روی ناخنم هنوز زخم نشسته بود...

 

 

   بادِ سرد را بر شقیقه‌های عرق‌کرده‌ام حس می‌کردم، و آن‌چنان از درون می‌لرزیدم که گویی ویران می‌شدم. خیابان شب پاکیزه بود. خلق‌وخوی خیابانی، نامردانه، رجعتی را شروع کرده بود، امّا بیگانه، در شرفِ اتمام و همراه با غبن. خودم را «او» حس می‌کرد، و با او نزدیک بودم: نزدیک‌تر از مرگ. تیره‌ی پشتم یخ کرده بود، و یاد جای خودش را به ترس می‌سپرد. کابوسِ جماعت، مثلِ کابوسی از سرِ جماعت گذشته بود و من هیچ به حساب نمی‌آمدم. به‌دَرَک؛ امّا خودم اشتباهن طوری ترتیب داده بودم که خودم را سخت دشنام بدهم ـ که به‌حساب آمده بودم. و آیا این‌قدر صداقت داشتم که اعتراف کنم ایمان نداشته‌ام؟ ـ نه، داشته‌ام، امّا غیر از چیزِ غریبی از آن نمانده است: غیر از شرمساری. روی ناخنم هنوز امّا زخم نشسته بود. شایسته‌ی ترحّم بودم، امّا زخم هنوز نشسته بود. چگونه، چه‌کسی را پیدا می‌کردم که به من اطمینان می‌داد بی‌ایمان بوده‌ام و یا آن‌را از دست داده‌ام؟

رضا دانشور، نمازِ میّت (قصّه‌ی بلند)، ضمیمه‌ی اوّلِ جُنگِ ادبیِ لوح

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   دشتِ سوزان، فیلمی از گی‌یرمو آریاگا

/ 2 نظر / 120 بازدید
مخاطب.

چگونه، چه‌کسی را پیدا می‌کردم که به من اطمینان می‌داد بی‌ایمان بوده‌ام و یا آن‌را از دست داده‌ام؟ _ همان زخم روی ناخن ات. زخم وضعیتی ست که روح و جسم را تنها به وجود خودش رجعت می دهد. و تنهایی انسان را بُعد می بخشد . هویت و شکل می دهد. _ هرکسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش. عالی ست.

lmahdi norouzi

سلام دوست عزیز دنبال رضا دانشور میگشتم،در خیل یافته های گوگل وبلاگ شما رو دیدم که بیشتر از بقیه از ایشون نوشتید. من دارم یکی از نمایشنامه های این عزیز رو اجرا میکنم.خواستم ببینم شما میدونید چطور میتونم وبسایتی، نشانه ای چیزی ازش پیدا کنم؟ خیلی ممنون میشم اگه کمکم کنین.