مرد و شهر ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

وقتی

ــ برادرِ من ــ

دست‌ها را

توی جیب پنهان می‌کنی

وقتی سر را

پشتِ میله‌ها پنهان می‌کنی

میله‌ها پنجره‌ را می‌بلعند.

 

وقتی یکی از ما نباشد

دنیا به تأخیر می‌افتد

یک سال.

 

عنکبوتی آویزان می‌شود

از آبِ دهانش

فرود می‌آید

می‌آید و

آدم‌ها

قفل می‌زنند به چشم‌های‌شان

قفل می‌زنند به فریادشان.

 

همه‌چیز را گرفته‌اند از ما

و ستونِ فقراتِ شهر

زیرِ بارِ این روزها

خم شده است.

 

فرود می‌آید عنکبوت

می‌آید و

حلقه‌ی زنجیر بسته می‌شود

انگار نمی‌شنوند

جای دیگری را می‌بینند

مورچه‌ای را می‌بینند که پنهان می‌شود در خاک

هر حلقه‌ای که بسته می‌شود

ــ برادرِ من ــ

به پای تو وصل می‌شود.

 

امّا مردی می‌شنود این صدا را

مردی که نردبانِ بلندی به دوش دارد

می‌شنود صدای حلقه‌ای را که بسته می‌شود

صدای حلقه‌ای را که می‌شکند

صدای تو را که نمی‌شنوی

صدای تو را که می‌شنوی.

 

امّا مردی که می‌شنود این صدا را

نردبانِ بلندش را می‌گذارد روی دیوارِ پشتیِ دنیا

دیواری که پنجره‌ای ندارد

بالا می‌رود از نردبان که پنجره‌ها را رو به افق باز کند

مردی که قامتِ بلندش روی این نردبان

بینِ مرگ و پیروزی در نوسان است

امّا میخکی بینِ دندان‌هایش دارد

و صدای چیزی را می‌شنود که شما هم روزی این صدا را خواهید شنید.

 

در سایه‌ی مرد

شهر لبخند می‌زند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زنبوردار، ساخته‌ی تئو آنگلوپلوس

/ 0 نظر / 87 بازدید