سرزمین عجایب


برداشتن مرز باریک داستان و واقعیت زندگی احتمالاً یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فرانسیس هاست؛ بی‌آن‌که این واقعیت به چیزی بیهوده و البته حوصله‌سربر بدل شود و اصلاً به‌خاطر خود فرانسیس است که داستان و واقعیت مدام جا عوض می‌کنند و درست لحظه‌ای که فکر می‌کنیم سرگرم دیدن واقعیتیم با داستان طرف می‌شویم و وقتی خیال می‌کنیم این داستان است که داریم تماشا می‌کنیم نقاب داستان بالا می‌رود و چشم‌مان به واقعیت می‌افتد و اصلاً این جا عوض کردن داستان و واقعیت مهم‌ترین تفاوت فرانسیس است با بقیه‌ی دوست‌وآشناهایی که می‌شناسد و ما هم به‌واسطه‌ی او با آن‌ها آشنا می‌شویم و هرچه با این دوست‌وآشناها بیش‌تر آشنا می‌شویم بیش‌تر می‌فهمیم که چرا فرانسیس چاره‌ای ندارد جز این‌که مرز باریک داستان و واقعیت را در زندگی‌اش بردارد و چرا هرکسی که مثل فرانسیس می‌خواهد اسیر چیزهای بیهوده و حوصله‌سربری نشود که واقعیت زندگی به آدم‌ها تحمیل می‌‌کند باید به دنبال راهی بگردد که داستان و واقعیت کنار هم بنشاند و هربار که حوصله‌ی یکی را نداشت آن‌یکی را انتخاب کند و همین‌طور که درگیر انتخاب یکی از این دوتاست حواسش به این هم باشد که دنیای فرانسیس ها دنیای شگفت‌انگیز غیرمعمولی نیست که معمولاً از داستان‌ها انتظار داریم و دنیای کاملاً معمولی‌ای را نشان می‌دهد که آدم‌های معمولی‌اش هیچ ویژگی خاصی ندارند جز این‌که سعی می‌کنند معمولی نباشند و اتفاقاً آدم‌هایی که بیش‌تر سعی می‌کنند کم‌تر به نتیجه می‌رسند و ظاهراً کار درست را خود فرانسیس می‌کند که با خودش کنار می‌آید و می‌فهمد در این روزمرگی و در این عادت‌های روزانه و در این گوشه‌ای نشستن و در این کاری نکردن و در این تماشا کردن لذتی هست که با هیچ چیز دیگری نمی‌شود مقایسه‌اش کرد و توجه‌اش اصلاً به جزئیاتی جلب می‌شود که در نگاه اول آدم‌ها از کنارشان می‌گذرند و فکر می‌کنند باید سراغ چیزهای مهم‌تری بروند ولی اتفاقاً همین جزئیات است که زندگی فرانسیس را می‌سازد و اصلاً همین جزئیات را وقتی مثل تکه‌های پازل کنار هم می‌نشاند و به آن تصویر کج‌ومعوجی می‌رسد که زندگی‌اش را می‌سازد تازه می‌فهمد که زندگی نمی‌تواند چیزی جز این باشد و آن دوست‌وآشناها که وانمود می‌کنند کمال‌گرا هستند و وانمود می‌کنند که دارند قدم‌های بلندتری در زندگی برمی‌دارند و وانمود می‌کنند که آینده‌ی بهتر و روشن‌تری در انتظارشان است از خودشان فرار می‌کنند و بهترین کار همین است که آدم با خودش کنار بیاید و روبه‌روی آینه‌ای تمام‌قد بایستد و خودش را از فرق سر تا نوک انگشتان پا ببیند و خودش را همان‌جور که هست بپذیرد و باور کند که دنیا با وجود آدم‌های معمولی‌ای که نفس می‌کشند و راه می‌روند و چیزی هم به دنیا اضافه نمی‌کنند و نمی‌خواهند آدم به‌خصوص و مهمی باشند جای بهتری‌ست و اصلاً اگر قرار باشد همه‌ی جمعیت دنیا بخواهند آدم‌های به‌خصوص و مهمی شوند هیچ‌چیزِ این دنیا سر جایش نمی‌ماند و هیچ‌چیز شکل نمی‌گیرد و همه خیال آینده‌ای را در سر می‌پروانند که بعید است روزی و روزگاری به آن برسند و بی‌خود نیست که وقتی فرانسیس می‌خواهد از خودش بگوید و خودش را آن‌طور که می‌شناسد معرفی کند می‌‌گوید ظاهرم درب‌وداغان است ولی خودم درب‌وداغان نیستم و این‌همه شکست و این‌همه پا گذاشتن به عرصه‌های تازه و در نیمه‌ی راه رها کردن‌شان او را به این نتیجه رسانده که خیلی هم نباید سخت گرفت و آن سخت‌گیری‌های همیشگی را باید به دست فراموشی سپرد و اگر کسی هم هوس توصیه‌های ایمنی برای زندگی بهتر به سرش زد و خواست دیگران را توجیه کند باید مثل فرانسیس رفتار کرد و در نهایت معصومیت این سؤال‌های ظاهراً اساسی را پرسید که چه‌طور می‌شود موفقیت را تعریف کرد و چه‌طور می‌شود آدم‌ها را به دو دسته‌ی موفق و ناموفق تقسیم کرد و چه‌طور می‌شود خوش‌بختی را در یک جمله تعریف کرد و چه‌طور می‌شود برای رسیدن به خوش‌بختی راهی را پیشنهاد کرد و چه‌طور می‌شود حرف کسی را باور کرد که ادعا می‌کند آدم خوش‌بختی‌ست وقتی همین آدم در لحظه‌ی تنهایی‌اش به خوش‌بختی آدمی دیگر حسادت می‌کند و فرانسیس ها اصلاً درباره‌ی همین چیزهاست یا درباره‌ی این چیزها هم هست و معمولی بودن آدمی را نشان می‌دهد که دست‌آخر با خودش کنار می‌آید و می‌فهمد هیچ آدم معمولی‌ای واقعاً شبیه آدم معمولی دیگری نیست و اگر این‌طور نبود آخر کار وقتی فرانسیس اسمش را روی صندق می‌گذاشت اسمش بدل نمی‌شد به فرانسیس ها و این تازه شروع داستان آدمی‌ست که می‌خواهد خودش باشد.


/ 1 نظر / 644 بازدید
ninikadeh

بین مطالب، گاهی یه اینتر بزن . پاراگراف های بیش از 7 خط ، براحتی قابل خواندن نیستند . *)