همه ي عمر دير رسيديم ...


مي پنداشتي آن جا
در دل چشم اندازي خواهي بود
كه اين جا پيش چشمان ت گشوده مي شد
آيا چنان بود ؟
چنان كه به خيال ت مي آمد ؟

اين را « ريلكه » مي گويد ؛ « راينر ماريا ريلكه » از دوستي كه رفته ، دوستي كه ديگر نيست مي پرسد . همه ي اين سال هايي كه از رفتن « علي حاتمي » گذشته ، اين شعر را زمزمه كرده م . شايد دليل ش اين باشد كه وقتي خبر رفتن « حاتمي » را شنيدم داشتم اين شعر « ريلكه » را مي خواندم . امسال هم همين كه يادم آمد روز رفتن او نزديك ست ، همين شعر را خواندم . حتا در دفترچه يي كه مي خواستم نوشتن توي ش را شروع كنم هم اين شعر را نوشتم .
اين بار اما چيزي به اسم غم ، غريب تر از هميشه به جان م افتاد . ديدم كه همه ي ما آن قدر بي رحم شده ييم كه يادمان رفته « علي حاتمي » بين ما بوده و چند سالي هست كه ديگر خودش نيست و اسم ش فقط هست . « حاتمي » تا زنده بود ، هنرمندي ش را زير سؤال مي برديم و جار مي زديم كه تاريخ را تحريف مي كند به نفع خودش و يادمان مي رفت ( و يا خودمان را مي زديم به آن راه ) كه هيچ كس نگفته هنرمند بايد راوي تاريخ باشد و اين جوري حسابي آزرده ش مي كرديم . وقتي هم كه رفت تازه يادمان افتاد كه يكي داشته براي ما سينمايي را مي ساخته كه همه چيزش ايراني باشد . سينماي « حاتمي » قرار بود ايراني باشد و براي همين حتا نگاه او به سينما تفاوت داشت با نگاه هم نسل هاي از فرنگ برگشته ش . اين شد كه بعد از رفتن ش خودمان را الكي نزديك كرديم به او و گفتيم ش « عمو علي » ، بي آن كه حتا مطمئن باشيم از برادرزاده هاي ناتني ش راضي هست يا نه ، و مهم تر اين كه اين آدم هاي ريز و درشت را به برادرزادگي قبول مي كند يا نه .
ديده ييد اين سخنران هاي فرنگي را كه مدام مي گويند : خانم ها ، آقايان ؟ . بايد مثل آن ها شروع كنيم و بعد اضافه كنيم كه بي رحمي دارد نابودمان مي كند . حافظه مان را پاك مي كند و از يادمان مي برد كه بعضي را واقعا دوست داشته ييم و براي بعضي ديگر فقط پز داده ييم . اهل انصاف اگر باشيم ، بايد خجالت بكشيم كه « علي حاتمي » را داريم كم كم فراموش مي كنيم . يك روز مي رسد كه مي بينيم فقط او بوده كه بلد بوده برسد به ما و خودمان را نشان خودمان بدهد . آن جمله ي محشر آخر « سوته دلان » را كه يادتان نرفته ؟ « همه ي عمر دير رسيديم ... »

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر قویدل

خوب ای کاش می تونست تختی رو به پایان برسونه! ای کاش می تونست محمد رو بسازه. ای کاش هنوز اینجا وسط ما بود. اما هنوز می توان گفت: تمام عمر دیر رسیدیم

امیر

سلام دوست عزیز چندی قبل ایمیلی برایتان زدم و تقاضای راهنمایی برای یافتن سریال دایی جان ناپلئون را داشتم. امروز که " آخر هفته " حیات نو را خواندم ، متوجه شدم شما فرد مهمی هستید و کسرشأن شماست که جواب امثال من را بدهید. از مزاحمت و ایمیل آن روزم عذر میخواهم.

رامون

سلام يه سري به ما بزنيد.

محسن آزرم

امير عزيز . كي گفته من آدم مهمي هستم ؟ اما قضيه اين ست كه براي پيدا كردن آن فيلم خودت بايد اقدام كني . اما براي من پيام ديگري بگذار تا جواب ت را بدهم .

نوشی

آقای آزرم... ممنونم از شما که به دیدن یه مادر خسته و عاشق می آئید.

نيما رسول زاده

ا ا ا ! محسن جون جواب ملت رو چرا نمی دی ؟ بابا برفستش بياد پيش من دايی جان رو بهش بدم ، 12 تا سی دی ... حله امير جان ؟ ؛) نيما

ماهِ می

اين پيام مربوط به ترانه لئونارد کوهن است. مطلب شما را که خواندم دلم لئونارد خواست. آلان دارد می خواند. بهترين های کوهن ۱۹۷۵. ترانه بارانی خيلی وصف حال اينروزهای من است. با اين تفاوت که بجای نيويورک من در زادگاه خود کوهن هستم: مونترآل با سرمای استخوان سوز....

ماهِ می

همين چند هفته پيش کانالCBC کانادا يک مستند از زندگی روزانه کوهن در سالهای ۱۹۶۰ نشان داد. البته فیلم را از آرشيو همان سالها بيرون کشيده بودند. پاتوقهايش -روتين نوشتن روزانه اش- بارهايی که می رفت و الخ. خيلی هيجان انگيز بود. البته بعضی از آن مکانها الان بسته شده اند يا تغيير شغل داده اند...

ماهِ می

اما آنها که مانده اند نمی دانيد چه لطفی دارند ديدنشان. مثل کافه نادری خودمان. البته کمی بيشتر. در ضمن من کوهن شاعر را بيشتر از کوهن ترانه سرا و آوازه هخوان دوست دارم.

ماهِ می

در ضمن با آن پیشنهاد در مورد ترجمه نام ترانه دوستتان موافقم: باراني آبي كذايي بسيار مناسب تر است. اگر توضيح خود کوهن را در مورد آن بارانی بخوانيد شما هم شايد نظرتان عوض شود: http://www.medialab.chalmers.se/guitar/famous.blue.html "...I had a good raincoat then"