده بودم٬ ولی با فاصله ازشان. یک‌دفعه یادم افتاد که چی می‌خواهم. باید می‌رفتم آن تَهِ مغازه. رفتم. وقتی برگشتم٬ چشمم افتاد به دستِ آن جنابی که آدامس و شامپو آورده بود. داشت فاکتور فروش را می‌نوشت. کاغذش را گذاشته بود روی کتاب من. ادامه دارد...

محمد (۳)

از طرز خودکار دست گرفتن و زوری که موقع نوشتن می‌زد٬ حدس زدم از آن‌هایی‌ باشد که وقتی کاغذشان را برداری از روی کتابی که برای راحت نوشتن زیرش می‌گذارند٬ می‌بینی ردّ خودکارشان افتاده روی کتاب. آن هم به چه ضخامتی. بعد با خودت٬ شاید٬ فکر می‌کنی که این‌بابا که این‌قدر زور می‌زند موقع نوشتن٬ یک‌موقع به قلب‌اش فشار نیاید و سکته کند. این فکرها مثل برق از سرم گذشت. همین که خواستم ازش خواهش کنم که دست‌اش را بردارد از روی کاغذ٬ دیدم خودش برداشت. انگار به آخر نوشتن‌اش رسیده بودم. ادامه دارد...

محمد (۴)

فاکتور را داد و خداحافظی کرد و رفت. رفتم بالاسرِ آن کتاب‌ام. دیدم بله... ردّ خودکار که نه٬ ردّ پایی به جا گذاشته که بیا و ببین. دیر رسیده بودم. چنان فشار داده بوده خودکار را که تعجب کردم چطور نشکسته سرِ خودکارش. از آن‌روز به بعد مُدام حرص می‌خورم و یاد آن جناب می‌افتم. تصویر صورتِ انگار بی‌خیال‌اش را تجسم می‌کنم و... کاری نمی‌کنم. فقط ازش بدم می‌آید یک‌جورهایی. از دست‌اش بدجوری عاصی‌ام. اگر دست‌ام به‌ش برسد٬ کارش نمی‌کنم. فقط دوباره یاد آن لحظه‌ای می‌افتم که آن اتفاق را رقم زد (برجاگذاشتن ردی از خودکار محترم‌اش روی جلد کتابی که تازه خریده بودم) و ازش بدم می‌آید یک‌جورهایی. تابه‌حال٬ همچو اتفاقی برای‌تان پیش آمده آقای آزرم؟

پوریا

جلدهای کتاب زمان رو دوست می‌داشتم...الان دیگه خیلی وقته کتاب ازشون ندیدم...چیزی هست؟

asie

کتاب فیل در تاریکی کتاب جذابی باید باشد ..معلوم است قدیمی ایست ..هست هنوز؟اون کتابی که عکس یه مرد ازش پیداست خوشه ...بقیه اش رو نمی تونم بخونم ...دفترچه هاتون در قصع های زیبایی ... در کتاب ماند ن رو دوست دارم ...حالتون خوبه می شه نتیجه گرفت؟