درباره ي يك تقديم نامه و چرت بعد از ظهر ...


... بعضي چيزها ( و در واقع حرف ها ) هستند كه وقتي ديگران به آدم مي زنند ، آدم كيف مي كند ، بال بال مي زند از خوش حالي و توي آسمان حسابي پياده روي مي كند . كمي اما كه مي گذرد ، گرد و غبارها هم مي خوابد و همه چيز هماني مي شود كه هست . آن وقت ، آدم مي ماند كه چرا آن ديگران ، آن حرف ها را به او زده ند ...
كتاب كوچكي رو به روي م ست ؛ كتابي كه عزيزي ، به مناسبتي ، به م داده و اول ش نوشته : براي ... كه مي دانم كه يكي از عزيزترين رقباي خودم خواهد شد . آن عزيزي كه اين را نوشته ، آدم مهمي ست : فيلم نامه نويس خوبي كه من هلاك بعضي نوشته هاي ش هستم و خب ، دوست دارم كارم مثل او خوب باشد .
امروز وقتي در تحريريه ي خالي و نو نشسته بودم ، يك لحظه هيچكاك خواني م را كنار گذاشتم و فكر كردم نكند اين عزيز مرا دست انداخته ؟ و البته جوابي هم پيدا نكردم . همين ست ديگر ، آدم وقتي در هواي گرم تابستان ، هوس فكر كردن كند ، نتيجه ش بهتر از اين هم نمي شود . به خصوص وقتي اسم اين كتاب كوچك هم باشد : « چرت بعد از ظهر » نوشته ي « تيلد باربني » .
واقعا كه محشر ست ، نه ؟

/ 8 نظر / 5 بازدید
mina

lolita cheghadr khoube nazretoun chie?? Mina?

شاپرک

عجب ! راستی مبارک ... ايشالا عمرش طولانی باشه .... تحریریه رو میگم ... روزنامه رو میگم . طولانيه طولانی .

هاجر

آره عاليه! کتاب ها هم مثل موسيقی ايرانی که «موقع روز» و «فصلِِ گوش کردن» دارند، زمان دارند! جالب ميشد اول کتاب مثلا يک نويسنده ای که مغزش درد ميکند بنويسد:‌«این کتاب را فقط وقتی رعد و برق میزند بخوانید!» چيزه... کپی رايت و اینا :)

حامد عطايي

سلام ... واقعا شرمنده ام. حدودا دو روز قبل از تاريخي كه نامه را برايم فرستاديد راهي كاشان و زادگاه آبا و اجدادي ابيانه شده بودم هنوز هم کاشان هستم مثل اينكه قسمت نبود هفته پيش اونجا را ترك كنم از آنجا هم وبلاگم را می نويسم البته زياد به روز نيستم تماس با تلفن همراه هم كمي از راه دوري كه من هستم سخت است. تا آخر هفته مي آيم تهران شنبه صبح بعد از دو هفته كه شرمنده شما هستم حتما با شما تماس ميگيرم فقط خدا كند دير نشده باشد. باز هم ببخشيد راستي يك سري به وبلاگم بزنيد يك كارهايي كردم حتما نظرتون را بنويسيد پيروز باشيد استاد ................

صنم

سلام ... نمی دونم چی بگم ...اومدم اينجا خوشم اومد اما احساس غريبی می کنم شايد من به اين گروه سنی تعلق ندارم ... شايد دير رسيدم ... شايد قطار من گذشته باشه ... به هر حال اگه اجازه بدين روی اين نيمکت خالی يه نفسی تازه می کنم و می رم ... نه نه ممنون اهل دود نيستم ... اما اگه روزنا مه تون مال امروزه بدم نمياد يه تورقی بکنم... ممنون

سروناز

براي حسن محمودي پيغام گذاشتم. حالا براي شما. سر جدتون مونته ديديو از اري دلوكا ترجمه مهدي سحابي چاپ نشر مركز را بخونيد. محشر............

پروين

يادداشتهای سينمايی شما خواندنی ست. در مورد يادداشت اخير خوش به حالتان واقعا محشر است.