دخترِ خداحافظی

Barefoot in the Park

 

  

   در پابرهنه در پارک (ساخته‌ی جین ساکس، براساس فیلم‌نامه [و نمایش‌نامه]‌ای از نیل سایمونِ افسانه‌ای. ترجمه‌ی فارسیِ نمایش‌نامه، کارِ شهرام زرگر را انتشاراتِ نیلا منتشر کرده است.) آدم‌ها با هم‌دیگر حرف نمی‌زنند؛ به‌هم تیکّه می‌اندازند و این کار را با چنان مهارتی انجام می‌دهند که آدم خیال می‌کند از بدوِ توّلد هیچ‌وقت مثلِ آدمیزاد با هم حرف نزده‌اند. انگار همه‌ی چیزهایی را که لازم است بگویند، تبدیل می‌کنند به تیکّه‌ای که وقتی نثارِ آن دیگری می‌شود، از پا دربیاید. بیش‌ترِ وقت‌ها، البته، جدالِ کلمات و تیکّه‌هایی که به‌سوی هم پرتاب می‌کنند، آن‌قدر سرعت می‌گیرد که خیال می‌کنیم تا یکی از آن‌ها رسماً روی زمین نیفتد و چشم‌هایش را برای ابد نبندد، ماجرا ادامه پیدا می‌کند. و البته، در کمالِ تعجّب، وقتی دعوا بالا می‌گیرد و به اوج می‌رسد، تازه می‌فهمیم که آن‌ها هم زبانِ آدمیزاد را بلدند.

   این همان‌ صحنه‌ای‌ست که از ابتدای خلقتِ آدم، تا همین لحظه‌ای که، احتمالاً، دارید این یادداشت را می‌خوانید، بارها تکرار شده، امّا خلقِ خدا می‌دانند که نباید در این موارد زیاد از حدّ متّه به خشخاش بگذارند، چون همه‌چیز خودبه‌خود درست می‌شود و کافی‌ست کمی حوصله به خرج دهند. عشق که خودبه‌خود چیز عجیب‌وغریب و پیچیده‌ای‌ست (در این‌که شک نداریم؟)، ولی ماجرای پابرهنه در پارک و سرگذشتِ دو آدمِ اصلی‌اش، قاعدتاً، یکی از عجیب‌ترین ماجراهایی‌ست که ممکن است (یا بعید است؟) برای آدم‌ها پیش بیاید. مسأله این است که دو آدم، رسماً، خانواده‌ای تشکیل می‌دهند و زندگی زیر یک سقف را ترجیح می‌دهند، امّا شش‌روز بعدِ شروعِ زندگی حوصله‌شان یک‌جورهایی سر می‌رود.

   اصلاً بگذارید این‌جور سئوال کنیم چه می‌شود که یک زوجِ جوان، آن‌هم زوجی که در نهایتِ عشق و عاشقی عروسی کرده‌اند، شش روز بعدِ این اتّفاقِ مبارک، یک‌دفعه توی روی هم می‌ایستند و آن بهشتِ زیرِ پای‌شان را به جهنم تبدیل می‌کنند؟ پابرهنه در پارک، درواقع، داستانِ همین تبدیل‌شدن بهشت به جهنم است؛ این‌که‌ آدم‌ها، ناخواسته، زندگی را در مسیری می‌اندازند که عاقبتش اصلاً روشن نیست و هزار اتّفاق باید بیفتد تا دست‌آخر یکی از آن‌ها دستمالِ سفید را به‌نشانه‌ی صلح و صفا بالا ببرد و وضعیتِ سفید اعلام شود.

   امّا می‌شود (یا باید؟) این‌جور فکر کرد که مشکل، انگار، در تلقّیِ آن‌هاست؛ این‌که با دیدنِ کلّیاتِ زندگی خیال کرده‌اند از زیر و بَمَش هم سر درمی‌آورند و یک‌پا کارشناسِ زندگی شده‌اند. امّا زندگی، ظاهراً، شبیه همان کوهِ یخی‌ست که می‌گویند فقط یک‌سوّمش روی آب است و برای دیدنِ بخشِ اعظمش باید سری به زیرِ آب زد و البته این کارِ آسانی نیست. درواقع، انگار، این جزئیات هستند که زندگی را پیش می‌برند و تکّه‌های کاملاً پراکنده را طوری به‌هم می‌چسبانند که خیال می‌کنیم از روزِ اوّلِ خلقت این‌طور بوده.

   بله، حق با حکیمِ چینی بود که هزاران سال پیش گفت زندگی در جزئیاتِ آن نهفته است؛ هرچند پُل و کوری، جوان‌های عاشق‌پیشه‌ای که حالا با هم عروسی کرده‌اند و زیرِ یک سقف زندگی می‌کنند، درست مثلِ خیلی‌های دیگر، زندگی را دست‌کم گرفته‌اند. فکر کرده‌اند زندگی ساده‌تر از این حرف‌ و حدیث‌هایی‌ست که بزرگ‌ترها می‌گویند.

   امّا کم‌کم، تعدادِ زیادِ پلّه‌های خانه‌شان، که به‌طرزِ شگفت‌انگیزی شبیه پیچ‌وخَم‌های زندگی‌ست (یا قرار بوده باشد)، یا شکسته‌بودنِ شیشه‌ی نورگیر (که به‌هرحال مزاحم است و وقت و بی‌وقت هوای سرد را داخلِ خانه می‌آورد)، یا دیررسیدنِ مُبل‌ها (که خانه را حسابی خالی نشان می‌دهد)، یا در اوجِ زمستان با پای برهنه در پارک قدم‌زدن یا نزدن (که در نوعِ خودش یک‌جور دیوانگی یا دست‌کم شیرین‌عقلی‌ست)، یا غُرزدن به همه‌چیز، یا اصلاً ساکت‌ماندن و دَم‌نزدن (که قرار است نشانه‌ی قهر با همه‌چیز باشد) و البته وجودِ آدمی مزاحم (به‌معنای دقیقِ کلمه) و دوست‌داشتنی (ایضاً) که معلوم است تنهایی عینِ خوره افتاده به روحش و وادارش کرده که در زندگیِ دیگران سرک بکشد (یکی از دیالوگ‌های بانمکش جایی‌ست که ولاسکو از کوری می‌پرسد با عشق عروسی کرده یا نه؟ کوری جواب می‌دهد که خیلی‌زیاد و ولاسکو می‌گوید بخشکی بخت و اقبال!)، معنای زندگی را برای این دو پرنده‌ی عاشق تغییر می‌دهد.

   دوست‌داشتن، قاعدتاً، دلیل و منطق نمی‌خواهد، امّا رنجیدن و پشت‌بندش دل‌شکستگی هیچ‌وقت بی‌دلیل نیست و آدم برای بندزدنِ چینیِ شکسته‌ی دل باید از اسبابِ این دل‌شکستگی باخبر ‌شود. پُل و کوری هم به مجموعه‌ی این اتّفاق‌های عجیب و باورنکردنی (قهر و آشتی) نیاز دارند تا از زندگی، واقعاً، سر درآورند.  ولی مگر می‌شود هیچ‌وقت، واقعاً، از زندگی سر درآورد؟

   پابرهنه در پارک، ساخته‌ی جین ساکس، براساس فیلم‌نامه و نمایش‌نامه‌ای از نیل سایمون

/ 16 نظر / 161 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهروز

آره.دقیقا.به قول براتیگان:عشق را فراموش کن-می خواهم درگیسوان زردت بمیرم.

نیما

نیل سایمون همیشه خوبه... هرچی که نوشته خوبه... خدا رو شکر سه چهارتایش ترجمه شده... اون یکی که فکرکنم اسمش توی مایه های عشاق ... خدا اسمش چی بود... نمی دونم اما واقعا محشر بود... هنوز یادمه که وقتی دختره با یارو اومدن توی آپارتمان چه به قول تو تیکه هایی بارش کرد...

سارایی

چند سال قبل برای اولین بار از این فیلم خوشم آمد ولی سال قبل نتوانستم برای بار دوم ببینمش. بیشتر مربوط می شه به سن وسال من که با بالا رفتن آن سخت گیر تر و بی حوصله تر می شم. اما بعضی فیلم ها را جتی ده ها بار می بینم. مثلا وسترن های جان وین را. کمی برای یک زن 40 ساله عجیب به نظر می رسه. فکر می کنم یک نوع امنیت خاص در یک سری فیلم های قدیمی هست که در سینمای مدرن کمتر دیده میشود شبیه حسی که آدم از خانه مادر بزرگ خود داره.

امین

4 می (گمونم می شه 14 اردی بهشت) روز تولد آدری هپبورنه(82ومین سالشونه) اگه دوست داشتین یه مقاله ای مرتبط یا نه خیلی مرتبط یا دل نوشتی درباره اش یا یه شعری چیزی که تقدیمش کنین(با یه عکس خوب محسن آزرمی) و.... بذارین تو وبلاگتون! البته اگر شما ایشونو دوس دارین و یا بهتر بگم حس نوشتن درباره شونو دارین هر جور مایلین این یه پیش نهاد بود. از خدا می خوام که همیشه زنگی بی اندازه ارزش مند و انسانی داشته باشید...

بهزاد

آقای آزرم اگه امکانی هست در مورد سینمای ماکس افولس به خصوص شاهکارش نامه ای ازیک زن ناشناس مطلبی بذارین با سپاس.

شکلات تلخ

با کلیک کردن روی آدرسی که از هرمس مارانا دارید سایت بسج باز میشه

کاوه

نگاهی دیگر به «جدایی نادر از سیمین» در www.chakavakart.com

دايناسور

سلام دختر خداحافظي كه شاهكاره اگه اين فيلم هم مثل اون باشه ديدن داره. البته اگه گير بياد!