باقیِ اوقات بی‌دریاییم...

 

 

   در تروویل دریا حضورِ آشکاری دارد، چه شب، چه روز، حتّا اگر آدم نبیندش، خیالِ دریا حضور دارد. در پاریس فقط در روزهایی که باد و توفان بوزد پیوندمان با دریا برقرار می‌شود، باقیِ اوقات بی‌دریاییم.

   در این‌جا غرقه‌ی چشم‌اندازِ واحدی هستیم.

   بر فرازِ هر تپّه، در دوردست، گستره‌ای‌ست عظیم. هرجا که تپّه باشد آسمانِ بر فرازِ تپّه آسمانِ متفاوتی‌ست، گود است انگار، روشن‌تر است، شاید بشود گفت پُرطنین‌تر است، واقعاً همین‌طور است. مرغانِ دریایی هم که بر فرازِ شهر باشند سروصدای‌شان به‌مراتب کم‌تر از وقتی‌ست که بر فرازِ دریا و ساحل در پروازند.

   زندگی در تروویل برایم تحمّل‌پذیرتر است، در پاریس ولی نه. علّتش هم، ناگزیرم که بگویم، بله، علّتش فضاهای رعب‌آور است، معابرِ بی‌دفاع، و بعد هم افرادی که تلفن می‌کنند، به قصدِ این‌که ببینندم، افرادی که از راهِ دور می‌آیند، از آلمان، اغلب از آلمان، بله، زنگ می‌زنند، به دیدنم می‌آیند.

   ــ ببخشید، به‌منظورِ؟

   ــ می‌خواستیم خانمِ دوراس را ببینیم.

   با من و درباره‌ی من می‌خواهند حرف بزنند، طوری که انگار وقتم در اختیارِ آن‌هاست، انگار کارِ من شده باشد بحث‌ و گفت‌وگو درباره‌ی خودم. این‌ها، این آدم‌ها، شمایید، شمایی که موردِ علاقه‌ام هم هستید، و برای شماست که می‌نویسم.

   نگرانی را هم شما برایم درست می‌کنید، شمایید که هولِ به جانم می‌اندازید، آن‌قدر که گاهی گمان می‌رود از بدخواهانید.

 

   مارگریت دوراس، از مقاله‌ی برج‌های محلّه‌ی پوآسی، در کتابِ حیاتِ مجسّم، ترجمه‌ی قاسم روبین، انتشاراتِ نیلوفر، زمستانِ ۱۳۸۱      
/ 5 نظر / 136 بازدید
ناشناس خوشحال

just cause I am telling you the story does't mean I am alive at the end of it. its that kind of story where things got so out of control به فرمایش خودت محسن جون چنان گفت بیلک لایولی

م.م.ب.م

طور خاصيست نوشته هاي خانم دوراس. طوري كه به يقين خيلي از كساني كه امروز تلاش مي كنند ساده و روان بنويسند، دوست دارند اون طور بنويسند و نمي تونند....