سرزدن به کتاب‌خانه ـ هنر و تاریخ

 

 

   خورشید سرِ رفتن ندارد. همچنان سرسخت آن‌جا درونِ اتاق است. ساعت چند است؟ ساعت هرچه باشد من، مسلّماً، زمانی را از دست داده‌ام. زیرا من در زمانی بی‌پایان ـ که نه آغازی داشته است و نه پایانی خواهد داشت ـ گم شده‌ام. خورشید در زمانِ دیگری می‌زید. زمانِ دیگری‌ست. زمانی محدود و جاودان (محدود: چون فرسوده می‌شود و پایان می‌پذیرد و جاودان: چون با خنده‌ی کودک و جریانِ خون زاده و باز زاده می‌شود). خورشیدِ گردن‌زده، خورشیدِ پوست‌کنده، خورشیدِ با گوشت زنده، خورشیدِ کودک و پیر، خورشیدی که در رازِ خنده‌ی حقیقی، رازِ خنده‌ی سر کوچکِ ردیفِ سوّم نهفته است. برای چنین خندیدنی باید تا هزارسالِ دیگر یا کاملاً زنده بود، یا مطلقاً مرده. مگر این سرِ مردگان نیستند که همچنان می‌خندند؟ نه، سرِ کوچک زنده است و می‌خندد. تنها زندگان می‌توانند چنین بخندند. بارِ دیگر به او می‌نگرم: بر آرایشِ موهایش خطّ مارپیچی کشیده شده که تا حاشیه امتداد می‌یابد. آن‌جاست که باد نامِ واقعیِ خود را حک می‌کند:

   نامِ من پیچک، پیچیده بر درخت. نامِ من میمون، معلّق بر فرازِ مغاکِ سبز و سیاه. نامِ من تبر، برای شکافتنِ سینه‌ی آسمان؛ ستونِ دود، گشاینده‌ی دلِ ابرها. نامِ من صدفِ دریایی و هزارتوی باد، توفان و تقاطعِ جاده‌ها. نامِ من چنبره‌ی مارها، سلسله‌ی قرون، پیوند و گسستِ چهار رنگ و چهار زمان. نامِ من شب، آتش‌افروز چون چخماق. نامِ من روز و برکننده‌ی چشم‌ها چون عقاب. نامِ من پلنگ و خوشه‌ی گندم. هر نقابی نامی‌ست؛ هر نامی تاریخی. نامِ من زمان است و می‌جنبانم زنگوله‌ی رُسی را با هفت بذرِ درونش.

اوکتاویو پاز، آخرین سطرهای مقاله‌ی خنده و کفّاره، در کتابِ هنر و تاریخ: مقالاتی در زمینه‌ی زیبایی‌شناسی، ترجمه‌ی ناصر فکوهی، انتشاراتِ توس، تابستانِ هزاروسیصد و هفتادوشش

   بعدِتحریر: یکی از چند کتابِ محبوبِ من. هشت مقاله‌ی خواندنی. هنرشناسِ بزرگی بود پاز؛ درست همان‌قدر که شاعرِ بزرگی بود. و همان‌قدر که مقاله‌نویسِ بزرگی بود. می‌دانست که نوشتن از هنر فرق دارد با نوشتن از چیزهای دیگر. پس لابه‌لای چیزهایی که، ظاهراً، نیاز و ضرورتِ چنین مقاله‌هایی‌ست، شعورِ شاعرانه‌ و میلِ همیشگی‌اش به سوررآلیسم را هم جای می‌داد به‌نیّتِ این‌که مقاله‌اش خواندنی باشد. از آن کتاب‌ها که، گاهی، مشق می‌نویسم از رویش. صبحِ شنبه‌ی گرمِ مُرداد را، انگار، با مقاله‌های پاز می‌شود تحمّل کرد...

/ 7 نظر / 110 بازدید
شب بارانی

سلام خسته نباشید انگار من شما رو. با معلم سوم راهنماییم اشتباه گرفتم شاید تشابه اسمی و قیافی باشه چون شما رو شبکه یک دیدم. شایدم حافظه م ضعیف شده 15 سال می گذره . بهر حال از سایتتون لذت بردم ممنون

خشایار

هیچ چیز اسرارآمیزتر از تن یک زن زیبا نیست! ببخشید اگر خودسانسوری نمی دانم.

مریم

راستی از وبلاگتون مطلب می ذاشتن بی اسم !

روباه اندیشه

اقای ازرم،من بیشتر ترجمه های شما و سطرهایی از نوشته هاتون رو در در دفترچه یادداشت ها می نویسم و چند بار هم نوشته هاتون رو در جایی نوشتم البته با ذکر مترجم و نویسنده چونکه شما یکی از منتقدین هستید که قبولش دارم و ارجاع دادم به نوشته های شما.اگر بدون اجازه بود،عذر خواهی می کنم اما همیشه منبع رو ذکر کردم. بعد از خواندن جمله های بالای وبلاگ،باید این ها رو می گفتم. من این کتاب رو خوندم به نظرم خیلی عالیه اقای ازرم .ممنون

آزاد

بر می گردم... خوب نیستم... پرسه می زنم بیخود و بیجهت... پی چیزی می گردم، نمی دانم چه، اینجا... دو سه خط شعر... مثل همیشه، حالم جا می آید... چه خوب که اینجا هست، چه خوب که بر می گردم!

سپیده

abre la mano, señora de semillas que son días, el día es inmortal, asciende, crece, acaba de nacer y nunca acaba, cada día es nacer, un nacimiento es cada amanecer y yo amanezco, amanecemos todos, amanece el sol cara de sol, Juan amanece con su cara de Juan cara de todos, OCTAVIO PAZ/ PEDRA DE SOL open/ your hand, lady of seeds that are days,/ the day is immortal, it rises and grows,/ it has just been born, its birth never ends,/ each day is a birth, each dawn is a birth,/ and I am dawning, we all are dawning,/ the sun dawns with the face of the sun,/ John dawns with John’s face,/ The face of John that is everyone’s face, Sunstone/ tr. by Eliot Weinberger

ارام

میشه یه عمر با این وبلاگ زندگی کرد !