دیگری است که می‌رود، منم که می‌مانم...

 

... خیلی بیش‌تر از یک ماه است که این وبلاگ به‌روز نشده بود. قبل‌تر هم، عمده‌ی یادداشت‌هایی که این‌جا آمدند و پشتِ هم پُست شدند، یادداشت‌هایی بودند که قبل‌ترش توی روزنامه چاپ شده بودند و اصلاً برای روزنامه کار شده بودند. یک‌جور بی‌حوصلگی، یک‌جور بی‌خیالی، یا اصلاً یک‌جور چیزی که نمی‌دانم چیست و مثل خوره، یا مثل هر چیزی که از نظر شما هول‌ناک است دمِ‌دهن آدم را می‌گیرد و در آستانه‌ی خفگی قرارش می‌دهد، امان‌ام را بریده بود. نه، اصلاً بنای گِله و شکایت و این‌چیزها را ندارم، چون به دیگران مربوط نیست و دیگرانی که آمده‌اند همین‌طوری سری بزنند و ببینند چی به چی است و کی به کی است، حوصله‌ی این‌چیزها را ندارند. پس این بحث به کنار.

توی عید، توی روزهایی که همه‌جا تعطیل بود و هیچ‌کی به هیچ‌کی نبود، همه‌ی وقت روزانه به ورق‌زدن چندتا کتاب و تماشای چندتا فیلم گذشت. فیلم‌ها، آن‌هایی بودند که قبلاً دیده بودم و این دیدار دوباره با آن‌ها فقط محضِ تجدیدِ‌خاطره بود. دوباره کاغذ بی‌خط را دیدم و دوباره با همه‌ی جان، بِهش دل بستم. شبِ یلدا هم همین‌جوری بود، خیلی کیف داشت دیدن‌اش،‌ این که لم داده بودم و گاهی حتا وسط‌های فیلم بینی هم بالا می‌کشیدم. دایره‌ی سرخ و بدنام و چندتای دیگر هم بودند، همه‌ی خاطره‌هایی که مالِ سال‌های خوب بودند، با تصویرهای فیلم قاطی شده بودند و جلوی چشم‌ام رژه می‌رفتند. خوبی فیلم، خوبی تماشای فیلم‌هایی که جزئی از آدم هستند، این است که سبُکی را چندبرابر می‌کنند، سبُکی‌ای که احتمالاً جایگزین دیگری ندارد...

 

***

 

خاطراتِ اینگرید برگمن، چنان دل‌نشین است که سخن‌گفتن واقعاً سخت است. برگمنِ نازنین،‌ فرشته‌ی سال‌های کودکی، در این کتاب همه‌ی چیزهایی را که لازم است راجع بهش بدانیم، می‌گوید.  

سال‌های کودکی، با خاطره‌ی تصویری همراه بود از زنی زیباروی و سرشار از وقار، فرشته‌ای که انگار از آسمان فرود آمده بود تا دست محبت‌اش را رویِ سرِ سینما بکشد...

 

***

 

بهترین کتابی که این روزها خوانده‌ام، پروست و من است. گزیده‌ی یادداشت‌های رولان بارت، به ترجمه‌ی احمد اخوت و با یادداشت‌هایی از او در حاشیه‌ی نوشته‌های بارت. بی‌تردید، این بهترین ترجمه‌ای است که تا حالا از بارت به فارسی ترجمه شده است، چنان سرراست و قابلِ فهم که بعد از خواندن‌اش حیرت می‌کنید. بله، بارت آن‌قدرها هم که به ما گفته‌اند، سخت نیست. اگر بود که این همه طرفدار نداشت.

این تکه‌ی متن را بخوانید که شورانگیزی‌اش در حد اعلا است:

«غیبت فقط در اثر دیگری می‌تواند وجود داشته باشد: دیگری است که می‌رود، منم که می‌مانم. او در حال جدایی ابدی، در سفر است. من، منِ عاشق کارم به‌عکس اوست: ساکنم، بی‌جنب‌وجوش، هروقت بخواهیدم در دسترسم: بلاتکلیف و میخکوب، مانند بسته‌ای مانده در گوشه‌ای فراموش‌شده در ایستگاه راه‌آهن...»

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
amin

منم کاغذ بی‌خط رو توی عيد ديدم. البته بيشتر از دو سه بار. فيلم محبوبمه. اما شب يلدا! تو وجدانا از شب يلدا خوشت می‌آد؟ در مورد قسمت دوم مطلبت هم که اصلا هيچی نمی‌گم: برگمن نازنين؟!... خوش اومدی! بعد از يه ماه!( يا خيلی بيشتر)

م ج ت ب ا

نمی‌دانی چقدر خوشحال شدم از اينکه گرد اينجا را گرفتی و می‌خواهی باز از اين يادداشت‌ها بنويسی. من با اينکه عينک‌ام شکسته نشستم و دوبار نوشته‌ات را خواندم! سليقه‌ی سينمايی‌مان که شبيه است، از معرفی کتاب هم ممنون. قربان‌ات.

حميد

پس دوباره آمدی.........هر وقت به اينجا آمدم دلم خواسته چيز جديدی باشد........چه خوب که اين بار....

مهدی

چقدر خوبه که باز اومدی نوشتی. بيشتر بنويس و البته اختصاصی برای وبلاگ...

arab fucker

خوار تمام عرب ها را بايست كاييد.كير تو دهنت كه با اين همه شاعر پارسي گو از شاعر و سينماي عرب مي نويسي. تو هم مثل اونايي