شنل قرمزي و گرگ ...


اين داستاني ست از جيمز تربر به نام شنل قرمزي و گرگ كه يك جور روايت تازه از داستان معروف دوره ي كودكي همه ي ماست . اين داستان و چندتايي ديگر را كه از كتاب افسانه هاي روزگار ما انتخاب كرده بودم سال ۷۹ ترجمه كردم و همان وقت ها ( يا كمي بعدتر ) به دوستي دادم كه مي خواست يك نشريه ي دانشجويي مستقل و خوب چاپ كند ؛ و اين كار را هم كرد ، هر چند شماره ي سوم آن نشريه آخرين شماره ش بود . اما خب ؛ كم بودند آن هايي كه اين داستان ها را ديدند.فعلا يكي از اين داستان ها را بخوانيد :

يك روز بعد از ظهر گرگي توي يك جنگل تاريك چشم به راه دختر كوچولويي بود كه با سبد غذا پيش مادر بزرگ ش برود . دختر بالاخره با سبد غذايي كه همراه ش بود از راه رسيد .
گرگ پرسيد : اين سبد غذا را براي مادر بزرگ ت مي بري ؟
دختر كوچولو گفت : بله .
بعد گرگ پرسيد كه مادر بزرگ ش كجا زندگي مي كند .
دختر كوچولو هم گفت و توي جنگل ناپديد شد .
وقتي دختر كوچولو در خانه ي مادر بزرگ ش را باز كرد ديد توي تخت خواب مادر بزرگ ش يك نفر ديگر با دست كش و شب‏ كلاه خوابيده .زياد هم به تخت خواب مادر بزرگ ش نزديك نشد چون ديد آن يك نفر ديگر مادر بزرگ ش نيست؛ گرگ است . گرگ حتا با يك شب‎ كلاه هم به مادر بزرگ يا شيرِ مترو گلدوين‎ مه ير شباهتي نداشت .دختر كوچولو دست ش را توي سبد كرد وهفت تيرِ اتوماتيك ش را درآورد و گرگ را كشت !
نتيجه ي اخلاقي : دختر هاي اين دوره و زمانه را نمي شود مثل دخترهاي قديم گول زد !

/ 6 نظر / 16 بازدید
شهرزاد

ها ها خيلی مايه مزاح شد خيلی خوب بود برای من افسرده

آذر

سلام

abtin

من هم هوس داستان سرايی کردم: مردی افسرده عاشق زنی می شود .روزی دوستش او را به خانه اش دعوت می کند.مرد متوجه می شود که زن ؛همسر دوستش است.مرد می گويد عشق مقدسه ازدواج هم مقدسه ولی کدوم مقدستره فقط خدا می دونه......بعدها مرد خود کشی می کنه...... اين داستان قسمتی از يکی از ماندگار ترين ومدرن ترين فيلم های تاريخ سينمای ايرانه.... شما اگر جای مرد بوديد چه کار می کرديد؟

روشي

زن دو نوع باشد بدنيا گوش کن

علی اکبر قزوینی

از دیدن پيامتان در وبلاگم بسيار خوشحال شدم. اميدوارم باز هم آن طرفها بياييد!

hamid yousefi

خوب اين يعنی داستان های کودکی ما و شايد کودکی ادم های زمانه ما کلی عوض شده و ديگه کمتر چيزی قابل پيش بينی است.موفق باشی.