چراغی و ابری و کبوتری ـــــ شعری از آدونیس

 

 

 

چراغی در انتهای خیابان خاموش شد

ابری چرخید و

در ابتدای خیابان ذوب شد

کبوتری

در پیچِ خیابان پَر زد و مُرد

ــ چه‌کسی آن‌جاست؟

مثلِ نخی لرزیدیم و

مثلِ شاخه‌ای شکستیم

ــ چه‌کسی آن‌جاست؟

خزیدیم و

پا به دیواری گذاشتیم و

در حفره‌ای مخفی شدیم

ــ گفتی؟

ــ نگفتم

ــ بگیریدش

ــ بودی؟

ــ نبودم

ــ دنبالِ رد پایش بگردید

ــ بگیریدش

 

شهر خوابید و

دروازه‌ها را بستند و

خوابیدیم

کجا؟

نه کلیدی که دری را باز کند

نه چراغی که روشنش کند

 

این سرزمینِ من است

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

/ 0 نظر / 4 بازدید