La Vie matérielle

 

 

گفتم امروز را صرفِ تاریخ باید کرد. مثلِ جمعه‌ای که چند هفته پیش بود. مثلِ شنبه‌ای که شبیه همان جمعه بود. مثلِ روزهایی که آفتاب دیر غروب می‌کند. کتاب را باز کردم:

«هشت عدد تیهو و کبک من زدم. اغلب روی هوا زدم. امروز بسیار بسیار خوب تفنگ انداختم. دو تیهو روی هوا. یکی با این لوله، یکی با آن لوله زدم.»

گفتم امروز شبیه همان جمعه است. آفتاب هنوز در آسمان است. عمود می‌تابد. ورق زدم:

«کبکِ زیادی من ندیدم، امّا مردم شکار کردند. من نزدم، نه با قوش گرفتم، بادِ بدی می‌آمد. نشستم روی تپّه انار خوردم. چای می‌خوردم تماشا می‌کردم.»

عصر هم که می‌شود آفتاب می‌ماند. پُررنگ‌تر حتّا. ورق زدم:

«من هم بداحوال متّصل بینی پاک می‌کردم... به‌مرور الی جاجرود هفت عدد تیهو زدم... سردرد، زکام، سست، چیزِ غریبی شده بودم. غدقن شد کسی شکار نکند.»

ماگِ سفیدِ حلزونی را پُر از چای کردم. گوشه‌نشینی در این ساعتِ عصر. ورق زدم:

«احوالم باز خوب نبود. گلو و غیره درد داشت. سرِ ناهار دو سه عکس انداختیم.»

چای داغ است. مثلِ آفتاب در آسمانِ عصر. آخرین جمله‌‌ی امروز را می‌خوانم و کتاب را می‌بندم:

«گلویم باز درد می‌کرد... کنارِ رودخانه چادرِ عکس زده شد. دو سه صورت انداختیم.»

/ 0 نظر / 123 بازدید