كودتاي شاه شجاع


خواندن يك داستان قديمي به نظرم هميشه دل پذير ست . گاهي چيزهايي در آن پيدا مي شود كه به شدت خواندني ست . اين داستان كوتاه به نظرم مايه هايي دارد كه بايد كشف شود . ضمنا دقت كنيد كه تا چه اندازه قابليت هاي تصويري دارد و يك جورهايي مثل يك فيلم كوتاه ست . كوچك و خلاصه !

امير مبارزالدين محمد چون از آذربايجان به اصفهان آمد فرزندان را به تند خويي و زشت گويي مي رنجانيد . شاه شجاع را كه روي خوب و منظري محبوب داشت و فضلاي زمان از فضايل او اقتباس مي نمودند و در ميدان شجاعت رستم دستان و اسفنديار دوران بود ذره يي وزن نمي نهاد و" گربه ي منزوي" مي خواند و شاه محمود را بر او ترجيح مي كرد .
شبي شاه محمود پيش شاه شجاع فرستاد كه امير حسن قرجي را پيش من فرست و حسن آقا رفته باز آمد . تقرير كرد كه شاه محمود مي گويد كه : " پدر برادرم شاه شجاع را قصد خواهد كرد ! اين صورت را عرضه دار تا تدبير كار خويش كند . "
شاه شجاع باز حسن آقا را پيش شاه محمود فرستاد كه اين سخن به جد مي گويي يا مرا امتحان مي كني ؟ شاه محمود تنها پيش برادر آمد و گفت قصه چنين است و من تحقيق كرده ام و با شما متفق ام . و بعد از مشورت شاه سلطان كه داماد و خواهرزاده ي جناب مبارزي بود موافقت نمود و از حدت شباب كه شعبه يي ست از جنون چنان مقرر كردند كه علي الصباح به قاعده ي معهود به ملازمت روند و شاه محمود در بيرون باشد و شاه شجاع در اندرون رفته پدر را گيرد .
شاه شجاع صباح آمده عزم درون كرد . خواجه برهان الدين وزير در دهليز ايستاده بود . شاه شجاع به نفسه او را عتابي ملاطفت آميز به نوكري سپرد به بهانه ي مهمي كه به خانه ي او برد . و پيشتر رفته "مسافر اوداجي "گفت : " امير قرآن مي خواند ." او را نيز گرفته سپرد . و پنج تن به اندرون رفتند : شاه شجاع به نفسه و شاه سلطان و پهلوان طالب و رمضان اختاجي و امير علاالدين اناق .
شاه شجاع گفت : " بگيريد ! " .
نامبردگان پيش رفته گفتند : " حكم است كه شما را دست بندند . "
امير مبارز الدين تعللي مي كرد به اميد شاه محمود .
او هم درآمده گفت : " بابا قضيه از آن گذشته . تسليم مي بايد شد . "
امير محمد دشنامي چند داد . او را بستند و مضبوط داشته نماز شام به قلعه ي طبرك بردند و همان ساعت شاه سلطان او را ميل كشيد و اين واقعه در روز بيست و هفتم رمضان واقع شد .
شاه شجاع سوار شده چتر بالاي سر او داشتند و شاه محمود ايازوار پياده در ركاب او روان شد . از منزل فرمانبري به محل فرماندهي رسيد .


از : مطلع سعدين و مجمع بحرين / كمال الدين عبدالرزاق سمرقندي


/ 5 نظر / 6 بازدید
داود

سلام خسته نباشید. اگر وقت یک سری هم به وبلاگ ما بزنید. متشکرم

ژينوس

وبلاگتان بي تعارف محشر است. بهwww.kelkmagazine.comبرويد و از انگليسي عالي كسري حاج سيدجوادي لذت ببريد يا غصه بخوريد.

موسي خان

من از اين مطلب “واقعاً !” خيلي خوشم اومد ميشه به من بگيد چطور ميشه يه مطلب به خصوص رو لينك كرد؟

مريم

خداي بزرگ !!!!!! محسن تو اين كتابها را از تو قوطي كدام عطاري پيدا مي كني؟

محسن آزرم

اگر تو همان مريمي باشي كه من مي شناسم خدمت ت عرض مي شود از همان عطاري يي كه همه پيدا مي كنند . منتها من سراغ عطرهاي گران تر مي روم . همين !