يك افسانه ي كاملا سينمايي ...


... يك موقعي كه همه چيز يك جور ديگر بود و آدم ها بهتر از حالا بودند و سواد داشتن و چيز بلد بودن خيلي مهم بود و مردم هم به زيبايي و خوشگلي فيلم ها و بازيگرها اهميت مي دادند ، جشنواره هاي سينمايي مثل ونيز و لوكارنو و كن جاهاي درست و حسابي يي بودند ، آدم هاي درست و حسابي و آن هايي كه سرشان به تن شان مي ارزيد ، توي اين جشنواره ها حاضر مي شدند و خلاصه جشن باشكوهي راه مي افتاد . حيف كه توي دوره ي ما و بعد از كوچك شدن دنيا ، آدم ها هم كوچك شدند و جشنواره ها شدند شهربازي . به جاي بزرگ ترها اين بچه ها بودند كه همه كاره شدند ، جايزه گرفتند و به هم قدهاي خودشان جايزه دادند . چندسالي بايد مي گذشت تا بفهميم اين بچه ها اصلا بچه نيستند ، آدم هايي هستند كوتوله كه چون ديده ند شهر شلوغ ست خودشان را جاي بچه ها قالب كرده ند و بزرگ تر ها هم كه هميشه قلب رئوفي دارند ، آن ها را با آغوش باز پذيرفته ند . كوتوله هاي متقلب كم كم آدم بزرگ ها را كنار گذاشتند و شهر افتاد دست بچه ها . اين بچه هاي الكي هم هر كاري دل شان خواست كردند . يكي از اين متقلب ها كه در اوج جواني فيلم هاي مهم تاريخ سينما را روي دور تند ديده بود و فهميده بود خودش بيش تر از « هيچكاك » و « فورد » و « هاكس » و باقي رفقا مي فهمد و شعورش بالاتر از اين حرف هاست ، كارخانه ي كارگرداني زد و هر از سالي يك كارگردان با مارك خودش توليد كرد . اين محصولات همه با استاندارد جهاني كوتوله ها هم خواني داشتند و روي شان نوشته شده بود : تضميني . دنيا همين جوري چرخيد و چرخيد و كوتوله ها كارشان را كردند و گندشان را زدند ، تا اين كه كچك ترين محصول كارخانه هم كه طبق سنت آقاي پدر ياد گرفته بود : كوتوله بودن بهتر از اصلا نبودن ست ، دوربين ش را برداشت و يك چيزي سر هم كرد . آقاي پدر كه اصولا قربان دست و پاي بلورين محصولات ش مي رفت ، تلفن زد به باقي كوتوله ها كه كه چه جوري مي شود اين محصول كوچك را تشويق كرد . يكي از آن ها كه عاشق كوتوله هاي كوچولو بود و توي يكي از شهرهاي ايتاليا يك جشنواره داشت گفت بفرستش پيش من . الاهي كه من پيش مرگ هر چي كوتوله ي مارك شماست بروم . و اين جوري شد كه آخرين محصول ، توي يك كارتن مناسب گذاشته شد و روي ش يك چسب زدند كه : شكستني ست . و با پست فرستادندش ايتاليا ...


اين افسانه حالا حالاها ادامه دارد . تا كي ؟ راست ش نمي دانم ، چون علم غيب ندارم ...


توضيح واضحات : چرا دنبال دردسر مي گرديد ؟ اين فقط يك افسانه ست . ضمنا اگر كسي فكر كرد شباهتي با كوتوله هاي اين افسانه دارد ، لطفا برود از خودش خجالت بكشد . بيش تر از اين هم حرفي لازم نيست . آدم ها شعورشان بيش تر از اين حرف هاست . نه ؟


/ 21 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

چرا ما جيمز دين نداريم؟

saeed

از اين کوتوله ها هر چی بگی بر مياد . سری به ما بزن

سروناز

ها هاهاهاهاها !!!!!! دمت گرم!!!!! دستت درست!!! محشر بود. باز هم بنويس. به قول ياسی انگار عصبانی که ميشی قلمت باز ميشه!!!!!!

sorena

سلام/چی بگم والا....

faribafayazi

سلام!شما خيلي تند می نويسيد.وبلاگتون خيلی هم سينمايی نيست.من امروز قراره فيلم مسافر کيارستمی را ببينم،مطلبی در باره اش نداريد؟به من هم سر بزنید.

peyman

بله بله حتما بيشتر از اينهاست

صنم

آدمهای کوتوله ... ديوارهای بلند ... فکرهای کوتاه ... روزگار غريبی است نازنين

shayan

يکی يک جايی نوشته بود که بايد به اين آقا جايزه بيضه طلايی داد که راه به راه کارگزدان معتبر توليد ميکند....

هماني

۱-پشت هر نقد فيلم (بخوانيد:نقدنويس ) يک فيلمساز شکست خورده می بينم. از مخملباف ۲- راستی اين جمله <خوب قرارکه نيست همه چيز را همه بپسندند>را در چه وقتهای ديگري بايد کرد؟ ۳- اميدوارم اينقدر باهوش باشيد که نوشته های موجز را با صبروحوصله بخوانيد ودرک کنيد. باقی بقايتان

mehran

movafagh bashi . ye kami asabani hasti