سعی کردم حالیم شه کجا وایستاده‌م...

 

 

من تو یه خونه‌ی تک‌طبقه تو لُس‌فلیز زندگی می‌کنم. روزها یه خدمتکارِ فیلیپینی دارم ولی اون‌جا نمی‌خوابه. اون شب بارون می‌اومد و برا همین نرفتم بیرون. یه آتیشی درست کردم و نشستم، سعی کردم حالیم شه کجا وایستاده‌م. البته می‌دونستم کجا وایستاده‌م. تهِ ته وایستاده بودم و داشتم اون بالاها، لبه رو نگاه می‌کردم. مدام هم به خودم می‌گفتم از این تو برو بیرون، سریع هم برو. هیچ‌وقت هم برنگرد. ولی این چیزی بود که مدام به خودم می‌گفتم. کاری که می‌کردم این بود که لبه‌هه رو دید می‌زدم و هربار سعی می‌کردم ازش دور بشم. یه چیزی توم بود که هی نزدیک‌ترم می‌کرد به لبه‌هه و سعی می‌کردم دقیق‌تر نگاه‌ش کنم.

 

جیمز اِم. کین، غرامتِ مضاعف، ترجمه‌ی بهرنگ رجبی، نشرِ چشمه، زمستانِ ۱۳۹۰

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
h.k

سلام... آقای آزرم یک سوال...امکانش هست که بعضی مطالب این وبلاگ را با ذکر منبع به اشتراک گذاشت؟

h.k

خوبه مرسی...

الهه

جالبه . من توی یک خانه زندگی میکنم که یک پنجره روبروی پنجره اتاقم هست با نور آبی و دو تا سایه که همیشه در رفت و آمد هستند. می توانم ساعتها به این پنجره نگاه کنم نه بهتره بگم خیره بشم ... یک روز پنجره بود، نور هم بو،د سایه ها هم بودند اما من نبودم آنروز بدترین روز زندگی من بود. آلهه

مصطفی دهقان

نوروز و نوسالتان مبارک جناب آزرم عزیز همیشه پاینده بمانید[گل]