من هم مثلِ تو فراموشی را می‌شناسم...

 

 

   زن: گوش کن. من هم مثلِ تو فراموشی را می‌شناسم.

   مرد: نه، تو فراموشی را نمی‌شناسی.

   زن: من هم مثلِ تو از نظرِ خاطرات آدمِ بااستعدادی هستم. من فراموشی را می‌شناسم.

   مرد: نه، تو از نظرِ خاطرات آدمِ بااستعدادی نیستی.

   زن: من هم مثلِ تو سعی کردم با تمامِ نیروهایم علیه فراموشی مبارزه کنم. من هم مثلِ تو فراموش کرده‌ام. من هم مثلِ تو آرزوی یک به‌خاطرآوردنِ تسلّی‌ناپذیر را داشته‌ام؛ خاطره‌ای از سنگ و سایه. من با تمامِ قوایم، تا آن‌جا که به من مربوط می‌شود، علیه وحشت مبارزه کرده‌ام؛ وحشتِ درک‌نکردن چرای یک خاطره. من هم مانندِ تو فراموش کرده‌ام... چرا باید احتیاجِ مُبرمِ به‌خاطرآوردن را انکار کرد؟...

 

   هیروشیما، عشقِ من؛ نوشته‌ی مارگریت دوراس؛ ترجمه‌ی هوشنگ طاهری؛ دی‌ماهِ هزاروسیصد و چهل‌وهشت

    هیروشیما، عشقِ من، ساخته‌ی آلن رنه

 

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

انگار من با شما تله پاتی دارم :) این چند وقته همه اش داشتم دوراس می خوندم، هیروشیما ... رو پیدا نکرده بودم. می خواستم بیام ازتون بپرسم اتفاقا که الان دیدم این پست رو. چرا نمی شه؟!

سمانه

اِ ا ِا ِ ؟ والا این یکی کتاباش رو هم که چاپ می شن باید با لطایف الحیل بفهمیم جریان چیه.

روباه اندیشه

من هم مثل تو از نظر خاطرات ادم با استعدادی هست یا هستم؟...

طناز

بعضي وقت ها داشتن حافظه خوب باعث رنج آدم ميشه !خوندن اين ديالوگ ها دوباره من رو ياد اين مسئله انداخت ...

پروانه

انتخاب عالی...مثل هميشه...و مرسی...

سامره

وقتی دنیایی از حرف پشت لبان به هم گره خورده باقی می ماند، زبان راه درون را در پیش می گیرد و تو ناگاه، خود را مشغول سخن گفتن با کسی می یابی که نامی ندارد. هر روز سرک می کشم اینجا.چرا؟

هیلدا

خدارا سپاس که هنوز هم می توان با خواندن درباره سینما به آرامشی دست یافت در این تلاطم های روزمرگی های روز مره گی و این دست نمی یابد مگر با کلام و قلمی قوی و پر بار..ممنون از شما

شقایق طباطبایی

_من تا حدودی فهمیدم که در انجا بوده که تو خیلی جوون بودی. که تو هنوز تعلق بخصوصی به هیچ کسی نداشتی و من اینو دوست دارم ...ا

ندا

مانا باشید ممنون از تلاشت

fgvuh

مانا باشید ممنون از تلاشت